گفت‌وگو با علی اصغر سیدآبادی درباره کتاب «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند»

نوشتن زیر بمباران

سیدآبادی یادداشت‌های روزانه زندگی در جنگ ۴۰ روزه را ابتدا در انگلستان و سپس در تهران منتشر کرد

همزمان با جنگ تحمیلی ۴۰ روزه، یادداشت‌هایی روزانه با محور زندگی در جنگ در فضای مجازی منتشر شد؛ یادداشت‌هایی که علی‌اصغر سیدآبادی، نویسنده و پژوهشگر، آنها را در شبکه‌های اجتماعی برای گروهی از نویسندگان، تصویرگران و هنرمندان غیرایرانی می‌نوشت؛ روزنوشت‌هایی که با اعلام آتش‌بس، در کتابی با نام «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند» گرد آمد و همراه با عکس‌هایی از عکاسان ایرانی، از سوی نشر NOP در انگلستان منتشر شد. هفته گذشته، نسخه فارسی این اثر نیز با تغییراتی از سوی نشر «اگر» در تهران منتشر شد؛ سیدآبادی در گفت‌وگوی پیش‌رو، چگونگی شکل‌گیری و ویژگی‌های این کتاب را شرح می‌دهد.

ابتدا درباره ماجرای شکل‌گیری ایده نگارش این کتاب بگویید.
اول قرار نبود کتابی نوشته شود. همچنان که جنگ هم قرار نبود آن روز، درست وسط یک جر‌ و بحث اینستاگرامی، وارد خانه‌ ما شود. نزدیک ساعت 10 صبح بود. با دوستی درباره‌ موضوعی سیاسی بحث می‌کردم که ناگهان صدای انفجار آمد و پنجره لرزید. برایش نوشتم: «دیگر بحث‌مان تمام شد، جنگ شد!» برای هم آرزوی سلامتی کردیم. می‌دانستم اینترنت به‌زودی قطع می‌شود، برای همین با عجله مطلب کوتاهی نوشتم؛ مخالفت با حمله‌ خارجی و آرزوی تندرستی برای همه‌ ایرانیان، حتی کسانی که با آنان اختلاف داشتم. چند دقیقه بعد اینترنت کاملاً قطع شد. سه روز بدون اینترنت بین‌المللی گذشت. روز سوم به دفتر روزنامه‌ای رفتم، آنها تازه به اینترنت بین‌المللی دسترسی پیدا کرده بودند. اول رفتم سراغ اینستاگرام، از سرکنجکاوی که بازتاب مطلبم را ببینم و خبری نبود. در میان پیام‌ها یکی از نویسندگان برجسته اروپا اظهار نگرانی کرده و دعوت کرده بود، برویم خانه‌اش. تأکید کرده بود اگر من هم جای شما بودم، مطمئنم که همین کار را می‌کردید. فوری جوابش را که سپاس و قدردانی بود، نوشتم. آنلاین بود و دعوتش را تکرار و اصرار کرد. هیچ اطلاعی از وضعیت صدور ویزا و در نوبت ماندن و تعطیلی خدمات کنسولی سفارتخانه‌ها و تعطیلی فرودگاه‌ها نداشت. اطلاعاتش را کامل نکردم و فقط  تشکر کردم، چون مطمئن بودم که اگر همه چیز هم روبه‌راه بود، باز هم می‌ماندیم تهران. در فیس‌بوک هم چند نویسنده و تصویرگر جویای حال ما شده‌ بودند. همان‌جا تصمیم گرفتم هر وقت به اینترنت دسترسی پیدا کردم، برای‌شان بنویسم در تهران بر ما چه می‌گذرد. بنابراین این یادداشت‌ها از پاسخ به احوالپرسی شروع شد. اول هم نوشته‌ها کوتاه بود. وقتی شروع به نوشتن کردم، فکر نمی‌کردم این یادداشت‌ها روزی کتاب شوند. فقط می‌خواستم دوستانم بدانند ما هنوز زنده‌ایم و خانه‌مان هنوز سر جایش است، اما کم‌کم نوشته‌ها با کامنت‌هایی که آنها می‌گذاشتند، شکل خود را پیدا کردند. میانه‌ جنگ بود که یکی پیشنهاد داد، این نوشته‌ها را تبدیل به کتاب کنم، البته با تمجیدی اغراق‌آمیز. خودم هم کم‌کم به این ایده رسیده بودم، اما همزمان نگران بودم اگر فکر کنم کتاب می‌نویسم، خود به خود صمیمیت نوشته‌ها که وابسته به حس و حال آن روز و گاهی همان لحظات نوشتن بود، از دست برود. در پایان روز چهلم، یکی زیر آخرین نوشته پرسید: «آیا این نوشته‌ها را به کتاب تبدیل خواهی کرد؟» نوشتم: «اولین کارم آماده‌سازی کتاب خواهد بود.» احتمالاً همان‌جا بود که برای اولین‌بار پذیرفتم که می‌خواهم کتاب‌شان کنم. پیش از آن، کتاب کم‌کم ساخته شده بود، بی‌آنکه خودم متوجه شده باشم.

چرا تصمیم گرفتید این کتاب را در آغاز برای مخاطبان خارجی منتشر کنید؟
چون کسانی که احوال ما را می‌پرسیدند، خارجی بودند. من از سال‌ها پیش در فیس‌بوک نویسندگان و تصویرگران کتاب کودک در کشورهای مختلف را دنبال می‌کردم و آنها نیز دنبالم می‌کردند. بسیاری از آنها ایران را فقط از راه خبر می‌شناختند. ایران برای بسیاری‌شان مترادف بود با برنامه‌ هسته‌ای، رهبران سیاسی، اعتراضات و مذاکره. این تصویر الزاماً دروغ نبود، اما بسیار ناقص بود. در آن تصویر، خانه‌ ما نبود، کتابفروشی روبه‌روی خانه‌ ما نبود، همسر و پسر و دخترم نبودند، بسیاری را که می‌شناختم و نمی‌شناختم نبودند، آدم‌های روستای زادگاهم نبودند. میوه‌فروش و راننده‌ نیسان و گنجشک‌های روی درخت و آسمان زیبای آن روزهای تهران و بسیار بسیار چیزها نبودند. در یادداشت‌های من همین چیزهایی که اینقدر مهم نبودند که به خبر تبدیل شوند، اهمیت داشت و همین‌ها نقطه وصل با خوانندگان بود.

شما در فضایی می‌نوشتید که فقط تعدادی نویسنده و تصویرگر کتاب کودک بودند؟
بله، نوشته‌ها عمومی نبود. من در فیس‌بوک برای پست‌هایم گروه مخاطبان خاصی تعریف کرده بودم؛ چندصد نویسنده، تصویرگر، هنرمند و کتابدار و... از کشورهای مختلف. شاید ۴۰۰ یا ۵۰۰ نفر یادداشت‌ها را می‌دیدند، اما 60-50 نفر واکنش نشان می‌دادند. بعضی‌های‌شان را سال‌ها بود می‌شناختم، کتاب‌های‌شان به فارسی ترجمه شده و خوانده بودم. برخی‌شان نویسندگان و تصویرگران مشهوری بودند. همین محدود و انتخابی بودن مخاطبان مهم بود. احساس نمی‌کردم روی سکویی ایستاده‌ام و سخنرانی می‌کنم. بیشتر شبیه این بود که دوستانی را به خانه‌ دعوت کرده باشی یا در یک میهمانی دوستانه شرکت کرده باشی و برایشان تعریف کنی امروز چه‌جوری گذشته! تصور مخاطبانم جوری بود که اگر دو سه روز خبری از من نبود، خیال می‌کردند، زیر آوار مانده‌ام یا ترکشی کارم را ساخته است. فضای عجیبی شکل گرفته بود. برای همین مُصر بودم، هر روز مطلب بگذارم، اگرچه گاهی ممکن نمی‌شد.

برای انتشار کتاب از چه طریق با یک ناشر انگلیسی ارتباط گرفتید؟
پیدا شدن ناشر، تقریباً به‌اندازه‌ شروع نوشتن این کتاب غیرمنتظره بود. پس از پایان روزنوشت‌ها، تصمیم گرفتم آنها را برای انتشار آماده کنم. اول قصدم این بود که کتاب را در ایران صفحه‌آرایی کنم و در پلتفرم‌های مختلف به صورت رایگان و با پرداخت داوطلبی منتشر کنم. همزمان چند نفر از دوستان نویسنده هم پیشنهادهایی داشتند. نسخه‌ اولیه که آماده شد برای خانم لیلی حائری یزدی، مدیر آژانس ادبی کیا، فرستادم. دو سه روز بعد، صبح خیلی زود دیدم تلفنم زنگ می‌خورد؛ خانم حائری بود و گفت یک ناشر انگلیسی علاقه دارد کتاب را منتشر کند؛ البته باید تأکید کنم یک ناشر کوچک و مستقل انگلیسی. ظاهراً او کتاب را برای چند نفر فرستاده بود از جمله برای یک استاد دانشگاه در سیدنی استرالیا که دوست و همکارش بود و از طریق او به ناشر رسیده بود. مسیر کتاب از تهران شروع شد، به‌واسطه‌ یک ایرانی به سیدنی رفت و از سیدنی به انگلستان رسید. خود این مسیر شبیه همان شبکه‌ انسانی‌ای بود که کتاب در آن شکل گرفته بود. اوایل ماه مه «نیک اون»، مدیر انتشاراتNOP، متن را دریافت کرد. شرایط عادی نشر این است که ناشر کتاب را بخواند، در جلسه مطرح کند، برنامه‌ سال آینده را ببیند و شاید هفته‌ها بعد جواب بدهد. اما این کتاب درباره‌ حادثه‌ای تازه با زخم‌هایی همچنان باز بود. خوشبختانه ناشر این موضوع را درک می‌کرد ‌و امکان و علاقه‌ این کار را داشت. نیک اون مدیر نشر، روی کتاب تازه‌ خودش کار می‌کرد که کتاب من دستش رسید. کار خودش را متوقف کرد و این کتاب را در اولویت گذاشت. بعداً در یادداشتی که در پایان نسخه‌ فارسی کتاب هم آورده‌ام، نوشت که ناشران کوچک فقط وظیفه ندارند خواننده را سرگرم کنند؛ باید به روایت‌هایی گوش بدهند که ممکن است هرگز شنیده نشوند. او گفته بود این کتاب از جایی سخن می‌گوید که بسیار درباره‌اش حرف زده‌اند، اما کمتر به صدای مردمش گوش سپرده‌اند.

گویا ترجمه کتاب به کمک ابزارهای هوش مصنوعی انجام شده است!
کتاب، مترجم به معنای متعارف ندارد. به فارسی می‌نوشتم و‌ بعد با کمک ابزارهای هوش مصنوعی به انگلیسی ترجمه می‌کردم. در آن فضا، شبیه کسی بودم که زبان بلد نیست، اما به شهری سفر کرده است که باید یک جوری اموراتش را بگذراند. نمی‌خواستم کتاب یا متن ادبی بنویسم؛ اگر چهار تا اشتباه هم در متن پیدا می‌شد، به جایی برنمی‌خورد و در گفت‌وگو اصلاح می‌شد. از آنجا که مخاطبانم اغلب نویسنده و انگلیسی‌زبان بودند، واکنش آنها هم نوعی آزمون برای متن بود. اگر عبارتی عجیب، مبهم یا نادرست بود، یا می‌پرسیدند منظورم چیست یا از واکنش‌شان می‌فهمیدم جمله درست ننشسته است، اصلاح می‌کردم. بنابراین آنان فقط مخاطب نبودند و تا حدی در شکل‌گیری مسیر روایت نقش داشتند و به نوعی دستیاران نویسنده بودند. در واقع من به ترکیبی از ابزار، واکنش خوانندگان و بعدتر ویراستاری حرفه‌ای اعتماد کردم. بعد از پذیرفته شدن کتاب هم متن به‌طور حرفه‌ای ویرایش شد.

آیا کامنت‌های نویسندگان را هم جزو فرم کتاب می‌دانید؟
کاملاً. بخشی از تجربه‌ واقعی من از این جنگ، مهربانی‌هایی بود که از آن سوی جهان به من می‌رسید. آدم‌هایی هر روز می‌پرسیدند زنده‌ایم یا نه، برای‌مان دعا می‌کردند، به دولت خودشان اعتراض می‌کردند و می‌گفتند شرمنده‌اند که کشورشان چنین کاری می‌کند. گاهی من با انرژی همان کامنت‌ها روز بعد دوباره می‌نوشتم. بنابراین کامنت‌ها حاشیه‌ متن نیستن، جزو خود متن هستند. وقتی تصمیم کتاب جدی شد، دیدم حذف کامنت‌ها یعنی حذف نیمی از ماجرا. این نوشته‌ها یک‌طرفه نبودند؛ گفت‌وگو بودند. اما مسأله این بود که یادداشت‌ها در یک جمع محدود منتشر شده بودند. کسی که در فضای بسته، در اوج خشم یا اندوه چیزی نوشته است، الزاماً نمی‌خواهد حرفش در کتابی عمومی چاپ شود. برای همین از تک‌تک‌شان اجازه گرفتم. بعد دوباره نگران شدم که برخی کامنت‌ها بسیار تند است و شاید برای نویسنده‌اش بویژه در آمریکا دردسر درست کند. از ویراستار خواستم با دقت بیشتری بررسی و موارد مشکل‌ساز را حذف کند.

کتاب چه زمانی به شکل نهایی رسید؟
من بلافاصله پس از آتش‌بس، نسخه‌ اولیه‌ای برای کتاب آماده کردم. یادداشت‌های روزهای اول را که مضمون‌شان را در نوشته‌های قبلی گفته بودم، به متن‌ها اضافه کردم. از خوانندگان نظرخواهی کردم و براساس نظرها تغییراتی در متن‌ها دادم، وقتی ناشر موافقت کرد، یک بار دیگر روی متن کار کردم تا به نسخه‌ مطلوب خودم برسم. بعد کار ناشر شروع شد که تصمیم‌گیری درباره‌ نحوه‌ انتشار، قطع، استفاده از عکس، قرارداد و روی جلد و... بود. سعی می‌کردم در اموری که در اختیار ناشر است، دخالتی نکنم. ناشر هم بسیار منعطف و اهل کار جمعی و مشارکتی بود و جلب رضایت گروه برایش مهم بود.

در ویراستاری کتاب با چالش خاصی روبه‌رو نشدید؟
نه تنها به چالش برنخوردم که کار با ویراستار برایم بسیار لذت‌بخش بود. او علاوه بر کاری که روی زبان می‌کرد، تعداد زیادی زیرنویس نوشته بود. این زیرنویس‌ها از منظر خواننده‌ غیرایرانی برای روشن‌تر شدن کتاب، ضروری بودند، اما او برای نوشتن برخی کامنت‌ها به منابع موجود در اینترنت مراجعه کرده بود. من یک بار تمام پاورقی‌ها را خواندم و با بحث و گفت‌وگو آنها را اصلاح کردیم. نکته‌ دیگر این بود که مطالب گاهی ساعت پنج صبح، گاهی بعد از انفجار و گاهی در فاصله‌ کوتاه اتصال اینترنت نوشته شده بودند. چنین متنی باید تصویری از این آشفتگی و شرایط موقت و نابهنگامی را در خودش داشت. ویراستار هم به این نکته توجه داشت که این متن، متن شب توفان و بیم موج و گرداب حائل است، نه متن سبک‌بالان ساحل‌ها که فرصت دارند، نوشته‌شان را بارها و بارها چکش کاری کنند. این متن باید بوی اضطراب بدهد، نباید خیلی صاف و هموار شود. فکر می‌کنم ویراستار حواسش بود که متن نباید این قدر بی‌نقص شود که اضطراب آن روزها را از دست بدهد. ویراستار باید هم زبان را درست می‌کرد و هم اجازه می‌داد رد شتاب، ترس و زندگی واقعی در متن باقی بماند.

استقبال از نسخه‌ انگلیسی کتاب چگونه بود؟
هنوز زود است که با عدد و رقم درباره‌ موفقیت کتاب حرف بزنم. دغدغه‌ من این است که آیا کتاب واقعاً خوانده خواهد شد یا نه. اما واکنش‌های اولیه برایم بسیار دلگرم‌کننده بود. کسانی که روزنوشت‌ها را دنبال کرده بودند، کتاب را خریدند، معرفی کردند و درباره‌اش نوشتند. برخی گفتند با خواندن کتاب، ایران برای‌شان از یک مفهوم سیاسی به مجموعه‌ای از آدم‌ها و زندگی‌ها تبدیل شده است. برای من همین مهم بود که کسی بگوید پس از خواندن کتاب، وقتی نام تهران را در خبرها می‌شنود، دیگر فقط نقشه و موشک نمی‌بیند؛ خانه‌ای را می‌بیند که در آن خانواده‌ای چای می‌خورند و می‌خندند و غمگین و خوشحال می‌شوند. کتاب باید از حلقه‌ دوستان اولیه فراتر برود. اینکه آیا چنین خواهد شد یا نه، پرسشی است که هنوز جوابش را نمی‌دانم.

نسخه‌ فارسی و انگلیسی چه تفاوت‌هایی دارند؟
از نظر ساختار و جهت‌گیری هر دو نسخه در یک مسیرند، اما در نسخه‌ فارسی بعضی توضیحات اضافی بودند که حذف کردم. برای نسخه‌ فارسی مقدمه‌ای جداگانه نوشتم تا توضیح بدهم چرا متنی که برای مخاطب خارجی نوشته شده، به فارسی منتشر می‌شود. اما شاید مهم‌ترین تفاوت در عکس‌ها باشد. متن فارسی اولاً تک رنگ است و تعداد عکس‌هایش انگشت شمار است، در حالی که متن انگلیسی پرعکس است. در آغاز، عکس‌ها همان عکس‌هایی بودند که همراه روزنوشت‌ها منتشر می‌کردم؛ عکس‌هایی از خودم، دوستان، خیابان و منابع خبری. اما برای کتاب، مسأله‌ کیفیت و اجازه‌ انتشار مطرح بود. برای انتشار کتاب باید با تک‌تک عکاسان تماس می‌گرفتم که تقریباً ناممکن بود. نمی‌خواستم بدون اجازه‌شان از عکسی استفاده کنم. چند نفر که برخی‌شان را از نزدیک ندیده‌ام، بی‌دریغ عکس‌های‌شان را در اختیارم گذاشتند مثل صدرا نوری، فرجامی و اسحاق آقایی. خودم هم عکس‌هایی گرفته بودم. با این حال عکس‌های خوبی از موقعیت‌هایی لازم داشتم که امکان مذاکره با عکاسان را نداشتم. با خبرگزاری ایرنا صحبت کردم و اجازه‌ استفاده از عکس‌های‌شان را و فایل با کیفیت عکس‌ها را در اختیارم گذاشتند. همین‌جا از خبرگزاری ایرنا و همه‌ عکاسانی که اجازه‌ استفاده از عکس‌های‌شان را دادند یا عکس‌شان در مالکیت ایرنا بود و از آنها استفاده کردم، سپاسگزارم. می‌دانم عکاسی در آن شرایط چه مصیبتی داشت. به برخی از عکاسان هم در شبکه‌های اجتماعی پیام داده بودم. یکی از آنان که حسرت استفاده از عکس‌های زیبایش در دلم ماند، مهدی قاسمی بود که عکس‌هایش جنجال‌برانگیز شد. او پیام را دیر دیده بود و وقتی اجازه داد که کتاب چاپ شده بود. عکس‌ها را که مرور کردم، به نظرم رسید باید کنار این تلخی‌ها، چیزی از زیبایی‌های ایران هم در عکس‌ها باشد. به استاد صادق میری پیام دادم و از عکس‌های زیبای‌شان از اصفهان استفاده کردم.

چرا قالب روزنوشت را انتخاب کردید و نه گزارش یا تحلیل؟
روزنوشت انتخاب آگاهانه‌ من نبود؛ شکل طبیعی زندگی در آن وضعیت بود. من نمی‌دانستم فردا چه خواهد شد. پس نمی‌توانستم مانند کسی که جنگ تمام شده و اسناد مقابلش است، طرحی منظم و از پیش‌تعیین‌شده داشته باشم. یک لحظه درباره‌ حمله به تأسیسات صنعتی می‌نوشتم، لحظه‌ای بعد یادم می‌آمد گوشت‌مان را در اقامتگاه جا گذاشته‌ایم. از کشته‌شدن آدم‌ها می‌رسیدم به شکوفه‌های گیلاس، از شاهنامه به جوراب کودکی که تنها نشانه‌ باقی‌مانده از او بود. در پایان کتاب، خودم نوشته‌ام که این از شاخه‌ای به شاخه‌ دیگر پریدن به ویژگی متن تبدیل شده است. بخشی از آن به خاطر مخاطب خارجی بود؛ برای توضیح یک حادثه باید از آیین، تاریخ، اسطوره یا جغرافیا می‌گفتم. بخشی هم شکل واقعی ذهن در جنگ بود. ذهن آدم مضطرب، خطی حرکت نمی‌کند. مثل گنجشک از شاخه‌ای به شاخه‌ دیگر می‌پرد. شاید این ویژگی از نگاه برخی ضعف باشد، اما اگر حذفش می‌کردم، کتاب مرتب‌تر و غیرواقعی‌تر می‌شد.

خودتان این کتاب را خاطره می‌دانید یا گزارش و حتی اثری ادبی؟
شاید چیزی میان هر سه باشد. خاطره است، چون از زندگی خودم، خانه‌ام و خانواده‌ام نوشته‌ام. گزارش است، چون شهر، خبرها، حمله‌ها، صف‌ها، واکنش مردم و فضای اجتماعی را ثبت کرده‌ام. ادبیات است، چون زبان، انتخاب جزئیات، شوخی و پیوند میان چیزهای ظاهراً نامرتبط در آن مهم است. حتی بعضی یادداشت‌ها سفرنامه است، چون شرح سفر نوشته‌ام. هنگام نوشتن به ژانر فکر نمی‌کردم. در آن وضعیت، ژانر آخرین نگرانی آدم است. فقط می‌خواستم صادقانه بنویسم چه می‌بینم و چه احساسی دارم. حالا دیگران می‌توانند برایش نام پیدا کنند. اگر کتاب خوانده شود.

چرا در دل روایت جنگ این‌همه از پرندگان، کتاب‌فروشی، چای، سفر، خانواده و زندگی روزمره نوشته‌اید؟
چون جنگ فقط صدای موشک‌ها و حرف‌های سیاستمداران و انفجارها نیست. آنچه در زیر این سر و صداها از بین می‌رود و نابود می‌شود، زندگی معمولی است. زندگی در فاصله‌ دو انفجار جاری بود. در آن فاصله آدم چای می‌خورد، غذا می‌پزد، با فرزندش جر‌وبحث می‌کند، می‌رود دنبال همسرش، می‌بیند کتاب‌فروشی بسته است و دلش می‌گیرد. جنگ به همین کارهای کوچک هم کار دارد و آنها را تغییر می‌دهد. خبرها از تعداد موشک‌ها، هدف‌ها و کشته‌ها می‌گویند؛ ناچار هم هستند، اما نمی‌گویند وقتی مغازه‌های محله بسته می‌شود، آدم چه احساسی پیدا می‌کند. نمی‌گویند بعد از دو روز سکوت، شنیدن دوباره‌ صدای پرندگان چقدر امیدبخش است. من چیزی را نوشتم که خبرها معمولاً حذف می‌کنند، ارزش خبری ندارند، اما به قول کسی بافت زندگی هستند. این کتاب در ستایش جزئیاتی است که در خبرها و گزارش‌های رسانه‌ها حذف شده‌اند.

عنوان «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند» چگونه شکل گرفت؟ آیا گنجشک‌ها فقط استعاره‌اند؟
گنجشک‌ها واقعاً مضطرب شده بودند. بعد از انفجارها ناگهان دسته‌جمعی از روی درخت‌ها بلند می‌شدند، سراسیمه می‌پریدند و دوباره جایی می‌نشستند. در بخشی از کتاب نوشته‌ام که ما و گنجشک‌ها همسایه‌ایم؛ آنها روی درخت‌ها و پشت پنجره‌ها و ما در خانه‌ها. وقتی شهر را می‌زنند، اضطراب فقط به انسان‌ها محدود نمی‌ماند. گنجشک‌ها موجودات کوچک و معمولی‌اند که در روایت‌های بزرگ دیده نمی‌شوند؛ درست مانند مردم عادی در جنگ. با فرم نوشتن کتاب هم هماهنگ است به نظرم.

این کتاب در حوزه خاطره نویسی جنگ چه حرفی برای گفتن دارد؟
وقتی می‌نوشتم اصلاً به چنین چیزی فکر نمی‌کردم. آدم در موقعیتی که منتظر صدای انفجار و لرزش در ‌و دیوار و پنجره خانه است، معمولاً به جایگاه اثرش در ادبیات جنگ فکر نمی‌کند. اما حالا که به آن نگاه می‌کنم، شاید ویژگی کتاب این باشد که خاطرات یک نفر نیست؛ یک گفت‌وگوی همزمان جهانی است. نویسنده در تهران زیر بمباران می‌نویسد و نویسندگانی در آمریکا و اروپا و ژاپن تقریباً بلافاصله جواب می‌دهند. اگر فناوری نبود، این نوشته‌ها شاید نامه‌هایی می‌شدند که هفته‌ها یا ماه‌ها بعد می‌رسیدند، در حالی که فضا تغییر کرده است. اینجا روایت، اضطراب و واکنش تقریباً همزمان است. شاید از این نظر این کتاب یکی از شکل‌های تازه نوشتن درباره‌ جنگ باشد؛ خاطره‌ای که در تنهایی نوشته نشده و خوانندگان از همان لحظه‌ تولد متن در آن حضور داشته‌اند.

در مقدمه نوشته‌اید   نمی‌خواستید احساس ترحم مخاطب را برانگیزید؛ چرا؟
از این می‌ترسیدم که تبدیل شوم به آدمی از یک کشور جهان‌سومی که بدبختی‌هایش را برای ساکنان کشورهای امن‌تر به نمایش می‌گذارد. من در معرض جنگ بودم، اما از قربانی‌نمایی متنفر بودم. می‌خواستم به‌عنوان نویسنده، پدر، همسر و شهروند ایران و جهان حرف بزنم، نه به‌عنوان یک قربانی و بدبخت که دل‌شان برایم بسوزد. نمی‌خواستم جنگ تمام هویتم‌ را ببلعد. ترحم معمولاً رابطه‌ای نابرابر می‌سازد: یکی بالا می‌ایستد و برای دیگری که پایین‌تر تصور می‌شود، دل می‌سوزاند. چنین رابطه‌ای را نمی‌پسندیدم. از قضا یکی از رقت‌انگیزترین صحنه‌های آن جنگ برایم التماس ایرانیانی از موضع پایین برای حمله به کشور بود.

 

راهی برای دیدن و یافتن انسانیت
میشل هوتس
نویسنده آمریکایی ادبیات کودک

این نوشته درباره‌ نویسندگان ادبیات کودک در سراسر جهان است؛ از جمله یکی از آنها که در تهران زندگی می‌کند و تجربه‌هایش در ۴۰ روز جنگ تحمیلی، تقریباً هر روز از طریق نوشته‌هایش در شبکه‌های اجتماعی ثبت و روایت شد. اکنون آن نوشته‌ها، همراه با پاسخ‌های سرشار از نگرانی و همدلی ۴۴ نویسنده‌ غیرایرانی، در قالب کتاب منتشر شده‌اند. وقتی برای اولین‌بار متوجه شدم که در فیس‌بوک با نویسنده‌ای به نام علی سیدآبادی ارتباط دارم، مجذوب نوشته‌هایش شدم. پیش از آن، نمی‌دانستم در شهری که هر شب بمباران می‌شود چه اتفاقی می‌افتد. احتمالاً فکر می‌کردم مردم عادی از شهر فرار می‌کنند؛ اما نوشته‌های علی به من نشان داد که بسیاری از مردم در خانه‌ها و محل‌های کار و محله‌ خود می‌مانند و می‌کوشند نشانه‌های زندگی عادی را تا جایی که ممکن است، حفظ کنند. او از شادی یافتن کافه، کتابفروشی یا قنادی می‌نوشت که باز بود. از گرد هم آمدن با دوستانش برای شریک شدن در قصه‌ها، غذا، موسیقی و خبرها حرف می‌زد.
البته اشتباه برداشت نکنید. هرچند دیدن لحظه‌های کوتاه و غیرمنتظره‌ زندگی عادی برای من شگفت‌انگیز بود، اما زندگی مردم در تهران به‌هیچ‌وجه عادی نبود. روزها با تصمیم‌گیری‌های مداوم درباره‌ امنیت رفت‌وآمد می‌گذشت؛ حتی رفتن به چند خیابان آن‌طرف‌تر برای تهیه‌ ضروریات زندگی. پنجره‌ها تمام شب می‌لرزیدند و مردم صبح از خواب بیدار می‌شدند تا بفهمند این بار کدام محله هدف قرار گرفته و چه کسانی در میان قربانیان بوده‌اند. خیلی زود متوجه شدم که هر روز حال علی و خانواده‌اش را پیگیری می‌کنم و هر وقت از طرف او سکوتی طولانی می‌شد، نگران می‌شوم؛ تا اینکه معمولاً یک روز بعد، وقتی اینترنت دوباره وصل می‌شد، بازمی‌گشت.
علی همزمان با برقراری آتش‌بس، کتابش را برای انتشار به انتشارات نیک اوئن سپرد، اما اکنون دوباره در شرایطی قرار گرفته‌ایم که جنگ شعله‌ور است و من و دیگر نویسندگان، بار دیگر هر روز جویای حال او هستیم. داستان او هنوز تمام نشده است. حقیقتاً امیدوار نبودم این کتاب دنباله‌ای داشته
 باشد.
 لطفاً راه‌هایی برای دیدن و یافتن انسانیت در دل منازعات جهانی پیدا کنید. این کتاب را بخوانید، با کسی در جامعه‌ خود که از بخش دیگری از جهان آمده است گفت‌وگو کنید و بکوشید به یاد داشته باشید که جنگ‌ها میان دولت‌ها روی می‌دهند، اما این مردم عادی‌اند که پیامدهای آنها را تحمل می‌کنند.

 

بهار از دست رفته
الیزابت دیویس
نویسنده‌ آمریکایی ادبیات کودک

در حالی که کشور ما با پول مالیات‌های ما بر سر ایران بمب می‌ریخت، بهترین منبع خبری من نه هیچ‌یک از رسانه‌های جریان اصلی، بلکه نوشته‌های فیس‌بوکی دوستم، علی سیدآبادی، بود. علی نویسنده و ویراستاری است که همراه خانواده‌اش در تهران زندگی می‌کند؛ از جمله پسر نوجوانش که عاشق طبیعت و علم است. خواندن درباره‌ اینکه جنگ چگونه بر زندگی مردم عادی اثر گذاشته است؛ مردمی که به‌هیچ‌وجه مسئول هیچ بخشی از این درگیری نبودند، چشم مرا به هولناکی زندگی در منطقه‌ای جنگی باز کرد.
هوایی که نمی‌شد در آن نفس کشید، کودکانی که در نزدیکی‌اش کشته شدند، بمباران مدرسه‌ پسر دوستم ــ که خوشبختانه دانش‌آموزان آنجا نبودند ــ و آسیب شدید به انستیتو پاستور، نهادی که مجله‌ «لنست» آن را یکی از ستون‌های نظام سلامت عمومی ایران می‌نامد. هر روز منتظر نوشته‌های تازه دوستم می‌ماندم، به این امید که او و خانواده‌اش سالم باشند و همراه آنان برای از دست رفتن نهادها، جان‌ها و زندگی عادی سوگواری می‌کردم.
یکی از نوشته‌هایش برای من تأثیر ویژه‌ای داشت: از این گفته بود که بهار فصل محبوب اوست و امسال بهار از دست رفته است. از دست دادن جان‌ها، از دست دادن ساختمان‌ها، از دست دادن بهار؛ هرکدام در سطوح مختلف اهمیتی عمیق دارند. همه‌ اینها بدون هیچ دلیل موجهی رخ داده است؛ آن هم در جنگی که کنگره‌ ما آن را تصویب نکرده بود. او نوشته‌هایش را در کتابی گرد آورده که اکنون منتشر شده و در دسترس است. واقعاً شما را تشویق می‌کنم آن را بخوانید. وقتی کشور ما در جنگی مشارکت می‌کند، به گمانم مسئولیت ماست که بدانیم این جنگ چه بر سر مردم بی‌گناهی می‌آورد که در محل وقوع آن زندگی می‌کنند.