گفتوگو با سید محمدکاظم سجادپور درباره اجلاس داووس و تحرکات نظامی واشنگتن در خاورمیانه
بحران «اعتبار» آمریکا با ترامپ عمیقتر میشود
در حالی که اجلاس اخیر داووس با شعار «روح گفتوگو» برگزار شد، آنچه در صحنه واقعی رخ داد بیش از آنکه همگرایی باشد، تقابل دیدگاهها درباره نظم در حالگذار جهانی بود؛ تقابلی که از شکاف فزاینده دو سوی آتلانتیک تا بازتعریف نقش قدرتهای میانه امتداد یافت. دکتر سید محمدکاظم سجادپور در ادامه سلسله گفتوگوهای تحلیلی با «ایران» با اشاره به برجسته شدن گفتمان «صلح از طریق قدرت»، بازگشت عریان ابزار نظامی، احیای سیاست اکتساب سرزمین و رقابت بر سر منابع، این تحولات را نشانه فرسایش قواعد پساجنگ سرد میداند. از منظر او نه آمریکا قادر است به تنهایی معماری نظم جدید را رقم بزند و نه قدرتهای میانه از دایره عاملیت حذف شدهاند؛ بلکه جهان وارد مرحلهای از سیالیت راهبردی و بازتوزیع اقتدار شده است. با هم این گفتوگو را میخوانیم.
هادی خسروشاهین
سردبیر روزنامه ایران
در طول دو هفته گذشته تحولات گستردهای در حوزه روابط بینالملل رخ داد که شاید یکی از مهمترین تحولات، اجلاس داووس بود. برخلاف عنوانی که برای این اجلاس انتخاب شده بود ـ تحت عنوان «روح گفتوگو» ـ اما بیشتر آنچه ما از داووس امسال دیدیم نوعی مجادله و در واقع نزاع دیدگاههایی بود که کاملاً با هم متباین بودند. یک دیدگاه، دیدگاه دونالد ترامپ بود که بیشتر بر افتراق میان دو سوی آتلانتیک تأکید میکرد و اینکه باید در روابط با کشورهای اروپایی تجدیدنظر شود، و این سخنان را در جایی ابراز میکرد که خود در داووسِ سوئیس، یعنی در اروپا، حضور داشت. در مقابل، دیدگاههای مختلف دیگری هم مطرح میشد که عمدهترین آن توسط نخستوزیر کانادا طرح شد و مورد بحث قرار گرفت. به نظر میآید این مجادله لفظی و کلامی که میان این دو دسته دیدگاه رخ داد حتی برخلاف فرمت همیشگی اجلاسهای داووس، نشان میدهد جهان وارد پیچیدگیهای گسترده و فزایندهای شده است؛ پیچیدگیهایی که بسیاری از مفروضات بنیادین پس از جنگ جهانی دوم را زیر سؤال میبرد، از جمله اتحادی که میان دو سوی آتلانتیک همواره وجود داشت و بهعنوان یک مفروضه در تحلیلهای تحلیلگران روابط بینالملل مدنظر قرار میگرفت. نگاه شما به این تحولات و پیچیدگیها چیست؟
در مورد داووس ابتدا به نکته مقدماتی میپردازم تا بعد به اصل بحث شما برسم. این اجلاس، پنجاهوششمین دوره خود بود و اساساً داووس نوعی گردهمایی جهانی غیررسمی است. غیررسمی به این معنی که مقامات رسمی در آن حضور دارند اما تعهدات دولتی مشابه سازمان ملل و نهادهای بینالدولی ندارد و حتی میتوان گفت به نحوی آلترناتیوی برای بحثهای رسمی است. نکته دوم این است که ماهیت بحثها عمدتاً اقتصادی است. در این اجلاس که حدود ۳۰۰۰ نفر شرکت داشتند، بنمایه مباحث، اقتصادی، شرکتهای بزرگ و نوعی پلزدن میان این مجموعه اقتصادی بود. سومین نکته کارکردهایی است که این نهاد دارد؛ یکی از آنها نوعی اجماعسازی میان نخبگان اقتصادی و سیاسی است، زیرا بیشتر کمپانیهای بزرگ دنیا و مقامات سیاسی جمع میشوند. کارکرد دیگر یککاسه کردن تحلیلها از شرایط بینالمللی و مهمتر از همه، جستوجوی راهحل برای چالشهای اقتصادی در جهان غرب یا کاپیتالیسم است.
نکتهای که شما فرمودید در کنار این مسائل قرار میگیرد؛ مسائلی که مانند گذشته اتفاق افتاده ادامه داشته و تداوم پیدا میکند، چون داووس یک نهاد غیردولتی است با دفتر اصلی که البته در ژنو قرار دارد و اجلاس آن در داووس در کوههای آلپ برگزار میشود، اما دو سه اجلاس منطقهای نیز دارد و در فاصله امسال تا سال آینده نشستهای مختلفی را در حوزههای گوناگون برگزار میکند که یکی از آنها اجلاس شرمالشیخ مربوط به مسائل خاورمیانه است. هر کدام از اینها کارکرد خودشان را دارند، اما این مجموعه و منظومه بر اساس همان ساختار اصلی به کار خود ادامه میدهد. با این حال، نکته اصلی این است که اجلاس امسال تحت تأثیر فضای سیاسی و مخصوصاً نطق ترامپ قرار گرفت. نطق ترامپ که بسیار طولانی بود و در مجموع یک ساعت و نیم زمان گرفت؛ حدود یک ساعت و بیست دقیقه صحبت کرد و ده دقیقه هم به سؤالات رئیس اجلاس که وزیر خارجه سابق نروژ بود، پاسخ داد. شاید بدون اغراق بتوان گفت جنجالیترین نطقی است که در داووس تا به حال انجام شده، زیرا گزارههای اصلی آنچه بهعنوان مناسبات بینالمللی و جامعه بینالمللی شناخته میشود را میتوان گفت به چالش کشید؛ مخصوصاً با اصرار بسیار شدید و گستاخانه درباره گرینلند و تحقیر بسیار عمیقی که نسبت به اروپاییها و بهخصوص دانمارکیها روا داشت و آنها را به نمکنشناسی متهم کرد و گفت اگر ما در جنگ جهانی دوم نبودیم اکنون در اروپا ژاپنی یا آلمانی صحبت میشد. همچنین بر گرفتن گرینلند اصرار کرد و حتی گفت اینطور نیست که فقط امکانات آنجا را در اختیار ما قرار دهید، ما سند مالکیتش را هم میخواهیم. این موضع بسیار شالودهشکنانه بود؛ یعنی ادعایطلب ارضی از یک کشور دیگر برای این منطقه، با توجیه استراتژیک رقابت با چین و روسیه در قطب شمال و مسائلی از این قبیل.
در این نطق طولانی، حمله بسیار شدید ـ طبق معمول ـ به دولتهای پیشین آمریکا، مخصوصاً بایدن، هم وجود داشت و گفت آنها نمیفهمیدند و ما میفهمیم. اگر نطقهای ترامپ را نگاه کنید، ترجیعبندهای مشخص و تکراری دارد اما همه یک فضای روانی خاص ایجاد میکند؛ فضای روانی مبتنی بر تحقیر گذشتگان، تحقیر دیگرانی که جز او فکر میکنند و نوعی بزرگبینی و خودمحوری در نگاه دولت ترامپ.
دولتهای اروپایی در مورد گرینلند به فاصله تقریباً ۲۴ ساعت ترتیبی دادند که جزئیاتش خیلی دقیق نیست، اما آمریکا امکانات و اختیارات قابل توجهی را آنجا به دست آورد، در عین اینکه مسأله مالکیت و حاکمیت آنگونه که آمریکاییها میخواستند تحقق نیافت. اما واکنشها به نطق ترامپ همانطور که فرمودید، جدیترینش از سوی نخستوزیر کانادا بود. مارک کارنی بدون ذکر نام ترامپ گزارههای اصلی او را نقد کرد ـ چون ترامپ به کانادا تعرض داشت و گفت تمام آنچه پس از جنگ جهانی دوم ساخته شده بود؛ از نهادهای بینالمللی، هنجارهای بینالمللی، حقوق بینالملل و سازمانهای بینالمللی، همه زیر پا گذاشته شده است. حرف اصلیاش این بود که نمیتوانیم بگوییم دورانگذار در روابط بینالملل است؛ دورانگذار تمام شده و دوران آشفتگی آغاز شده است. شاهنکته مفهومی حرف کارنی همین ورود به آشفتگی بود. سخنرانیاش که بسیار دقیق تنظیم شده و ترکیبی از مباحث آکادمیک و موضعگیریهای دیپلماتیک سیاسی بود، متضمن این بود که آمریکا مسئول این وضعیت است. اما نکته جالبتر این بود که بهقول معروف اینطور نیست که ایالات متحده بتواند دنیای جدید را بهتنهایی شکل دهد؛ کانادا بهعنوان یک قدرت میانه ظرفیت اثرگذاری، عاملیت و کارگزاری دارد و قدرتهای میانه در شرایط فعلی که دنیا به سمت تمرکز روی قدرتهای بزرگ میرود مطرح هستند، زیرا هم آمریکا خود را قدرت بزرگ تعیینکننده میبیند و هم تمایل دارد با قدرتهای بزرگ یعنی چین و روسیه ـ علیرغم همه تنشها ـ مسائل را میان خودشان حلوفصل کند؛ نمونهاش اوکراین. اما این رویکرد مورد قبول برخی دیگر از کنشگران نیست و از این جهت مسأله عاملیت قدرتهای میانه مطرح شد. این بخش از سخنان او بازتاب زیادی در جهان داشت؛ مثلاً در استرالیا که کشوری شبیه کانادا و قدرت میانه است، محافل فکری حمایت کردند، در حالی که دولت استرالیا تا این اواخر همراهیهایی با ترامپ داشت و بسیاری از کشورها از جمله اروپاییها دنبال راضیکردن ترامپ بودند، چیزی که به آن اپیزمنت یا مماشات میگویند. با این حال فرانسویها هم موضعگیریهای اخیرشان فاصلهگرفتن از ترامپ بود، مخصوصاً در قضیه گرینلند.
نکته دیگری که باید اضافه کنم و به سؤال شما برمیگردد، تلاش ترامپ برای راهاندازی هیأتمدیره صلح برای غزه است که برخی کشورها از جمله فرانسه حاضر نشدند در آن شرکت کنند. نکات بسیار ظریف و قابل اعتنایی هم در طرح ترامپ و هم در واکنش کشورها وجود دارد که به همان گزاره اصلی شما یعنی تغییرات اساسی در جهان برمیگردد. تحلیلی در محافل فکری مطرح شد که این اقدام نوعی حذف سازمان ملل است و قابل قبول نیست؛ سازمانی بینالدولی که اکثر اعضایش از جنوب جهانی هستند و از میان ۱۹۳ کشور، حدود ۱۴۰ تا ۱۵۰ کشور در حال توسعهاند. آیا میتوان چنین نهادی را نادیده گرفت و کار را فقط به ایالات متحده سپرد و آن را شخصی و متمرکز در ترامپ کرد؟ نکته دوم اینکه در این طرح برای فلسطینیها هیچ فضایی در نظر گرفته نشده بود؛ با وجود همه کنشگران و نهادهای فلسطینی. این مسأله همزمان با داووس بود؛ هرچند تعدادی از شخصیتهای برخی کشورها شرکت کردند، اما کنارکشیدن فرانسه و برخی کشورهای اروپایی معنادار بود. از این جهت اگر همه اینها را کنار هم بگذاریم، نمیخواهم بگویم سخن نخستوزیر کانادا صددرصد درست است، اما واقعاً با یک دوران بههمریختگی در روابط بینالملل روبهرو هستیم.
از یک طرف بازگشت چند امر عریان را میبینیم؛ از جمله استفاده از زور نظامی بهصورت آشکار. جنگ همیشه در روابط بینالملل بوده، حتی زمانی پذیرفتهشده بود، اما در قرن گذشته میلادی بهتدریج دیگر مبنای اصلی حل اختلافات یا کسب سرزمین قلمداد نشد و مباحث مربوط به جنگ مشروع ماهیت دیگری پیدا کرد. اما اکنون گزاره «صلح از طریق قدرت» که در سند اخیر استراتژی دفاعی آمریکا نیز مطرح شده، یعنی بهکاربردن قدرت عریان نظامی. نکته دوم بازگشت به سیاست اکتساب سرزمین، مانند گرینلند، که یادآور قرن هجدهم و نوزدهم و استعمار است. نکته سوم نیز دسترسی به منابع سرزمینی است که نمونهاش بحثهای مربوط به ونزوئلاست.
در یک جمعبندی، آنچه این بههمریختگی را در جهان ایجاد کرده، برداشت ترامپ و تیمش از ایالات متحده در داخل و خارج و مأموریتی است که برای خود قائلاند. البته هر تمایل به تسلط و هژمونی با واکنشهایی روبهرو میشود و لزوماً آنچه در ذهن ترامپ میگذرد کاملاً عملی نمیشود؛ ممکن است در جاهایی عملی شود، اما مثلاً دانمارک با وجود کوچکی بازی قابل توجهی انجام میدهد. این کشور میداند نباید هدف حمله نظامی آمریکا قرار بگیرد، اما حمله نظامی به دانمارک هم امر سادهای نیست. جالب اینکه ترامپ در کنار ادعای تصاحب گرینلند گفت از قدرت نظامی استفاده نمیکند، هرچند بسیار درباره قدرت نظامی آمریکا سخن گفت. واکنش گرینلند، اروپا و کل جهان و حتی داخل آمریکا نسبت به سیاستهایی که ترامپ میان سیاست داخلی و خارجی پیوند میدهد ـ بویژه مسأله مهاجرت ـ حائز اهمیت است. کشتهشدن دو نفر توسط نیروهای اداره مهاجرت و گمرک بحرانی ایجاد کرد که تا حدی به عقبنشینی ترامپ انجامید و نشان داد گرچه او میخواهد جهان را به هم بزند، اما به این معنا نیست که همهچیز در اختیار او قرار گیرد.
ترامپ و ترامپیستها معمولاً این گزاره را در سالهای گذشته تکرار میکردند و میکنند که این لیبرالها و جهانوطنگرایان بودند که اسباب افول قدرت آمریکا را در نظام بینالملل فراهم کردند. اما پرسش اصلی این است: بازیگری که امروز بازیگران دیگر را تحقیر میکند، بسیاری از نرمها و هنجارهای بینالمللی را زیر پا میگذارد، ابایی ندارد قدرت نظامی را بهصورت عریان اعمال کند، چشم طمع به سرزمینهای دیگر دارد و به حاکمیت ملی کشورها احترام نمیگذارد و در واقع اتحادهای گذشته و کلاسیک خود را به هم میزند؛ آیا چنین بازیگری و ریاستجمهوری چنین بازیگری، پس از پایان دورهاش، میتواند دوباره آمریکا را بزرگ کند یا به قول شما میتوان گفت نقطه افول واقعی قدرت آمریکا از همینجا آغاز میشود؟
ببینید ما در سیاست سرنوشت محتومی نداریم. سیاست از پویاترین پدیدههای اجتماعی است؛ یعنی آنقدر متغیر زیاد است و رفتوآمد میان متغیرها و اثرپذیری آنها از یکدیگر قابل توجه است که گاهی یک بحران ساده بهداشتی ـ درمانی، مثلاً درباره شخص رئیسجمهوری آمریکا، میتواند معادلات بسیاری را به هم بزند. بنابراین نمیتوانیم با قطعیت بگوییم چه میشود، اما گرایشها و روندهایی که میبینیم مهم است. بخشی از این روندها را میتوان با کمک تاریخ طولانی بشر و روندشناسی در بستر بسیار طولانی تاریخی بررسی کرد و با کنار هم گذاشتن آن روندها و شرایط موجود به چهارچوبی رسید که نشان دهد مسیر به کجا میرود.
به نظر من چهارچوبی که اکنون با ترامپ و تیمش میبینیم با ابهام، عدم شفافیت، غیرقابل پیشبینی بودن رفتارها، لحظهای بودن تصمیمات و احساسی بودن واکنشها همراه است و خواهد بود. دوم اینکه آنها به هر حال یک چهارچوب فکری دارند که ضدیت با گلوبالیستهاست. اما سوم این است که کارشان آنگونه که میخواهند پیش نمیرود؛ میبینیم میان خواست و واقعیت فاصله وجود دارد، چه در سطح جهانی و چه در داخل آمریکا و نوعی عدم تقارن میان این دو مشاهده میشود. نکته چهارم، مقاومت در داخل آمریکاست. در همین یک سال گذشته میزان مقاومت نخبگان آمریکایی در برابر ترامپ کم نبوده است. کاهش محبوبیت او مسألهای جدی است؛ آمار و ارقام نشان میدهد که یک سال پس از ریاستجمهوری، محبوبیت او میان حدود ۳۵ تا ۴۰ درصد قرار دارد و این برای کسی که مدعی چنین تغییری است مطلوب نیست. نکته جالب دیگر شکاف در خود جمهوریخواهان بر سر این سیاستهاست که اهمیت دارد.
اجازه دهید دو بحث روندها و متغیرها را در این زمینه تلفیق کنم. متغیری به نام حوادث مینهسوتا پیش آمد؛ کشته شدن دو نفر از اتباع آمریکایی توسط ICE که مسئول شناسایی و دستگیری مهاجران غیرقانونی است. این کشتهشدن
سر و صدای زیادی ایجاد کرد و تنش سنگینی میان فرماندار و دولت ترامپ به وجود آمد. اکنون بحث بودجه در کنگره مطرح است. اگر به یاد داشته باشید چند ماه پیش بحث تعطیلی دولت مطرح بود که بهنوعی تفاهم شد و قرار شد تا پایان ژانویه دولت باز بماند و هفت ـ هشت دموکرات هم رأی دادند و این کمک کرد آن بحران نسبتاً طولانی ـ حدود دو ماه تعطیلی ـ حل شود. اما با اتفاق مینهسوتا، اگر بخواهند دوباره تعطیلی رخ ندهد و توافق بودجه دنبال شود، دموکراتها میگویند اشتباه کردیم و با چه کسی طرف هستیم و دیگر آن کار را انجام نمیدهیم. یعنی متغیر حادثه مینهسوتا بر بودجه و مناسبات کنگره و رئیسجمهوری اثر میگذارد؛ هر توافقی هم که باشد، مقاومت در برابر ترامپ وجود دارد. در سطح بینالمللی هم همینطور است. مقاومتی که کانادا نشان میدهد و مقاومتی که فرانسه نشان میدهد ـ آن هم از سوی دوستان و متحدان آمریکا ـ قابل توجه است و درباره مخالفان نیز همین وضعیت وجود دارد. بنابراین روندی که میبینیم اعمال هژمونی در کنار مقاومت است.
آخرین نکته در چشمانداز تاریخی این است که همانطور که برآمدن قدرتهای بزرگ روندی طولانی بوده و گاه دو یا سه قرن طول کشیده تا یک قدرت به اوج جهانی برسد، افول آن نیز روندی تدریجی و همراه با فراز و نشیب است و یکشبه رخ نمیدهد. برای نمونه تاریخ ایران را ببینیم؛ چند امپراتوری بزرگ داشتهایم: هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و صفویه. برآمدن هیچیک آسان نبود و معمولاً با جنگها و تلاشهای اولیه همراه بود تا ثبات و قدرت مرکزی ایجاد شد و به اوج رسید، اما همه آنها در روندی با مشکلات روبهرو شدند و قدرتشان جابهجا شد. تحقیقات نشان میدهد سقوطها نیز تدریجی بوده؛ مثلاً سقوط هخامنشیان فقط با حمله اسکندر یا سقوط ساسانیان صرفاً با حمله اعراب رخ نداد. در نمونههای معاصر نیز امپراتوریهای اسپانیا و پرتغال در آمریکای لاتین یا هلند و حتی انگلیس، هم برآمدنشان روندی بود و هم افولشان. قدرتها حتی گاهی امکان بازسازی دارند اگر اشتباهات خود را اصلاح کنند؛ نمونهاش انگلیس که با کاهش هزینهها تلاش کرده جایگاه خود را حفظ کند. بنابراین سرنوشت محتوم نیست و روندی است.
با این حال کارهایی که ترامپ انجام میدهد عظمت به آمریکا نمیدهد، زیرا عظمت فقط بودجه نظامی یک و نیم تریلیون دلاری یا نوآوری صنعتی بالا نیست؛ احترام، مشروعیت و مقبولیت بینالمللی هم بخشی از قدرت است. خودشان در اسناد منتشرشده اشاره میکنند که نابرابری میان قدرت نظامی آمریکا و مشروعیت جهانی آن چالشی جدی است. به نظر من هیچیک از رؤسایجمهور اخیر آمریکا نتوانستند این شکاف را پر کنند ـ شاید تا حدی اوباما با درک عمیقتری از وضعیت آمریکا و جهان توانست آن را کاهش دهد ـ اما با این کارهایی که ترامپ میکند عظمت به آمریکا بازنخواهد گشت.
عظمت آمریکا یک گفتمان است. همین حدود یک ماه پیش بحث ونزوئلا مطرح شد و اخطاری به بقیه کشورهای آمریکای لاتین داده شد که مراقب باشید؛ احساس غالب این است که آمریکای لاتین را چین گرفته و باید بازگشت و دکترین مونرو دوباره احیا شود. در همین فاصله دانشگاه رملین در چین تحقیقی منتشر کرد که نشان میدهد سرمایهگذاری چین در آمریکای لاتین بهگونهای است که این حرفهای ترامپ اجرایی نیست: حدود ۶۰۰ تا ۸۰۰ میلیارد دلار سرمایهگذاری در پروژههای زیرساختی و غیرزیرساختی. در مقابل، آمریکا از سال ۱۸۲۳ تاکنون در مجموع حدود یک تریلیون دلار سرمایهگذاری کرده و چین فاصله کمی با آن دارد. آیا آمریکا میتواند چین را با چنین سطح سرمایهگذاری بیرون کند و آیا کشورهای آمریکای لاتین میپذیرند مانند ونزوئلا شوند؟ حتی در روزهای اخیر رسانههای آمریکا میگویند ونزوئلا و خانم دلسی رودریگز آنگونه که آمریکا میخواهد رفتار نمیکنند. بنابراین گفتمان یک چیز است و واقعیت چیز دیگر؛ رفتوآمد میان این دو در نهایت تعیینکننده است، اما در هر صورت این رفتار فردی روند مناسبی برای جهان نیست.
اجازه بدهید به آخرین نمونهای بپردازیم که احتمالاً به بحران اعتبار ایالات متحده افزوده است. در یکیدو هفته اخیر، «دیپلماسی اجبار» یا به تعبیر خودشان «صلح از طریق اعمال قدرت» وارد مرحلهای جدید شد و همزمان غیرقابلپیشبینی بودن رئیسجمهوری ایالات متحده نیز بهنوعی آشکار شد. برخلاف سند امنیت ملی، در همین مدت شاهد ورود تقریباً ۱۰۰ هزار نیروی نظامی آمریکا به منطقه بودیم. دو گروه ضربت وارد منطقه شدند و همزمان ایالات متحده چهار پیششرط برای مذاکره با تهران اعلام کرد که احتمالاً در جریان آن هستید. بهنوعی وضعیت شبیه الگوهای قرن نوزدهم شده است؛ مشابه محاصره دریایی ایران در زمان کودتای مرداد یا حتی دوره عهدنامه پاریس که انگلیسیها خواهان هرات بودند و جنوب ایران را محاصره کردند. اینجا هم تقریباً چنین منطقی القا میشود: یا این چهار شرط پذیرفته میشود یا ممکن است اقداماتی رخ دهد. این روند برخلاف بسیاری از پیشبینیها بود که تصور میکردند ایالات متحده دیگر خاورمیانه را در اولویت قرار نمیدهد و هزینههای سرسامآور نظامی نخواهد کرد. برخی معتقدند انتهای این دیپلماسی اجبار در واقع چین است؛ یعنی از طریق فشار بر ایران قصد دارند نظمی جدید در منطقه، بویژه در حوزه انرژی و امنیت انرژی ایجاد کنند که متضرر اصلی آن چینیها باشند. فارغ از این بحث، همین نوع دیپلماسی که نوعی بازگشت به ارزشها و الگوهای حداقل چهار یا پنج دهه پیش- یا حتی بیشتر-است، احتمالاً در میانمدت نوعی بحران اعتبار برای ایالات متحده ایجاد میکند.
نکته مهم این است که بهرغم تجمیع نیرو، خط ونشان کشیدنها و حتی سابقه تناقض در رفتار آمریکا ــ از یکسو مذاکره با ایران و از سوی دیگر همراهی در جنگ با رژیم صهیونیستی ـ ما با یک آمریکای کاملاً منطقی، عقلانی و محاسبهگر مواجه نیستیم که تصور کنیم همهچیز طبق طراحی فنی پیش میرود. چرا چنین میگویم؟ زیرا در مرکز همه این رفتوآمدها و کنشواکنشها یک شخص قرار دارد. درست است که بوروکراسی آمریکا وجود دارد، قدرت نظامی آمریکا وجود دارد و منافع بلندمدت آمریکا در رابطه با چین مطرح است، اما فعلاً بازیگر اصلی فردی است بسیار غیرقابلپیشبینی و دارای نوسانات شدید رفتاری. در عین حال برخی چهارچوبهای فکری و رفتاری او تا حدی شناخته شده است. بنابراین در گام اول با یک طراحی کاملاً محاسبهشده روبهرو نیستیم بلکه با سیاستی شخصیشده مواجهیم.
نکته دوم، شیوه رفتاری ترامپ است؛ آنگونه که حتی برخی کارشناسان غربی نیز گفتهاند ایجاد بحران، افزایش تنش تا مرز خطر و عقبنشینی در لحظه آخر همراه با یک تعامل سیاسی است.
نمونه آن گرینلند است. طی دو ماه گذشته تنش افزایش یافت؛ حتی همسر استیون میلر ــ یکی از افراد مهم حلقه ترامپ در کاخ سفید ــ تصویری از پرچم آمریکا روی گرینلند توئیت کرد و ماجرا شدت گرفت. چند هفته همه منتظر درگیری نظامی بودند تا اینکه در سخنرانی داووس ــ با لحنی تند ــ نهایتاً این افزایش تنش به معامله سیاسی ختم شد. در مورد ونزوئلا نیز تنش نظامی بسیار بالا رفت؛ نیروها جمع شدند و فرماندهیهای چندگانه آمریکا فعال شدند، اما در نهایت ماجرا با ربایش مادورو پایان یافت. بنابراین این فرد روش خاصی در مدیریت بحران دارد. درباره بحران ایران نمیتوان با قطعیت گفت چه خواهد شد، اما این پرسش مطرح است که آیا انتهای این escalation (افزایش تنش) به de-escalation (کاهش تنش) و یک اقدام سیاسی ختم میشود؟ این حداقل یکی از فرضیههاست.
اما نکته سوم اینکه هر فرضی را بپذیریم، مسأله اعتبار آمریکا همچنان یک چالش باقی میماند. اعتبار آمریکا افزایش نمییابد، بلکه کاهش پیدا میکند. نزدیکترین دوستان آمریکا در منطقه درباره غیرقابلاعتماد بودن آن بحث میکنند. حتی برخی نوشتههای علمی صهیونیستها تصریح میکنند که باید وابستگی به آمریکا کاهش یابد. در همین مدت اخیر نیز با وجود همکاری نتانیاهو و ترامپ، محافل سیاسی رژیم صهیونیستی نتانیاهو را متهم میکنند که کشور را بیشازحد در اختیار آمریکا قرار داده است. یعنی رابطه با آمریکا مهم است، اما این سطح از نزدیکی مطلوب نیست.
به بیان دیگر، نزدیکترین متحدان آمریکا نیز بحران اعتبار آن را درک کردهاند و تقریباً همه بهدنبال متنوعسازی منابع استراتژیک خود هستند.
برش
در منابع ژورنالی اسرائیلی روزهای اخیر نیز درباره غیرقابلاعتماد بودن آمریکا صحبت میشود، از این جهت که ممکن است انتهای این جدال معاملهای با ایران باشد؛ مطلبی که چندینبار در منابع عبری دیده شده است.
در نهایت، اعتبار آمریکا مسألهای جهانی است و با دو مانور ساده حل نمیشود. اگر بخواهیم عامیانه بگوییم، بحراناعتبار معادل «از چشم افتادن» است. بازگشت از چشم افتادن نیازمند اقدامات فراوان است. با این حال یک پاورقی مهم وجود دارد: علت اینکه بحران اعتبار آمریکا با وجود این سطح بیاعتمادی جهانی همچنان به فروپاشی قدرت آن منجر نشده، ظرفیتهای عظیم ــ بویژه اقتصادی و نظامی ــ این کشور است. آمریکا میتواند هزینه اشتباهاتش را بپردازد؛ بارها خطا کرده اما بهسبب منابع گستردهاش مانند ماشینی است که بیمه کامل دارد: ضربه میخورد، تعمیر میکند و به مسیر ادامه میدهد. برای مثال، فرانسه نمیتواند اشتباهاتی را که آمریکا انجام داده تکرار کند، زیرا منابع آن را ندارد. در مجموع، بحران اعتبار آمریکا عمیق، گسترده و چندلایه است؛ حاصل انباشت در طول زمان است و بیتردید نهفقط خراش بلکه آسیبهای جدی به ماهیت قدرت آمریکا وارد میکند.

