«عطر نیمه‌شب» کتابی که زندگی سعید رفعتی را روایت می‌کند

از خط مقدم تا بیت امام خمینی(ره)

«عطر نیمه‌شب» روایتی داستانی اما واقعی از زندگی سعید رفعتی است؛ رزمنده و پرستاری که مسیر زندگی‌اش از محله نظام‌آباد، به مبارزات انقلابی، خطوط مقدم ۸ سال جنگ تحمیلی و سپس عضویت در گروه پرستاری بیت امام خمینی(ره) می‌رسد؛ مأموریتی حساس که حتی خانواده‌اش نباید از آن باخبر می‌شدند! کبری خدابخش درباره چرایی قبول تدوین و نگارش این کتاب که انتشارات مرز و بوم آن را منتشر کرده، در مقدمه کتاب نوشته:«وقتی پیشنهاد دادند کتاب مردی را که به دل جنگ رفته است، بنویسم کمی دودل بودم؛ اما وقتی متن مصاحبه‌هایش را خواندم، برای خودم هیجان‌انگیز بود زندگی بزرگمردی را بنویسم که روزها و ماه‌های بسیاری را کنار امام خمینی رحمت‌الله علیه بوده است.»

جوانی انقلابی 
خدابخش، در ۱۷ بخش به شرح زندگی سعید رفعتی پرداخته است. فصل «بوی مُشت نوزاد» کتاب، شرحی است بر ماوقع تولد راوی و ماجرای آن در شرایطی که کسی منتظرش نبوده و اشاره به چرایی نامی که پدر برای او انتخاب می‌کند؛ سعید. «پدرت اسمت را سعید گذاشت تا همیشه توی زندگی‌ات خوشبخت باشی.» در فصل «بچه محله نظام‌آباد» بخشی از محیط خانواده و دوران کودکی‌اش را شرح داده است. در فصل «بوی ماه مهر» در کنار خاطراتی از سال‌های کودکی، بخشی از فرهنگ و شرایط اجتماعی زمانه زیست راوی هم آمده است؛ سبک خانه‌های قدیمی روزگار نه‌چندان دور تهران قدیم. فصل «زنگ انقلاب» به چهار سال منتهی به دریافت دیپلم و چگونگی آشنایی‌ راوی با مسائل اجتماعی و سیاسی اشاره دارد؛ «اواسط سال ۵۵ بود. معلم ادبیات سال دوازدهم‌مان، آقای واحدی، ما را بیشتر با حرکت‌های انقلابی آشنا کرد.» راوی از همین سال‌هاست که به‌تدریج در مسیری قدم می‌گذارد که از او جوانی انقلابی و طرفدار سرسخت امام راحل می‌سازد. در فصل «آرزوی پوشیدن روپوش پرستاری»، رفعتی با صداقت از کسب نمرات پایین‌تر در درس‌های فیزیک و ریاضی به‌عنوان مهم‌ترین دلیل انتخاب رشته طبیعی یاد می‌کند. «آن مرد بزرگ آمد» به فعالیت‌های سیاسی راوی، در کنار درس و دانشگاه می‌پردازد؛ از سال ۱۳۵۷ و با شدت یافتن اقدامات ساواک علیه مردم، فعالیت‌های انقلابی رفعتی نیز با کارهایی نظیر مداوای پنهانی زخمی‌ها، چاپ و پخش اعلامیه شدت پیدا می‌کند: «یک‌بار داشتیم اعلامیه‌ها را در بین تظاهرات‌کننده‌ها پخش می‌کردیم، یک نفر در بین جمعیت اعلامیه را به دست گرفت و گفت: امام خمینی از ایران تبعید شد، چون نمی‌خواست زیر بار ننگ کاپیتولاسیون بره. تبعید شد، چون مثل مولاش امام حسین، مرگ با عزت رو به زندگی با ذلت ترجیح داد! جمعیت بلند گفتند: یا حسین! این حرف‌ها خون را در رگ‌های همه به جوش می‌آورد.» تداوم این فعالیت‌ها، تعقیب و گریزهای بسیار و دوری‌های چند روزه از خانه‌اش را سبب می‌شود، با این حال کار رفعتی از پخش اعلامیه فراتر می‌رود و او از دی ۱۳۵۷، خانه پدری‌اش را به مقر ساخت کوکتل مولوتف تبدیل می‌کند و والدینش را هم به صف انقلابیون پیوند می‌دهد. این فصل وقایع منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی ایران در واپسین ماه‌ها و هفته‌های باقی‌مانده از رژیم پهلوی را به تصویر کشیده، اتفاقاتی که فقط به راوی محدود نمی‌شود و بخشی از تاریخ معاصر را نیز روایت می‌کند. فصل «راهپیمایی وحدت» به وقایع بعد پیروزی انقلاب و ضرورت حفظ وحدت میان اقشار و اقوام مختلف تعلق دارد، برگزاری یک راهپیمایی وحدت‌بخش میان شیعه و سنی، از تهران تا سنندج، با پلاکاردهایی که نقطه اشتراک‌شان، تصاویری از امام خمینی(ره) بوده است. فصل «بوی خون و باروت» از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ آغاز می‌شود؛ از روزی که هواپیماهای عراقی بی‌هیچ اخطار قبلی، فرودگاه‌های تبریز، همدان، تهران و اهواز را بمباران می‌کنند. انتشار خبرهای دردآور از آبادان و خرمشهر، مردم را روانه صف‌های ثبت‌نام اعزام به خط مقدم می‌کند، اشتیاقی وصف‌ناپذیر برای دفاع از وطن که سعید رفعتی هم از آن بی‌نصیب نمی‌ماند:«به مقر اهواز رسیدیم، یک پادگان نظامی بود. آنجا ما چند نفر را تقسیم کردند. چون من پرستار بودم، گفتند باید به واحد بهداری بروم. تجهیزات لازم، از جمله لباس و اسلحه به ما دادند و گفتند: برید منطقه طراح، اونجا تازه خط مقدم زدیم.» شرح بخشی از تاریخ شفاهی جنگ، به روایت این رزمنده‌ داوطلب در فصل‌های « لبخند یک شهید»  و «یکی از میان همه لات‌ها» هم ادامه پیدا می‌کند.
«اشهد شهادت در حمام» روایتی از ماجرای اعزام سعید رفعتی به بیمارستان سوسنگرد و بعدتر هم مقر اورژانس مهران است. «حال و هوای جبهه در سرم» درباره پاییز سال ۱۳۶۲ و مدتی است که او به خانه بازمی‌گردد و در بیمارستان «مردم» در میدان شهدای تهران به‌عنوان پرستار مشغول می‌شود، هرچند که ۶ ماه بیشتر داوم نمی‌آورد و مجدد به جبهه بازمی‌گردد، این مرتبه به منطقه جُفیر، یکی از محورهای اصلی هجوم عراقی‌ها. 
نامه‌ای از بیت
سعید رفعتی در فصل «جنگ در میان جنگل‌های بلوط» روایتی از وقایع ۵ ‌سالگی جنگ و در فصل «بیت جماران یا دانشکده اهواز؟» ماجرای بازگشت به تهران را در سال ۱۳۶۳ شرح می‌دهد، زمانی که اوضاع منطقه قدری آرام‌تر شده و او با کسب معدل بالا در آزمون فینال پرستاری، برای تدریس در دانشکده پرستاری اهواز با حکم مربیگری دعوت می‌‌شود. وسایلش را جمع می‌کند و برای خداحافظی از دوستان روانه مسجد محله می‌شود و در بازگشت به خانه، دو نفر از اعضای انجمن اسلامی را با نامه‌ای در دست مقابل در می‌بیند. یکی از آن دو، پاکتی سفید‌رنگ به دستش می‌دهد و می‌گوید:«این نامه رو از طرف بیت برات آوردیم.» و این اولین مرتبه‌ای بوده که کلمه «بیت» را می‌شنود؛ بیت، جماران، منزل حضرت امام خمینی(ره). هرچند که به توصیه مادر، مأموریت اهواز را به دلیل کمبود نیرو برای تدریس، در اولویت قرار می‌دهد. بعد از دو ترم تدریس در اهواز، از طرف مسئول تیم پزشکی حضرت امام دوباره با او تماس می‌گیرند که برود بیت. «امام خمینی مدتی پیش سکته قلبی کردن و باید دائم مانیتورینگ قلبی بشن؛ بیست‌و‌چهار ساعته. برای بخش مانیتورینگ امام، نیاز به یه پرستار داریم.» فصل «حلقه یا انگشتر عقیق؟» به ماجراهایی شخصی‌تر تعلق دارد، مراسم ازدواج و... «بوی عطر نیمه‌شب» فصلی است که  نویسنده، نام کتاب را از آن وام گرفته، درباره پاییز ۱۳۶۶ و شرحی بر شیفت‌های کاری حضورش در بیت و برای پرستاری از حضرت امام خمینی(ره) که شرایط جسمی نامطلوبی داشتند و تأکید بر مخفی ماندن این همکاری:«نکته بسیار مهم که اصل کار شماست، اینه که نباید بذارید کسی از بودن شما در بیت مطلع بشه؛ حتی خانواده و پدر و مادرتون.» او در این فصل از شوق دیدار با حضرت امام گفته:«به خانه که رسیدم، همان دم در تا سلام کردم، مادرم فهمید خبری دارم که نشانه‌اش خنده روی لبم شده است. قرار بود فقط همسرم از زندگی من برای ساعت‌هایی محدود کنار مردی که در برابر تمامی قدرت‌های پوشالی جهان ایستاده،‌ خبر داشته باشد. هنوز یک‌ ساعتی از برگشتنم نگذشته بود که ماجرای رفتنم به بیت را برای همسرم تعریف کردم و حساسیت‌های کار را هم با احتیاط برایشان گفتم.» و از آن روز پرستار شخصی حضرت امام می‌شود، شرح دیدار نخست و کارهایی که در شیفت‌های بیست‌وچهار ساعته برعهده داشته و  توصیفی از حال‌وهوای حاکم بر بیت و فعالیت‌هایی که آنجا انجام می‌شده در این فصل آمده است: «بازرسی که تمام شد،‌ وارد یک محوطه‌ سرسبز شدم و از آنجا وارد حیاط اصلی خانه امام. تا وارد شدم، یک ساختمان قدیمی شیروانی دو طبقه به چشمم آمد. همان دم در ایستادم و نگاهی کلی به دور حیاط انداختم که ناگهان با امام چشم در چشم شدم و سر جایم میخکوب. آب دهانم به زور پایین می‌رفت. صدای تپش قلبم را می‌شنیدم! دلشوره‌ام هزار برابر شد! امام یک لباس سفید بلند و شلوار سفید تنش بود و یک عرقگیر هم روی سرش.» توصیف‌های اینچنین، در کنار به اشتراک گذاشتن تجربیات پرستار جوانی که به محل زندگی بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی راه یافته، فرصتی برای آشنایی هر چه بیشتر با حضرت امام خمینی(ره) و ساده‌زیستی ایشان نیز فراهم می‌کند:«در بیت امام که بودیم، هر لحظه‌اش برایمان یک کلاس اخلاق بود. امام آنچه را که برای دیگران می‌گفتند، خودشان خیلی بهتر و بیشتر انجامش می‌دادند.»
شرح وظایفی که رفعتی در بیت و برای پرستاری از امام برعهده داشته تا زمان ارتحال ایشان و افزایش نگرانی‌ها از وضعیت جسمانی حضرت امام ادامه پیدا می‌کند:«مهدی سِرم را وصل کرد،‌ داروهای امام را داد و بیرون آمد. تا در اتاق را بست و نگاهم به نگاهش گره خورد، دیدم چشمانش پر از اشک شده و رنگ به صورت ندارد. بلند شدم و گفتم: مهدی! چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا رنگت پریده؟ ... مهدی مثل مادران جوان از دست داده گریه می‌کرد. بین گریه‌هایش گفت، امام گفتن: هر چیزی یه آخری داره، اینم آخرش برای من!» در آن ایام، متوجه می‌شوند که بنیانگذار انقلاب در کنار بیماری قلبی به سرطان نیز مبتلا شده‌اند و حال امام به اندازه‌ای رو به وخامت می‌رود که تنها دعا و آرزوی راوی و دیگر همکارانش، سلامتی ایشان بوده است. ماجرای این فصل تا ۱۳خرداد ۱۳۶۸، روز عروج ملکوتی‌ امام ادامه می‌یابد. دکتر الیاسی دستور قطع سی‌پی‌آر را می‌دهد و خط‌های دستگاه مانیتور که راوی برای سه‌ سال مدام چک‌شان می‌کرده، دیگر صاف صاف می‌شوند... ماوقع ادامه این فصل، شرحی بر حساسیت‌هایی است که انتشار خبر رحلت ایشان در پی داشته:«آقای خامنه‌ای مثل همیشه قاطع و پراقتدار ایستادند و گفتند: امام، امام مردم هست! باید فردا صبح رحلت ایشون اعلام بشه.»  فصل آخر،« حمید، برادرم» است و ماجرای آن به خاطرات دورانی  بازمی‌گردد که خبر شهادت برادرش را به او می‌دهند و پیکری که برای پنج سال، در محل یکی از عملیات‌ها جا می‌ماند.