شام عروسی زیر چراغ گردسوز

 در بخش‌هایی از ضمایم کتاب «بیا تماشا کن»، تک روایت‌هایی از صفیه مدرس درباره دوران آشنایی و زندگی با مهدی باکری گفته شده که بخش‌هایی از آن را در این مطلب آورده‌ایم.
  پرده را عقب زد که مهدی را در کت و شلوار دامادی ببیند. مهدی سرش را خم کرد و از زیر درخت انار که غرق گل بود، رد شد. قدش از مرد دیگری که مثل ساق‌دوش همراهش می‌آمد، بلندتر بود. کنار درخت آلو مکث کرد. اولین بار بود که صورت مهدی را از روبه‌رو می‌دید. صفیه آهسته گفت: «این هم آقای داماد.» زن‌ها سرشان را آوردند نزدیک سر صفیه. مادربزرگ پرسید: «کدام یکی داماد است؟» صفیه مهدی را نشان داد: «همان که اورکت پوشیده.» لباس سپاه که شلوارش بالای پوتین نیم‌دار گتر شده و زانو انداخته بود.
 مردها طبقه بالا بودند. من را صدا زدند بروم دفتر عقد را امضا کنم. برادرم، یوسف و عاقد توی راه‌پله‌ها ایستاده بودند. بله را گفتم و دفتر را امضا کردم و برگشتم. چند دقیقه بعد، مادربزرگ پرسید: «چه شد صفیه؟ پس کی بله می‌دی؟» گفتم: «مادر جون، تمام شد.» دلخور گفت: «می‌گفتی اقلاً یک دست می‌زدیم.» و تازه شروع کردند به کف زدن. این عقد ما بود. سفره هم پهن نکرده بودیم، چون خرید نداشتیم. کل خریدمان یک حلقه بود که به اصرار مهدی خریدم.
 یکی دو ساعت قبل از اینکه داماد بیاید، حمید آقا، برادر مهدی آمد و یک آینه مستطیلی دور فلزی کوچک و دو جعبه سیب زرد آورد. سیب‌ها مال باغ خودشان بود.
 نیم ساعت گذشت. احساس کردم از بالا سر و صدایی نمی‌آید. سرک کشیدم. فقط یک جفت پوتین دم در بود. فهمیدم مهدی تنها مانده و هیچ‌کس به من خبر نداده؛ بی‌انصاف‌ها! چادر سفیدم را دورم گرفتم و رفتم پیشش. تا من را دید، بلند شد. سلام کرد و دو زانو روبه‌رویم نشست. باز هم سرش پایین بود. حال و احوال کرد و ساکت شد. دستش را کرد توی جیب شلوارش و یک جعبه کوچک در آورد و گذاشت جلویم روی میز. توش حلقه بود. حلقه را دستم کردم، که در زدند. آمده بودند دنبال مهدی. گفت: «باید برم.» می‌خواستند نیرو بفرستند جبهه. گفتم: «پس شب بیایید شام پیش ما باشید.»
 از شانس ما شب برق رفت. توی اتاق یک سفره انداختیم و چراغ گردسوز را روشن کردیم و گذاشتیم وسط سفره. بعد از شام زیاد نماندند. با فانوس تا دم در بدرقه‌اش کردیم و رفت؛ رفت تا دو ماه و نیم بعد.
  شنبه غروبی با خواهرش آمدند خانه ما؛ آمده بودند من را ببرند.اصلاً فکر نمی‌کردیم به این زودی باشد. مادرم گفت: «حالا شام بخورید، بعد برید.» اما مهدی می‌خواست زودتر برویم. من آماده شدم. مهدی گفت: «می‌خواستم بریم مزار شهدا، اما الان دیر وقته. ان‌شاءالله سر وقت می‌رویم.» ماشین دوستش را آورده بود؛ یک ژیان سبز. سوار که شدیم، پرسید: «شما رانندگی بلدید؟» گفتم: «نه.» سرش را تکان داد و گفت: «باید یاد بگیرید؛ لازمه.»
 من دوست نداشتم پشت‌سر پیش‌نماز مسجد محل‌مان نماز بخوانم. زمان انقلاب توی راهپیمایی‌ها شرکت نمی‌کرد؛ نه خودش، نه خانواده‌اش. اصلاً کاری به این چیزها نداشت. با مهدی هر وقت وضو می‌گرفتند، می‌رفتند مسجد. دفعه اول از مسجد که برگشت، بهش گفتم نمازش را دوباره بخواند. «نماز خواندن پشت سر این امام جماعت اشکال داره.» پرسید: «چرا؟» دلیلم را گفتم. چقدر فکر می‌کردم روشنفکرانه است. مهدی اخم کرد. گفت: «این‌ها که گفتی قبول، اما هیچ وقت سیاست و این چیزها را قاطی دین و اعتقاداتت نکن» و او هم شروع کرد به دلیل و برهان آوردن برای من.
 پله‌ها را دوتا یکی می‌رفت. ماشین می‌فرستادند دنبالش. اگر پنج دقیقه دیر می‌آمدند، صبر نمی‌کرد. بدو می‌رفت. دلم پر می‌زد. می‌گفتم: «نمیشه سینه‌ات رو باز کنی و من را بزاری توی سینه‌ات و با خودت ببری؟» برای اینکه اشکم سرازیر نشود، به خنده می‌گفت: «تو جا نمی‌شی اینجا.» و دستش را به سینه‌اش 
می‌زد.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • دیپلماسی
  • جهان
  • اجتماعی
  • اقتصادی
  • کتاب
  • ایران زمین
  • حوادث - ورزشی
  • خودرو- اندیشه
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و سه
 - شماره هشت هزار و نهصد و هشتاد و سه - ۲۵ اسفند ۱۴۰۴