به مناسبت روز حافظ

حافظ، حافظه تاریخی و هویت ملی(۱)

سید عطاءالله  مهاجرانی

 بنیاد مولانا جلال‌الدین بلخی، سلطان اندیشه الهی و فرزانگی و هنر، شبی را به حافظ اختصاص داده بود. جلسه ماهانه است. بیستم مهرماه روز حافظ است. زودتر به استقبال حافظ رفته بودند و بودیم. دعوت شدم تا درباره حافظ و قرآن صحبت کنم. در پایان صحبت یکی از دوستان افغانستانی به من گفت: «نسل جدید دارند از ایمان به قرآن فاصله می‌گیرند و هم از ادبیات و نیز از زبان مادری. دوست دیگری که فرزندانش در کشورهای مختلف اروپایی زندگی می‌کنند، گفت من ۱۲ نواسه (نوه) دارم. آن‌هایی که نوجوان و جوان شده‌اند. دیگر امکان گفت‌و‌گو و تفاهم به زبان فارسی نداریم. چند جمله‌ای شکسته بسته ردّ و بدل می‌کنیم. سری تکان می‌دهیم و تمام. به همین جمع جلسه نگاه کنید. میانگین سنی مان بالای شصت سال است! پنجاه سال بعد که ما‌ها دیگر نیستیم. فرزندان فرزندانمان چه حال و روزی خواهند داشت؟!»
 در فروردین سال ۱۳۷۷ به استکهلم رفته بودم. اجلاس وزیران فرهنگ جهان بود. موقع سخنرانی یکی از هواداران سازمان منافقین (مجاهدین خلق) که کارت شرکت در نشست بر سینه‌اش آویخته بود، در واقع به تعبیر امروز نفوذی بود! مردی میانسال، بالا بند و تنومند، شاید بیش از پنجاه سال داشت. از پشت موقع سخنرانی با مشت سنگین و دو سه تخم مرغ توی چنگ بر سرم کوبید. خم شدم. پشت تریبون ماندم و سخنرانی را ادامه دادم! فدریکو مایور مدیرکل یونسکو که در هیأت رئیسه کنفرانس نشسته بود، یک بسته دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و با شتاب به طرفم آمد. شروع کرد به پاک کردن سپیده و زرده تخم مرغ که لای موهای سرم و از شقیقه‌هایم روان بود… مکث کردم. لبخند بر لبم بود. در ذهنم گذشت در اجلاس وزیران فرهنگ جهان دیگر بهتر از این نمی‌شد، مخالفت را نشان داد؟! اسوریا وزیر فرهنگ کلمبیا که دوست بودیم به طرفم آمد با دستمالش پیشانی‌ام را پاک کرد؛ گفت مشکل از فرهنگ است! به او گفتم شعار کنفرانس وزیران فرهنگ جنبش غیر متعهدها در کشور شما در شهریور ۱۳۷۶ همین بود:
La Cultura del Paz!
فرهنگ صلح است!
چرا برخی هموطنان ما پرچم آمریکا و بدتر از آمریکا پرچم اسرائیل را در دست می‌گیرند و از بمباران ایران، بمباران مدرسه میناب و دانشگاه شریف و انستیتو پاستور و پل بزرگ کرج و کشته شدن نزدیک به ۴ هزار نفر از هموطنان و نیروهای نظامی و دفاعی شادی می‌کنند؟! برای اینکه دچار بی‌هویتی و بی‌فرهنگی شده‌اند. از درون رابطه شان با کشور و ملت گسسته شده است. امری تقلبی و بدلی جایگزین شده است. دین و فرهنگ، آداب و سنت‌های دینی و زبان تبیین دین در فرهنگ ملی، مانند دیوان حافظ و مثنوی مولوی و شاهنامه فردوسی به ما معنی و هویت می‌بخشد. اگر نسل جوان از زبان مادری و زبان فهم فردوسی و نظامی و خیام و مولوی و سعدی و حافظ فاصله گرفتند، در آن صورت می‌شود به دست جوان ایرانی پرچم آمریکا و اسرائیل داد و او از ویرانی کشور خویش و کشته شدن هموطن خود پایکوبی و هلهله کند. حتی خواننده هفتاد ساله‌اش در کارناوال تورنتو سرود بسیار مشهور ای ایران را غلط اندر غلط خواند و مایه سرافکندگی همگان شد. اینها نشانه‌های گمگشتگی و سرگردانی و بی‌سرانجامی است.
حافظ، به تعبیر حافظ شناس گرانقدر استاد بهاء‌الدین خرمشاهی «حافظه تاریخی» ماست. حافظه تاریخی در روزگاری که روزگار عسرت و فراموشی است به ما یاد آور می‌شود که از کجاییم و چراییم و کیستیم.
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
کدام آتش نامیرا در دل ماست؟! آتش ایمان و زبان و هویت که می‌بایست از آن پاسداری کنیم. به تعبیر مارتین هایدگر «زبان خانه هستی است. انسان در این خانه زندگی می‌کند. اندیشمندان و شاعران نگهبانان این خانه‌اند.» هایدگر در سخنرانی معروف خود با موضوع «هولدرلین و ذات شعر» که در سال ۱۹۳۶ ایراد کرده همین مضمون را تبیین کرده است. ما شعر را نمی‌خوانیم بلکه در شعر که زبان هستی است، زندگی می‌کنیم. شعری که به روایت جلال‌الدین محمد بلخی رنگ‌آمیزی و چهره نوین خون سرخ با نگارگری مرکب است!
«خون همی جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم!» همین مفهوم و مضمون در نوشته و نظر تی اس الیوت تکرار شده است:
«شعر تبدیل خون به مرکب است.»
فراتر از زبان، جلال‌الدین بلخی به چشمی که از ذوالجلال سرمه دیده است، اشاره می‌کند:
 چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال
خانه هستی است نه خانه خیال
برای ما، حافظ چنین جایگاهی دارد. نگهبان زبان و اندیشه و هنر و در یک کلام میزان والایی و اعتلای فرهنگی و زبان است. چشم او از ذوالجلال روشنایی و زیبایی گرفته است. نگاهی و زبانی که با ایمان پرواز می‌کند. با بال‌هایی روشن و زلال ما را به مسند خورشید می‌رساند. به تعبیر روانشاد داریوش شایگان: «ما در اقلیم حضور او زندگی می‌کنیم.» ما را به اقلیم حضور خویش فرا می‌خواند. این حضور به تعریف شگفت انگیز ولفانگ گوته، حضوری ازلی و ابدی است. گوته شعری را خطاب به حافظ در دیوان «غربی - شرقی» خود سروده است. نام شعر «بی کرانه» است.
«Unbergrenzt»
شعری که مارا تا عرش پرواز می‌دهد:
«حافظ! تو نه آغازی داری! و نه انجامی؛ بی‌آغازی و بی‌انجام، از ازل تا ابد، حضور تو پایدار است. پیش از آغازی. تو پایانی نداری، تا ازل هستی…حافظ تو بی‌کرانه‌ای و هر کس به تو نزدیک شود، خویشتن را در بی‌کرانگی می‌یابد.»
حافظ خود می‌دانسته است که پایه و مرتبه شعر او از کجا تا به کجاست.
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
و:
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
اقتضای هویت انسانی همین پرواز است. انسان جانشین خداوند که بر صورت خداوند آفریده شده است. زیباترین روایت داستان آفرینش انسان در غزل‌های عرشی حافظ است. از جمله غزل:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
حافظ به تعبیر گوته بیکرانه است. زیرا او وجود خویش و هنر خویش و غزل خویش را به امر باقی پیوند زده است. گویی تمام دیوان حافظ در غزل: «الا یا ایها الساقی…» فشرده شده است. چنانکه سوره فاتحه همین نقش و موقعیت را در قرآن مجید دارد. تمام غزل «الا یا ایها الساقی» در بیت اول فشرده شده است! و بیت اول هم در واژه «ساقی!» ساقی خداوند متعال است. در واقع غزل نردبان آسمان است. دو آیه قرآن مجید در مصراع اول تفسیر حافظانه شده است:
۱- وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا ﴿الانسان: ٢١﴾ «پروردگارشان به آنان شرابی ناب و پاک می‌نوشاند.» یعنی ساقی خداوندست!
چنانکه در بیت:
اینهمه عکس می‌و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد
۲- وَکأْسًا دِهَاقًا ﴿النبإ: ٣٤﴾ و جام‌هایی لبریز و پیاپی!
ترجمه آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی دقیق‌تر از دیگر مترجمان است. دیگران (تقریباً همگی) در ترجمه «دِهَاقًا» از واژه لبریز یا لبالب یا سرشار استفاده کرده‌اند. این واژگان بخشی از معنی «دهاقا» است. پیاپی معنا را کامل می‌کند. پیداست حافظ به همین جامعیت معنا توجه داشته است.