گفتوگو با مجید قیصری درباره مجموعه داستان برف کهنه، برف نو و پیامدهای جنگ در گذر سالها
قصه پدران و فرزندان
چهار دهه پس از پایان جنگ تحمیلی عراق، ترکشهای آن ۸ سال هنوز در گوشه و کنار شهر و لابهلای زندگی روزمره آدمهای معمولی نفس میکشد؛ واقعیتی که مجید قیصری سالهاست بنای داستاننویسیاش را روی آن متمرکز کرده است. او که پیشتر در رمان «باغ تلو» و مجموعهداستانهایی چون «زیرخاکی»، «نگهبان تاریکی» و «گوساله سرگردان» نشان داده بود چگونه میتوان بدون گرفتاری به ورطه شعار و کلیشه از جنگ نوشت، در مجموعهداستان تازهاش، «برف کهنه، برف نو» که از سوی انتشارات افق منتشر شده، روایتی از امتداد آسیبهای جنگ و سایه سنگین فقدان پدران را به تصویر کشیده است؛ جایی که فرزندان در گذر سالها، از قاب عکس جامانده از پدران مفقودالاثرشان هم سالخوردهتر شدهاند. در گفتوگوی پیشرو، با قیصری از آدمهای واقعی جامعهمان گفتهایم که الهامبخش قصههایش هستند، از مرز باریک بیطرفی در روایت مناقشات انسانی و از برفی تازه که بر برفهای کهنه مینشیند، اما داغ سالهای رفته را پاک نمیکند.
مریم شهبازی
گروه کتاب
آقای قیصری، ابتدا بفرمایید که مجموعه «برف کهنه، برف نو» چگونه شکل گرفت و داستانهای آن بر چه اساسی کنار یکدیگر قرار گرفتند؟
واقعیت این است که در ابتدا قصدی برای انتشار مجموعهای به نام «برف کهنه، برف نو» نداشتم. این داستانها در گذر سالها شکل گرفتند؛ به این معنا که پس از نگارش هر اثر، آن را کنار میگذاشتم. برنامهریزی قبلی در کار نبود، اما از آنجا که دغدغه و مشغله ذهنی من همواره مسأله جنگ است، این داستانها بهنوعی بازتابدهنده تأثیر جنگ بر زندگی آدمهای گوناگون شدند. در مجموع، گمان میکنم نگارش آنها حدود پنج یا شش سال زمان برد؛ اگر میانگین بگیریم، تقریباً سالی یکیدو داستان نوشتهام. شاید برخی داستانها مانند «کوچه هلند» زودتر به رشته تحریر درآمده باشند. البته در این میان به کارهای دیگری نیز اشتغال داشتم، رمان و حتی داستانهای کوتاه متفاوتی هم مینوشتم. برای نمونه، رویدادهای داستانی مانند «جِسر اَدهم» در بحبوحه جنگ جریان دارد، اما ماجرای داستانی مثل «برف کهنه، برف نو» سالها پس از آن رخ میدهد و به تبعات و پیامدهای جنگ میپردازد. از آنجا که این داستانها درونمایهای مشترک داشتند که هم معطوف به جنگ بود و هم رگههایی از مهاجرت در آن دیده میشد، آنها را در قالب یک مجموعه گردآوری
کردم.
درباره نسبت میان گذشته و حال نیز در داستانهای این مجموعه بگویید. به نظر میرسد سایه سنگین گذشته بر زندگی حال و امروز شخصیتها، وجه اشتراک این داستانها باشد. آیا چنین پیوندی مد نظرتان بوده است؟ همانطور که اشاره کردید، چند داستان در زمان وقوع خود جنگ میگذرند و برخی دیگر، نظیر «کمپ»، به تأثیرات متأخر جنگ پرداختهاند.
جان کلام و تمام آنچه را در پی گفتنش بودم، شما بیان کردید؛ تبعات ۸ سال جنگ تحمیلی، سالهای متمادی همراه ماست. چنین نیست که حادثهای رخ داده و تمام شده باشد. میخواستم نشان بدهم که پس از گذشت ۴۰ سال از آن جنگ ۸ ساله، اثراتش همچنان مشهود است. برای نمونه در «قاب عکس»، داستان پایانی کتاب که بسیار هم کوتاه است، میبینید دختر را با مادر اشتباه میگیرند! این صحنه نشان میدهد که دختر حتی از پدر مفقودالاثر خود نیز سالخوردهتر شده است؛ خواستم بگویم سایه گذشته تا این اندازه بر امروزمان سنگینی
میکند.
درباره ساختار داستانها نیز بگویید؛ راوی اغلب قصهها سومشخص است، جز دو داستان «کمپ» و «فاتحههای سرگردان» که زاویه دید اولشخص دارند. آیا دلیل یا کارکرد خاصی پشت این زاویه دید و شیوه روایت متفاوت وجود داشت؟
زاویه دید اول شخص در این دو داستان بهتر مینشست و خود را نشان میداد. در داستان «کمپ» نیز بار عاطفی حاکم بر فضای داستان ایجاب میکرد که روایت به همان شکل اولشخص پیش برود.
نکته جالب توجه دیگر، تفاوت چشمگیر حجم داستانهای این مجموعه است؛ از داستان تقریباً ۴۰۰ کلمهای «قاب عکس» گرفته تا داستان «برف کهنه، برف نو» که گمان میکنم حدود پنج هزار کلمه باشد. قرار گرفتن داستانی کاملاً مینیمال در کنار داستانی آنچنان مفصل دلیل خاصی داشت، یا به ماهیت داستانها برمیگشت؟ چرا داستانها از استاندارد حجمی یکسانی پیروی نمیکنند؟
داستان «برف کهنه، برف نو» در واقع ۷ هزار کلمه است! گاهی ضرورت ایجاب میکند از یک منظره، تنها یک عکس ثبت کنید و حق مطلب با همان یک قاب ادا میشود؛ کمااینکه نام داستان نیز «قاب عکس» است، اما گاهی حس میکنید باید با دوربین فیلمبرداری به سراغ صحنهای دیگر بروید چراکه گستره رویدادی که پیش روی شما رخ میدهد، در یک عکس نمیگنجد. در چرایی این اختلاف باید به تفاوت پیرنگ داستانها نیز توجه کرد. خب در داستان «برف کهنه، برف نو» باید به اختلاف میان شخصیتها، شهادت پدر و مناسبات او با همسرش میپرداختم. پیرنگ اثر اجازه کوتاهکردن بیشتر را نمیداد؛ بهخصوص که متن آن را بسیار فشرده و خلاصه کردم. اگر بنا بود نووِلا (داستان بلند) یا رمان بنویسم، شاید تا بیش از صد صفحه نیز امتداد مییافت. بنابراین داستانها متناسب با ضرورت درونی هر متن گسترش یافتند یا کوتاه ماندند تا بتوانند حرف اصلیشان را بیان کنند.
در داستانهای این مجموعه، از سرنوشت مهاجران و عشقهای قدیمی گرفته تا مجادلات عقیدتی افرادی که جنگ را تجربه کردهاند، بهجای تمرکز بر افکار دور و دراز و تکگوییهای درونی شخصیتها، روایت را بسیار سرراست و بر پایه رویدادهای عینی و گفتوگوهای زنده پیش بردهاید. چرا ترجیح دادید داستانها تا این حد ملموس و پیراسته از پیچیدگیهای ذهنی باشند؟
خب نگاهم به حوادث اینگونه است. ترجیح میدهم بهجای نوشتن صِرف از ذهنیت آدمها، آنچه را ببینم که در صحنه و بستر زندگی جاری افراد رخ میدهد و نمیدانیم که در ذهنشان چه میگذرد! به عنوان نمونه در داستان «بسمالله»، ما از درونیات ذهنی شخصیت بسمالله آگاه نیستیم، منتهی در اثر برخورد و همنشینی شخصیتها سلسلهای از حوادث شکل میگیرد. بازگویی این رخدادها به متن عینیت میبخشد تا مخاطب بهجای قضاوت، رفتار آدمها را ببیند و خود به استنباط و دریافت روشنی برسد.
پرهیزی که نه فقط در این مجموعه، بلکه در دیگر آثارتان نظیر رمان «باغ تلو» و مجموعه داستان «گلفروش» از توصیفهای کلیشهای و قالبی دارید، از نظر شما در ارائه واقعیتهای جنگ چه تأثیری بر مخاطب میگذارد و چقدر به ماندگاری ادبیات جنگ کمک میکند؟
رسالت ادبیات اساساً همین «آشنازدایی» است. اگر قرار باشد من نیز از همان مضامینی که در کتابهای خاطرات و مطبوعات آمده استفاده کنم یا وقایع را مشابه گفتارهای عمومی تعریف کنم، دیگر چه نیازی به آفرینش داستان و کشاندن پای ادبیات به میان است؟ در آن صورت، میتوان یکراست به سراغ تاریخ شفاهی رفت و هر آنچه را راوی بیان کرده مکتوب ساخت. وظیفه ادبیات همین است، من تمام تلاشم را به کار بستهام تا از تصاویر و نگاههای کلیشهای فاصله بگیرم و به ساحت ادبیات اصیل نزدیک شوم. هرچند قضاوت اینکه در این مسیر چقدر موفق بودهام یا نه بر عهده مخاطب
است.
در داستان «کوچه هلند»، فضای محله وحیدیه تهران و کلیسای ارامنه حضور پررنگی دارد. چرا برای روایت غربت و مهاجرت شخصیت عهدیه به سراغ ارامنه رفتید؟
خب وحیدیه محله خود من است، زیستبومی که در آن زیستهام؛ نه فقط در این داستان، در رمان «گور سفید» نیز از نارمک و میدان تسلیحات نوشتهام. سالهاست در کنار دوستان ارمنی زندگی میکنم و آنچه در این «کوچه هلند» میخوانید، حاصل درک بیواسطهام از پدیده مهاجرت در میان هموطنان ارمنی است. در این داستان میخواستم بگویم تنها مسلمانان نیستند که در این گیر و دار آسیب دیده یا ناگزیر به مهاجرت شدهاند. همه اینها ریشه در تجربههای زیستهام دارد که همواره در آثارم از آنها بهره میگیرم، بیآنکه قصد یا تعمدی خاص در میان
باشد.
برخی منتقدان معتقدند ردی از «بوف کور» هدایت نیز در این داستان دیده میشود؛ آنان «نادیا» را بازتابی از زن اثیری «بوف کور» میدانند، در این رابطه چه نظری دارید؟
این برداشت دوستان منتقد است وگرنه اینگونه نبوده که هنگام نوشتن داستان «کوچه هلند» گوشهچشمی به آن کتاب داشته باشم. در ناخودآگاه جمعی ما همواره عشقهای فروخورده و خواستههای سرکوب شدهای جاری است که ناخواسته به شکلی خود را نشان میدهند، مقصودم این است که آگاهانه یا عامدانه به آن سمت حرکت نکردم.
اما در داستان «کمپ» قرینهسازی مشهودی با «داشآکل» صادق هدایت به چشم میخورد؛ از حضور طوطیای به نام مرجان گرفته تا تحقیر شخصیتها. چرا برای بازنمایی بازماندگان فراموش شده جنگ به سراغ «داشآکل» رفتید؟
شاید برای این مورد نتوان توجیهی کاملاً عقلانی و منطقی آورد چراکه ریشه این داستان نیز به مشاهدهای عینی و شخصیتی در دنیای واقعی برمیگردد؛ به ماجرای دوستی که طوطی داشت و بابت گرفتاریاش به اعتیاد، قرار بود راهی کمپ شود. نطفه اصلی داستان از همان موقعیت و مواجههام با آن دوست بسته شد. حالا بماند که معمولاً با دیدن طوطی، ناخودآگاه داستان «طوطی و بازرگان» مولانا یا طوطی «داشآکل» هدایت در ذهن اغلبمان تداعی میشود. هنگام نوشتن ابداً به طوطی داشآکل فکر نمیکردم ولی پس از پایان کار متوجه نزدیکی این دو شدم؛ با این تفاوت که طوطی داشآکل در قفس محبوس است، اما این طوطی بیرون میآید و سرگردان یافتن پناهگاهی تا به دست فردی مطمئن سپرده شود. دغدغه شخصیت اصلی نیز همین است؛ با آنکه خودش به قفسی چون کمپ میرود، ولی نگران سرنوشت طوطیاش است. این همانندی بیشتر میان خود شخصیت و طوطی شکل گرفت، نه برنامهریزی قبلی برای شبیهسازی با داشآکل.
اما در متن داستان مستقیماً از «داشآکل» نام بردهاید!
بله، هم از داشآکل و هم از قیصر یاد کردهام. آن دوستی که میشناختم، خیلی دلبسته فیلمهای «قیصر» و «گوزنها» و سینمای مسعود کیمیایی بود، حتی در مکالمات روزمرهاش نیز از همان ادبیات بهره میگرفت. عناصر و کاراکترهای نمادینی که بر آن نسل، چه از طریق سینما و چه ادبیات، عمیقاً تاثیر گذاشتند.
آن بنبست تکاندهنده ارتباطی خط «۴۵-۱۰-۱» چگونه به ذهنتان رسید؟ جایی که خلیل با شمارهای تماس میگیرد که در واقعیت آدرس قطعهای است که پیکر پدرش در آن دفن شده!
این ایده نیز از مواجهه با فردی در دنیای واقعی پدید آمد؛ از آشنایی شنیدم که گاهی از سر دلتنگی با چنین شمارهای تماس میگیرد و بهشدت از راهی که برای حفظ ارتباط با پدرش در پیش گرفته بود، متأثر شدم.
پس اغلب شخصیتهای این مجموعه را از زندگی آدمهایی در دنیای واقعی وام گرفتهاید؟
بله، ما در متن زندگی همین مردم حضور داریم؛ وقایعی که در این داستانها آمده، حاصل مشاهدات و دریافتهای من در مراوداتم با افراد مختلف است؛ امکان ندارد طی هفته با افرادی مواجه نشویم که به نوعی زخم خورده بخشی از جنگ هستند. در اتوبوس، قطار، در بوشهر، شمال کشور و هر گوشه دیگری با شخصیتهایی مشابه افرادی روبهرو میشویم که در داستانهای این مجموعه هم حضور دارند. به ندرت ممکن است جایی بروم که رد پایی از جنگ تحمیلی عراق در آن آشکار نباشد. من در تلاش برای کشف نسبت زخمهای افراد مختلف جامعه با جنگ هستم و به این دلیل است که جنگ همچنان در اغلب آثارم حضور دارد و خب این پاسخی است به گفته دوستانی که بهخصوص در دهه هشتاد به من خرده میگرفتند که بس است دیگر، چقدر از جنگ مینویسی!
البته نمیتوان از این بابت به نویسندگانمان خرده گرفت چراکه در سینما و ادبیات غرب نیز با وجود گذشت دههها، همچنان آثار داستانی و حتی پژوهشی شاخصی درباره جنگهای جهانی اول و دوم خلق میشود. به تعبیر شما، نه خود جنگ و نه پیامدهایش به این آسانی گریبان جامعه را رها نمیکند؟
درست است. راستش نوشتن درباره جنگ چندان در اختیار من نیست؛ سایه جنگ و زخمهای آن بهراحتی دست از سرمان برنمیدارد و تا زندهایم ناگزیر به نوشتن از پیامدهای جنگهایی هستیم که به ما تحمیل شدهاند؛ بهخصوص حالا که جنگی تازه نیز در زندگیمان سر برآورده است و درگیر تبعات ناخواسته آن شدهایم.
در داستان «بسمالله» سراغ روایتی جسورانه رفتهاید؛ رویارویی اردشیر و بسمالله در باغی در شهریار که به مناقشهای مذهبی-تاریخی گره میخورد. نکته جالب توجه، پرهیز شما از جانبداری در بازنمایی تنش میان یک کارگر متعصب افغانستانی (که در نهایت به داعش ملحق میشود) و یک راننده وانت طماع است. حفظ بیطرفی در مواجهه با چنین مضمونی چقدر چالشبرانگیز بود؟
حفظ بیطرفی طبیعتاً چالشهایی دارد و کار را دشوار میکند اما جایگاه واقعی نویسنده دقیقاً در همین نقطه تعریف میشود؛ اینکه وقایع را بیطرفانه روایت کند. رسیدن به موضعی که در آن هر دو سوی ماجرا دیده شوند، همان بیطرفی راستین است. نویسنده اگرچه زاویه دید مشخصی نسبت به وقایع دارد، اما باید پیشداوریهای فردی را کنار بگذارد و به سویه مخالف نیز مجال طرح دیدگاههایش را بدهد و حتی دلایل او را نیز منطقی صورتبندی کند. در چنین شرایطی است که خواننده، دریافتی متعادل و سنجیده خواهد داشت. اگر بنا بود از ابتدا خطکشی قاطعی میان اولیا و اشقیا ترسیم کنم، اثر، ارزش ادبی پیدا نمیکرد. رسالت ادبیات حفظ بیطرفی است وگرنه مخاطب آن را پس میزند.
و البته که با رعایت بیطرفی نویسنده، دایره مخاطبان نیز وسیعتر میشود، چراکه اثر را محدود به یک جریان یا دیدگاه خاص نمیپندارند!
دقیقاً همینطور است و محدود نشدن آن به طیف یا جناح خاصی، سبب ارتباط گرفتن مخاطبان بیشتری با اثر میشود.
در ادبیات مرسوم دفاع مقدس، نگاه نویسندگان عموماً معطوف به رزمندگان یا ساکنان جغرافیای درگیر است. چه انگیزهای موجب شد در روزهای آغازین جنگ در خرمشهر، به سراغ پیرمردی یهودی و شیرفروش بروید و او را در کانون بحران داستانتان قرار دهید؟ سرانجام کاراکتر «اَدهم»، قربانی شدن در پای طمع خویش است یا حل شدن ناخواسته در جغرافیای دفاع از میهن؟
اجازه بدهید از تحلیل مستقیم داستان پرهیز کنم. راستش طرح این قصه سالها همراهم بود. «اَدهم» بهنوعی «عُزَیر» 1 است؛ انسانی که حیاتی دوباره مییابد. برای اَدهم نیز در گیرودار جنگ، رستاخیزی رخ میدهد، بهویژه در صحنه زنده شدن دوباره آن چهارپا و به این رستاخیز، بیش از بازنمایی صِرف جغرافیای جنگ توجه داشتم. چگونگی بازآفرینی داستان عُزَیر بعدها در ذهنم جان گرفت و به جای آنکه صرفاً وقایع جنگ را ببینم، بر بازخوانی این کهنالگو متمرکز شدم.
«جِسر» در ادبیات جنگ عنصری نمادین و استراتژیک است، در «جِسر اَدهم»، چقدر این مکان تاریخی-نظامی دستمایه خلق بحران فردی برای قهرمانان داستان شده و چرا در این داستان، نثر کمی سنگینتر از دیگر داستانهای کتاب است؟
اغلب چیدمانهای صحنه و رخدادها در این مجموعه داستان، ناشی از طرح قبلی و ارادی نیست. نویسنده ایدهای نخستین دارد و عناصر داستانی در جریان نگارش گردهم میآیند تا کلیت اثر را سامان بخشند. همانگونه که اشاره شد، چارچوب اصلی ذهن من بر وقوع یک رستاخیز استوار بود؛ پیرمردی یهودی که در آن برهه تاریخی جنگ، دست به اقدامی شجاعانه میزند، اما در بازگشت با رخدادی به مراتب بزرگتر روبهرو میشود و به شهود و کشفی دیگر نائل میآید. اما چرایی نثر سنگینتر این داستان نیز به ضرورت متن بازمیگردد. باید از گذشته، با وقار و طمأنینه سخن به میان میآوردم. در آن داستان، رویدادی سهمگین در حال وقوع است و خطر انفجار پل خرمشهر، بهعنوان نمادی از مقاومت حس میشود. در عین حال در آن داستان، کانون توجه معطوف به کشفی درونی و والاتر است که پیوند زدن میان این دو ساحت کار دشواری بود، نمیدانم چقدر باورپذیر از آب درآمده است.
کارکرد جمله تکرارشونده «هیچ راه فراری از حکومت تو نیست» در داستان «فاتحههای سرگردان» چیست؟
داستان «فاتحههای سرگردان» برگرفته از فراز «ولا یُمْکِنُ الْفِرارُ مِنْ حُکُومَتِکَ» در دعای کمیل و از آن داستانهایی است که خیلی درگیر آن شدم. در سفری به بابل عراق با گروهی از نمایشنامهنویسان یزدی آشنا شدم. یکی از آن دوستان، ماجرای گوری را تعریف کرد که آدمهای مختلفی در آن دفن شدهاند و تأکید کرد که قرار است آن را به قالب نمایشنامه درآورد. از آن موقع به این مسأله میاندیشیدم که برای خفتگان در خاک، چگونه طلب مغفرت و فاتحه خوانده میشود.کوشیدم به شکلی نمادین نشان دهم کسی را از حاکمیت حضرت حق راه گریزی نیست و سرانجام، همگی به یک پیشگاه بازمیگردیم و درباره راهی که به آن گام نهادهایم، مورد قضاوت و داوری قرار میگیریم.
زبان داستان «فاتحههای سرگردان» لحنی شاعرانهتر از دیگر داستانهای این مجموعه دارد، تا حدی به متون مقدس تنه میزند و منطق رواییاش از داستانهای واقعگرای مرسوم فاصله میگیرد؛ درباره چرایی استفاده از این لحن بگویید.
بله، این داستان از منطقی شاعرانه پیروی میکند، زیرا راویاش یک فرشته است. چنین کاراکتری طبعاً نمیتوانست با زبانی رئالیستی و امروزی سخن بگوید. کوشیدم لحن روایت متأثر از دعای کمیل، آیات قرآن کریم، ترجمههای کهن و نیز عهد عتیق، (بهویژه غزلِ غزلهای سلیمان) باشد. منطق آن عالم با محاسبات مادی و دودوتاچهارتاهای جهان ما همخوانی ندارد. زبان و منطق فرشتهای که فاتحهها را تحویل میگیرد و روزی ارواح را بر اساس مشیت الهی قسمت میکند، باید از سرچشمه متون اصیل و کهن سیراب میشد.
داستان «برف کهنه، برف نو» واجد چه ویژگی بنیادینی است که عنوان کل مجموعه را به خود اختصاص داد و اساساً این تعبیر، نماد چه مفهومی است؟
روزگار در گذر است و بر برف کهنه، برف تازه مینشیند. این عبارت استعارهای از گذر زمان است؛ از اینکه روزها سپری میشوند اما پارهای از خاطرات و زخمها هرگز کهنه نمیشوند و نمیگذرند؛ کفنی که شخصیت زن در اتاق خود پنهان میکند و با آن زندگی میکند؛ یا ماجرای آشنای خانم هاویشام در رمان «آرزوهای بزرگ» چارلز دیکنز نیز مصداقی از همین مسأله است؛ همهمان گاهی به دنبال آن هستیم که لحظهای یا اتفاقی را در ذهن خود منجمد و ماندگار کنیم اما چرخ روزگار بیوقفه میگردد و ما در تندباد حوادث، ناگزیر به تصمیمگیری و پیشروی میشویم و من به جای عباراتی کلیشهای نظیر «یکی بود، یکی نبود» یا «شب و روز»، تعبیر استعاری «برف کهنه، برف نو» را
برگزیدم.
در همین داستان شاهد گسست نسلی میان مادر (ملیحه) و دختر (صبا) هستیم که بهرغم همه اختلافات، سرانجام در امتداد مسیر مادر گام برمیدارد. در ارتباط با شخصیتهای این داستان، بخشهایی از فیلم «آژانس شیشهای» نیز تداعی میشود؛ ایستادگی مادر و تقابلی که با مسئولان در ماجرای دفن پیکر همسر شهیدش دارد و اینکه تنها همرزمان شوهرش چرایی تصمیمی را که گرفته درک می کنند، یادآور شخصیت حاج کاظم است، حتی صبا را نیز به نوعی میتوان در نقش مشابه سلمان، پسر حاج کاظم دانست؛ آیا این قرابتها عامدانه شکل گرفت؟
این تحلیل و کشف شماست، تا الان نمیدانستم که میتوان اینگونه به داستان «برف کهنه، برف نو» نگریست. واقعیت این است که چنین انسانهایی در بطن جامعه زندگی میکنند، به همین دلیل است که شما چنین شباهتی میان شخصیتهای داستان «برف کهنه، برف نو» با فیلم «آژانس شیشهای» یافتید؛ تجربه روزمره به ما نشان میدهد افرادی با این نوع آرمانها و تعصبات در پیرامونمان حضور دارند. تضاد میان نسل گذشته و امروز نیز همواره وجود داشته است، هرچند که دختر این داستان در پایان متوجه عمق فداکاری مادر برای پدر میشود و هر دو در پیوندگاهی مشترک به نام «پدر» به هم میرسند.
داستان «قاب عکس» در قیاس با سایر داستانها، بسیار فشرده و موجز است. این قاب عکس نماد و تجلی چیست؟
من چندان اهل داستاننویسی مینیمال نیستم، آنقدر که حتی آن را به دوستان جوان نویسنده توصیه نمیکردم. منتهی گاهی ظرفیت نهفته یک موقعیت به گونهای است که تنها با یک دیالوگ میتوان قصه را نجات داد؛ آن هم بینیاز به بهرهمندی از پیرنگی پیچیده و شخصیتهای متعدد. نمیدانم چطور چنین داستان کوتاهی نوشتم، شاید نگارش «قاب عکس» برای من مبتنی بر یک شهود لحظهای بوده؛ اثری که در اوج ایجاز میتواند کارکرد یک رمان را داشته باشد. هدفم این بود که در کوتاهترین بیان، تصویری ماندگار از دردهای جنگ ارائه دهم و بگویم که با وجود گذر دههها از اتمام جنگ تحمیلی عراق، همچنان با آسیبهای ماندگار آن بر زندگی آدمها مواجهایم. افزون بر این، اتمسفر برفی داستان نیز ضمن اتفاقی بودن، همپوشانی زیبایی با عنوان «برف کهنه، برف نو» ایجاد
میکند.
با این وصف، آیا میتوان «قاب عکس» را ادای دینی به نسلی دانست که رنجهایشان در گذر سالیان زیر غبار زمان مدفون ماند؟
بله، این خوانشی کاملاً پذیرفتنی از این داستان است. هر دو داستان «برف کهنه، برف نو» و «قاب عکس» در جستوجوی مفهوم «پدر» هستند. اساساً این مجموعه، روایت پدرهاست؛ در «کمپ»، «برف کهنه، برف نو»، «قاب عکس» و دیگر داستانها، خود پدران در صحنه حضور ندارند، بلکه سایه و اندوه فقدانشان روایت میشود. البته سنگینی فقدان پدران و پیامدهای آن، چه برای آن پسر در داستان «کمپ» که متوسل به نزدیکترین همرزم پدر میشود، چه برای دختر «برف کهنه، برف نو» و تأثیری که این فقدان بر او گذاشته و چه در «قاب عکس» و نسلی که موهایشان سپید شد اما پدرانشان هرگز از جبههها بازنگشتند. حتی در داستان «فاتحههای سرگردان» نیز بسیاری چشمانتظار نامزد، برادر یا پدر خویش
ماندهاند.
چرا کتاب را با داستان «قاب عکس» به پایان بردید؟
میخواستم چنانچه مخاطبی مجال و حوصله مطالعه تمام مجموعه را نیافت، دستکم با خواندن همین داستان بسیار کوتاه، تصویری زنده و ماندگار در ذهنش نقش ببندد؛ تصویری از فرزندانی که خود امروز پدر و مادر شدهاند، اما پدرانشان هرگز از کارزار جنگ بازنگشتند.
پانوشت:
1- عُزَ یر، از پیامبران قوم بنیاسرائیل است که به امر خدا در سن جوانی از دنیا میرود و پس از ۱۰۰ سال زنده میشود. نام او یک مرتبه در قرآن، در آیه ۳۰ سوره توبه ذکر شده است. به گفته مفسران، آیه ۲۵۹ سوره بقره نیز به عُزَیر اشاره دارد./ ویکی شیعه
این روزها چه کتابی در دست انتشار دارید و آیا درباره دو جنگ اخیر هم اثری نوشتهاید؟
تازهترین اثر من رمانی با عنوان «معرکهگیران» است که این روزها مراحل آمادهسازی فنی و صفحهبندی آن در نشرچشمه سپری میشود. برخلاف اغلب آثارم، این کتاب ارتباطی با جنگ ندارد، روایتی عاشقانه است که در عصر حافظ جریان دارد. «معرکهگیران» دربرگیرنده ۹۰ نامه عاشقانه میان دو دلداده است، اما زبان و محور مکالمات بر مدار کلام سعدی و شوخطبعیها و مطایبههای او میچرخد و به لایههای اجتماعی آن روزگار نظر دارد. در روزهای شیوع کرونا فرصتی دست داد تا سرانجام درباره «شیخ اجل» بنویسم. مراحل ویرایش کتاب به سرانجام رسیده است و نمیدانم با وضعیت فعلی کاغذ امکان انتشار آن هست یا نه. علاوه براین، متأثر از جنگهای اخیر نیز دو داستان نوشتهام. یکی از آنها داستانی درباره میناب است، با عنوان «ما اینجاییم» که تاکنون به زبانهای هندی، اردو و اسپانیایی ترجمه شده و قرار است بهزودی در یکی از نشریات داخلی نیز به چاپ برسد. اثر دیگر نیز «پنجره» نام دارد و داستانی درباره بمباران تهران است که در مجله «بارثاوا» منتشر خواهد شد و احتمالاً طی روزهای آینده در دسترس علاقهمندان قرار خواهد گرفت. درباره جنگهای دوازده روزه و چهلروزه، فعلاً این دو کار به سرانجام رسیدهاند که باید دید روند انتشار و بازخورد آنها به چه صورت
خواهد بود.

