درس‌هایی از سیاست و حقوق در مکتب علامه نائینی (۹)

تحلیل‌های سطحی و دگردیسی مانع تحول‌های اساسی است

محسن اسماعیلی
معاون راهبردی  و امور مجلس رئیس‌جمهور

یکی از عبرت‌های حاصل از بازخوانی تاریخ مشروطه، ‏ بویژه آنچه پیرامون نظریه پرداز آن واقعه و کتابش، «تنبیهُ الاُمَّة و تَنْزیهُ المِلَّة»، اتفاق افتاد‏، لزوم اجتناب از دلسرد و سست شدن عناصر انقلابی در اثر مشاهده برخی ناکامی‌هاست. بی‌شک، آن خیزش مردمی و مترقیانه به همه اهداف خود نرسید و به آفت‌ها و انحراف‌هایی دچار شد. در اثر مصادره دستاوردهای ابتدایی نهضت توسط فرصت‌طلبان و تغییر مسیر آن، نه تنها بدنه هوادار مشروطیت، بلکه حتی رهبران و روحانیت پیشرو مبتلا به ناامیدی و دلسردی شده، خود را کنار کشیدند و میدان سیاست را به دشمنان و بدخواهان وانهادند و شد آنچه نباید می‌شد. فضایی آکنده از یأس و احساس شکست پدید آمد، گروهی مانند نایینی انزوای خودخواسته را برگزیدند و مُهر سکوت بر دهان و قلم خویش زدند، گروهی دیگر مانند شیخ فضل‌الله نوری ایستادگی کرده و بر چوبه دار آویخته شدند و البته گروهی هم که بیشتر از میان توده هواداران بودند در اثر احساس خسران و ندامت، بر رهبران فکری خویش شوریدند؛ از سویی خود دچار تغییر عقیده شدند و از سوی دیگر جوّی پدید آوردند که آن انزواها و این اعدام‌ها ممکن و کم هزینه شد. این، داستان پرتکرار تاریخ است که دو نمونه از آن را در تاریخ زندگی سیاسی رسول خدا(ص) دیدیم؛ یعنی ریزش‌های پس از جنگ اُحُد و صلح حُدَیبیه. این داستان به شکل غمبارتری در زمان خلافت امیرمؤمنان، علی(ع) نیز تکرار شد. مردم پس از بیست و پنج سال اشتباه، با دنیایی از آرزو و امید به آن حضرت روی آوردند و تحقق آرمان‌های بلندی را که بشریت می‌توانست در ذهن بپروراند در تن دادن به ولایت او دیدند. درست هم دیده بودند، ولی از این نکته غافل بودند که رسیدن به قلّه‌ها آسان نیست. با دشواری و خستگی آمیخته است. گاهی باید حتی راه رفته را بازگشت و با زحمتی مضاعف از مسیری جدید به سوی هدف حرکت کرد. داشتن امامی چون علی(ع) و انتخاب اهداف و آرمان‌هایی نظیر عدالت اقتصادی و اجتماعی و سیاسی به تنهایی کافی نیست. ایستادگی در برابر موانع و فهم دسیسه‌های دشمنان نیز ضرورت دارد، وگرنه سرنوشتی جز ارتجاع به وضع گذشته یا ناامیدی از آینده و سقوط در دام تندروی و افراطی گری در پی نخواهد بود.
نمونه بارز آن خوارج هستند. آنان که در لحظات حساس پیروزی بر سپاه دشمن فریب تبلیغات دروغینی را خوردند که عمروعاص تدارک دیده بود. امام خود را مجبور به پذیرش حکمیت کردند و چون نتیجه آن را نمی‌پسندیدند دچار کج فهمی و بدرفتاری شدند؛ تا آنجا که امام خویش را به شهادت رساندند.
مورخ نامدار و متقدم، مسعودی در کتاب «مروج‌الذهب» نوشته است: «وقتی حکمیت رخ داد قومْ به دشمنی برخاستند و از همدیگر بیزاری جستند. برادر از برادر و پسر از پدر بیزاری می‌کرد. علی به سبب اختلاف کلمه و تفاوت آرا و آشفتگی کارها و خلاف‌ها که رخ داده بود فرمان رحیل داد و شعار «لا حُکمَ إلاَّ لِلّهِ» در سپاه عراق فراوان شد و کسانی همدیگر را به تازیانه و غلاف شمشیر می‌زدند و ناسزا می‌گفتند و هر گروه دیگری را درباره رأیی که داشته بود ملامت می‌کرد.» قاتلان علی(ع) نه تنها انسان‌های بی‌دین نبودند، که از شدت توجه به ظواهرِ دینی حتی مرتکب گناه کبیره را کافر می‌دانستند و امیرمؤمنان(ع) را دعوت به توبه و ایمان می‌کردند؛ چرا که از نظر آنان نتوانسته بود به اهداف نهایی دست پیدا کند و این همان چیزی است که به قول استاد مطهری: «روحیه آنها را خطرناک، بلکه وحشتناک کرد.» ایشان در کتاب «جاذبه و دافعه علی(ع)» با اشاره به این نکته، «ممیزات خوارج» و نشانه‌های پیدایش روح خارجی‌گری را چنین بر می‌شمارد:
1. خوارج روحیه‌ای مبارز‌ و فداکار داشتند و در راه عقیده و ایده خویش سرسختانه می‌کوشیدند.
2. مردمی عبادت پیشه و متنسّک بودند. شبها را به عبادت می‌گذراندند و بی‌میل به دنیا و زخارف آن بودند.
3. مردمی جاهل و نادان بودند. در اثر جهالت و نادانی حقایق را نمی‌فهمیدند و بد تفسیر می‌کردند.
4. مردمی تنگ نظر و کوته دید بودند. اسلام و مسلمانی را در چهار دیواری اندیشه‌های محدود خود محصور کرده و مدعی بودند که همه بد می‌فهمند و یا اصلاً نمی‌فهمند و همه جهنمی هستند.
و بالاخره، در مجموع باید گفت آنان: «مردمی عبادت پیشه و متنسّک بودند. شبها را به عبادت می‌گذراندند. بی‌میل به دنیا و زخارف آن بودند. وقتی علی، ابن عبّاس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند دهد، ابن عبّاس پس از بازگشتن، آنها را چنین توصیف کرد: لَهُمْ جِباهٌ قَرِحَةٌ لِطُولِ السُّجُودِ، وَ أیدٍ کثَفَناتِ الاِبِلِ، عَلیهِمْ قُمُصٌ مُرَحَّضَةٌ وَ هُمْ مُشَمِّرُونَ؛ دوازده هزار نفر که از کثرت عبادت پیشانی‌های شان پینه بسته است. دستها را از بس روی زمین‌های خشک و سوزان زمین گذاشته‌اند و در مقابل حقّ به خاک افتاده‌اند همچون پاهای شتر سفت شده است. پیراهن‌های کهنه و مندرسی به تن کرده‌اند امّا مردمی مصمّم و قاطع اند. خوارج به احکام اسلامى و ظواهر اسلام سخت پایبند بودند. دست به آنچه خود آن را گناه مى‏دانستند نمى‏زدند. آنها از خود معیارها داشتند و با آن معیارها خلافى را مرتکب نمى‏گشتند و از کسى که دست به گناهى مى‏زد بیزار بودند. زیاد بن ابیه یکى از آنان را کشت، سپس غلامش را خواست و از حالات او جویا شد. گفت: «نه روز برایش غذایى بردم و نه شب برایش فراشى گستردم. روز را روزه بود و شب را به عبادت مى‏گذرانید. هر گامى که برمى‏داشتند از عقیده منشأ مى‏گرفت و در تمام افعال، مسلکى بودند. در راه پیشبرد عقاید خود مى‏کوشیدند.» جالب است که ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید: «اگر می‌خواهید بفهمید که جمود و جهالت چیست، به این نکته توجه کنید که اینها وقتی قرار گذاشتند این کار را بکنند، مخصوصاً شب نوزدهم رمضان را انتخاب کردند. گفتند: ما می‌خواهیم خدا را عبادت بکنیم و چون می‌خواهیم امر خیری را انجام بدهیم، پس بهتر این است که این کار را در یکی از شب‌های عزیز قرار بدهیم که اجر بیشتری ببریم.» او همچنین از محمّد بن جریر طبرى در کتاب «تاریخ» نقل می‌کند که «وقتى على علیه السلام وارد کوفه شد بسیارى از خوارج با آن حضرت به آنجا آمدند و شمار فراوانى از آنان نیز در نُخَیله و دیگر جاها ماندند و به کوفه نیامدند. حُرقوص بن زهیر سعدى و زُرعة بن برج طائى ـ از سران خوارج ـ نزد على علیه السلام آمدند. حرقوص گفت: «از گناه خودت توبه کن و با ما بیا تا به جهاد با معاویه رویم. على علیه السلام فرمود: من بودم که شما را از حکمیت بازداشتم، اما شما نپذیرفتید و اینک آن را گناه مى شمارید؟ بدانید که حکمیت گناه نبود، بلکه ناشى از ناتوانى رأى و سستى تدبیر بود و من شما را از آن بازداشتم. زرعه گفت: «به خدا قسم اگر از داور قرار دادن این مردان توبه نکنى، تو را براى خدا و رضاى الهى مى کشم. على علیه السلام فرمود: بینواى نگون بخت! گویا کشته تو را مى بینم که باد بر آن مى وزد! زرعه گفت: «دوست دارم که  چنین باشد!»

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره هشت هزار و نهصد و سی و سه
 - شماره هشت هزار و نهصد و سی و سه - ۲۱ دی ۱۴۰۴