استاد دانشگاه تربیت مدرس الگوی «ابهام راهبردی» ترامپ را توضیح میدهد
تعقیب هدف بدون درگیری مستقیم
قدرت بازدارندگی ایران بدون تردید در محاسبات واشنگتن و متحدانش تأثیرگذار بود
شهروز شریعتی، دانشیار علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس در تبیین دلایل و چشمانداز تشدید تنش میان ایران و ایالاتمتحده معتقد است آنچه از سوی دونالد ترامپ دنبال میشود، بیش از آنکه نشانه حرکت به سوی جنگ باشد، بازتولید یک الگوی کلاسیک در سیاست قدرت است. او در گفتوگو با «ایران» میگوید: ترکیب همزمان تهدید نظامی، فشار اقتصادی و اعلام آمادگی برای گفتوگو، تلاشی حساب شده برای تغییر محاسبات طرف مقابل بدون ورود به درگیری تمامعیار است. شریعتی تأکید میکند: اعزام نیرو و تشدید تحریمها را باید در چهارچوب افزایش قدرت چانهزنی واشنگتن تحلیل کرد، نه الزاماً مقدمه جنگ.
رویکرد اخیر ترامپ در قبال ایران با برداشتهای متناقضی همراه بوده است؛ برخی آن را نشانه اراده جدی برای ورود به جنگ میدانند و برخی دیگر معتقدند او همچنان دیپلماسی را بر تقابل نظامی ترجیح میدهد. شما این رویکرد را چگونه ارزیابی میکنید؟
ترامپ از همان ابتدا در قبال ایران ترکیبی از تهدید نظامی و ابراز تمایل به مذاکره را پیش گرفته بود و این الگو پس از ترور سپهبد سلیمانی و جنگ ۱۲ روزه پدیدهای جدید محسوب نمیشود. وی از یک سو با اعزام ناوگان نظامی، درباره پیامدهای شدید در صورت عدم توافق هشدار میدهد و از سوی دیگر با تشدید تحریمهای ثانویه و الگوریتمی، سیاست فشار حداکثری را دنبال میکند؛ گاهی هم مانند این روزها وانمود میکند که مسیر مذاکره همچنان باز است و امکان حلوفصل دیپلماتیک وجود دارد. در چهارچوب تحلیل رئالیستی، این رفتار بیش از آنکه نشانه تناقض باشد، مبتنی بر منطق «ابهام راهبردی» و دیپلماسی اجبار است. ترکیب تهدید نظامی، فشار اقتصادی و همزمان ابراز آمادگی برای گفتوگو، الگوی شناخته شدهای در سیاست قدرت به شمار میرود که هدف آن تغییر محاسبات طرف مقابل بدون ورود به جنگ تمامعیار است. بر این اساس، اعزام نیرو و تشدید تحریمها را نباید لزوماً مقدمه جنگ دانست، بلکه میتوان آن را ابزاری برای افزایش قدرت چانهزنی تلقی کرد. شواهد تجربی نیز نشان میدهد ترامپ تمایل اندکی به جنگهای پرهزینه و فرسایشی دارد و ترجیح میدهد از تهدید معتبر زور برای تحقق اهداف سیاسی استفاده کند؛ هرچند به نظر میرسد که وی گزینه اقدام محدود و کنترل شده را نیز بهعنوان پشتوانه این تهدید حفظ میکند.
ازسرگیری مذاکرات مسقط پس از حدود هشت ماه تنش و بنبست سیاسی چه پیامی دارد و تا چه اندازه میتوان آن را نشانهای از تغییر فضا میان تهران و واشنگتن دانست؟
گفتوگوهای غیرمستقیم در مسقط را باید در چهارچوب «مدیریت بحران» فهم کرد. هر دو طرف این دور از مذاکرات را تلویحاً رضایتبخش توصیف کردهاند، اما از منظر جمهوری اسلامی ایران، این گفتوگوها در شرایط تعمیق بیاعتمادی صورت میگیرد؛ بیاعتمادیای که در پی حمله آمریکا به تأسیسات هستهای، حمایت و حتی سازماندهی بخشی از اعتراضهای دیماه و افزایش حضور نظامی در آبها و پایگاههای پیرامون ایران تشدید شده است. در چنین وضعیتی، گفتوگوهای مسقط بیش از آنکه نشانه تغییر بنیادی فضا باشد، یک کانال ارتباطی ضروری برای جلوگیری از تشدید ناخواسته تنش محسوب میشود. شکاف مطالبات دو طرف همچنان عمیق است. آمریکا خواستار توقف کامل غنیسازی، اعمال محدودیتهای موشکی و قطع حمایت ایران از گروههای منطقهای است، در حالی که ایران بر مذاکره صرفاً در چهارچوب پرونده هستهای و رفع تحریمها تأکید دارد و ورود به مباحث موشکی و منطقهای را خط قرمز خود میداند. بنابراین، این وضعیت را در بهترین حالت میتوان به وقفهای کوتاهمدت در یک نزاع نفسگیر تشبیه کرد؛ وقفهای که بیش از آنکه از حل اختلافات حکایت داشته باشد، ناشی از آگاهی متقابل دو طرف نسبت به هزینههای پافشاری بیش از حد و خطاهای محاسباتی است. به این معنا، مذاکرات مسقط را باید وقفهای در یک منازعه ساختاری دانست که ریشههای آن همچنان دستنخورده باقی ماندهاند.
آیا میتوان گفت در مواضع تهدید آمیز ترامپ نوعی تناقض یا دوگانگی وجود دارد یا این رفتار بخشی از یک استراتژی حساب شده برای اعمال فشار حداکثری است؟
از منظر نظریههای رئالیستی و مطالعات بازدارندگی، این دوگانگی بیش از آنکه واقعی باشد، ظاهری است. ابهام در نیتها و ارسال پیامهای متناقض، بخشی از تاکتیک فشار روانی و سیاسی برای افزایش عدم قطعیت در طرف مقابل به شمار میرود. چنین رفتاری به تصمیمگیر آمریکایی امکان میدهد همزمان چند مسیر را باز نگه دارد و هزینه تصمیمگیری را به طرف مقابل منتقل کند. این وضعیت نه نشانه تناقض، بلکه بیانگر تلاش برای حفظ حداکثر انعطاف تاکتیکی است. این راهبرد که میتوان آن را در چهارچوب سیاست «چماق و هویج» توضیح داد، با هدف سردرگمسازی و فرسایش روانی طرف ایرانی دنبال میشود تا در نهایت انعطاف بیشتری در میز مذاکره حاصل شود. ترامپ همانطور که خودش هم کتمان نمیکند، عمداً با ابهام سخن میگوید تا اهداف راهبردی خود را پنهان نگه دارد و امکان مانور بیشتری برای دولتش فراهم کند و در عین حال بتواند از هر فرصت موجود امتیاز جدیدی را برای خود به دست آورد.
قدرت بازدارندگی ایران و این گزاره که هر درگیری احتمالی میتواند به یک جنگ منطقهای تبدیل شود، چه تأثیری بر محاسبات و تصمیمگیریهای ترامپ و متحدانش داشته است؟
بدون تردید قدرت بازدارندگی ایران و خطر گسترش درگیری منطقهای، در محاسبات واشنگتن و متحدانش تأثیرگذار بوده است. ایران بارها به درستی هشدار داده که هر گونه حمله با پاسخ سریع و قاطع از جمله هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در منطقه مواجه خواهد شد. افزون بر این، تحرکات نظامی و رونمایی از موشکهای بالستیک در آستانه مذاکرات، پیام روشنی درباره توان دفاعی و هزینههای بالقوه درگیری ارسال کرده است. این عوامل، در کنار نگرانی متحدان عربی آمریکا از بیثباتی منطقهای، یکی از دلایل تداوم مسیر دیپلماسی هرچند شکننده به شمار میرود.
در متون کلاسیک رئالیسم بارها تأکید شده است که صلح پایدار بدون آمادگی واقعی برای جنگ تحقق نمییابد. میتوان تصور کرد توان موشکی و آرایش نظامی ایران تاکنون مانع از آن شده است که واشنگتن بر خلاف میل باطنی رهبران واشنگتن و تلآویو، بخواهد همانند یوگسلاوی سابق یا عراق با ایران برخورد کند. تجربههای خاورمیانه و از جمله عراق و افغانستان نیز نشان دادهاند که برتری نظامی لزوماً به کنترل پیامدهای سیاسی و هزینههای یک جنگ منجر نمیشود. در نتیجه، افزایش هزینههای بالقوه درگیری و نگرانی از تبعات آن بر اعتبار و هژمونی آمریکا، یکی از عوامل اثرگذار در تداوم مسیر دیپلماسی بوده است.
چرا کشورهای عربی تا این اندازه وارد نقشآفرینی برای تفاهم ایران و آمریکا شدهاند و در این روند چه وزنی دارند؟
کشورهای عربی منطقه بویژه قطر، عمان، امارات متحده عربی و عربستان سعودی به دلیل مستقیم بودن پیامدهای هر گونه جنگ برای امنیت و اقتصاد خود، به طور فعال وارد روند میانجیگری و کاهش تنش شدهاند. یک درگیری گسترده میتواند مسیرهای حیاتی کشتیرانی بویژه تنگه هرمز را مختل کند، امنیت انرژی جهانی را به خطر اندازد و موجب بیثباتی فراگیر در منطقه شود. از این رو، این کشورها وزن قابل توجهی در این فرآیند دارند، چرا که هر گونه آشفتگی منطقهای میتواند دستاوردهای اقتصادی و سیاسی آنان را نیز در معرض تهدید قرار دهد. نقشآفرینی فعال کشورهای عربی نشان میدهد این میانجیگری نه از سر همدلی سیاسی با یکی از طرفین، بلکه مبتنی بر درک واقعگرایانه از هزینههای بیثباتی است. بحران کنونی صرفاً یک دوئل دوجانبه میان ایران و آمریکا نیست، بلکه به مسألهای در حوزه امنیت جمعی منطقهای تبدیل شده است که بازیگران عرب به درستی نمیتوانند و نباید نسبت به آن بیتفاوت بمانند.

