به بهانه یک انتصاب فرهنگی

اقتصاد فرهنگ؛ ضرورت امروز

رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی
انتصاب علی دارابی به ریاست کمیته تخصصی اقتصاد فرهنگ شورای فرهنگ عمومی کشور را شاید بتوان از آن خبرهایی دانست که در نگاه اول، صرفاً یک جابه‌جایی مدیریتی به نظر می‌رسند، حکمی در میان انبوه احکام و انتصاب‌هایی که هر روز در ساختار اداری کشور صادر می‌شود. اما اگر کمی از سطح خبر فاصله بگیریم و به مضمون آن نگاه کنیم، با یک کلمه مهم مواجه می‌شویم: «اقتصاد فرهنگ». کلمه‌ای که سال‌هاست درباره‌اش حرف می‌زنیم، اما هنوز نسبت روشنی با آن پیدا نکرده‌ایم.
واقعیت این است که مسأله فرهنگ در جامعه ما فقط کمبود بودجه نیست؛ مسأله، نداشتن نگاه اقتصادی به فرهنگ است. این دو البته یکی نیستند. بودجه، پولی است که از بیرون به فرهنگ تزریق می‌شود اما اقتصاد فرهنگ یعنی فرهنگ بتواند بخشی از ارزش خود را در مناسبات اقتصادی تولید، عرضه و بازتولید کند. یعنی کتاب فقط یک محصول فرهنگی نباشد، سینما فقط محل تولید فیلم نباشد، موسیقی فقط یک امر هنری نباشد و موزه صرفاً ساختمانی برای نگهداری اشیای تاریخی تلقی نشود. همه اینها می‌توانند بخشی از یک زنجیره ارزش باشند، زنجیره‌ای که هم به فرهنگ رونق می‌دهد و هم به اقتصاد.
در کشور ما اما هنوز میان «فرهنگ» و «بازار» نوعی سوءتفاهم تاریخی وجود دارد. گویی هر جا پای پول به میان می‌آید، اصالت فرهنگی تهدید می‌شود و هر جا سخن از فرهنگ است، اقتصاد باید عقب بنشیند. نتیجه چنین دوگانه‌ای روشن است، فرهنگ از اقتصاد فاصله می‌گیرد و اقتصاد هم از ظرفیت‌های عظیم فرهنگی کشور محروم می‌ماند.
اقتصاد فرهنگ قرار نیست فرهنگ را به کالا تقلیل دهد. اتفاقاً برعکس، قرار است نشان دهد چگونه می‌توان ارزش فرهنگی را به ارزش اجتماعی و اقتصادی تبدیل کرد، بدون آنکه الزاماً ارزش فرهنگی قربانی شود. یک کتاب، یک فیلم، یک اثر موسیقایی، یک بنای تاریخی یا حتی یک آیین بومی، فقط یک «محصول» نیست، حامل معنا، حافظه، هویت و تجربه جمعی است. اقتصاد فرهنگ می‌تواند سازوکاری باشد برای اینکه این ارزش‌ها در جامعه گردش پیدا کنند و به فرصت‌های تازه شغلی، سرمایه‌گذاری و توسعه منجر شوند.
از همین منظر، میراث فرهنگی یکی از مهم‌ترین میدان‌های اقتصاد فرهنگ است. ایران کشوری نیست که برای تولید جاذبه فرهنگی نیازمند خلق چیزی از صفر باشد. ما انبوهی از بناهای تاریخی، صنایع‌دستی، روایت‌های بومی، آیین‌ها، ادبیات، موسیقی و هنرهای سنتی داریم. مسأله این است که هنوز نتوانسته‌ایم بخش قابل توجهی از این سرمایه فرهنگی را به یک «صنعت فرهنگی» پویا تبدیل کنیم. میراث اگر فقط حفظ شود، بخشی از وظیفه خود را انجام داده‌ایم اما اگر بتواند در زندگی امروز مردم حضور پیدا کند، اشتغال ایجاد کند، گردشگر جذب کند، به تولید هنری و محتوایی منجر شود و برای جوامع محلی درآمد بسازد، آن وقت میراث به سرمایه زنده تبدیل شده است.
اقتصاد فرهنگ البته فقط مسأله دولت نیست. دولت باید سیاست‌گذار، تنظیم‌گر و تسهیلگر باشد اما نمی‌تواند به تنهایی بازار فرهنگ را بسازد. بخش خصوصی، پلتفرم‌ها، هنرمندان، ناشران، تهیه‌کنندگان، استارتاپ‌ها، گردشگران، دانشگاه‌ها و حتی مخاطبان باید در این چرخه حضور داشته باشند. یکی از مشکلات ما این است که در بسیاری از حوزه‌های فرهنگی، هنوز از «مخاطب» بیشتر به عنوان مصرف‌کننده یارانه‌ای یاد می‌کنیم تا یک کنشگر اقتصادی و فرهنگی.
اقتصاد فرهنگ، در نهایت، «اقتصاد اعتماد» هم هست. مخاطب زمانی برای فرهنگ پول می‌دهد که احساس کند چیزی باارزش دریافت می‌کند. سرمایه‌گذار زمانی وارد این حوزه می‌شود که افق روشن و قواعد نسبتاً باثباتی ببیند. هنرمند زمانی می‌تواند حرفه‌ای زندگی کند که درآمدش وابسته به مناسبات اتفاقی و حمایتی نباشد. بنابراین توسعه اقتصاد فرهنگ بدون اصلاح سازوکارهای تولید، توزیع، مالکیت فکری، تبلیغات، فروش و دسترسی به بازار ممکن نیست.
از این منظر، تشکیل و فعال شدن کمیته تخصصی اقتصاد فرهنگ می‌تواند فرصتی باشد برای عبور از شعار و رسیدن به سیاستگذاری مشخص. پرسش اصلی دیگر این نیست که «چرا فرهنگ پول ندارد؟» پرسش دقیق‌تر این است که چرا فرهنگی با این همه سرمایه نمادین، تاریخی و انسانی، سهم متناسبی از اقتصاد رسمی و خلاق کشور ندارد؟
بر همین اساس می‌توان اهمیت این انتصاب را در همین مسأله دانست. اینکه اقتصاد فرهنگ از حاشیه گفت‌وگوهای فرهنگی به متن سیاست‌گذاری بیاید. فرهنگ اگر نتواند روی پای اقتصاد خود بایستد، دیر یا زود از نفس می‌افتد، نه به این دلیل که فرهنگ بی‌ارزش شده، بلکه چون تولید و تداوم فرهنگی هم به نیروی انسانی، سرمایه، بازار و امکان زیستن نیاز دارد. اقتصاد فرهنگ قرار نیست فرهنگ را بفروشد، قرار است کاری کند که فرهنگ بتواند زندگی کند.