گمشده در مجنون

روایت شهادت حمید باکری در کتاب بیا تماشا کن

 حمید باکری، برادر کوچک‌تر مهدی باکری که در عملیات پاکسازی منطقه سرو و آزادسازی مهاباد، پیرانشهر و بانه و آزادسازی سنندج نقش مهم و اساسی داشت، با شروع جنگ تحمیلی سال ۱۳۶۰ به آبادان رفت و در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس، فرماندهی یکی از گردان‌های تیپ نجف اشرف را برعهده داشت و در گشودن دژ مستحکم عراقی‌ها در خرمشهر بسیار جانفشانی کرد. همزمان با فرماندهی مهدی باکری در تیپ ۳۱ عاشورا، حمید نیز به تیپ ۳۱ پیوست و در عملیات مسلم بن عقیل، فرمانده محور یکم تیپ عاشورا و در والفجر مقدماتی، فرمانده تیپ ۹ لشکر ۳۱ عاشورا بود. همچنین در عملیات‌های والفجر ۱، والفجر ۲، والفجر ۴  و خیبر، جانشینی فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا را برعهده داشت  و سرانجام ۶ اسفند ۱۳۶۲ در خلال عملیات خیبر، بر اثر برخورد مستقیم گلوله آرپی‌جی، در منطقه قرنه جزایر مجنون، به شهادت رسید و پیکرش هیچ‌گاه شناسایی نشد. در فصل هفتم کتاب «بیا تماشا کن» روایتی از شهادت حمید باکری آورده شده که گزیده‌ای از آن در ادامه نقل می‌شود.
 در خیبر که تا آن ساعت برای مهدی باکری و شاید برای همه فرماندهان و رزمندگان، هیچ جنگی و هیچ عملیاتی شبیه‌اش نبود، نامی دیگر درخششی عظیم پیدا کرد. نامی که همیشه خودخواسته و خاضعانه در سایه مهدی قرار گرفته بود. مهدی باکری که خود مدام در جست‌وجوی گمنامی بود، نام حمید را همچون اسم رمز تعالی در خود نگه داشته بود تا لحظه برون آمدن از سایه، لحظه درخشش، لحظه خیبر. حمید باکری نام درخشان خیبر است.
 با شروع عملیات خیبر و نقش محوری لشکر عاشورا به فرماندهی مهدی باکری، مهدی یک روز زودتر از آغاز عملیات، حمید را به عنوان جانشین لشکر روانه جزیره کرد. خط دشمن شکسته و پل استراتژیک شحیطاط تصرف شد. پشتیبانی و انتقال نیروها آن طور که پیش‌بینی شده بود، انجام نشد و حمید زیر شدیدترین آتش ممکن راهی جز حفظ  پل نداشت.
 صبح ۶ اسفند، نیروهای دشمن با توان بالا از مسیر پل شحیطاط و پل جنوبی جزیره در چند نوبت و با پشتیبانی نیروهای زرهی و نیروی هوایی خود اقدام به پاتک‌های سنگین می‌کنند. جنگ به واقع جنگ سختی شده بود که هیچ‌کس از یک دقیقه بعد از خودش خبر نداشت. با این حال، حمید بسیار آرام و مطمئن و در اوج شجاعت و جسارت هم صحنه نبرد را مدیریت می‌کرد هم از عقبه درخواست مهمات و نیرو داشت؛ درخواستی که به قول احمد کاظمی در اوج آرامش و اطمینان و بدون کوچک‌ترین تزلزل و اضطراب بیان می‌شد. صحنه نبردی که حمید میداندار آن بود، از شدت عدم توازن میان نیروهای او و دشمن تا بن دندان مسلح، بیشتر به محاصره می‌مانست. اما رفتار فرماندهی حمید، رفتار پیروزمندانه عاری از واهمه بود.
  خستگی‌های حمید در روز دوم عملیات (۶ اسفند) برای همیشه به پایان رسید؛ مهدی باکری در نوشته‌ای با دستخط خودش لحظه شهادت حمید را شرح می‌دهد: «عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن فقط با نارنجک و آرپی‌جی و کلاش ولی با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت، خودش و یارانش در حفظ آن پل مهم جنگیدند و در همان جا به لقاءالله پیوستند و به آرزوی دیرینه‌ دیدار سردارش امام حسین(ع) شتافتند.»
   مهدی پیش از عملیات بیت‌المقدس به دوست قدیمی‌اش حسین علایی، نگرانی‌اش از اینکه حمید تازه ازدواج کرده نوک خط مقدم است را منتقل کرده بود. حالا خودش با شوق، او را به سخت‌ترین قسمت عملیات می‌فرستد؛ به عملیات بی‌بازگشت. ۶ اسفند ۱۳۶2 حمید باکری پس از چند سال مجاهدات دلیرانه در جبهه‌ها، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید.
  لحظه شهادت حمید، تنها لحظه نهایی او از تمام رنج‌هایی نبود که با خودش حمل می‌کرد، که گویی لحظه ایستادن زمین و زمان در خیبر پرماجرا هم بود. از لحظه حمید تا لحظه مهدی، چند دقیقه گذشت را هیچ کس نمی‌داند. لحظه حمید، اوج مقاومت منتهی به شهادت او بود و لحظه مهدی، تلاقی رنج از دست دادن حمید و تصمیمی بود که گرفت: « حمید هم مثل دیگر رزمنده‌ها، هر وقت باقی شهدا را عقب آوردیم، حمید را هم می‌آوریم.» اینجا همان اتفاق بزرگ خیبر است: شهادت حمید و اراده استوار مهدی؛ وقتی خبر را از بی‌سیم شنید و مطمئن شد حمید را از دست داده، گفت: «انا لله و انا الیه راجعون.»
 احمد کاظمی که لحظه شهادت حمید با او بود، با مجروح شدن به عقب باز می‌گردد و شاید اولین کسی از آن جمع پیرامون حمید باشد که به مهدی می‌رسد. البته مهدی زودتر از احمد خبر شهادت را از بی‌سیم شنیده است. احمد می‌خواست حمید را برگرداند، اگر مهدی آنجا نبود، می‌توانست. همان‌طور که ایستاده بودیم، به برادران گفتم: بروید جنازه حمید را بیاورید. مهدی با اینکه فکر می‌کردم هنوز خبر ندارد، گفت: «لازم نیست. وقتی همه شهدا را آوردیم، حمید را هم می‌آوریم.» خیره شدم به مهدی که ببینم چه عکس‌العملی نشان می‌دهد... در این صحنه جنگ سخت و مشکلات، خیلی محکم شروع کرد به ادامه برنامه‌ریزی برای دفاع و ادامه عملیات. دیگر من رسماً از مهدی خواستم که اجازه بدهد بچه‌ها بروند حمید را بیاورند. الان هنوز وضعیتی نیست که نشود بیاوریم. ایشان گفت: «نه. وقتی بقیه شهدا را آوردیم، حمید را هم می‌آوریم.»
 با عبور عراقی‌ها از پل و از دست رفتن خاکریز، منطقه‌ای که پیکر حمید آنجا بود، یکی دو روز بعد، عراق کل جزیره جنوبی را آب انداخت و جنگ در جزیره شکل دیگری پیدا کرد. با این اتفاق‌ها، حمید و بسیاری از شهدا ماندند و جنازه شان بازنگشت.
 صمد شفیعی که از رزمندگان همراه حمید بود و به خاطر مجروح شدن به عقب بازگشت، لحظه مواجهه با مهدی را چنین روایت می‌کند: «زخمی شدم. حمید هم شهید شد افتاد نزدیکمون... وقتی که ترکش خوردم، بدنم سرد شد. نتونستم برم کمکش کنم. ساعت 8، 9 صبح بود که شهید شد. یک ساعتی اونجا بودم. بعد اومدند از توی کانال کشیدنم عقب. وقتی که رسیدم پیش بچه‌های قرارگاه، آقا مهدی به من گفت که حمید چی شد؟ سرم را انداختم پایین. بعد بچه‌ها همه زدن زیر گریه. یک شیونی به پا شد... آقا مهدی برگشت به من گفت که یادم نمی آید از زمانی که حمید خودش را شناخت، آرامش و استراحت کرده باشد. همیشه برای مبارزه با ظلم جنگید، آخر راحت شد.»
   شهادت حمید پایان رنج‌های او بود و آغاز تنهایی بزرگ مهدی. با آن همه هجمه و فشاری که روی حمید بود، اینکه وقتی می‌خواست به جبهه بیاید، گفتند: «باید توبه نامه بنویسی»، اینکه نوشت و اینکه دل به دریا زد، اینکه حتی وقتی گفتند: «اگه توبه نامه بنویسی، آبرویت چه؟» و گفت: «آبرو می‌خواهم چه کار؟» اینکه دلش پر زد برای جبهه، برای مهدی، برای رخ در رخ مقابل دشمن جنگیدن و جهاد کردن... با شهادت حمید همه این لحظه‌ها برای همه آنها که شاهد مظلومیتش بودند و شاید دیگرانی که او را آزردند، احضار شد. حمید با آن همه تهمت و نامردی، در خیبر به دل آتش زد و همچون سیاوش که پاک از آتش گذشت و زنده ماند، با شهادتش زنده ماند و رفت و به قول مهدی باکری «راحت شد».
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • کتاب
  • ایران زمین
  • حوادث - ورزشی
  • خودرو- اندیشه
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و سه
 - شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و سه - ۲۵ اسفند ۱۴۰۴