«ایران» ابعاد معرفتشناسی جنگ رمضان را بررسی میکند
تقابل عقل تاریخی ایرانی و هوش غریزی آمریکایی
امیر فرشباف
روزنامهنگار
حول هر پدیده و رویداد جمعی یا بینالمللی، پرسشهای متعددی شکل میگیرد که به نسبت ارتباطی که با سطح یا عمق آن پدیده دارند، اهمیت مییابند. بیتردید جنگی که آمریکا و رژیم اسرائیل در اسفند ماه سال گذشته علیه ایران راه انداختند، تبدیل به یکی از پرسش برانگیزترین و تعیینکنندهترین رویدادهای تاریخ معاصر منطقه غرب آسیا و جهان خواهد شد و به اذعان پژوهشگران تاریخ، روابط بینالملل و علوم استراتژیک، همانطور که جغرافیای سیاسی منطقه و جهان و بسیاری از معادلات سیاسی و اقتصادی بینالمللی بعد از این جنگ تغییر خواهد کرد، طیف متنوعی از ارزشها و چهارچوبهای نظری و علمی نیز دستخوش تغییر خواهد شد. منتها درک این تحول، زمانی مقدور خواهد بود که نسبت به خاستگاههای پیشینی آن التفات داشته باشیم؛ به تعبیر روشنتر، باید بدانیم که تحول در چهارچوبهای نظری و روندهای علمی، زمانی معنادار است که به نحو پیشینی، اصول معرفتشناختی و هستیشناختی آن را درک و ملاحظه کنیم.
در همین گام مقدماتی، مخاطب حق دارد بپرسد که درباره متافیزیک جنگ و معرفتشناسی سیاسی شکل گرفته حول آن، چه سخن محصل و معناداری میتوان گفت؟ هرچند جنگ به نقطه پایانی خود نرسیده و فعلاً پایان محتومی نیز نمیتوان برایش متصور شد، اما در همین مرحله هم مواقف و پاگردهایی وجود دارد که بتوان در آنها متوقف شد و در ماهیت و بنیادهای فکری این جنگ درنگ کرد.
هذیان میگویم؛ پس هستم!
اخیراً جرمی بوئن سردبیر بینالملل بخش جهانی بیبیسی در یادداشتی به موضوع جنگ اخیر و چشمانداز آتی آن پرداخت و در فقراتی از متن، به پیروی دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا از غرایز شخصیاش به جای متون و مشاورههای راهبردی اشاره کرد. بوئن نوشت: «او از غرایز درونی خود پیروی میکند، نه از اسناد اطلاعاتی و توصیههای استراتژیکی که سایر رؤسایجمهوری پیش از او خواندهاند. ترامپ سیزده روز پس از جنگ، در پاسخ به این پرسش سرویس رادیویی فاکس نیوز که «جنگ چه زمانی پایان خواهد یافت؟» گفت: «فکر نمیکنم جنگ طولانی باشد. در مورد پایان آن، وقتش را با تمام وجودم حس میکنم!»
بوئن همچنین در ادامه با انتقاد از این رویکرد و سرایت آن به مدیران اطراف ترامپ نوشت: «او به حلقهای از مشاوران داخلی خود متکی است که برای حمایت از تصمیمات او و تحقق آنها در شغل خود هستند. به نظر میرسد که گفتن حقیقت به صاحبان قدرت، در شرح وظایف آنها نیست. تکیه بر غرایز رئیسجمهوری به جای مجموعهای از برنامههای آزموده و سنجیده شده، جنگیدن را دشوارتر میکند.»
نخستین موقف فلسفی پیرامون این جنگ، تأمل در بنیادهای معرفتشناسانه آن است: جدال میان هوش غریزی انسان غربی با خرد تاریخی ایرانی.
پیش از تفصیل این جدال، بهتر است این مقدمه را متذکر شد که اغراق نیست که دونالد ترامپ رئیسجمهوری آمریکا و فراتر از آن پدیده «ترامپیسم» را میوه کرمخورده غرب مدرن بدانیم؛ چراکه با تحلیل اجزای مقوم ترامپیسم، نه به ارکان فلسفی و معرفتشناسانه غرب مثل خرد خودبنیاد و آزادی فاعل شناسا و حتی خرد ابزاری، بلکه به عناصری مانند الهیات آخرالزمانی پروتستانی-صهیونی و فلسفه اخلاق مرکانتیلیستی و پوپولیسم راستگرا و فنسالاری الیگارشمآبانه و... برمیخوریم که هر یک علامتی از زوال فرهنگی و تاریخی جهان غرب هستند.
به هر تقدیر، تمام نشانههای موجود در متن و فرامتن این جنگ، دلالت بر سیطره عقلی غیر از عقل سلیم و سنجشگر دارند: پیش از جنگ، اغلب اندیشکدههای آمریکایی و اروپایی شروع جنگ را رویدادی غیرعقلانی تلقی میکردند و در حال حاضر نیز تداوم آن را به هیچ وجه مطابق با میل و هدفگذاری غریزی - و نه استراتژیک - ترامپ نمیدانند و پایان مطلوبی هم برایش متصور نیستند. ممکن است گفته شود آغاز و پایان جنگ علیه ایران وابسته به فشار لابی یهود در آمریکا و تحریک موساد و نتانیاهو از طریق تهدید به افشاگری پیرامون پرونده اپستین و موارد مشابه باشد، ولی این مدعا هم با اینکه بهرهای از حقیقت دارد، ناقض نقد معرفتشناسانه و فلسفی تصمیم رئیسجمهوری ایالات متحده در راه انداختن این جنگ نیست. فشارها و تحریکات بیرونی، نه تنها ناقض اراده معطوف به غریزه ترامپ نیستند، بلکه مؤید آن نیز هستند؛ چراکه اتفاقاً زمانی عقلانیت، اصالتش را از دست میدهد که خودبسندگی و خودکفاییاش زایل شده و وابسته به قوای بیرونی و مادون مانند امیال و غرایز و حواس خارجی شود. با اینکه اساساً اختلاف ترامپ و نتانیاهو را نباید بیش از حد معقول جدی گرفت و با توجه به نشانهها، موضوع مورد اختلاف آنها، نه نفس جنگ، بلکه زمان و تاکتیکهای آن بوده است.
بههرحال، خردی که برخلاف اغلب مشاورههای نظامی فرماندهان میداندیده و هشدار اتاقهای فکر، دستور حمله به کشوری قدرتمند و دارای تاریخ و جغرافیایی منحصر به فرد را صادر میکند، حتی نمیتواند نماینده خرد محاسبهگر و ابزاری غربی باشد که اصلیترین کارکردش سنجش امور بر حسب منطق هزینه-فایده است.
با این اوصاف، شاخصههایی برای این هوش غریزی ترامپی میتوان برشمرد؛ از جمله توجه مفرط به منافع مادی و اقتصادی و قربانی کردن سایر امکانات به پای مطامع اقتصادی، اصالت بخشیدن به وجهی از خرد که خادم غرایز است نه حاکم بر آنها، گسستگی از تاریخ و ارزشهای ملی، بیگانگی با خرد انتقادی، طرد مخالفان و جذب همراهان همیشه موافق و در نهایت خودستایی و حتی خودپرستی و کیش شخصیت به جای خودآگاهی نقادانه و اصیل.
چنین خردورزی غیرخردمندانهای البته پیامدهایی را هم به دنبال دارد که میتوان از مهمترین آنها یاد کرد؛ از جمله محدودیت ادراکی و اختلال محاسباتی، شناخت ناقص و اغراقآمیز از توان خود و دستکم گرفتن توان دشمن، سیطره گاه و بیگاه ترس و یأس بر تصمیمات، قربانی کردن اطرافیان و حتی متحدان، عقبنشینیهای غیرتاکتیکی پیدرپی، واژگونبینی و وارونهنمایی واقعیات، تکرر ناسنجیدهگویی، غرور کاذب، دروغ و خودفریبی و دیگر فریبی و... .
عقل دگر یافتهایم
در مقابل این هوش غریزی شخصی، عقل تاریخی ایرانی یا به تعبیر سهروردی «خمیره خسروانی» قرار دارد که حکمت ملکان و خسروان است. این خرد به لحاظ هستیشناسی، خرد نور، روشنایی و اشراق است و سهروردی سرچشمه تاریخی آن را به زرتشت و جاماسب و فرشادشور میرساند که بعد از ظهور اسلام نیز زنجیره حکمای اشراقی تداوم داشته است. عقیده بنیادین فیلسوفان مذکور بر این است که زمین از حکمای الهی که نمایندگان «جاودان خرد» هستند، خالی نخواهد ماند. قلمرو این خرد در مشرق عالم است که محل طلوع روشنایی است و «شرق» و «غرب» نیز در این چهارچوب، نه لزوماً به معنای جهات جغرافیایی بلکه به معنای مشرق و مغرب متافیزیکی است.
خرد خسروانی نه در پی کثرت ماهیات ظلمانی، بلکه در جستوجوی وحدت وجود نورانی است و نور را در قلب هستیشناسی خود قرار داده است. نور ذاتاً یکتا و دارای مراتب مختلف است و کثرات عالم ذیل این مراتب مدرج، معنا مییابند. سلسلهمراتب عالم همچنین مندرج در نظم کوچکتری به نام انسان هستند؛ به تعبیر دیگر، بر حسب حکمت ایرانی، خرد انسانی آینه نظم کیهانی است و بر همین اساس هم فلسفه عملی و سیاسی ایرانی شکل میگیرد. خرد عملی ایرانی منادی یکتاپرستی است، ثباتطلب است، اعتدالخواه و افراطگریز است، فضائلی مانند شجاعت و سلحشوری را تحسین میکند و تعینبخش سلسلهمراتب سیاسی و دولتمندی و دیوانسالاری تاریخی ایرانیان است. اساساً آفتاب تاریخ جهان از نظرگاه هگل، به این دلیل از ایران طلوع میکند که مفهوم و حقیقت «دولت» با ایران تکوین مییابد و سایر اقوام و جوامع انسانی که فاقد دولتمندی هستند، اساساً فاقد تاریخ تلقی میشوند.
نکته پایانی در خصوص خرد ایرانی که در این موضع هم در مقابل هوش غریزی ترامپیستی قرار دارد، دووجهی بودن و اتصال آن با عالم مافوق است؛ به تعبیر دیگر، این عقل، نه به نحو خودبنیاد و وابسته به قوای مادون، بلکه به تعبیر حکمای اسلامی در عین خودبسندگی، منتظر اشراق عقل فعال و «واهب الصور» یا همان «بهمن» در نظام امشاسپندان است. نماد این خردورزی الهی را در شاهنامه، در روایت رستم که در عین خردمندی عملی، محتاج ارشاد زال است - و خود زال نیز مرهون راهنمایی سیمرغ است - میتوان تشخیص داد.
فراتر از اسطورهشناسی، در متن تاریخ هم تداوم این عقلانیت دوسویه را در رفتار و گفتار شاهان و وزیران خردمند و متون برجای مانده از ایشان میتوان ردیابی کرد؛ از توجه خسرو انوشیروان به متون دینی و فلسفههای الهی و افلاطونی تا احیای آیینهای مذهبی در بطن حکمرانی امپراطوری صفوی و... .
قطع نظر از ماهیت دینی نظام جمهوری اسلامی، در میدان نبرد اخیر نیز نمادها و نمونههای متعددی از همین دوسویه بودن عقلانیت ایرانی قابل ملاحظه است؛ پیامهای سیاستمداران و سرداران ایرانی در بطن جنگ چندان نیاز به نشانهشناسی ندارد و دلالتهای مصرح پیامهای آنان در کنار شیوههای رفتاری و هنر رزمیدن ایشان مشحون از نشانههای باورمندی به عالم غیب، توأم با محاسبات منطقی برای تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی منطقه بلافاصله پس از جنگ است.
خردمندی تاریخی ایرانی برخلاف هوشمندی غریزی، نماینده عقلانیت معطوف به علم و اراده الهی است؛ همزمان که نسبت پیچیده وسایل با اهداف و نحوه تبدیل دستاوردهای نظامی به قدرت سیاسی را محاسبه میکند، روی به جانب دیگر دارد و متکی به قدرتی فوق قوای ظاهری است: سر ز خرد تافتهام، عقل دگر یافتهام/ عقل جهان یکسَری و عقل نهانی دوسَری...

