روایتی از قضاوتهای روزمره زندگی آدمها
زندگی بیرون از خانههای جدول
نگاه روانشناس | نسخه واحد برای زندگی نپیچیم
ترانه بنییعقوب
گروه گزارش
توی چشمتان نگاه میکنند و خیلی عادی میپرسند: «ای بابا، پیر شدی و هنوز ازدواج نکردی؟» یا «هنوز کسی را نداری که بهت بگوید بابا یا مامان؟»
سؤالها را میپرسند، بیآنکه فکر کنند شاید درست دست گذاشتهاند روی جایی از زندگی که قرار نبوده هیچوقت دربارهاش با آنها حرف بزنید. جالبتر اینکه گاهی همان آدمی که این سؤالها را از شما میپرسد، حتی یکبار هم از شما نپرسیده: «اصلاً دلت میخواهد درباره زندگی خصوصیات با هم حرف بزنیم یا نه؟»
نمیدانم شما تا به حال با این جنس سؤالها مواجه شدهاید یا نه؛ سؤالهایی که از یک جایی به بعد انگار جزئی جداییناپذیر از بزرگشدن و «اجتماعیشدن» ما میشوند. تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شدهاید: «پس کی میری سر کار؟» سر کار رفتهاید: «پس کی ازدواج میکنی؟» ازدواج کردهاید: «پس بچه کی؟» بچهدار شدهاید: «یکی کمه، دومی کی میاد؟»
و این پرسشنامه خصوصی، انگار هیچوقت تمام نمیشود: «چقدر درآمد داری؟» «خانه برای خودته؟» «ماشینت رو کی عوض میکنی؟»
بعد هم که سنتان بالاتر میرود، نوبت خود سن میرسد؛ جوان بودن میشود امتیاز، پیر شدن میشود اتهام. یک جا «هنوز خیلی جوانی»، جای دیگر «دیگهداری پیر میشی». یک جا ازدواج نکردن یعنی آزادی و انتخاب، جای دیگر یعنی «اشتباه بزرگی که مرتکب شدهای». بچه نداشتن، در یک موقعیت کاملاً طبیعی است و در موقعیتی دیگر، ناگهان تبدیل میشود به چیزی که باید بابتش توضیح بدهید.
شاید عجیبترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه ارزشها و قضاوتها مدام جابهجا میشوند، و در موقعیتهای مختلف متفاوتند. یک جا پیر پیر هستید و یک جا کاملاً جوان... اما یک چیز ثابت میماند؛ انگار همیشه کسی هست که فکر میکند حق دارد درباره زندگی شما سؤال بپرسد و بعد، براساس همانها، قضاوتتان کند.
بیایید از همین موقعیتهای ظاهراً ساده اما کاملاً جابه جا شونده شروع کنیم.
این رنگ برای سنت مناسب نیست
خانم پنجاه و چند ساله مشغول تماشای یک رگال شومیز رنگی است. باد کولر همینطور پارچهها را با خودش جابهجا میکند؛ سرخابی، نارنجی و سبز، رنگهایی روشن و پررنگ که این روزها حسابی ترند شدهاند. زن به نظر میرسد جنس مورد نظرش را بین ردیف شومیزها پیدا کرده. یکی را از رگال بیرون میکشد و نگاهی به آن میاندازد، اما بعد رو به فروشنده میکند و میپرسد فقط همین رنگها را دارد یا رنگ خنثیتری هم در بساطش پیدا میشود؛ چون فکر میکند این رنگها چندان مناسب سنش نیستند.
اینجاست که فروشنده هنر خودش را نشان میدهد و حسابی زبان میریزد: «ای بابا خانوم، این چه حرفیه میزنید؟ شما ماشاءالله خیلی هم جوونید. اصلاً این رنگها کاملاً مناسب شماست. حالا شما که جوان هستید، اما مشتری مسنتر هم داشتهام که از همین رنگ و مدل برده. اصلاً شما خیلی جوانتر از سنت به نظر میرسی چون بیبی فیس هستید.»
لبخند محوی روی لب زن مینشیند. با آنکه به نظر میرسد چندان قانع نشده، سری تکان میدهد و تصمیم میگیرد یک شومیز حسابی سرخابی را پرو کند. احتمالاً اما کسی هست که بعداً وقتی شومیز را تن زن ببیند، پیش خودش خیال کند این رنگ زیادی جوانانه است و مناسب زن نیست و رک و راست هم بگوید: «کاش این را نمیخریدی، اصلاً به سنت نمیخورد.»
به هر حال، همه ما کموبیش اینجور قضاوتها را داریم؛ حتی اگر منکرش شویم. گاهی آنقدر سریع درباره آدمها تصمیم میگیریم که حتی فرصت نمیکنیم از خودمان بپرسیم: این قضاوت از کجا آمد؟
البته اصلاً نادرست نیست اگر بگوییم نوک تیز این قضاوتها بیشتر سمت زنهاست. نمونه اثباتکنندهاش هم همین که مردها وقتی به چهلسالگی میرسند، تازه اول چلچلیشان است؛ جا میافتند، جذاب میشوند، رو میآیند و انگار تازه زندگی دارد به آنها لبخند میزند. زنها اما در همین سن، در روایت رایج، افت میکنند؛ جذابیتشان را از دست میدهند، دیگر به چشم نمیآیند و حتی باید بابت چهلساله بودنشان خجالتزده باشند.
نمونهاش همین شبکههای اجتماعی که یکسره به زنهای چهلسال به بالا شرم میدهد که اگر میخواهید همچنان در این سن هم جوان بمانید، این کار را بکنید و آن کار را. انگار بالا رفتن عدد شناسنامه، اتفاقی است که باید با آن مبارزه کرد؛ انگار زن باید مدام ثابت کند که هنوز جوان است. انگار اصلاً پیری جرم است. البته همه اینها بسته به موقعیت خیلی فرق دارد. چون مثلاً دور از جانتان، هر وقت بمیرید، آن وقت کاملاً جوانید یا جوانمرگ شدهاید. تا به حال دقت کردهاید هر کس در هر سنی بمیرد، دیگران با آه و ناله میگویند: «آخ، چه جوان بود.» حالا ممکن است طرف بالای هفتاد سال هم سن داشته باشد.
دستاوردهایی که وجود ندارد
برویم سراغ موقعیت بعدی؛ کارهایی که خیلیها اصولاً براساس شناسنامهتان به شما حق انجام دادنشان را میدهند یا نمیدهند.
مثلاً بالای ۳۰ سال هستید اما ازدواج نکردهاید. آن وقت است که ابروها بالا میرود و کمکم کل دستاوردهای زندگی شخصیتان زیر سؤال میرود. ازدواج میشود محور موفقیت و البته بچهدار شدن هم یکی از بزرگترین دستاوردهای زندگی.
زن در حالی که بچه دوسالهاش را در آغوش گرفته، به خواهرش که دانشجوی پزشکی است اما هنوز ازدواج نکرده و بچهدار نشده، میگوید: «ببین، هرچقدر هم درس بخونی و موفق باشی، باید دنبال ازدواج کردن باشی؛ چون همین پدر و مادر خودمون هیچوقت تو رو اگر ازدواج نکنی آدم موفقی نمیبینن.»
خودش دیپلمه است و خواهرش میداند که توی دلش او خود را برای اینکه شوهر ودو فرزند دارد ذاتاً آدم موفقتری نسبت به او میداند. البته که در موقعیتهای دیگر، همین خواهر، کارهای خانه و نگهداری از پدر و مادر را همیشه میاندازد روی دوش خواهر مجردش: «ای بابا، تو که مسئولیتی نداری و از هفت دنیا آزادی.» و بعد هم با یک جمله «خوش به حالت» جگر آدم را میسوزاند.
زن مجرد، یکجا کسی است که «موفق نیست» چون ازدواج نکرده و جای دیگر کسی است که «مسئولیتی ندارد» چون ازدواج نکرده.
زن و شوهری را میشناسم که مشغلهشان زیاد است. در این اوضاع و احوال اقتصادی که همهمان درکش میکنیم، دو تا شغل دارند و وقت نمیکنند سرشان را بخارانند و فعلاً هم برنامهای برای بچهدار شدن ندارند. اما هر بار به خانه دوست و فامیل سر میزنند، درباره بچهدار شدن حرف میشنوند: «چقدر آخر کار میکنید! هیچوقت فکر کردهاید تهش این همه را که جمع میکنید برای چه کسی میخواهید؟ بگذارید.» قضاوت در قضاوت و حکم صادر کردن.
البته که هر وقت با فامیل و دوست و آشنا سفر و برنامهای دارند، بیشتر کارها و مسئولیتها با آنهاست؛ چون بچه ندارند و از همه آزادتر و راحتترند.
ورود پیرها و افراد تنها ممنوع
حالا از اینها بگذریم که موقعیتهای جدی زندگیاند. گاهی حتی همین کافه رفتن یا سینما رفتن هم نیاز به مجوز دارد؛ یعنی یک کافه رفتن یا سینمای معمولی هم پر از قضاوت درباره سن و سال و موقعیت شماست. البته مانعی برای ورود شما، حالا در هر سن و سالی که هستید، به مکانی مثل کافه و سینما وجود ندارد؛ اما گاهی نگاهها و برخوردها جوری است که طرف خودش میفهمد برای چنین مکانهایی زیادی پیر یا تنهاست.
این «پیر» که میگویم، البته میتواند همان تلقی از پیری باشد، نه اینکه طرف لزوماً پیر باشد. ولی وقتی پا به کافهای میگذارد که هشتاد درصد جمعیتش 25 سال یا زیر آن هستند پیر به نظر بیاید و ناخودآگاه معذب شوید یا مثلاً کسی که تنها به کافه و سینما میرود، یکجوری عجیب و غریب در نظر گرفته میشود. معمولاً میگویند طفلی لابد کسی را ندارد یا آنقدر تنهاست که این مدلی تفریح میکند.همینها را به رستوران رفتن و سفر رفتن تنهایی هم میتوان نسبت داد. انگار برای خیلی از ما، آدمها باید در همان چارچوبی زندگی کنند که ما برایشان تعریف کردهایم، اما کافی است کمی از خط بیرون بزنند. لباسشان جوانتر از سنشان باشد، در سنی که انتظار داریم ازدواج نکرده باشند، بچه نداشته باشند، تنها به کافه بروند یا حتی فقط تصمیم بگیرند جور دیگری زندگی کنند. آن وقت نگاهها شروع میشود و سؤالها پشت سر هم میآیند.شاید عجیبترین قسمت ماجرا این باشد که ما برای زندگی آدمها، از سن و لباس گرفته تا ازدواج و بچه و حتی تفریح کردن، یک جدول نانوشته داریم؛ جدولی که در آن برای هر سن و هر موقعیت، یک «باید» و یک «نباید» نوشته شده.
و وای به روزی که کسی تصمیم بگیرد خانهاش را در این جدول عوض کند.

