در سوگ یوسف مجیدزاده باستانشناس نامدار
میراثی ماندگار دریغی همیشگی
دبیر گروه زیستبوم
جامعه باستانشناسی ایران هفته گذشته به سوگ نشست؛ «یوسف مجیدزاده»، باستانشناس برجسته ایرانی، در دیار غربت چشم از جهان فروبست تا چشم تاریخ و فرهنگ این مرزوبوم به اشک بنشیند. محمدابراهیم زارعی، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری در سوگنامهای نوشت: «امروز که به گذشته مینگرم، بیش از هرچیز به این میاندیشم که باستانشناسی ایران چه فرصتهایی را از دست داد و چه اندازه از توان و شور این نسل در پیچوخم تنگنظریها و تصمیمهای نادرست هدر رفت.»
او فقط سوگوار مجیدزاده نیست؛ مجیدزاده سومین همکلاسی نامدار از میان پیشگامان باستانشناسی ایران بود که در سالهای اخیر از میان ما رفت. زارعی گفت: «دکتر صادق ملکشهمیرزادی، استاد اسماعیل یغمایی و دکتر یوسف مجیدزاده، سه باستانشناسی بودند که همزمان پای به دانشگاه گذاشتند و هریک در حوزهای از باستانشناسی ایران نقشی ماندگار ایفا کردند. سه همکلاسی پرشور و کوشا که سرنوشت حرفهایشان، با همه تفاوتها، شباهتی داشت: هرسه، بهشکلی، با موانع و چالشهایی روبهرو شدند که مجال چندانی برای بهرهگیری از دانش، تجربه و تواناییهایشان باقی نگذاشت.»
رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری کشور، مجیدزاده را پیش از هرچیز، معلمی عاشق میداند: «از آن معلمانی که دانش را نه برای نمایش فضل، بلکه برای آموختن و پرورش دیگران میخواستند. اگر پرسشی از او میکردی، با جان و دل پاسخ میداد. اگر چیزی را نمیدانست، بیهیچ تکلفی میگفت اجازه بده خودم را آماده کنم تا بتوانم راهنماییات کنم. این صداقت علمی، در کنار دانش گسترده و پشتکار کمنظیرش، از او استادی میساخت که میشد از او نهفقط باستانشناسی، بلکه شیوه درست پژوهیدن را آموخت.»
مثال بارز این رفتار مجیدزاده در میان خاطرات بغضآلود «فرزان احمدنژاد» در گفتوگو با «ایران» شنیده میشود. احمدنژاد به یاد روزهایی میافتد که با اتوبوسهای شلوغ، از میدان شهدای کرج به نظرآباد و تپه ازبکی میرفت. اتوبوس همیشه شلوغ بود و او ناچار میشد تمام مسیر را ایستاده طی کند. آن زمان او دانشجوی ترم دوم باستانشناسی بود.
وقتی به ازبکی رسید، از دکتر مجیدزاده پرسید: «کاری میتوانم بکنم؟» مجیدزاده پاسخ داد: «عذر میخواهم، پسرجان؛ شما سفال بشوی!» و برایش توضیح داد که با شستن سفال، با آن و ویژگیهایش آشنا میشود. احمدنژاد میگوید دکتر مجیدزاده حتی دانشجویی را که برای یادگیری سراغش میرفت، طرد نمیکرد؛ روحیهای که به نظر او فوقالعاده بود.
یکی از شاهستونهای باستانشناسی ایران
فرزان احمدنژاد، یوسف مجیدزاده را بر پایه کاوشهایش در کنارصندل جیرفت، تپه ازبکی هشتگرد و تپه قبرستان در دشت قزوین، یکی از شاهستونهای باستانشناسی ایران میداند: «او از نسل طلایی باستانشناسان ایرانی بود که پس از دکتر عزتالله نگهبان- پدر باستانشناسی ایران - وارد این حوزه شد، در دانشگاه شیکاگو دکترا گرفت و به یکی از پیشروترین باستانشناسان زمان خود بدل شد.»
به گفته این باستانشناس، یکی از ویژگیهای برجسته کار او در تپه ازبکی، شیوه سازماندهی کاوشها بود. مجیدزاده برای هر تپه کارگاهی جداگانه تشکیل داد و در کنار پیشبرد پژوهش، زمینه آموزش و پرورش گروهی از باستانشناسان نسل بعد را فراهم کرد؛ از جمله آنان میتوان به ولی جهانی اشاره کرد که بعدها به مدیر کلی میراث فرهنگی استان گیلان رسید و از اعضای هیأت او بود. دکتر سیامک سرلک و عبدالمطلب شریفی نیز از دیگر باستانشناسانی بودند که در این مجموعه حضور داشتند.
احمدنژاد میگوید: «کتابها و مقالات متعدد ایشان در مقیاسی جهانی منتشر میشد و بهواسطه همین جایگاه و اعتبار بینالمللی بود که محوطههای باستانی ایران را به جهان شناساندند؛ چنانکه بر هیچکس پوشیده نیست خشتی که توسط سید محمد خاتمی رئیسجمهوری وقت به رسم امانت به سازمان ملل رفت، حاصل کاوشهای درخشان ایشان در تپه ازبکی بود. این کاوشها از اواخر دهه ۷۰ (سال ۱۳۷۷) آغاز شد و در چند فصل متوالی ادامه یافت تا مشخص شود یکی از کهنترین روستاهای فلات مرکزی ایران با قدمت ۷۵۰۰ سال و خشتهای دستساز بالشتیشکل در آنجا قرار دارد.» به گفته احمدنژاد، در آن دوران که ایران تحت فشار قرار داشت، سید محمد خاتمی، طرح «گفتوگوی تمدنها» را مطرح کرد، بنابراین یکی از همین خشتهای بالشتی به رسم امانت به سازمان ملل برده شد و امروزه در پاویون سوم آن نگهداری میشود؛ در کنار دو نماد دیگر از ایران: ماکت استوانه کوروش و شعر سعدی بر سردر سازمان ملل.»
قدردانی مردم هلیلرود
از مجیدزاده
«نادر سلیمانی علیدادی»، باستانشناس و معاون مجیدزاده در کاوشهای جیرفت، به «ایران» میگوید: «دکتر مجیدزاده سهم قابلتوجهی در شناسایی و معرفی تمدن جیرفت داشت؛ تمدنی بزرگ اما ناشناخته که با درایت این باستانشناس به دنیا معرفی شد. حضور او در دهه ۸۰ خورشیدی سبب شد توجه دانشگاهها و مؤسسات معتبر جهان به جنوب و شرق ایران جلب شود.»
سلیمانی به تلاشهای مجیدزاده برای استرداد اشیای غارتشده اشاره میکند: «ایشان همزمان با کاوشها مطلع شد که مؤسساتی در فرانسه و انگلیس به اشیای غیرقانونی جیرفت دسترسی پیدا کردهاند. با شبکه ارتباطیاش با دانشگاههای اروپا و آمریکا، دستکم در دو مورد مانع از حراج این آثار شد و آنها را به کشور بازگرداند.»
او از روزهای تعطیل تیم کاوش میگوید که مجیدزاده با ویدیوپروژکتور به روستاها میرفت تا به روستاییان بیاموزد حفاری قاچاق چه پیامدهای مخربی دارد: «این کار تأثیر شگرفی گذاشت؛ مردمی که پیشتر حفاری غیرمجاز کرده بودند، تحت تأثیر این آموزشها اشیا را تحویل دادند و ما در موزه بخشی به نام «اشیای اهدایی» به نام خود آنها تدارک دیدیم.» با این حال، با تعطیلی کاوشها در دولت دهم، مجیدزاده به فرانسه بازگشت و این بنیانهای آموزشی رها شد.
تنها گلایه استاد
وقتی نام ایران مهجور ماند
فرزان احمدنژاد از منش و بزرگواری زندهیاد مجیدزاده میگوید؛ از روزهایی که نقد تند جوانان را با سعه صدر میپذیرفت و به آنها درس بزرگی و بی کینه بودن میداد. وقتی از دانشگاه اخراج شد گفت هیچ کینهای از دیگران ندارد و به احمدنژاد گفت: «دستات را مشت کن... قلب آدم اندازه همین مشت است؛ جای همزمان خوبی و بدی نیست، وگرنه خوبیها کپک میزنند.»
احمدنژاد لحظهای مکث میکند و میگوید: «تنها باری که من دیدم دکتر گلایه کرد، زمانی بود که صحبت از تقسیمبندی دورههای باستانشناسی فلات ایران به میان آمد. او میگفت: «من یک تقسیمبندی جامع در رابطه با باستانشناسی فلات ایران ارائه دادم؛ همان عنوانهای فلات عتیق، فلات کهن، فلات میانه و فلات نو.» و بسیار گلایه داشت از اینکه اگر این نامگذاری را یک پژوهشگر خارجی مطرح کرده بود، بدون چونوچرا میپذیرفتند؛ اما چون یک ایرانی آن را پیشنهاد کرده بود، نگذاشتند این تقسیمبندی بهطور فراگیر جا بیفتد.»
او توضیح میدهد: «دکتر مجیدزاده برای دورههای پیشتاریخ مثل نوسنگی و کلکولیتیک، از واژهها و مفاهیم اصیل ایرانی مانند «فلات عتیق» و «فلات کهن» استفاده کرده بود. دلخوریاش از این نبود که چرا نام خودش مطرح نشده، بلکه دغدغهاش این بود که چرا یک ایرانی آمده و واژهای پارسی را برای گاهنگاری تاریخ این سرزمین بنا نهاده، اما حمایت نشده است. میخواهم بگویم تنها جایی که دیدم دکتر مجیدزاده لب به گلایه باز کرد، دغدغهاش اعتلای نام ایران بود؛ او میخواست نام ایران در ادبیات باستانشناسی جهان با اصالت خودش مطرح شود و بماند.»
میراث ماندگار او
یوسف مجیدزاده دیگر در میان ما نیست؛ خانوادهاش گفتهاند که پیکرش در فرانسه به خاک سپرده خواهد شد، اما آنچه او در طول سالها پژوهش از دل خاک ایران بیرون آورد، در حافظه تاریخی این سرزمین باقی خواهد ماند؛ از خشتهای کهن تپه ازبکی تا نشانههای تمدنی که با کاوشهای او در کنارصندل جیرفت، نگاه جهان را به گذشته ایران دوخت.
با این همه، میراث مجیدزاده تنها در محوطههایی که کاوید، آثاری که شناسایی کرد یا کتابهایی که به یادگار گذاشت، خلاصه نمیشود. بخشی از میراث او در دانشجویانی زنده است که از او آموختند، در پژوهشگرانی که راهش را ادامه میدهند و در پرسشی که سرنوشت حرفهای او پیش روی جامعه علمی ایران میگذارد: با سرمایههای انسانی این سرزمین چگونه رفتار میکنیم و چه اندازه فرصت میدهیم دانش و تجربهشان در خدمت شناخت تاریخ ایران قرار گیرد؟
شاید اکنون، در سوگ یکی از چهرههای اثرگذار باستانشناسی ایران، بیش از هر زمان دیگری باید به این پرسش اندیشید. پاسداشت مجیدزاده تنها یادکردن از نام او و ستودن دستاوردهایش نیست؛ پاسداشت او زمانی معنا پیدا میکند که میراث علمیاش حفظ و بازخوانی شود، پژوهشهایش ادامه یابد و راه برای نسلهایی هموارتر شود که میخواهند تاریخ این سرزمین را از دل خاک بخوانند.
او از ایران دور شد، اما بخش بزرگی از زندگی علمیاش را صرف شناخت گذشته همین سرزمین کرد. اکنون که دیگر نمیتوان به استقبالش رفت و از او پرسید در دل خاک چه یافته است، آثار و پژوهشهایش همچنان سخن خواهند گفت؛ از تمدنهایی که زیر غبار زمان پنهان مانده بودند و از دانشمندی که عمر خود را صرف آشکارکردن ردپای آنها کرد.

