عمو و دوستانش تا ابد در قلب ما زندهاند
محمد مطلق
عضو سابق شورای سردبیری «ایران»
من و «مستر حسین» که از لندن به جبهه آمده بود را سپرده بودند دست عمو که مراقبمان باشد. دوستم نورالدین که شهید شد، من هم شال و کلاه کردم که بروم جبهه؛ 14 یا 15 سال بیشتر نداشتم و چون پدر و دایی و عمو همه جبهه بودند، مجبور بودم نقش مرد خانواده را هم بازی کنم؛ صف نفت در چله زمستان کردستان و صف نان و کوپن و درس و مشق. خانه هم که بیشتر شبیه بیمارستان بود؛ تا زخم سر عمو خوب بشود و برگردد، پدر با دو پای شکسته و مشتی ترکش برمیگشت. دایی که فکر کنم دو یا سه بار خبر شهادتش را آوردند.
حالا نورالدین هم شهید شده بود و خودم بالای سرش ایستاده بودم که دفنش کنند. هنوز چهره زردش با لباس خونین در نایلونی که دورش پیچیده بودند، جلوی چشمم است. بگذریم. پدر زنگ زده بود به عمو که بیا این بچه را ببر پیش خودت، هم هوای جبهه از سرش بیفتد هم مراقبش باشی. بعد فهمیدم «مستر حسین» را هم همین طوری فرستاده بودند پیش عمو. حسن، برادر بزرگتر، شهید شده بود و حسین هم هوای شهادت داشت؛ دو برادر لندنی از نسل سوم خانوادهای ایرانی که برای دفاع از سرزمین مادری به ایران آمده بودند.
اینها را گفتم که بگویم در جنگ، با عموی دیگری آشنا شدم. عمو مظلوم بود، محجوب بود. در میهمانیها آنقدر خجالتی بود که سرش را بلند نمیکرد. اما در جنگهای پارتیزانی غرب کشور، از نزدیک دیده بودمش که چطور با جیپ کوه را بالا میرود و آتش روی دشمن میریزد. مثلاً قرار بود عمو مراقبم باشد. داد خیاط یک دست لباس خاکی برایم اندازه کرد و یک کلاش تاشو و نشاند توی جیپ فرماندهی. آنجا بود که دیدم عموی محجوب من وقتی حیاط سپاه (کردستان) را با خمپاره زدند، چطور دستم را کشید و پریدیم توی جیپ و چند دقیقه نکشیده رسیدم همان جا. حالا دارم فکر میکنم این مرد چطور نترسید و چرا ننشست بیسیم بزند و هماهنگ کند و دسته راه بیندازد؟ به من گفت دست به ماشه توی ماشین بنشینم و خودش پیاده شد و رفت سر و گوش آب داد و با چند نفر از محلیهایی که تازه داشتند از راه میرسیدند، حال و احوال کرد.
«مستر حسین» را میگذاشت دم در سپاه (کردستان) و میگفت «اینجا امکان درگیری هست، حتی ممکن است شهید شوی، میتوانی تا ما برسیم مقاومت کنی؟» جوان ساده انگلیسی هم باور میکرد. بعد من را برمیداشت میبرد عملیات. مراقب حسین بود، اما در مورد من ملاحظهای نداشت. یادش بخیر!
عمو آدم بیادعا و گرم و خوشرویی بود. فامیل، بازاری یا نان خشکی، برایش فرقی نداشت. اما در جنگ آدم دیگری میشد. آدمی که اسمش هم برای دشمن این آب و خاک وحشتناک بود. او و همه همرزمان شهیدش تا ابد در قلب ما زندهاند.
_________________________
*سردار سرتیپ پاسدار شهید بهرام حسینیمطلق، رئیس اداره عملیات ستاد کل نیروهای مسلح بود که شنبه نهم اسفندماه، در حمله دشمن آمریکایی-اسرائیلی به شورای دفاع، به همراه سایر شهیدان رمضان همچون سرداران شهید پاکپور، موسوی و شمخانی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر سردار حسینی مطلق و دیگر سرداران شهید رمضان، دیروز در تهران با حضور پرشور اقشار مختلف مردم تشییع شد.

