حیدرعلی مسعودی، استاد روابط بینالملل دانشگاه شهید بهشتی در گفتوگو با «ایران» مطرح کرد
دوگانهسازی تمدنی در خدمت راهبرد سیاست خارجی آمریکا
سخنان ادعایی مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا درباره ایران از شکلگیری چارچوبی تازه در صورتبندی تقابل آمریکا با ایران حکایت دارد که در آن، مرزبندیهای تمدنی به مبنایی برای تفکیک شیوههای مواجهه با بازیگران مختلف تبدیل میشود. حیدرعلی مسعودی، استاد روابط بینالملل دانشگاه شهید بهشتی در گفتوگو با «ایران»، این رویکرد را نشانه ظهور نوعی نگاه تمدنی در سیاست خارجی آمریکا میداند که یادآور نظریه برخورد تمدنهای ساموئل هانتینگتون است؛ با این تفاوت که برخلاف الگوی هانتینگتون، مبتنی بر تکثر تمدنها و چگونگی تعامل و تقابل آنها در سخنان روبیو نوعی دوقطبیسازی تمدنی برجسته است. به تعبیر مسعودی، این صورتبندی بر تداوم رویکرد دیپلماتیک درون تمدن غرب و توسل به ابزارهای مبتنی بر زور در مواجهه با بیرون از آن تأکید دارد؛ تمایزی که میتواند در فهم منطق سیاست خارجی آمریکا اهمیت پیدا کند.
نکته اول این است که میتوانیم این سخنرانی را نشانه ظهور نوعی نگاه تمدنی به سیاست خارجی آمریکا و توجه به آموزههای تمدنی در این حوزه بدانیم؛ نگاهی که بهنوعی نسخه بهروزشده دیدگاههای ساموئل هانتینگتون درباره برخورد تمدنهاست. با این تفاوت که در نگاه هانتینگتون با نوعی تکثر تمدنی مواجه هستیم و بحث بر سر چگونگی مواجهه تمدنهای مختلف با یکدیگر است، اما در این سخنرانی با نوعی دوگانهسازی تمدنی روبهرو هستیم. شاید مهمترین نکته سخنرانی نیز همین دوگانههای بنیادینی باشد که در متن آن شکل گرفتهاند. یکی از مهمترین این دوگانهها، تقابل تمدن غرب با تمدن ایران است؛ بهویژه آنجا که به خشایارشا اشاره میشود. دوگانه دیگر، مقایسهای است که میان شهادتطلبی در فرهنگ ایرانی و شیعی و آنچه در تفکر غربی از آن با عنوان فداکاری در راه آرمان یاد میشود، شکل میگیرد؛ یعنی جسارتی که برای رسیدن به آرمان مورد تقدیس قرار میگیرد. این دو مورد را میتوان در چارچوب دوگانه اول، یعنی تمدن غرب در برابر تمدن ایران تحلیل کرد. دوگانه دوم، ملیگرایی در برابر جهانگرایی است. در این بخش، بر ملیگرایی، منافع ملی و قدرت ملی تأکید میشود و در مقابل، نوعی انتقاد از رویکردهای جهانگرایانه، جهانیشدن، برونسپاری صنایع و واگذاری حوزههایی مطرح میشود که نماد قدرت ملی کشورها هستند. دوگانه سوم نیز دیپلماسی در برابر زور است. در این بخش، به این موضوع اشاره میشود که دیپلماسی یا بهاصطلاح دوراندیشی، باید در واقع مورد توجه کشورهای غربی قرار گیرد.
هدف از این برجستهسازی دوگانههای تمدنی و تأکید بر قدرت و زور در برابر ایران چیست؟ و این چارچوبسازی چه اهدافی را در سیاست خارجی آمریکا دنبال میکند؟
باید به عنصر زور در عرصه بینالمللی توجه کرد. من این موضوع را به این شکل صورتبندی میکنم که آقای روبیو بهنوعی بر تداوم رویکرد دیپلماتیک در درون تمدن غرب و بهکارگیری ابزارهای مبتنی بر زور در بیرون از این تمدن تأکید میکند. احتمالاً با توجه به دوگانه اول، یعنی تقابل تمدن غرب و ایران، استفاده از زور در برابر ایران نیز در همین چارچوب مورد تأکید قرار میگیرد. نکته مهم این است که در این سخنرانی، وزن واژگان مرتبط با ابعاد سخت قدرت بالاست؛ واژگانی مانند خشم، غرور، شجاعت، جسارت و قدرت، بخش قابلتوجهی از ادبیات این گفتمان را تشکیل میدهند. در همین راستا، به ایده «مرد بزرگ» نیز اشاره میشود؛ مرد بزرگی که حاضر است برای رسیدن به آرمانها و ایدههای تمدنی خود، هر بهایی را بپردازد و هر فداکاریای را برای تحقق آن آرمانها انجام دهد. اگر این موضوع را در کنار رویکرد آقای ترامپ در سیاست خارجی و نوعی کیش شخصیت که او برای خود مطالبه میکند و در پی آن است قرار دهیم، میتوانیم این مؤلفهها را در ارتباط با یکدیگر بررسی کنیم. اگر به این دوگانهها که پیشتر به آنها اشاره کردم دقت کنیم، میبینیم که این دوگانهها ابزارهایی برای تثبیت معنا در بستر گفتمانهای سیاسی هستند. مخاطبی که به این سخنان گوش میدهد، طبیعتاً ناخودآگاه به سمت انتخاب یکی از دو سوی این دوگانهها سوق پیدا میکند. در تصویری که روبیو ارائه میدهد، با تقابل ایرانِ خشن و تخریبگر تمدن یونان از یک سو و تمدن یونانی که در برابر این تخریب و تجاوز مقاومت میکند و میکوشد خود را بازسازی کند، از سوی دیگر، مواجه هستیم. در واقع، روبیو با استفاده از این دوگانهها تلاش میکند تاریخ چند سده گذشته غرب، بهویژه دویست تا سیصد سال اخیر را بهنوعی وارونه نشان دهد. به این معنا که در حالی که تمدن غرب در این دویست تا سیصد سال عمدتاً رویکردی توسعهطلبانه و تجاوزکارانه در جهان داشته است، در این سخنرانی تصویری وارونه از این واقعیت ارائه میشود؛ تصویری که میکوشد تمدن غرب را در جایگاه قربانی قرار دهد.
این گفتمانها تا چه اندازه میتوانند تثبیت شوند و مبنای عمل قرار بگیرند؟
تا آنجا که به ایجاد زنجیرههای همارزی در مباحث گفتمانی مربوط میشود، هدف، ساختن هویت خود است؛ یعنی شکلدادن به تصویری از غرب بهعنوان هویتی موجه، جسور، فداکار، پیشرفته، متکامل و توسعهیافته. تا اینجا میتوان گفت این زنجیرههای همارزی در کنار یکدیگر قرار میگیرند و هویت خود را با ویژگیهایی که اشاره کردم، شکل میدهند. اما در جایی که باید زنجیرههای تفاوت شکل بگیرند، یعنی جایی که این هویت خود باید در مقابل هویتی دیگر، یک دیگری خصم، قرار بگیرد، به نظر من این گفتمان با مشکل مواجه میشود. به بیان دیگر، این گفتمان نمیتواند زنجیرههای تفاوت لازم را برای شکلدادن به هویت یک دیگری خصم، یعنی دیگریای خشن و زورمدار، ایجاد کند. به نظر من، این مسأله آسیب و نقطهضعف جدی این نوع گفتمانسازی است.
آیا میان ادبیات دولت جرج بوش، رئیسجمهوری اسبق آمریکا درباره «جنگ علیه تروریسم» و گفتمان کنونی برخی مقامهای آمریکایی درباره تقابل تمدن غرب با ایران گزارههای مشابهی وجود دارد؟ میتوان از تداوم یک الگوی فکری سخن گفت؟
به نظرم این موضوع ابعاد متفاوتی دارد. اگر بخواهیم مقایسه کنیم، تروریسم پدیدهای جهانی بود که ابعاد رسانهای گستردهای داشت، بسیار پرسروصدا بود و توجه جهانی را در ابعاد وسیعی به خود جلب کرده بود. اما مسأله ایران در شرایط فعلی، بهطور طبیعی چنین پتانسیلی برای تبدیلشدن به یک تهدید ادراکشده معتبر برای همه جهان را ندارد؛ دستکم نه به همان شکلی که تروریسم داشت. بنابراین، نمیتواند به همان اندازه افکارعمومی و نخبگان جهان را به خود جلب کند تا این گفتمان بتواند تثبیت شود. اگر به صحنه خروج دیپلماتها و نمایندگان کشورهای مختلف جهان از جلسه سخنرانی نتانیاهو در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال جاری نگاه کنید، میتوانید معیار مناسبی برای شناخت ملاحظات و توجهات افکارعمومی و نخبگان جهانی به دست آورید. در این صورت متوجه میشویم که احتمالاً چنین اتفاقی در رابطه با ایران نمیتواند رخ دهد.
این گفتمان تمدنی جدید، اولاً در تصویرسازی از یک «دیگری تمدنی خصم» با موانع جدی مواجه است و نمیتواند ایران را در چارچوب مورد نظر خود قرار دهد. در عین حال، اگر بخواهیم این گفتمان را با گفتمان مبارزه با تروریسم در دوره بوش پسر مقایسه کنیم، به نظر میرسد که آمریکا در آن دوره تا حدی تلاش میکرد از ساختارها، قواعد و هنجارهای نظم موجود بینالمللی در راستای اقدامات تجاوزکارانه خود استفاده کرده و بهنوعی از آنها سوءاستفاده کند. اما در این گفتمان تمدنی جدید، شاهد آن هستیم که دولت فعلی آمریکا بهطور کامل و آشکار در مسیر تخریب ساختارها، نهادها و هنجارهای نظم موجود بینالمللی گام برداشته است. رویکرد ضدهنجاری و ضدنظم آمریکا تا آن اندازه صریح و عریان شده است که بسیاری از نخبگان سیاست خارجی این کشور، از جمله چهرههایی مانند آقای گریس، از دیپلماتهای مشهور و باسابقه آمریکا، معتقدند که این کشور امروزه به یک دولت یاغی یا بهاصطلاح «روگ استیت» تبدیل شده است؛ یعنی دولتی که در عرصه بینالمللی، نهادها و هنجارها را تخریب میکند و زیر پا میگذارد.
این نکته به معنای آن نیست که دولت آمریکا همواره تلاش نکرده است، بهویژه در دوره فعلی و دولت دوم آقای ترامپ، با بهکارگیری واژگان و گزارههای اصطلاحاً جرمانگارانه با ایران مواجه شود و ایران را در چارچوب چنین واژگانی صورتبندی کند تا زمینه را برای اقدامهای نظامی و در واقع تجاوزکارانهای که در ذهن خود دارد، فراهم کند. اگر به خاطر داشته باشید، دقایقی پیش از آنکه ترامپ دستور حمله به ایران را در آغاز جنگ رمضان صادر کند، سخنرانیای انجام داد و در آن تأکید کرد که باید با ایران مقابله کنیم؛ به این دلیل که ایران جان شمار زیادی از آمریکاییها را گرفته و عامل تخریب و آسیب به منافع آمریکا در جهان بوده است. اکنون این گفتمان جدید در واقع در حال توسعه همان گفتمانی است که پیشتر در ادبیات خود ترامپ و اطرافیانش وجود داشت. در این چارچوب، دیگر ایران صرفاً تهدیدی برای منافع آمریکا معرفی نمیشود، بلکه تلاش میشود آن را تهدیدی برای منافع تمدنی غرب نیز صورتبندی کند. در واقع، تلاش بر این است که چنین گفتمانی ساخته شود. با این حال، همانطور که عرض کردم، این گفتمان با خلأهای جدی مواجه است و طبیعتاً احتمالاً نمیتواند مانند گفتمان مبارزه با تروریسم به گفتمانی تثبیتشده و جاافتاده تبدیل شود و کشورها را برای همراهی با آمریکا در انجام اقداماتی که مدنظر دارد، با خود همراه کند. البته اینکه این گفتمان نمیتواند به شکلی که مطلوب آقای ترامپ و روبیو است تثبیت شود، به این معنا نیست که آمریکا از اقدامات تجاوزکارانه خود علیه ایران صرفنظر خواهد کرد. طبیعتاً آمریکا تلاش گفتمانی خود را دنبال میکند، اما همزمان، اقدامات سخت خود را نیز در عرصه میدان پیش میبرد.

