کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» نگاه مردان ایرانی به مادران را روایت میکند
شناسنامه مادران ایران
نشان از بینشانها؛ روایت زندگی زنی که شمایل تمام مادران است
جمیله کدیور
نویسنده و فعال سیاسی- فرهنگی
سیدعطاءالله مهاجرانی در پیشانی کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» عبارتی از روانشاد عباس کیارستمی نقل میکند: «او نه سواد خواندن داشت و نه نوشتن، اما سخنانی میگفت که نه جایی خوانده بودم و نه کسی نوشته بود.» شاید این بهترین تعبیری است که در مورد مادر نویسنده کتاب یا «مامان عذرا» که من به عنوان عروس خانواده نزدیک ۳۱ سال ایشان را چنین صدا میکردم، صدق میکرد. کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی، روایتی احساسی و تأملبرانگیز از جایگاه و نقش مادر در زندگی نویسنده است؛ روایتی که با نگاهی عاطفی، به نقش بیبدیل مادر در خانواده میپردازد و خاطرات نویسنده را در طول زمان به تصویر میکشد.
من به عنوان عروس خانواده میتوانم بگویم که دلدادگی بلکه شیدایی آقای مهاجرانی نسبت به مادرش مثال زدنی بود؛ چه در زمان حیات و چه بعد از درگذشت مادر. به عنوان نمونه، از هنگام درگذشت مامان عذرا، روسری مادر در سجاده آقای مهاجرانی هست! در واقع در نماز سر بر روسری مادر میگذارد و در سفرها آن را با خود به همراه میبرد. این توجه و یاد در روزگاری که شاهد آسیبپذیری روابط عاطفی نسلها و بلکه نشانههای گسست نسلها هستیم، میتواند به ما یادآوری کند که قدر داشتههایمان یعنی مادران و پدرانمان را بدانیم.
در ستایش نقش عاشقانه مادر
به باور من این کتاب دو بعد مجزا و در عین حال مرتبط دارد: کتاب هم یک جنبه کاملاً شخصی دارد و هم یک جنبه عام که در کل کتاب در جریان است. جنبه شخصی، خاطرات نویسنده از شخصی حقیقی به نام «مامان عذرا» است. مادری که با حضورش به اعضای خانواده قرار میداد و پناه و مأمن خانواده بود. جنبه دوم کتاب، جنبه عام تصویرسازی نویسنده از یک نماد خداگونه به نام مادر است که بالطبع بعد شخصی کتاب هم ذیل این جنبه قرار میگیرد. عنوان کتاب، خود گویای نگاه نویسنده و بعد دوم است: مادری که در خانه، نقش و حضوری شبیه به «خدای کوچک» دارد و منشأ عشق، محبت، امنیت، آفرینندگی، خلاقیت، بخشندگی، بخشش، تربیت، معنا و... است. نویسنده در این اثر، با زبانی ساده اما تأثیرگذار، تلاش میکند این نقش کمتر دیده شده و در عین حال تعیینکننده را در زندگی خود و خانوادهاش به
تصویر بکشد.
در عین حال، این کتاب بیش از آنکه یک روایت شخصی صرف از خاطرات نویسنده در مورد مادرش باشد، که هست، نوعی نمایش تجربه زیسته مادران این سرزمین است که مشابه خاطره و تجربه بسیاری از خوانندگان از مادران خود میتواند باشد و هر کسی میتواند تصویر مادر خود را در جای جای کتاب بازشناسد. همان عبارتی که ماکس وبر به عنوان تیپ ایدهآل (Ideal Type) از آن یاد میکند، در این کتاب به عنوان الگوها یا رفتارهایی تکرار شونده در قالب یک شخصیت مرکزی به نام مادر به تصویر کشیده میشود. مهاجرانی با بهرهگیری از تصویرسازیهای ملموس و عینی و لحنی ساده و صمیمی، خواننده را با مادرش به خانه خود در مهاجران و اراک و تهران و لندن میبرد و در هر روایت-خاطره، پیامی مستتر به خواننده منتقل میکند.
کتاب «مادر خدای کوچک خانه» را میتوان اثری دانست در ستایش نقش عاشقانه و بیادعای یک مادر؛ نقشی که بیهیاهو، بنیان زندگی و محور اتصال خانواده است و اغلب تا زمانی که مادر در خانواده حضور دارد، کمتر دیده میشود و با رفتنش، خلأ او هر روز پررنگتر و عمیقتر میشود. این کتاب یادآوری است از حقیقتی ساده اما عمیق از پارادوکسی بهعنوان «حاضر غائب» که وقتی هست، کمتر دیده میشود و با رفتنش، تازه عدم حضورش مشهود میشود و خانه، بدون مادر، به مکانی بیروح و سرد تبدیل میشود.
کتاب «مادر، خدای کوچک خانه»، یک کتاب تئوریک یا تجلیل شعاری از مقام مادر نیست؛ بلکه مستندنگاری صمیمانهای است از زندگی یک مادر از دوران کودکی که با مرگ ناگهانی پدرش ضرباهنگ جدیدی میگیرد و دختر ۶ ساله را با واقعیتهای تلخ زندگی محیط پیرامون و دگرگون شدن وضعیت خانواده آشنا میکند و به جای مدرسه راهی کار در خانه اقوام ثروتمند و ناگزیر از قالیبافی در عین نابینایی یک چشم در همان اوان کودکی به دلیل ابتلا به آبله برای کمک به امرار معاش خانواده میشود. ازدواج و تولد فرزندان، بیش از ۴۰ سال قالیبافی، مرگ دو دختر و شهادت یک پسر و شروع بیماری سرطان تا زمان مرگ و چرخهای از تلخیها و شیرینیها بخشهای خواندنی کتاب است. این کتاب میتواند نماد همه مادران این سرزمین باشد که در قالب یک قاب و تصویر معرفی میشود؛ زنی که در سادگی و اصالت و سختی و صبوری، عمر و روزگار گذراند و برای خود چیزی نخواست و هرآنچه داشت و به دست آورد، مصروف خانواده و فرزندان کرد.
نویسنده در این کتاب، با همان قلم پخته و نثر ویژهاش، دست مخاطب را میگیرد و به سالهای دور و زوایای مختلف خانه پدریاش میبرد؛ به تنور گوشه خانه و عطر نان و فطیر تازه، به حیاط خانه و دیوارهای کاهگلی دست ساخت پدر، به باغچه پُرگل محسن شهید، به سیاستمداری و نکتهگوییهای بیبی زهرا، به کوچههای خاکی و همسایههای مهربان و بیادعا، به شادیهای عمیق و دلشورههای جانسوز و نکاتی که فقط از زبان یک مادر شنیده میشود و در ادامه کتاب به دورههای بعدی عمر و نقش مادر میپردازد و زوایای مختلفی را بیان
میکند.
چه چیزی کتاب را خواندنی میکند؟: این کتاب خاطره صرف نیست. مشابه دو کتاب «حاجآخوند» و «شیخ بیخانقاه» جذابیت این اثر در سبک خاص مهاجرانی، «روایت-خاطره» بودن آن است که آن را از یک حوزه خاص شخصی تعمیم میبخشد. این کتاب، در عین اینکه روایت جنبههای شخصی زندگی نویسنده است، در عین حال روایت یک دلتنگی و جاماندگی هم هست. خواندن این خاطرات، مثل گوش دادن به واگویههای تنهایی یک نویسنده بعد از مرگ مادر است؛ نویسندهای که در اوج پختگی عمر، هنوز در خلوت خود، دلتنگ آغوش گرم و صدای آهنگین و نوازش و دعای خیر مادر است و بعد ازگذشت ۱۴ سال از مرگ مادر همچنان ضربه شنیدن خبر در شرایط سخت بیماری که درد امانش را بریده بود، روحش را میخراشد و نوشتن این کتاب پاسخی است به همه این دلتنگیها و ادای دینی است به مقام مادر.
مهاجرانی به دو نویسنده سرنوشتساز در ادبیات و رمان اشاره میکند؛ به فرانس کافکا که در گفتوگویی با گوستاو یانوش میگوید: «از کتابها زندگی پدیدار نمیشود. اما از یک روز زندگی میتوان صد جلد کتاب نوشت!» هر چه بیشتر درباره این سخن کافکا بیندیشیم، عمیقتر و زیباتر درک میشود. روایت دوم از گارسیا مارکز است. مارکز در کتاب خاطرات خود، «زندگی به مثابه روایت» یا «زندگی میکنم تا روایت کنم»، جریان ماوقع زندگی را از مقوله یاد و نیز از مقوله روایت تفکیک میکند. در طول عمر خود، ما با سه پدیده روبهرو هستیم: «فیزیک زندگی» یا زندگی روزمره، دوم مقوله «یاد» و سوم مقوله «روایت». مارکز باور دارد که حقیقت زندگی در روایت است. کتاب مادر نیز همان است؛ روایتگری یاد؛ یادی که فرزند ارشد خانواده راوی آن
است.
مجموعه روایت-خاطرههای کتاب با رشته آشکار و نهانی با هم پیوند دارند. این رشتههای پیدا و پنهان را میتوان در چند بعد شناسایی کرد؛ از جمله در علاقه و پیوند مادر به فرزند شهیدش سید محسن مهاجرانی است. در تمامی کتاب گاه به اشاره و گاه به صراحت از این ارتباط سخن گفته شده است. این کتاب به نظرم ویژگی دیگری نیز دارد. برشی از یک تاریخ مشخص و جامعهشناسی مردم اراک در محله باغشاه دیروز و ابوذر امروز است. شما با زهرا خانم و خانم سلطان و گل باغ و بیبی تاج خانم و عمو صفر و دیگران آشنا میشوید. این افراد بازیگران کتاب مادر هستند. در کتاب، نسبت زندگی در شهر و روستا که هنوز این نسبت گسسته نشده هم قابل توجه است. روستا هویت خود را دارد و شهر - البته محله فقیرنشین حاشیه شهر - مختصات خود را.
چرا این کتاب مهم است؟: اگر به دنبال روایتی ملموس، به دور از تکلف و سرشار از جزئیات زندگی یک مادر اصیل ایرانی هستید، این کتاب پنجرهای است به گذشتههای قشنگ همه ما؛ روایت مادری که مثل همه مادران، رفتنش، سقف و ستون و دیوارهای یک خانه را با خود میبرد و آنچه بر جای میگذارد، بیقراری در میانه غبار خاطرات رنگارنگ است. با خواندن این کتاب، در واقع داریم به آلبوم عکسهای مشترک نگاه میکنیم. این کتاب روایت مادران ایرانی است که هیچگاه برای خود هیچ نخواستند و در برابر مشکلات قامت خم نکردند، هرچند از
درون شکستند.
یکی از مهمترین ویژگیهای خاطرات، از جمله این کتاب آن است که وقتی آن را میخوانی، با همذاتپنداری، در بخشهایی از کتاب، نقش عزیزان خود اعم از پدربزرگ، مادربزرگ، پدر یا مادر خودت را در آن میبینی. این کتاب صرفاً داستان مادری یک زن به نام «مامان عذرا» نیست؛ بلکه شناسنامه زنان و مادران ایران است. مادری که در این کتاب تصویر میشود، یک نمونه منحصربهفرد و دستنیافتنی نیست؛ او آینه تمامنمای مادری مشابه مادران دیگر است. زنی از جنس همان مادرهایی که مجال مدرسه و سوادآموزی نیافتند، اما در دامان خود فرزندانی برای خدمت به این مرز و بوم تربیت کردند و «حکمت زندگی» را خوب میدانستند. مادرهایی که با کمترین امکانات، زیباترین و پرمهرترین سفرهها را میانداختند، قناعت را با عزتنفس ترکیب میکردند، بهرغم دستتنگی، مستغنی بودند و با تدبیر تمام امور خانه را مدیریت
میکردند.
نویسنده کتاب که سالها در بالاترین سطوح سیاسی کشور مسئولیت داشته، تاریخ خوانده، چهار گوشه جهان را گشته، رمان نوشته، به فرهنگ و ادبیات مسلط است، اطلاعات دینی و قرآنیاش با اطلاعات روحانیون و علما تنه میزند، در اتفاقات مهم سیاسی کشور به جای عافیتجویی، موضع شفاف گرفته و از همه طرف نواخته شده و بهرغم آن، از مواضعش کوتاه نیامده است، حالا در اوج پختگی و کمال، با همه این ابعاد، همه عناوین و آویزهها را کنار میگذارد و خود را خاکسار مادر میداند، بر روسری مادر سر مینهد و از مادرش به عنوان مهمترین پشتوانه موفقیت خود رمزگشایی میکند. نویسنده در این اثر، بیتوجه به تمام عنوانهای علمی و رسمیاش، تبدیل به همان پسربچهای میشود که به دعای مادر و عطر چادر او و حکمتهای بیبدیل او نیاز دارد. این پناه بردن از درشتیهای عالم سیاست به مأمن مادر، نقطه اوج این کتاب است.
کتاب یادآور این است که فرقی نمیکند کجای جهان ایستاده باشیم، یا چه سنی از ما گذشته باشد و چه جایگاه علمی و سیاسی داشته باشیم؛ در نهایت، سقف امنیت و پناه و مأمن همه ما، آغوش همان زنی است که عطر مهربانیاش خداگونه، خانههای ساده گذشته را برایمان به یک بهشت امن ابدی تبدیل کرده بود و تا امروز روز آرزوی بازگشت به همان مأمن را آرزو میکنیم؛ آرزوی یک آغوش دیگر، یک بوسه بر دستان خسته و پینه بسته مادر و یک همکلامی دیگر با مادر و یک نگاه سیر تا انتهای هستی به مادر...
نویسنده در این کتاب به ما یادآوری میکند که این مادران ستونهای نامرئی خانهها بودند؛ پناهگاه و مأمنی که هیچگاه از حمایت فرزند خود خسته نمیشود و در هیاهوی دنیای امروز، هیچچیز به اندازه یاد مادر نمیتواند به روح انسان آرامش بدهد.
مخاطبین کتاب: مخاطب این کتاب عام است و هر قشر و طبقه و سن و سالی را شامل میشود. نه به عنوان ناشر و ویراستار کتاب و نه به عنوان همسر نویسنده و عروس خانواده، بلکه به عنوان یک کتابخوان، خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم، تا بفهمیم چگونه و چطور و در همه حال قدرشناس و خاکسار مادرانمان باشیم. این کتاب درسی است به همه، خصوصاً نسل جوان و نوجوان که جایگاه مادر را دریابند و با حفظ حرمت، قدرشناس زحمات مادر در تمام مراحل عمر خود باشند.
نشان از بینشانها
روایت زندگی زنی که شمایل تمام مادران است
مریم شهبازی
گروه کتاب
«مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی، روایتی از مادر است در متن خانه، فقر، کار و خاطره؛ روایتی به ظاهر شخصی که از سوگ آغاز میشود و آرامآرام به بازسازی چهره زنی میرسد که با وجود کمسوادی، در مرکز جهان عاطفی و روزمره خانواده ایستاده است. این کتاب که از سوی انتشارات امید ایرانیان منتشر شده، به جای حرکت صرف در مسیر زندگینامههای خطی، از خلال یادها، تصویرها و جزئیات پراکنده، سیمای مادری صبور، دقیق و اثرگذار را پیش چشم میگذارد؛ مادری که قالیبافخانه، سفره، دعا، آیات قرآن و رنج معیشت، اجزای جدانشدنی زندگی اوست. مهاجرانی در این اثر فقط از فقدان نمینویسد؛ او از دل خاطره، تصویری از زیست زنانه در خانوادههای پرجمعیت، محرومیت، تابآوری و پیوندهای عاطفی در روزگاری نه چندان دور میسازد که همین مسأله آن را از یک روایت شخصی دور کرده و به اثری ملموس تبدیل میکند.
تکههایی از یک زندگی
«مادر؛ خدای کوچک خانه» تازهترین نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی است؛ سیاستمدار و تاریخپژوهی که طی سالهای اخیر بخش قابل توجهی از زیست حرفهای خود را بر نقد ادبی و تاریخنگاری مذهبی در دنیای کتاب متمرکز کرده است. کتاب با نقل قولی از عباس کیارستمی آغاز شده، «نه خواندن میدانست، نه نوشتن. اما چیزی میگفت که نه خوانده بودم و نه کسی نوشته بود.» همین ورودی کوتاه برای همذات پنداری با کتاب کافی است؛ نقلقولی که کمابیش برای طیف قابل توجهی از مخاطبان ملموس است؛ هرچند که مادران نسل امروز با مادران همنسلان زندهیاد کیارستمی و مهاجرانی، نویسنده کتاب قدری متفاوتاند و تعداد قابل توجهی از آنان همسو با تغییرات جامعه، هم تحصیلات دانشگاهی دارند و هم نقشی متفاوت از مادران خود ایفا میکنند؛ با این حال آنان نیز همچنان به جایگاه سنتی مادر در خانواده ایرانی پایبند هستند.
صفحات ابتدایی کتاب به شکلگیری ایده نوشتن آن اختصاص یافته و البته قدردانی از همه آنهایی که در روند ۱۴ ساله نگارش این اثر به سیدعطاءالله مهاجرانی یاری رساندهاند. او درباره سبک نگارشی «مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشته: «این کتاب که سبک و سیاقش به کتاب «حاج آخوند» شباهت دارد، چهل تکه است. یادها در سرچشمه خیال رنگآمیزی شده است.» و با بیت «ساقی چو از این دیر کهن درگذریم/ با هفت هزارسالگان سر به سریم» خیام، نوشتهاش را به تمامی مادران، به خصوص به آنهایی تقدیم کرده که سالهاست چهره در نقاب خاک کشیدهاند. از مقدمه کتاب که بگذریم، نویسنده روایتش را با جملهای از آلبرکامو در رمان «بیگانه» آغاز کرده است: «امروز مامان مرد، شاید هم دیروز، نمیدانم...» و کتاب در مواجهه نویسنده با خبر درگذشت مادر در دوران مهاجرت آغاز میشود: «مادرم در هجدهم آبان ماه سال 1390 بعد از بیماری طولانی و فرساینده و تابسوز سرطان لنفی درگذشت.»
«مادر؛ خدای کوچک خانه» کتابی خاطرهمحور است و نویسنده کوشیده دست به بازآفرینی خاطرات خود از کوچه پسکوچههای خاکی شهر اراک با رنگوبوی زندگی روستایی بزند، کتاب شاید در وهله اول، یک زندگینامه شخصی به نظر آید، اما از همان صفحات ابتدایی، روایتی از سبک زندگی و حتی مراودات اجتماعی ایرانیان از دهههای ۱۳۳۰ به بعد را در خود دارد: «زنها از سپیدی صبح تا سیاهی شب قالی میبافتند. هرکدام هم هفت، هشت، نُه بچه یا بیشتر به دنیا میآوردند. مادرم نُه فرزند زاییده بود؛ به اصطلاح نُه شکم! خاله خانم ده تا، خاله ملوک هفت تا، خاله ایران پنج تا و خانم دایی جان هشت تا. خانوادهها پرجمعیت بودند و زندگیها سرشار از شادی و امید و محبت.» نکتهای که از همان ابتدا توجه مخاطب را به خود جلب میکند، استفاده از نقلقولهای نویسندگان مشهور یا جملاتی از کتابهای آنان است؛ از کیارستمی گرفته تا هنری فیلدینگ، چارلز دیکنز، ارنست همینگوی و فرانتس کافکا و نثری که نویسنده برای شرح خاطرات خود به کار برده نیز مصداقی از کتابخوان بودن اوست.
مروری بر عناوین کتابهای مهاجرانی کافی است تا متوجه علاقهمندیاش به حوزه دین شوید، علاقهای که شاید منشأ آن را بتوان در خاطراتی که از سالهای کودکی و مادربزرگ با مخاطبان به اشتراک گذاشته پیدا کرد: «مادربزرگم، تفسیر قرآن درس میداد... معنی آیهها را نمیفهمیدم، اما صدای آیهها مثل آواز بود. چشمام را میبستم و به موسیقی آیات گوش میکردم. خانمها هر کدوم نوبتشون میشد، با آواز میخوندن. بعداً وقتی بعضی سورهها را میشنیدم، از موسیقی آیات میفهمیدم سوره مریم هست یا سوره نجم... موسیقی آیات برای همیشه توی ذهنم موند.»
او در یکی از روایتها، درباره قالیبافی مادر نوشته، اینکه چطور چهلواندی از عمر ۷۷ سالهاش به تارو پود قالی گره میخورد؛ سبکی از زندگی و امرار معاش که زنان در آن نقشی محوری ایفا میکردند؛ توصیف فضای قالیبافخانهها و اجبار خانوادهها برای آنکه فرزندانشان را از سن کم به قالیبافی بفرستند و آرزوی درس خواندنی که برای کودکان بسیاری به حسرت تبدیل میشود، بخشی از همان نقاط مشترکی است که ماوقعی از سالهای نهچندان دور زندگی خانوادههای روستایی را به خود اختصاص میدهد. ماجرای شهادت محسن، برادر راوی نیز چند صفحه کتاب را به خود اختصاص داده، برادری که در کردستان شهید میشود: «محسن به جبهه غرب رفت و دهم تیرماه سال 60 در ارتفاعات شمسی در کردستان شهید شد. شهادت محسن سه روز پس از شهادت آیتالله بهشتی و بیش از هفتاد نفر از شخصیتهای دولت و مجلس بود.»
روایتی با ساختار غیرخطی
فصلهای کتاب از نظر زمانی پیوسته نبوده و روایتها خطی و ساده نیستند، مهاجرانی مکرراً فلشبکهایی به گذشته میزند و همانگونه که در مقدمه هم تأکید کرده پازلهای یک ماجرا را در فصلهای مختلف کنار یکدیگر چیده و کامل میکند؛ نمونهاش سطرها و صفحاتی که در بخشهای مختلف کتاب به محسن اختصاص یافته است و مخاطب را به تدریج با روایت کاملتری از زندگی او روبهرو میکند، روایتهایی که با شهادت او به اتمام نمیرسد و پرشهای زمانی مکرری به گذشته دارد. مهاجرانی در این کتاب با وفاداری به شیوههای مرسوم زندگینامهنویسی، از اصول داستاننویسی نیز بهره برده که همین مسأله برجذابیت آن افزوده و پلی به ادبیات داستانی نیز زده است: «این آقای پاسبان بلندقده، که قدرت زد، چقدر دستش سنگین بود، جای سیلی تا یازده روز روی صورت قدرت مونده بود. مثل چای دو رنگ، نصف صورت قدرت سرخ شده بود، نصفی سفید!» در کنار توصیف نقش محوری مادر در خانوادههای ایرانی که کلیت کتاب را تشکیل داده، مهاجرانی شرحی خواندنی از چگونگی ورود لوازم برقی به شیوه زیست ایرانیان و تغییر سبک زندگی خانوادهها در دههها قبل هم ارائه کرده است: «زهرا خانم اولین کسی بود که تو کوچه ما یخچال و تلویزیون خریده بود. چند تا کاسه کوچک و متوسط روحی داشت. توی کاسهها یخ درست میکرد و به همسایهها میداد.»
در صفحات مختلف کتاب ردپای پررنگی از علاقهمندی مهاجرانی به کتاب و متعلقات آن نیز دیده میشود؛ شاید مخاطبی که با پیشینه سیاسی نویسنده این اثر آشنا باشد، در مطالعه کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» از خود بپرسد چطور سیاستمداری که مدار اصلی زندگی کاریاش بر محور سیاست چرخیده، اینچنین با فنون نویسندگی آشناست! «همچنان نویسندگی در افق ذهن و دیدم رویایی و آرمانی و پرتلالو بود. برای ثبتنام، سه رشته یا انتخاب پیش رویم بود: رشته ریاضی که مهندس بشوم، رشته طبیعی که دکتر بشوم و رشته ادبی که وکیل و قاضی و نویسنده بشوم. انتخابم را کرده بودم. باید نویسنده بشوم.»
برای رشته ادبیات ثبتنام میکند اما تحتتأثیر تردید اطرافیان و دلواپسیهای خانواده درخصوص آینده پیشرو، درخواست ثبتنام خود را پس میگیرد. هرچند که در نهایت برای تحصیلات دانشگاهی سراغ رشته تاریخ میرود و دست از علاقهمندیهای خود نمیکشد و به عنوان اولین جوان خانوادهای حاشیهنشین، از میان مهاجرانیهای اراک به دانشگاه میرود: «پدرم پرسید: این رشته تاریخ که قبول شدی، چه کاره میشوی؟ گفتم: نویسنده! مادر با صدایی بلندتر از معمول قاهقاه خندید. گفت: «همون که از اول میخواست، شد. یادته؟» و همانگونه که پیشتر اشاره شد، منشأ تسلط نویسنده کتاب به ادبیات و نقبی را که به بهانههای مختلف به آثار مشهور ایرانی و خارجی میزند میتوان در همین علاقهمندی و گستره مطالعاتیاش جستوجو کرد.
درخلال تمرکزی که مهاجرانی بر نقش محوری مادر خود، به عنوانی نمایندهای از زنان ایرانی دارد؛ او به شرح نکاتی خواندنی در برهههای مختلف زندگیاش نیز پرداخته است؛ از جمله میتوان به تلاشی اشاره کرد که برای حفظ کتابخانه ارزشمند و شخصی یکی از اساتید خود به خرج میدهد؛ با آنکه قرار میشود واسطه فروش کتابخانه دکتر احمد افشار شیرازی به یکی از اساتید خارجی و انتقال کتابها به آلمان شود، اما در پیگیریهای مکرر خود کاری میکند تا کتابخانه از سوی دانشگاهی ایرانی خریداری شود و در کشور باقی بماند. شهرت سیاسی مهاجرانی نیز آنطور که در کتاب روایت شده، به لطف آشناییاش با عالمان دینی، بویژه آیتالله شهید سیدعبدالحسین دستغیب، آغاز میشود و در کسوت نماینده شیراز به مجلس شورای اسلامی راه پیدا میکند؛ درست همان حولوحوشی که تصمیم به ازدواج با جمیله کدیور میگیرد، یکی از شاگردانش در دبیرستان دانشگاه شیراز به سال 1359: «پدر و مادر جمیله، که هر دو از اصیلترینو شریفترین و شناخته شدهترین خانواده فسا و شیراز بوده و هستند، نسبت به پدر و مادر که شکل و شمایل و سبک زندگی روستایی داشتند، با کمال محبت و صمیمیت رفتار کردند... من هم که نماینده مجلس شده بودم، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بودم. استوار راه میرفتم و محکم حرف میزدم.» صفحات پایانی کتاب ارجاعی به صفحات آغازین کتاب «مادر؛ خدای کوچک خانه» دارد؛ آنجا که نویسنده در سوگ مادر نشسته و به یادش شعر «یاد مادر» را میگوید: ««وقتی تو را دیدم/ خم میشوم/ کف کوچه باریک خاکی را میبوسم» عطاءالله مهاجرانی این کتاب را پس از چهارده سال، در روز میلاد حضرت فاطمه(س) به پایان میرساند و تأکید میکند که «داستان مادر بیپایان و بیپایاب است؛ حکایتی که همچنان باقی است...»

