بررسی جامعه‌شناسی محبوبیت چهره‌های جدید مجازی

سواد رسانه‌ای را از شعار به مهارت تبدیل کنیم

سمیه افشین‌فر
گروه گزارش


هزاران نوجوان برای دیدن یک اینفلوئنسر در یک گردهمایی (ایونت) صف می‌کشند، خیابان‌ها مملو از جمعیت می‌شود، فیلم‌ها در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود و بحثی داغ درباره چرایی این استقبال شکل می‌گیرد. چند سال قبل نیز میلیون‌ها نفر در مراسم تشییع یک خواننده حضوری کم‌سابقه رقم زدند؛ حضوری که بسیاری از تحلیلگران را شگفت‌زده کرد. در مقابل، کم نیستند نویسندگان، استادان دانشگاه، هنرمندان برجسته و اندیشمندانی که دهه‌ها برای فرهنگ و هنر این سرزمین زحمت کشیده‌اند، اما در سکوت و با حضور افرادی اندک بدرقه شده‌اند. آیا جامعه ارزش‌های خود را تغییر داده است؟ آیا تخصص دیگر اهمیتی ندارد؟
واقعیت این است که مسأله نه این یوتیوبر جوان است، نه مرتضی پاشایی و نه هیچ چهره مشهور دیگری.  مصطفی آب‌روشن، جامعه‌شناس و استاد دانشگاه درباره این اتفاق به «ایران» می‌گوید:«امروز شهرت با سرعتی بسیار بیشتر از اعتبار تولید می‌شود و شبکه‌های اجتماعی، کارخانه‌های شبانه‌روزی تولید چهره‌های مرجع شده‌اند. در چنین فضایی، دیگر مدرک دانشگاهی، سال‌ها تجربه یا جایگاه حرفه‌ای، تضمین‌کننده اثرگذاری نیست؛ آنچه تعیین‌کننده است، توانایی جلب توجه است. ما وارد عصر اقتصاد توجه شده‌ایم؛ عصری که در آن، هر کس بتواند نگاه‌های بیشتری را به خود معطوف کند، قدرت اجتماعی بیشتری نیز به دست می‌آورد، حتی اگر از نظر علمی یا تخصصی جایگاه برجسته‌ای نداشته باشد.»

مرز باریک مشهور بودن  و صاحب‌نظر بودن
بسیاری از خانواده‌ها حتی با نام این افراد هم آشنایی ندارند و حتی نمی‌دانند که این افراد چه محتوایی را به نوجوانان ارائه می‌دهند. اینکه چرا نوجوانان بیش از هر گروه دیگری جذب این چهره‌ها می‌شوند، سؤالی است که آب‌روشن در مورد آن می‌گوید:«پاسخ را باید در نیازهای نسلی جست‌وجو کرد که بیش از هر زمان دیگری با بحران هویت، تنهایی، اضطراب و نیاز به دیده شدن روبه‌رو است.» این جامعه‌شناس معتقد است نوجوان امروز کمتر به دنبال استاد سخن می‌رود و بیشتر به دنبال کسی است که احساس کند او را می‌فهمد.  آب‌روشن بیان می‌کند:«اینفلوئنسرها با زبان ساده، شوخی، هیجان، روایت زندگی روزمره و حضور دائمی در تلفن همراه مخاطب، رابطه‌ای عاطفی می‌سازند؛ رابطه‌ای که بسیاری از نهادها از ایجاد آن ناتوان مانده‌اند. نوجوان برای این چهره‌ها، صرفاً طرفدار نیست؛ احساس تعلق دارد. او خود را عضوی از یک جامعه مجازی می‌بیند که در آن دیده می‌شود، نظر می‌دهد، واکنش می‌گیرد و هویت پیدا می‌کند. 
از سوی دیگر، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی نیز این احساس را تقویت می‌کنند.  هرچه فردی بیشتر دیده شود، بیشتر پیشنهاد می‌شود و هرچه بیشتر پیشنهاد شود، محبوب‌تر به نظر می‌رسد. به این ترتیب، محبوبیت نه الزاماً از کیفیت، بلکه از تکرار و دیده شدن تغذیه می‌کند. این چرخه باعث می‌شود نوجوان تصور کند اگر میلیون‌ها نفر فردی را دنبال می‌کنند، پس او مهم‌ترین و معتبرترین چهره جامعه است. در چنین شرایطی، تخصص به‌راحتی زیر سایه جذابیت رسانه‌ای قرار می‌گیرد و مرز میان مشهور بودن و صاحب‌نظر بودن کمرنگ می‌شود.»
از نگاه جامعه‌شناختی، نوجوانان در بستری قرار گرفته‌اند که نهادهای سنتی (خانواده و مدرسه) قدرت تأثیرگذاری سابق خود را تا حدودی از دست داده‌اند. آب‌روشن با بیان این موضوع می‌گوید:«از زاویه‌ای دیگر، این پدیده را باید نشانه‌ای از خلأهای اجتماعی نیز دانست. هر جامعه‌ای برای هدایت افکارعمومی به نهادهای مرجع نیاز دارد؛ خانواده، مدرسه، دانشگاه، رسانه، انجمن‌های علمی، نهادهای فرهنگی و روشنفکران، همگی در گذشته بخشی از این مرجعیت را برعهده داشتند، اما زمانی که این نهادها به هر دلیل از نسل جدید فاصله می‌گیرند یا زبان مشترک خود را با جوانان از دست می‌دهند، فضای خالی به سرعت توسط چهره‌های رسانه‌ای پر می‌شود. 
استقبال میلیونی از مراسم خاکسپاری مرتضی پاشایی نیز صرفاً سوگواری برای یک خواننده نبود؛ آن مراسم به فرصتی برای تخلیه احساسات جمعی، همدلی اجتماعی و تجربه یک «ما»ی مشترک تبدیل شد. بنابراین چنین رویدادهایی بیش از آنکه درباره یک فرد باشند، در مورد نیازهای انباشته جامعه سخن می‌گویند. 
به همین دلیل نباید محبوبیت یک اینفلوئنسر یا یک هنرمند را صرفاً به حساب توانایی فردی او گذاشت؛ این محبوبیت، محصول شرایط اجتماعی نیز هست. جامعه‌ای که نتواند برای نسل جدید امید، معنا، تعلق و امکان مشارکت خلق کند، ناخواسته این وظیفه را به شبکه‌های اجتماعی واگذار می‌کند.» 
این استاد دانشگاه با هشدار درباره برخورد با این پدیده‌ها تأکید می‌کند:«اشتباه بزرگ آن است که این پدیده را با برچسب‌هایی مانند سطحی شدن نسل جدید یا بی‌سوادی نوجوانان توضیح دهیم. چنین قضاوت‌هایی نه‌تنها مسأله را حل نمی‌کند، بلکه شکاف میان نسل‌ها را عمیق‌تر می‌کند. نوجوان امروز الزاماً ضدعلم یا ضدفرهنگ نیست؛ او فقط الگوهای خود را در جایی دیگر پیدا کرده است. 
اگر یک استاد دانشگاه، یک نویسنده، یک پژوهشگر یا یک هنرمند نتواند با زبان امروز با مخاطب ارتباط برقرار کند، طبیعی است که میدان را به کسی واگذار می‌کند که این مهارت را دارد.»

نخبگان از رسانه‌های نوین فاصله نگیرند
 آب‌روشن ادامه می‌دهد:«واقعیت تلخ این است که بسیاری از نهادهای فرهنگی هنوز با منطق قرن گذشته فعالیت می‌کنند، در حالی که نسل جدید در جهان الگوریتم‌ها، ویدیوهای کوتاه و ارتباطات لحظه‌ای زندگی می‌کند. 
در چنین جهانی، صرف داشتن حرف درست کافی نیست؛ باید بتوان آن را به شیوه‌ای جذاب، ساده و قابل فهم نیز ارائه کرد. اگر نخبگان از رسانه‌های نوین فاصله بگیرند، جای آنان را کسانی پر خواهند کرد که الزاماً دانش بیشتری ندارند، اما مخاطب را بهتر می‌شناسند. این یک رقابت نابرابر نیست؛ بلکه نتیجه ناتوانی ما در بازتعریف شیوه‌های ارتباط با نسل جدید است.» اینکه چنین پدیده‌ای چقدر آسیب‌زاست، موضوعی است که این جامعه‌شناس در مورد آن توضیح می‌دهد:«راه برون‌رفت از این وضعیت نه تخریب چهره‌های محبوب و نه محدود کردن شبکه‌های اجتماعی است. 
تاریخ نشان داده است حذف یک چهره، تنها به ظهور چهره‌ای دیگر می‌انجامد، زیرا مسأله در افراد نیست، بلکه در بستر اجتماعی است که آنان را تولید می‌کند. راهکار واقعی، بازسازی مرجعیت اجتماعی است؛ از مدرسه‌ای که تفکر انتقادی را آموزش می‌دهد تا رسانه‌ای که اعتماد عمومی را بازسازی می‌کند و از خانواده‌ای که گفت‌وگو با نوجوان را جایگزین نصیحت می‌کند تا دانشگاهی که بتواند با زبان مردم سخن بگوید.»

 

بــــرش

ضرورت تبدیل سواد رسانه‌ای  از شعار به مهارت

آب‌روشن توضیح می‌دهد:«مهم‌تر از همه باید سواد رسانه‌ای را از یک شعار به یک مهارت عمومی تبدیل کنیم تا نسل جدید بیاموزد میان تعداد دنبال‌کنندگان و اعتبار، میان شهرت و شایستگی و میان سرگرمی و مرجعیت تفاوت قائل شود. 
در غیر این صورت، هر چند ماه یک‌بار نام یک چهره جدید بر سر زبان‌ها خواهد افتاد، دوباره همان پرسش‌ها تکرار خواهد شد و باز هم به جای واکاوی ریشه‌های مسأله، همه نگاه‌ها به فردی دوخته می‌شود که تنها محصول شرایط زمانه خویش است. آنچه باید مورد نقد قرار گیرد، نه یک اینفلوئنسر یا یک خواننده، بلکه جامعه‌ای است که معیارها در آن تغییرکرده و هنوز نتوانسته برای این تغییر پاسخی متناسب و آینده‌نگر پیدا کند.»