از میناب تا تجریش، حکایت چشم هایی که یک دنیا حرف دارند
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
نیلوفر منصوری / گروه گزارش - دورتادور میدان، چشمها صف کشیدهاند برای تماشا؛ تجریش این روزها چشم دارد، چشمهایی که از جنوب آمدهاند، از میناب. از مدرسه شجره طیبه که صبح روز نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ داغ ابدی روی دلش ماند و بعد از حمله وحشیانه دشمن با چشمهای دخترکان و پسرکان پرشورش خداحافظی کرد...
میان بوق ممتد تاکسیها، صدای دستفروشها و رفتوآمد بیوقفه رهگذران، ناگهان چیزی ریتم میدان را میشکند؛ چند قاب روشن، چند جفت نگاه که مستقیم به تو خیره میشوند. نه شعار میدهند، نه توضیح بلند بالایی دارند. فقط باید دیده شوند. فاصله یک مدرسه در جنوب کشور تا میدان وسط تجریش، حالا به چند قدم کاهش یافته است. کافی است لحظهای بایستی. کافی است نگاهت را ندزدی. این چشمها پلک نمیزنند؛ میدان را وادار به مکث میکنند.
چشمهای آریا، علی، زهرا، مهدیس و چند دانشآموز دیگر از مدرسه شجره طیبه تماشا میکند. هر قاب، صورتی ناتمام است که فقط چشمهایش باقی مانده. آتنا با آن چشمهای درشت، انگار هنوز چیزی را جستوجو میکند. زهرا با مردمکهای سیاه و براق، در سفیدی چشمهایش میدرخشد. میان همه این نگاهها، حتی جای ماکان نصیری هم خالی نیست؛ همان کودکی که از میان آوارهای جنگ نشانی از او پیدا نشد. حالا در تجریش، میان این رفتوآمد همیشگی، چشمهای میناب باز ماندهاند و جمعیت را تماشا میکنند.
«چشمان میناب» این روزها در میدان تجریش میدرخشد. چشمهایی بر سازههایی بلند که در دل میدان قد کشیدهاند؛ سازههایی که شتاب همیشگی تجریش را برای چند لحظه کند، میکنند. قابهای بزرگ و نورانی، یکییکی چهرهها را نشان میدهند؛ صورتها و نگاههای دختران و پسران مدرسهای در میناب؛ همانهایی که ساعت 11 و 20 دقیقه نهم اسفند، کلاس درسشان با صدای انفجار درهم شکست و 160 دانشآموز و معلم دیگر، هرگز به خانه برنگشتند. این چیدمان هنری اثر رضا گلپایگانی است؛ پروژهای که داغ میناب را تا قلب پایتخت آورده است.
میدان چندلایه، با یک مکث ناگهانی
در دامنههای جنوبی البرز، تجریش مثل همیشه شلوغ است؛ شلوغی که انگار قرار نیست هیچوقت ته بکشد. رهگذران با قدمهای تند از کنار هم میگذرند، زائران از آستان امامزاده صالح(ع) بیرون میآیند، بعضی آرام و بعضی با عجله. دستفروشها میان ازدحام، جنسشان را بالا میگیرند و قیمتها را بلندتر از بوق ماشینها اعلام میکنند. مغازهدارها جلوی ویترینها ایستادهاند و رانندههای تاکسی با دستی بیرون از پنجره، مسافر صدا میزنند. همه چیز در حرکت است؛ پیوسته و بیوقفه.
با این همه، آنچه در این روزها بیش از هر چیز در این میدان به چشم میآید، مکثهای کوتاهی است که میان این شتاب اتفاق میافتد. آدمها در میانه راه چند ثانیهای از حرکت بازمیمانند، سر برمیگردانند، آهستهتر قدم برمیدارند یا گوشی تلفن همراهشان را بالا میآورند. بعضیها فقط از کنار صحنه رد میشوند و بعضی دیگر چند لحظه بیشتر میمانند؛ بیآنکه چیزی بگویند. تصویرها از فاصلهای نزدیک ثبت شدهاند؛ چشمهایی درشت و براق، بعضی خندان، بعضی جدی. نه برقع دارند، نه نقاب؛ فقط نگاهاند. نگاههایی که حالا از جنوب، به شمال شهر خیره شدهاند. پسربچهای کنار بساط ساندویچ میایستد و از فروشنده میپرسد: «اینها عکس کیه؟» مرد، بیآنکه دست از پیچیدن ساندویچ بکشد، آرام میگوید: «بچههای همون مدرسه… میناب.» پسرک چند لحظه نگاه میکند و بعد، دست مادرش را میگیرد و در جمعیت گم میشود.
تعلیق میان آگاهی و بیتفاوتی
میدان تجریش همیشه در حرکت است، اما این چشمها، هرچند کوتاه، آدمها را وادار به مکث میکنند. چند قدم آن سوتر، دختر و پسری با لیوانهای چای کاغذی کنار نردهها ایستادهاند. دختر میگوید: «فکر میکردم یه نمایشگاه معمولیه…» پسر، نگاهش را از تصویر برنمیدارد: «نه… همون مدرسه که روز اول جنگ موشک خورد. ماجرای میناب ماجرای روسیاهی دشمنه.» هر دو ساکت میشوند. نه اشکی هست، نه آه بلندی؛ فقط سکوتی کوتاه میان صدای بوقها. کمی با فاصله از آنها، دو زن میانسال با کیسههای خرید از زیر نور قابها رد میشوند تا به ایستگاه تاکسی در شمال میدان برسند. کمی میایستند و به چشمان دختران میناب نگاه میکنند. یکی آه میکشد: «آدم دلش میگیره، بمیرم براشون که اون روز چشماشون ترس جنگ و آوار و تجربه کردن ولی زندگیه دیگه باید ادامه داشته باشه…» دیگری سری تکان میدهد و سمت ایستگاه تاکسی میروند. چند رهگذر، چشم از تصاویر برنمیدارند و آرام از ماجرا حرف میزنند؛ یکی میگوید: «آنقدر شهید شده بودند که سردخانهها جواب نمیداد…» دیگری میگوید: «با حمله دو مرحلهای زدند، اول یک بار، بعد دوباره برگشتند سر همون مدرسه…» سومی زیر لب میپرسد: «آدم چطور میتونه اینطوری تن بچهها رو نیست و نابود کنه؟» سعید که با گاری چرخ دستیاش در بخش شمالی میدان و کنار ایستگاه تاکسی بساط دارد، معمولاً پرحرف است؛ اما وقتی صحبت به آن روزها میرسد، فقط میگوید: «روز اول جنگ، بدترین روز سال بود. 9 اسفند پارسال هیچوقت یادم نمیره.» بعد بیآنکه ادامه بدهد، استکانها را کمی جابهجا میکند و چای تازهدم داخل آنها میریزد و یکییکی به دست مشتریهایش که بیشتر رانندگان تاکسی پایانه هستند میدهد؛ هر استکان چای 50 هزار تومان.
غروب که میشود، هوای میدان خنکتر و نم باران روی سنگفرشها پیدا میشود. نور چراغها روی قابها میافتد و چهرهها در هوای نیمه بارانی جلوه دیگری پیدا میکنند. میدان، خلاصه حال و هوای شهر است؛ آرام اما زنده. پس از روزهای پرخبر، حالا صدای زندگی دوباره بلند شده است؛ بوق ماشینها، گفتوگوی رهگذران، خنده کودکی که کنار دستفروشها ایستاده. روزهای اردیبهشتی شهر را به نفس تازه رسانده و مردم در رفتوآمدی عادی و آرام، فصل جدیدی را آغاز کردهاند. در همین روزهای بازگشت به زندگی، «چشم نگاره میناب» در قلب تجریش سر برآورده؛ یادآور اینکه حتی در میان فاصلهها، نگاهها میتوانند پیوندی تازه بسازند.
زیارت بچهها
بعد از زیارت امامزاده صالح (ع)
در ضلع شرقی میدان، چند نفر رو به قابها فاتحه میخوانند؛ زائرانی که از امامزاده صالح(ع) بیرون آمدهاند و پیش از رفتن، لحظهای کنار این تصاویر توقف کردهاند. بعضی دستها را بالا میآورند، بعضی فقط لبهایشان را بیصدا تکان میدهند و بعد آهسته راهشان را ادامه میدهند. زوجی میانسال، کمی دورتر ایستادهاند. زن زیر لب صلوات میفرستد و اشک گوشه چشمش مینشیند؛ نگاهش از یک چهره به چهره بعدی میچرخد، انگار دنبال سن و سال بچههای خودش میگردد. مرد دستانش را در هم قلاب کرده، چند لحظه به عکسها خیره میماند و آرام میگوید: «خدا صبر بده به خانوادههاشون.» بعد هر دو برای ثانیهای ساکت میشوند؛ شلوغی میدان ادامه دارد، اما انگار این گوشه، هوای دیگری نفس میکشد.
حسین با چرخ دستیاش سالهاست کنار امامزاده صالح(ع) سبزی میفروشد؛ صدای او و همسایههای دستفروشش بخشی از صدای همیشگی تجریش شده است. سبزیها را هرازگاهی زیرورو میکند، برگهای پژمرده را جدا میگذارد و کیسههای مشتریها را پر میکند. وسط همین رفتوآمد و چانه زدنها، سری برمیگرداند و نگاهی به آنسوی میدان میاندازد. میگوید: «مشتریها وقتی عکسها رو میبینن، یه لحظه ساکت میشن. بعضیا هم هیچی نمیگن، فقط نگاه میکنن.» خودش هم گاهی بین حساب و کتاب، چشمش روی تصاویر مکث میکند؛ چند ثانیهای از کار دست میکشد، بعد دوباره برمیگردد سر تعداد بسته سبزیها، انگار این چرخدستی و آن قابها، هر دو شدهاند بخشی از روزمرگی او.
اسماعیل، کارگر اسباببازی فروشی قدیمی میدان، هر روز از کنار همین تصاویر رد میشود تا کرکره مغازه را بالا بکشد. به قابها نگاه میکند و بعد چشمش میافتد به ماشینها و عروسکهایی که پشت شیشه ردیف شدهاند. میگوید: «این بچهها دلشون بازی میخواست، نه جنگ.» جملهاش کوتاه است، اما در شلوغی میدان میماند؛ بین بوق ماشینها، صدای دستفروشها و خنده بچههایی که دست در دست خانوادههایشان از کنار عکسها رد میشوند، مدام در ذهن تکرار میشود.
روی صندلیهای سیمانی کنار آبنما، چند دانشجو با کولههای روی دوش درباره تعداد قربانیان حرف میزنند. یکی میگوید: «160 نفر یعنی یه مدرسه کامل.» دیگری پاسخ میدهد: «بیشتر از یه مدرسه… یه نسل.» گفتوگو کوتاه است، اما میدان برای لحظهای شبیه کلاس درسی بیمعلم میشود؛ درسی درباره حافظه.
بــــرش
میدان به مثابه آزمایشگاه جامعه
اگر چند دقیقه در بالای میدان تجریش بایستید، فضای میدان شبیه یک تجربه زنده از حافظه و فراموشی به نظر میرسد. در یک سو کسانی مکث میکنند؛ جلو میآیند، نوشتهها را میخوانند، از عکسها تصویری در گوشیشان ثبت میکنند یا زیر لب فاتحهای میخوانند.
چند قدم آن طرفتر اما جریان همیشگی میدان ادامه دارد. نه آنهایی که رد میشوند بیخبرند، نه آنهایی که میایستند تماماً در سوگ؛ هرکس سهمی از این لحظه را به شیوه خودش با خود میبرد. بخشی از این نقطه شلوغ، حالا به حیاط مدرسهای در میناب وصل شده؛ به کلاسی که نیمکتهایش خالی ماندهاند، اما نگاه شاگردانش هنوز در پایتخت میچرخد. تجریش، در این روزهای آتشبس، فقط محل عبور نیست؛ محل دیدن است و شاید، محل به خاطر سپردن. «چشمنگاره میناب» نه مراسم رسمی دارد، نه مجری و بلندگو؛ تصاویر، خودشان از مدرسه و تاریخ حادثه حرف میزنند و بقیه راه را به تماشاگر میسپارند. این چیدمان، بیش از آنکه پاسخ بدهد، دعوت به فکر کردن است؛ در شهری پرخبر، هنوز میشود چند دقیقه ایستاد، نگاه کرد و اجازه داد این نگاهها، دل را نسبت به رنج کودکان حساس نگه دارد.

