چرا بعضی‌ها پشت کلمات فلسفی و نظریه‌های عجیب و غریب پنهان می‌شوند؟

توهم خردمندی در لباس «نادانِ پیچیده»

مرجان قندی
گروه گزارش


گرایش به خواندن کتاب‌های فلسفی در سال‌های اخیر در میان برخی جوانان و دانشجویان افزایش یافته، اما این پرسش مطرح است که آیا مطالعه فلسفه بدون پیوند با مهارت‌های عملی زندگی می‌تواند به رشد فردی منجر شود یا برعکس به نوعی فاصله گرفتن از واقعیت‌های روزمره می‌انجامد؟ «سجاد شول»، پژوهشگر اجتماعی، معتقد است اگر فلسفه از تجربه زیسته و فعالیت عملی جدا شود، ممکن است به ابزاری برای توهم دانایی و گریز از مواجهه با مسائل واقعی زندگی تبدیل شود.
 شول با بیان اینکه در برخی موارد مطالعه فلسفه به جای آنکه به درک عمیق‌تر زندگی کمک کند، به نوعی مکانیسم دفاعی تبدیل می‌شود، می‌گوید: «بعضی افراد به جای مواجهه با چالش‌های واقعی مانند یادگیری یک مهارت تخصصی، فعالیت بدنی یا گسترش روابط اجتماعی، پشت مفاهیم و اصطلاحات انتزاعی پناه می‌گیرند. این تصور که فهم نظری رنج از منظر فیلسوفانی مانند «شوپنهاور» می‌تواند فرد را از کسانی که با دشواری‌های واقعی زندگی درگیرند آگاه‌تر یا جلوتر قرار دهد، اغلب برداشتی نادرست است.»
این پژوهشگر اجتماعی می‌گوید: «ذهن انسان برای درگیر شدن مداوم با پرسش‌های انتزاعی و بی‌خروجی عملی طراحی نشده است. مطالعه مداوم جریان‌هایی مانند شک دکارتی یا پوچ‌گرایی وجودی، اگر با فعالیت‌های عملی و سازنده در زندگی همراه نباشد، ممکن است حتی توان تصمیم‌گیری در مسائل ساده روزمره را هم کاهش بدهد.»
شول توضیح می‌دهد: «در برخی موارد فلسفه به جای موضوعی برای اندیشیدن، به‌عنوان نوعی کالای فرهنگی مصرف می‌شود؛ ابزاری برای ایجاد احساس خاص بودن یا تمایز. این نوع مواجهه با فلسفه تفاوت چندانی با دنبال کردن ترندهای شبکه‌های اجتماعی ندارد، با این تفاوت که زبان و واژگان آن پیچیده‌تر است.»
او با این تأکید که فلسفه زمانی می‌تواند به رشد فکری کمک کند که در کنار یک زندگی فعال و مهارت‌محور قرار بگیرد، می‌گوید: «اگر فرد نتواند در عمل با مسائل زندگی؛ از مهارت‌های ساده فنی گرفته تا مدیریت روابط انسانی، مواجه شود، صرف خواندن متون پیچیده فلسفی الزاماً به خردمندی منجر نخواهد شد. فلسفه باید مکمل تجربه و عمل در زندگی باشد، نه جایگزین آن.»
«در حالی که فلسفه در سنت کلاسیک ابزاری برای فهم جهان و رهایی انسان تلقی می‌شد، به‌نظر می‌رسد در جامعه امروز کارکردهای تازه‌ای یافته است.» شول در این باره می‌گوید: «فلسفه‌خوانی در دنیای مدرن بیش از آنکه وسیله‌ای برای فهمیدن باشد، به نوعی به سرمایه فرهنگی و ابزاری برای تمایز اجتماعی تبدیل شده است.»
او با اشاره به نظریه «سرمایه فرهنگی» پی‌یر بوردیو می‌گوید: «فلسفه به دلیل دشواری و انتزاعی بودنش، به یکی از خالص‌ترین اشکال سرمایه فرهنگی تبدیل شده است؛ سرمایه‌ای که می‌تواند برای تمایزگذاری اجتماعی به کار گرفته شود.»

به‌مثابه ابزار تمایز
شول با بیان اینکه فلسفه‌خواندن گاهی به ابزاری برای تمایز اجتماعی تبدیل می‌شود، می‌گوید: «برخی افراد با استفاده از کلیدواژه‌های فلسفی و نمایش دانش نظری خود، تلاش می‌کنند مرزی میان خود و دیگران ترسیم کنند و نوعی برتری فکری را به نمایش بگذارند. البته این نمایش لزوماً به معنای برتری واقعی نیست و بیشتر نوعی بازنمایی اجتماعی است.»
 این پژوهشگر اجتماعی می‌گوید: «می‌توان گفت فلسفه امروز کمتر برای فهمیدن مصرف می‌شود و بیشتر برای دیده‌شدن به کار می‌رود؛ تغییری که نشان‌دهنده دگرگونی کارکرد دانش در جامعه مدرن است.»
او با این توضیح که یکی از دلایل تبدیل شدن فلسفه‌خوانی به نوعی پرستیژ فرهنگی، ماهیت دشوار و نخبه‌گرایانه متون فلسفی است، می‌گوید: «در محیط‌هایی که معمولاً به‌عنوان فضاهای روشنفکری شناخته می‌شوند، استفاده از واژگان و مفاهیم فلسفی می‌تواند به نوعی کد ورود به آن جمع تلقی شود. در چنین فضاهایی فرد با ارجاع به متفکرانی مانند «هگل» یا استفاده از اصطلاحات فلسفی تلاش می‌کند خود را به آن محیط معرفی کند و نشان بدهد که از توانایی ذهنی بالایی برخوردار است؛ توانایی‌‌ای که شاید همه افراد از آن برخوردار نباشند.»
این پژوهشگر اجتماعی معتقد است در چنین شرایطی می‌توان به مفهومی مانند «اعتبار نمادین» یا حتی نوعی «اعتبار کاذب» اشاره کرد. برخی افراد آگاهانه یا ناخودآگاه به سمت استفاده از سرمایه‌های فرهنگی پیچیده مانند فلسفه‌خوانی می‌روند تا برای خود نوعی اصالت و هویت اجتماعی بسازند. در حقیقت در چنین وضعیتی فلسفه می‌تواند به نوعی «برند فکری» برای افراد تبدیل شود؛ ابزاری برای ساختن تصویری خاص از خود در فضای اجتماعی.
به‌اعتقاد این پژوهشگر اجتماعی، نقل‌قول‌های فلسفی در شبکه‌های اجتماعی می‌تواند مصداقی از نوعی مصرف فکری باشد؛ مصرفی که سریع، کم‌هزینه و لذت‌بخش است، در حالی که تفکر واقعی فرآیندی زمان‌بر، منسجم و گاه دردناک است. شول می‌گوید: «بسیاری ترجیح می‌دهند راهی را که نیازمند سال‌ها مطالعه و تأمل است، به شکل نمادین و یک‌شبه طی کنند. بنابراین افراد با به اشتراک گذاشتن جمله‌ای از متفکرانی مانند «نیچه» نوعی احساس اندیشمند بودن برای خود می‌خرند، بی‌آنکه هزینه فکری آن را پرداخته باشند یا مطالعه‌ای نظام‌مند انجام داده باشند. در این وضعیت بیشتر با ژست اندیشیدن مواجه هستیم تا خود اندیشیدن. نتیجه چنین روندی شکل‌گیری جامعه‌ای است که اطلاعات فراوانی در اختیار دارد، اما در حکمت و قدرت تحلیل آن رشد نکرده است.»
 او می‌گوید: «اگر درباره کلیدواژه‌های فلسفی که در فضای عمومی استفاده می‌شود پرسش عمیق‌تری مطرح کنیم و از افراد بخواهیم توضیح بیشتری ارائه دهند، معمولاً نوعی پراکندگی و ناپیوستگی در بحث آشکار می‌شود؛ نشانه‌ای از فاصله میان مصرف اطلاعات و درک عمیق آن.»

نقش دانشگاه‌ها
در شکاف میان فکر و عمل
شول با بیان اینکه نمی‌توان به‌طور مطلق دانشگاه‌ها و نظام آموزشی را مسئول این وضعیت دانست، می‌گوید: «نظام آموزشی در سال‌های اخیر تا حدی دچار نوعی انتزاع‌زدگی شده است. به طوری که در بسیاری از موارد دانشگاه‌ها دانش را به شکل نوعی کالای آکادمیک تولید می‌کنند؛ دانشی که هدف اصلی آن تولید مقاله و ارتقای رتبه‌های علمی است. وقتی نظریه‌ها در محیطی ایزوله و بدون پیوند با واقعیت‌های اجتماعی تدریس می‌شوند، طبیعی است که مصداق‌های عینی آنها در آموزش کمرنگ شود.»
این پژوهشگر اجتماعی توضیح می‌دهد: «در چنین شرایطی دانشجو به‌تدریج یاد می‌گیرد میان جهان متن و جهان واقعیت نوعی فاصله یا حصار ایجاد کند. نتیجه این روند تربیت افرادی است که ممکن است در تحلیل متون نظری یا متون تاریخی بسیار متخصص باشند، اما در تحلیل ساده‌ترین پدیده‌های اجتماعی پیرامون خود دچار دشواری شوند. این وضعیت همان گسستی است که میان علم نظری و واقعیت عملی شکل می‌گیرد؛ شکافی که می‌تواند کارکرد اجتماعی دانش را تا حد زیادی تضعیف کند.»

شبکه‌های اجتماعی
و نمایشی شدن دانش
شول، با اشاره به اینکه شبکه‌های اجتماعی نقش بسیار پررنگی در نمایشی شدن دانش و به خصوص مطالبی در حوزه فلسفه‌ دارند، توضیح می‌دهد: «این پلتفرم‌ها اساساً بر پایه نوعی منطق نمایشی شکل گرفته‌اند؛ منطقی که در آن عمق و پیچیدگی کمتر دیده می‌شود و در عوض، نسخه‌ای صیقل‌خورده و سطحی از واقعیت بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد. فلسفه در ذات خود امری درونی و فردی است و معمولاً در فرآیند تأمل و تفکر شکل می‌گیرد، اما در فضای مجازی به یک امر بیرونی و بصری تبدیل می‌شود. در شبکه‌هایی مانند اینستاگرام، دانش اغلب به قطعات کوچک، زیبا و قابل‌اشتراک تقسیم می‌شود؛ قطعاتی که از ساختار فکری اصلی خود جدا شده‌اند. چنین فرآیندی باعث می‌شود حقیقت گاهی قربانی جذابیت شود. در این شرایط حتی فیلسوفان هم ممکن است در قالب نوعی سلبریتی فکری بازنمایی شوند؛ وضعیتی که در آن جایگاه اندیشمند تا حد یک چهره نمایشی در فضای رسانه‌ای تقلیل پیدا می‌کند.»
این پژوهشگر اجتماعی توضیح می‌دهد: «دانش کاربردی بیشتر به افراد می‌آموزد که چگونه کاری را انجام بدهند، در حالی که دانش نظری به پرسش چرا، پاسخ می‌دهد. اگر این چراها از آموزش و اندیشه حذف شود، انسان ممکن است به تدریج به عنصری صرفاً اجرایی در ساختارهای بوروکراتیک و اقتصادی تبدیل شود؛ عنصری که توانایی پرسشگری و تفکر انتقادی خود را از دست داده است.»
شول می‌گوید: «بسیاری از رفتارهایی که امروز در فضای مجازی با عنوان اشتراک‌گذاری جملات و نقل‌قول‌های فلسفی دیده می‌شود، به نوعی تظاهر به دانایی شباهت دارد. همان‌طور که در بحث پرستیژ فرهنگی نیز مطرح شد، در جامعه امروز با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را نوعی مشارکت نمادین دانست. افراد با انتشار یک جمله یا متن فلسفی، یا حتی تصویری مرتبط با فلسفه، تلاش می‌کنند عضویت خود را در یک فضای روشنفکری اعلام کنند. در بسیاری از موارد مشاهده می‌شود، افرادی که چنین نقل‌قول‌هایی را منتشر می‌کنند، در توضیح یا تحلیل عمیق همان جمله دچار مشکل می‌شوند.»
این پژوهشگر اجتماعی معتقد است، اگر این نقل‌قول‌ها واقعاً به تفکر منجر شوند، باید نشانه‌های آن در رفتار افراد دیده شود.
او می‌گوید: «زمانی که رفتارهای سطحی و مصرف‌گرایانه همچنان بدون تغییر باقی می‌ماند، می‌توان حدس زد که این نقل‌قول‌ها بیشتر نقش نوعی دکوراسیون پروفایلی را ایفا می‌کنند تا موتور محرک برای اندیشه‌ آنها. با این حال این محتواها مخاطبان خاص خود را دارند و حتی یک جمله کوتاه هم می‌تواند بر برخی افراد تأثیر بگذارد. اینکه این تأثیر تا چه اندازه عمیق و در چه جهتی باشد، به شیوه استفاده و نوع مواجهه مخاطب با آن جمله یا ایده بستگی دارد.» 

 

بــــرش

فاصله میان فلسفه‌خوانی و مدیریت زندگی روزمره
 این پژوهشگر اجتماعی با بیان اینکه فاصله میان فلسفه‌خوانی و مدیریت زندگی روزمره ریشه در نوعی فقدان خرد عملی دارد، به دیدگاه «ارسطو» در این باره اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد: «حکمت از نظر این فیلسوف به دو بخش «حکمت نظری» و «حکمت عملی» تقسیم می‌شود؛ اولی به فهم مفاهیم و نظریه‌ها مربوط است و دومی به توانایی عمل در زندگی واقعی. زمانی که فرد تمام وقت خود را صرف مطالعه مفاهیم انتزاعی کند و پیوندی میان این مفاهیم و تجربه زیسته برقرار نکند، ممکن است دچار نوعی توهم ذهنی شود؛ وضعیتی که در آن فرد در دنیایی پیچیده از مفاهیم زندگی می‌کند، اما در مواجهه با واقعیت‌های گاه سخت و پیش‌بینی‌ناپذیر زندگی دچار مشکل می‌شود.» 
او می‌گوید: «در جامعه امروز نوعی مصرف‌گرایی فکری شکل گرفته است؛ یعنی استفاده از مفاهیم فلسفی برای ساختن هویت روشنفکرانه. در جامعه مصرفی، ما هویت خود را بر اساس آنچه مصرف می‌کنیم؛ می‌سازیم نه بر اساس آنچه هستیم، در این چهارچوب، روشنفکری به مثابه سبک زندگی پدیده‌ای عجیب و حتی تا حدی ترسناک است. فرد می‌کوشد با گوش دادن به موسیقی خاص، پوشیدن لباس خاص یا خواندن کتابی خاص بدون آنکه الزاماً درک عمیقی از آن موسیقی یا کتاب داشته باشد، برای خود هویتی متفاوت بسازد. در این وضعیت، مفاهیم فکری کارکردی شبیه برندهای لوکس پیدا می‌کنند؛ اندیشه کالایی می‌شود و تفکر از رسالت اجتماعی خود تهی می‌شود و صرفاً به زینتی برای برجسته‌کردن «منِ فردی» و تقویت منیت افراد بدل می‌شود.» شول با بیان اینکه اگر کسی نتواند یک پیچ را ببندد، یک کد برنامه‌نویسی بنویسد یا یک رابطه‌ انسانی را مدیریت کند، خواندن آثار «هگل» او را خردمند نمی‌کند! فقط او را به یک «نادانِ پیچیده» تبدیل می‌کند، در توصیف مفهوم «نادان پیچیده» می‌گوید: «اصطلاح «نادانِ پیچیده» را نسیم نیکلاس طالب، جستارنویس، مدرس، متخصص آمار و تحلیلگر مطرح کرده و می‌توان آن را توصیفی نسبتاً دقیق از این نوع تیپ اجتماعی جدید دانست؛ نادانِ پیچیده به کسی گفته می‌شود که از نظر آکادمیک آموزش‌های سطح بالایی دیده، مدارج دانشگاهی را طی کرده و با واژگان تخصصی فراوانی آشناست، اما درکی از منطق واقعیت و عقل سلیم ندارد. چنین فردی ممکن است ساعت‌ها درباره عدالت اجتماعی در اندیشه «هگل» صحبت کند و مباحث نظری را با جزئیات باز کند، اما در عین حال نتواند یک تعامل ساده انسانی با همسایه خود برقرار کند. در این معنا، او نادان است، زیرا ارتباطش با تجربه عینی و زندگی واقعی قطع شده و پیچیده است، چون نادانی خود را پشت لایه‌های ضخیمی از واژگان تخصصی و نظریه‌های انتزاعی پنهان می‌کند. به همین دلیل می‌توان گفت این نوع نادانی از خطرناک‌ترین انواع نادانی است؛ زیرا چنین افرادی تصور می‌کنند که می‌دانند.»