«ایران» روند گفتوگوهای جاری میان تهران و واشنگتن را بررسی میکند
دیپلماسی در بستر بازدارندگی متقابل
با یادداشتهایی از عابد اکبری و مصطفی نجفی
نوسانگوییهای اخیر دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا در قبال روند پرتنش اما گشوده میان تهران و واشنگتن نشانهای از تزلزل در هندسه تصمیمسازی ایالات متحده در مواجهه با یک پرونده پیچیده است؛ جایی که همزمان از «اولویت توافق» سخن گفته میشود و بر طبل تهدید نظامی کوبیده میشود. این دوگانگی، نه تنها افق مذاکرات را در هالهای از ابهام فرو برده و پرسش از ماهیت واقعی راهبرد آمریکا را به کانون تحلیلها کشانده است: آیا تشدید لفاظیها اهرم فشاری برای امتیازگیری در میز مذاکره است یا نشانهای از بیاعتمادی عمیق به امکان مصالحه؟ بسیاری از ناظران معتقدند در محیط بینالمللی کنونی که جنگها دیگر در جغرافیای میدان نبرد محصور نمیمانند و به سرعت به بازارهای انرژی، شاهراههای حیاتی انتقال نفت و گاز و زنجیرههای درهمتنیده تأمین جهانی سرایت میکنند، هرگونه خطای محاسباتی میتواند امواجی از بیثباتی اقتصادی و سیاسی در مقیاس فراملی ایجاد کند. از این منظر، هزینههای نامتقارن و پیامدهای پیشبینی ناپذیر بحران، جذابیت گزینه نظامی را در ترازوی راهبردی کاهش میدهد. در همین چهارچوب، عابد اکبری و مصطفی نجفی، دو کارشناس برجسته سیاست خارجی، هر یک از زاویهای متفاوت بدان پرداختهاند.
بازدارندگی متقابل، بستر شکلگیری توافقهای مهم است
عابد اکبری
استاد روابط بینالملل
ازسرگیری مذاکرات تهران و واشنگتن در شرایطی انجام شده است که همزمان سطح تهدیدات نظامی آمریکا افزایش یافته است. هنگامی که سطح تهدید بالا میرود، نیاز به سازوکارهای ارتباطی نیز بیشتر میشود. اعزام نماینده ویژه آمریکا به مسقط را باید در همین چهارچوب فهمید. واشنگتن بهخوبی آگاه است که اتکای صرف به فشار میتواند بحران را از کنترل خارج کند؛ همانگونه که گفتوگوی بدون اهرم نیز نتیجه ملموسی به همراه نخواهد داشت. بنابراین فشار و مذاکره در این الگو نه متضاد، بلکه مکمل یکدیگرند.طرح این ادعا که مذاکره تنها زمانی معنا دارد که تهدیدی در کار نباشد، با واقعیت رقابتهای ژئوپلتیک سازگار نیست. توافقهای مهم اغلب در بستر بازدارندگی متقابل شکل میگیرند. در شرایطی که توازن قوا وجود ندارد، انگیزهای برای مصالحه پایدار هم ایجاد نمیشود. از این منظر، گفتوگوهای جاری بخشی از مدیریت آن است.برای ایران نیز چالش اصلی این نیست که مذاکره کند یا نکند، بلکه این است که چگونه مذاکره کند. دیپلماسی زمانی به منافع ملی خدمت میکند که بتواند توانمندیهای سخت را به دستاوردهای ملموس سیاسی تبدیل کند. اگر ظرفیتهای بازدارنده کشور به متن حقوقی و سازوکارهای اجرایی ترجمه نشود، صرفاً به انباشت هزینه میانجامد. در مقابل، اگر گفتوگو بدون پشتوانه قدرت دنبال شود، توافقها از استحکام لازم برخوردار نخواهند بود. در همین حال بحثهای رسانهای درباره احتمال وقوع جنگ گسترده نیز نیازمند دقت بیشتری است. لفاظیهای سیاسی لزوماً بازتابدهنده تصمیم نهایی دولتها نیست. تصمیم به آغاز یک درگیری مستقیم علیه کشوری با مختصات ایران، تنها بر مبنای مقایسه تسلیحات اتخاذ نمیشود. متغیر تعیین کنندهتر، میزان پیشبینیپذیری پیامدهاست. دولتها زمانی به گزینه نظامی متوسل میشوند که بتوانند مسیر تشدید و پایان بحران را با درجهای از اطمینان برآورد کنند. در مورد ایران، همین مسأله به یک عامل بازدارنده تبدیل شده است. الگوی واکنش تهران در قالبهای ساده و خطی قابل پیشبینی نیست. پاسخ به یک اقدام محدود میتواند اشکال گوناگونی به خود بگیرد؛ از مدیریت کنترلشده تنش گرفته تا گسترش دامنه درگیری به حوزههای دیگر. این عدم قطعیت، محاسبات طرف مقابل را پیچیده میکند. آغازگر احتمالی نمیتواند مطمئن باشد که دامنه بحران در همان سطح اولیه باقی خواهد ماند.
در محیط بینالمللی کنونی، پیامدهای یک جنگ هرگز صرفاً به میدان نبرد و درگیریهای مستقیم نظامی محدود نمیشود، بلکه دامنه اثرات آن بهسرعت به حوزههای اقتصادی، انرژی و تجارت جهانی سرایت میکند. امنیت انرژی بویژه در مناطقی که شاهراههای اصلی انتقال نفت و گاز در آن قرار دارد، بهشدت به تحولات ژئوپلتیکی حساس است و کوچکترین بیثباتی میتواند قیمتها را در بازارهای جهانی دستخوش نوسانهای شدید کند. همچنین مسیرهای حیاتی تجاری و زنجیرههای تأمین بینالمللی ممکن است با اختلال مواجه شوند و این امر تبعات اقتصادی و حتی سیاسی گستردهای برای دولتها به همراه داشته باشد. از همین رو، حتی بازیگرانی که بهطور سنتی به اعمال فشار نظامی تمایل دارند، ناچارند هزینههای جانبی و پیامدهای غیرمستقیم چنین اقدامی را با دقت در محاسبات راهبردی خود لحاظ کنند. اگر این احتمال تقویت شود که واکنشها از چهارچوبهای قابل پیشبینی فراتر رود و دامنه بحران گسترش یابد، جذابیت و توجیهپذیری گزینه نظامی به شکل محسوسی کاهش خواهد یافت.با این حال، نبود جنگ به معنای شکلگیری صلح پایدار نیست. آنچه در مقطع فعلی مشاهده میشود، نوعی بازدارندگی مبتنی بر تردید و نگرانی متقابل است. هر دو طرف میکوشند از تشدید کنترلناپذیر بحران جلوگیری کنند، در حالی که رقابت در سطوح دیگر ادامه دارد. در چنین وضعیتی، ابزارهای اقتصادی، تحریمی و دیپلماتیک جایگزین تقابل مستقیم میشوند. از این منظر، گفتوگوهای کنونی میان ایران و آمریکا را باید بخشی از یک معادله پیچیده دانست که در آن فشار و تعامل بهطور همزمان حضور دارند و خطر اصلی در برداشت نادرست از کارکرد آن است. اگر مذاکره بهعنوان پایان رقابت تعبیر شود، انتظارها غیرواقعبینانه خواهد بود. و اگر کنار گذاشته شود، مسیر یکجانبهگرایی و تشدید تنش هموار میشود.
بنابراین، عقلانیت راهبردی ایجاب میکند که مذاکره در کنار حفظ مؤلفههای بازدارندگی دنبال شود. دیپلماسی زمانی مؤثر است که بر پایه قدرت واقعی بنا شده باشد و بتواند آن را به نتایج پایدار تبدیل کند. تا زمانی که عنصر عدم قطعیت در محاسبات طرف مقابل باقی بماند و کانالهای ارتباطی برای مدیریت بحران فعال باشند، احتمال لغزش به سوی جنگ تمامعیار کاهش مییابد. کانالهای جاری گفتوگو را باید در همین چهارچوب تحلیل کرد: نه بهعنوان نشانه آشتی و نه بهعنوان مقدمه تقابل بلکه بهعنوان تلاشی برای مدیریت رقابتی که همچنان ادامه دارد.
رقابت دو دیدگاه در واشنگتن، توافق شکننده یا تنش پرهزینه؟
مصطفی نجفی
کارشناس مسائل راهبردی
ناآرامیهای دی ماه را باید یک نقطه عزیمت در بازتنظیم محاسبات آمریکا درباره ایران دانست. در آن مقطع، در واشنگتن این برداشت تقویت شد که فشار داخلی میتواند قدرت چانهزنی تهران را کاهش دهد و حتی سناریوهای پرریسکتر از جمله اقدام نظامی محدود قابل طرح باشد. همین ارزیابی باعث شد طیفهای مختلف حامی رویکرد سخت علیه ایران حتی بخشی از نیروهایی که معمولاً با جنگ مخالفاند، به یکدیگر نزدیک شوند. تصور این بود که تلاقی فشار داخلی و فشار خارجی میتواند شرایطی کمسابقه ایجاد کند. اما با فروکشکردن ناآرامیها و بازگشت نسبی ثبات، این برآورد تعدیل شد. در حالی که آمریکا تجهیزات نظامی بیشتری به منطقه اعزام کرده و سطح بازدارندگی را بالا برده بود، به تدریج نشانههایی از بازگشت به مسیر دیپلماسی در تیم سیاست خارجی دونالد ترامپ دیده شد. این چرخش از جنس محاسبه هزینه–فایده بود مبنی بر اینکه جنگ با ایران میتواند آغاز مشخصی داشته باشد اما پایان آن و دامنه پیامدهایش قابل پیشبینی نیست.
بنابراین نقش جریان ضد جنگ در دولت پررنگتر شده و مواضع جی.دی. ونس بازتاب همین شکاف است. او با اشاره به تماسهای ترامپ با روسیه و چین، نبود ارتباط مستقیم با سطح عالی تصمیمگیری ایران را غیرعادی دانست و ضرورت ارتقای مذاکرات به سطح سیاسی را مطرح کرد؛ موضوعی که با ورود علی لاریجانی همراستاست. ونس همچنین بر پرهیز از تکرار تجربه عراق تأکید کرد و نسبت به تبعات یک درگیری فرسایشی هشدار داد.ونس در عین حال، خط قرمز آمریکا را مشخصاً در جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای تعریف کرد و به موضوعات موشکی و منطقهای اشارهای نکرد. این تفکیک مهم است؛ زیرا نشان میدهد دستکم بخشی از دولت ترامپ همچنان مسأله اصلی را «مهار هستهای» میداند، نه مهار همهجانبه یا تغییر رفتار منطقهای از طریق جنگ. حتی اظهارنظر او مبنی بر اینکه «هیچ خط قرمزی در مذاکرات وجود ندارد» را میتوان سیگنالی برای باز نگه داشتن فضای چانهزنی دانست.در کنار حامیان دیپلماسی، چهرههایی مانند مارکو روبیو و پیت هگست بر فشار و آمادگی نظامی تأکید دارند. جرد کوشنر نقشی میانی ایفا میکند و اعزام او به کانال عمان تلاشی برای دریافت مستقیم مواضع تهران تلقی میشود. همزمان، واشنگتن با ترکیب پیام دیپلماتیک و اعزام ناوهای جدید، راهبرد «فشار همراه با مذاکره» را دنبال میکند. اظهارات اخیر ترامپ نیز با طرح محدودیت موشکهای بالستیک و استناد به برآورد اسرائیل، دامنه مطالبات را گسترش داده است. در این میان، نقش بنیامین نتانیاهو تعیینکننده است؛ بهویژه در سناریویی که اسرائیل آغازگر درگیری باشد و آمریکا بعداً وارد شود.بنابراین برای تهران نیز تصمیمگیری ساده نیست. ایران اعلام کرده غنیسازی صفر را نمیپذیرد و ظرفیت موشکی و منطقهای را خارج از چهارچوب مذاکره میداند. در چنین شرایطی، اگر آمریکا بر گسترش دامنه مطالبات پافشاری کند، احتمال بسته شدن پنجره دیپلماسی افزایش مییابد. با این حال، اگر تمرکز بر مهار هستهای باقی بماند، هنوز امکان توافقی محدود وجود دارد.اما این درحالی است که یکی دیگر از عواملی که میتواند مذاکرات را به بنبست بکشاند، حتی در سناریویی است که دامنه گفتوگوها صرفاً به موضوع هستهای محدود شود و ایالات متحده وارد پروندههای موشکی و منطقهای نشود. فرض کنیم واشنگتن چهارچوب مذاکرات را فقط بر برنامه هستهای متمرکز کند و حتی در این حوزه نیز ایران آمادگی ارائه امتیازات حداکثری را داشته باشد؛ پرسش اساسی اینجاست که در مقابل، آمریکا چه خواهد داد؟یکی از گرههای اصلی که شانس دستیابی به توافق را بهشدت کاهش میدهد، به نوع «مابهازا»یی بازمیگردد که طرف آمریکایی تعریف میکند. اگر پیشنهاد واشنگتن این باشد که در قبال توقف غنیسازی یا خروج مواد اورانیوم از ایران، تنها امتیازش «وارد جنگ نشدن» یا «بمباران نکردن» باشد، بدون آنکه تحریمهای اصلی لغو شوند یا گشایش اقتصادی ملموسی ایجاد شود، چنین چهارچوبی عملاً از نگاه تهران فاقد ارزش توافقی است.در چنین شرایطی، حتی اگر اختلافات بر سر موضوعات موشکی و منطقهای کنار گذاشته شود و مذاکرات صرفاً بر پرونده هستهای متمرکز بماند، باز هم احتمال شکست بالا خواهد بود؛ زیرا توازن تعهدات و امتیازات برقرار نمیشود. توافق زمانی امکانپذیر است که هر دو طرف بتوانند دستاوردی قابل عرضه به افکار عمومی خود ارائه دهند. اگر آمریکا توقف برنامه هستهای را مطالبه کند اما در مقابل، تنها «عدم حمله نظامی» را پیشنهاد دهد و از لغو تحریمها خودداری کند، این معادله از منظر ایران نابرابر خواهد بود و طبیعتاً به بنبست میانجامد. در مجموع، وضعیت کنونی را باید رقابت دو منطق در واشنگتن دانست: منطق مهار از طریق توافق و منطق تغییر معادله از طریق فشار حداکثری یا اقدام نظامی. سرنوشت این رقابت در روزهای آینده روشنتر خواهد شد و میتواند مسیر منطقه را به سمت توافقی شکننده یا تنشی گستردهتر سوق دهد.

