گفتوگو با لیلی گلستان درباره کتاب «در پس آینه»
محمود دولتآبادی، نویسنده مردم
بهار خسروی
گروه کتاب
کتاب «در پس آینه» فقط یک گفتوگوی ساده نیست؛ سفری است به درون ذهن، روح و دغدغههای یکی از چهرههای شاخص ادبیات معاصر ایران. این کتاب تعاملی است میان نویسنده و مصاحبهگر، یک طرف لیلی گلستان است که خودش از اهالی قلم به شمار میآید و سالهاست در حوزه ترجمه، تألیف و گالریداری فعالیت دارد. طرف دیگر کتاب محمود دولتآبادی است، مردمیترین نویسنده معاصر ایران و خالق آثار ماندگاری چون «کلیدر»، «جای خالی سلوچ»، «سلوک» و...
گلستان با پرسشهایی هوشمندانه از پشت پرده نوشتنهای دولتآبادی، بخشهایی از زندگی و تفکراتش پرده برمیدارد، ناگفتههایی که کمتر در آثارش نمایان شدهاند. از سالهای نویسندگی و سختیهای زندگی گرفته تا تأملاتش درباره جامعه، زبان فارسی و ادبیات به زبان خودش روایت میشوند. این کتاب تصویری صادقانه، بیریا و درونی از دولتآبادی پیش روی خواننده قرار میدهد، نویسندهای که زندگی و هنر را جداییناپذیر میبیند؛ همچون آینهای که در پس آن، حقیقت زیستن و نوشتن نهفته است. در هر صفحه از این کتاب، دولتآبادی فقط پاسخدهنده نیست بلکه اندیشههایش را هم چاشنی گفتههایش میکند. یکی از جذابیتهای دیگر این کتاب، مصاحبه با خانواده دولتآبادی، همسرش مهرآذر ماهر، دختر و پسرانش است که خواندن آن خالی از لطف نیست. انتشار کتاب «در پس آینه»، بهانهای شد تا گفتوگویی با لیلی گلستان درباره آن داشته باشیم. کتابی که ظرف مدت ۶ روز و با تیراژ 2 هزار و 500 نسخه به چاپ پنجم رسید.
چه شد که دو دهه بعد از اولین درخواستتان برای گفتوگو با محمود دولت آبادی مجدداً به فکر گفتوگو با او و انتشار آن در قالب کتاب افتادید؟
من همیشه میخواستهام با نویسنده مورد علاقهام گفتوگو کنم. چون از ورای پرسش و پاسخ، شخصیت نویسنده و نیت او از نوشتن داستانی خاص بیشتر شناخته میشود و همین شناخت به فهم بیشتر داستانهای او کمک بهسزایی میکند. با احمد محمود هم با همین قصد جلو رفتم و کتاب «حکایت حال» درست شد.
با کدام نویسندگان دیگر دوست داشتید یا دارید چنین گفتوگویی داشته باشید؟
با هوشنگ گلشیری، زویا پیرزاد، نسیم مرعشی. با خیلیهای دیگر که نویسندگیشان را دوست دارم و نه فقط نویسنده، عکاس یا نقاش
هم.
خانم گلستان تمایلی به اینکه زندگی شخصی و پشت صحنه فعالیتهای ادبی خودتان بهانه نوشتن کتابی مشابه شود را دارید؟
خیلیها میگویند بنویس. تکههایی در مجلات و روزنامهها چاپ شده است. اما شروع کردم به یادداشت برداشتن تا اگر عمری باقی ماند بنویسمشان.
با توجه به شناخت شخصیتان و دو کتاب گفتوگویی که با احمد محمود و محمود دولتآبادی داشتهاید، به نظرتان این دو نویسنده از نظر شخصیتی و سبک نوشتاری با هم چه اشتراکات و تفاوتهایی دارند؟ در واقع چه ویژگیهای مشترک یا خاصی باعث شد این دو نویسنده را برای گفتوگو انتخاب کنید؟
محمود دولت آبادی، احمد محمود و هوشنگ گلشیری، نویسندگان مورد علاقه من هستند و همه کتابهایشان را خواندهام و دوست داشتهام. احمد محمود و محمود دولتآبادی تنها وجه مشترکشان رئالیست بودن داستانهایشان است. همه بر اساس واقعیتاند اما سبک نوشتاریشان خیلی با هم متفاوت است و حتی نگاهشان به یک واقعه یا به یک اتفاق ساده هم بسیار متفاوت است. دولتآبادی واقعیت را با نگاهی شاعرانه میبیند و احمد محمود واقعیت را تند و تیز میبیند و این دو نگاه متفاوت، دو نثر متفاوت را به وجود آورده است.
محمود دولتآبادی و احمد محمود نویسنده مورد علاقه شما هستند و همه کتابهایشان را خواندهاید، تنها وجه اشتراکشان هم رئالیست بودن داستانهایشان بوده، یکی شاعرانه و دیگری تند و تیز میبیند و دو نثر متفاوت دارند، این در تضاد نیست که دو نویسنده با دو نثر متفاوت را دنبال میکنید؟
نه چه تضادی. من آدم کنجکاوی هستم و هر حیطهای از فرهنگ و هنر را تا آنجا که بتوانم دنبال میکنم. همه جور کتابی میخوانم. شعر زیاد میخوانم، چه جدید و چه کلاسیک یا قدیمی. رمان نویسندگان جوان را خیلی میخوانم. اصولاً علاقهمندم ببینم در اطرافمان از لحاظ فرهنگی- هنری چه میگذرد و داریم به کجا میرویم.
گفتید همه کتابهای دولت آبادی را دوست دارید، کدام کتاب ایشان را بیشتر دوست دارید و علت این انتخاب چیست؟
من «جای خالی سلوچ» را خیلی زیاد دوست دارم. و «اسبها اسبها از کنار یکدیگر» را. کتاب آخرش «دُر یتیم» را بیشتر از این لحاظ دوست دارم که بهزعم خودش هدایت در آخر داستان زنده میماند! و خودکشی نمیکند. این یعنی رهایی نویسنده از هر قید و بندی. و دولت آبادی این چنین است؛ رها، شفاف، و رک و راست
و صریح.
از ورود محمود دولتآبادی به تهران تا انتشار اولین کتابش با عنوان «ته شب» سه سال طول میکشد. او در این مدت چگونه توانست با محافل ادبی و انتشاراتی ارتباط بگیرد و از طرف آنها پذیرفته شود؟ با توجه به اینکه محافل ادبی تهران دارای گرایشات و سلایق خاص سیاسی و ادبی بودند؛ دولت آبادی جایگاه خودش را در این بین چگونه تعریف کرد؟
در اولین کتابش یعنی «ته شب» به خوبی عیان است که دولتآبادی چه تلاش و کوششی کرده تا بتواند دولتآبادی نویسنده معروف شود. اصلاً آسان نبوده و خیلی زیاد سعی کرده و خیلی زیاد تدبیر به کار گرفته است. پشتکار فوقالعادهای داشته و واقعاً سعی و کوششاش قابل تقدیر است.
خیلی از نویسندگان هم بودند که با وجود تلاش و کوشش بسیار اما اثر اولشان چنگی به دل نزده است، دولتآبادی سه سال پس از آمدن به تهران کتاب اولش را چاپ کرده است، به نظرتان رمز موفقیت او چه بوده که در میان محافل ادبی هم پذیرفته شده است؟
تلاش بسیار. در کتاب «در پس آینه» خواننده متوجه میشود که محمود دولتآبادی عجب پشتکاری داشته و خواسته هرجوری که شده به هدف و خواستهاش برسد و سعی و تلاش و ممارست او واقعاً قابل تقدیر است.
با توجه به نسبت شما با ابراهیم گلستان و جهان و نگاه خاصی که پدرتان داشت، بسیاری ممکن است کنجکاو باشند بدانند ارتباط دولتآبادی با ابراهیم گلستان در دورههای مختلف به چه صورت و چگونه بود؟
با هم معاشرتی نداشتند اما قصههای همدیگر را دوست داشتند. چند بار هم با هم ملاقات کرده بودند.
به نظرم این کتاب با مصاحبههای دیگری که در این حوزه با دولتآبادی انجام شده خیلی متفاوت است، حتی با کتابهای دیگر خودتان مثل «احمد محمود»... با توجه به اینکه خودتان هم مترجم هستید این کتاب تأثیری هم از نمونههای مشابه خارجی که خواندهاید، داشته است؟ (مثلاً از گفتوگوهای پاریس ریویو با نویسندگان مهم)
تفاوت این کتاب با کتابهای در حیطه گفتوگو با یک شخصیت معروف ادبی بیشتر و یا فقط مربوط میشود به «در پس پرده چه خبر بوده!» یعنی بیشتر مربوط میشود به دیدههای همسر و فرزندان، وقتی بابا مینوشته چه واکنشهایی هنگام نوشتن داشته است. همیشه پشت صحنه تئاتر و سینما برایم جذاب بود. در اینجا پشت صحنه نوشتن یک نویسنده جذاب است. پسپرده نوشتنهای پدر نویسنده من هیچ شباهتی به پسپرده نوشتنهای دولتآبادی ندارد. اصلاً و ابداً. به هر حال این ایده مال خودم بوده و از جایی تأثیر نگرفته مگر از علاقهام به: در پشت صحنه یک فیلم چه گذشته است!
گفتید پسپرده نوشتنهای پدر نویسنده شما هیچ شباهتی به پسپرده نوشتنهای دولت آبادی ندارد، خاطرهای از پسپرده نوشتنهای ابراهیم گلستان دارید؟
پدرم یک اتاق کنار خانه ساخته بود که آنجا مینوشت. در سکوت کامل. حتی موسیقی هم گوش نمیکرد. و شانس ما این بود که هر دو سه هفتهای یک بار و اغلب سر صبحانه میگفت گوش کنید میخواهم قصهام را برایتان بخوانم و ما سراپا گوش میشدیم. یا گاهی در حیاط راه میرفت و با خودش حرف میزد. من میپرسیدم چه میگویی؟ میگفت قصه آیندهام را دارم برای خودم بازگو میکنم! بعد میگفت نترس هنوز خل نشدهام!!!
در گفتوگویی عنوان کردید محمود دولتآبادی از معدود آدمهایی است که عقده ندارد. اول اینکه منظور از عقده نداشتن را بیشتر توضیح دهید و بعد اینکه به نظر میرسد این داوری با توجه به شناختتان از مناسبات فضای فرهنگی و روشنفکری است و بیشتر ناظر به آسیبشناسی تعاملات این حوزه است. اگر این گونه است چگونه دولتآبادی توانسته از این مشکل و آسیب فاصله بگیرد؟
خیلیها پیشینهشان را مخفی میکنند. مدرک تحصیلیشان را مخفی میکنند. حتی پدر و مادرشان را با شما روبهرو نمیکنند! دولتآبادی در شفافیت کامل میگوید پدرش بنا بوده است و در جایی از کتاب میگوید نان نداشتهاند و در خانهای را میزند وطلب نان میکند و خیلی موارد دیگر. مثل مدرک تحصیلی و... همه را شفاف و رک و راست میگوید. از نظر من این یعنی عقده نداشتن. آدم راحتی است و بویی از ریا و تزویر نبرده است.
حتی اینکه پدرشان مدتی در خانه سالمندان بوده، به نظرتان این شفافیت منجر به قضاوت یا پیش داوری نمیشود؟
خیلی مسخره است که معنای خانه سالمندان در ایران عوض شده است. انگار کار بدی است که کس و کارت را در آنجا بگذاری. خانه سالمندان درست شده برای همین کار و خیلی هم خوب است و از نظر من اشکالی ندارد. کلی هم دوست و رفیق پیدا میکنی و تجربههایتان را برای هم تعریف میکنید. اشکالش کجا است؟
شما با خانواده دولتآبادی و همسرشان آذر خانم ارتباط خانوادگی دارید، حتی یک جایی از کتاب هم اشاره شده که آذر ناراحت است و به آقای دولتآبادی میگوید که میخواهم با لیلی صحبت کنم و ایشان هم این انتخاب را تصدیق میکنند، این کتاب چقدر تحتتأثیر این ارتباط و تعامل و صمیمیت بوده و ادامه پیدا کرده است؟
ما سالها است که همدیگر را میشناسیم و در یک دورهای هم فرزندانمان با هم دوست بودند ولی هرگز پیش نیامده که آذر جون مشکل یا راز دلی برای من گفته باشد، شاید دوست داشته این چنین باشد که تاکنون پیش نیامده است. این کتاب هم اصلاً ربطی به این دوستی و رفاقت ندارد. من به صورت یک خواننده علاقهمند دوست داشتم با نویسنده مورد علاقهام گفتوگو کنم و جوری گفتوگو کنم که به درد باقی خوانندگان هم بخورد، که همینطور هم شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت. خوشا به حال من!
دولتآبادی شخصیت مرگان «جای خالی سلوچ» را به شما نزدیک میداند، ایشان چه وجه شباهتی با شما و این شخصیت دیده که این نظر را دارد و اینکه آیا خودتان هم با این نظر موافقید و چرا؟
یکی از افتخارات من این است که ایشان در جلسه رونمایی یکی از کتابهایم گفتند لیلی همان مرگان «جای خالی سلوچ» است. من از خوشحالی گریهام گرفت. وجه شباهت من و مرگان شاید زحمتکش بودن و فرزندان را دست تنها بزرگ کردن و اعتماد به نفس و جسارت باشد. البته این نظر من است. دلیل این شباهت را باید از خودشان بپرسید. اگر این صفاتی که اسم بردم، باشند خب معلوم است که موافقم!
چرا دولت آبادی سه کتاب «کلیدر»، «جای خالی سلوچ» و «سلوک» را معرفی خودش میداند؟
حتماً این کتابها را بیشتر دوست دارند یا اینکه همانی شدهاند که در اول کار نوشتن، میخواستند
بشوند.
با توجه به اینکه گفتید همه کتابهای دولتآبادی را خواندهاید، خود ایشان را به کدام شخصیت داستانهایش نزدیک میدانید؟
بهنظر من هر تکه از خودش را در یک شخصیت گذاشته است. نمیتوانم بگویم یک شخصیت تماماً خودش است.
آقای دولت آبادی میگوید علت محبوبیت کتابهایش صدق باطنش بوده است، شما چه ویژگی را در محبوبیت کتابهای ایشان دخیل میدانید؟ خودش در کتاب «ما نیز مردمی هستیم»، معتقد است کتابها و آثار او نه صدای مردم بلکه برخاسته از خود مردم است، این رویکرد چه تفاوتی با نگاه نویسندگانی دارد که آثار خود را بازتاب صدای مردم میدانند؟ (تفاوت دو رویکرد که یکی خودش را جزئی از مردم میداند و دیگری در کنار مردم)
او از میان مردم است و نه در کنارشان. دقیقاً «صدق باطن» است. خودش است. ظاهر و باطن یکی. راست و صاف و شفاف. بیهیچ کج و کولگی. رویکرد دولتآبادی درستتر است، خودش مردم است، نه در کنارشان است و نه صدایشان، وسط مردم است، خود مردم است.
اینکه وسط مردم باشی، قطعاً تبعاتی هم داشته است، همانطور که در این کتاب هم به آن اشاره کردند که برخی نامهریها بوده، اما همچنان به این رویکرد خودشان با وجود سختی، ادامه دادند.
بله در وسط مردم بودن پیامدهای خودش را دارد و گاهی مردم به خودشان اجازه میدهند که دخالتهای بیجا و حتی بیادبانه بکنند یا بخواهند زیادی به تو نزدیک شوند و خیلی نابهسامانیهای دیگر. باید اینها را نه ببینی و نه قضاوت بکنی و نه اهمیت بدهی. سعی کنی حرمت و فاصلهای را حفظ کنی که طرف زیادی احساس نزدیکی نکند و منجر به رفتار و کردار خالهزنکانه یا فضولی بیجا نشود.
یک جایی از این کتاب، آقای دولتآبادی گفتند که فرسودگیشان محصول مردنهای شخصیتهای داستانهایشان است و گفتند نویسندگانی که خیلی سرحالند از خودشان خرج نکردند. در بخش دیگری هم گفتند نوشتن کار فرساینده و مرگباری است، این نشان میدهد دولتآبادی با قصههایش زندگی کرده و با مردنها و غم شخصیتهایش سوگواری کرده است، به نظرتان چه رسالتی داشته که به این سمت آمده و ادامه داده آن هم با همه سختیهایی که چندین بار در همین کتاب هم به آن اشاره کرده است؟ در واقع او کل زندگی خود را وقف نوشتن و خلق شخصیتهایشان کردند.
رسالتی ندارد خودش است، جدا از مردم و جدا ازشخصیتهای داستانهایش نیست. خودش توی داستان است، به همین دلیل از کشته شدن یکی از شخصیتها زار زار میگرید. انگار دوستش است، انگار برادرش است.
وقتی دو نفر را عاشق میکند قلب خودش هم تندتر میزند و به همین دلیل قلب من خواننده هم تندتر میزند. همه ما وسط داستانیم، همه ما خود آدمهای داستانیم. برای همین است که وقتی کتابش را دست میگیری دیگر تا پایان نمیتوانی رهایش کنی و برای همین است که دولتآبادی، دولت آبادی شده است. کنار ما نیست، از خود ماست. بله نوشتن و خلق کردن کار فرسایندهای است از بس که تعهد و مسئولیت میطلبد.
یعنی به تعبیری میتوان گفت دولتآبادی در دو دنیا میزیسته است، زندگی واقعی و زندگی با داستانها و شخصیتهایش؟
بله، دقیقاً. خیلی به شخصیتهایش نزدیک میشده و از رنجشان رنج میبرده و با خوشیشان خوشحال میشده. رنج و خوشیای که خودش به آنها داده. و همین جالبش کرده. طرف را میکشته و بعد خودش زار زار گریه میکرده!!! دو نفر را عاشق همدیگر میکرده و بعد دل خودش بیشتر از آنها تاپ تاپ میزده. این یعنی راستی. این یعنی صفا. این یعنی همان صدق باطن.
گفتید نوشتن تعهد و مسئولیت میآورد، بیشتر توضیح میدهید؟
شما در مقابل مخاطب که همان خواننده است مسئولی، متعهدی. او چشم و دلش با داستان تو است و تو مسئولی که درست بنویسی و جوری بنویسی که او راضی شود و دوست داشته باشد.
نه اینکه برای رضا و خواست او بنویسی، نه، باید خودت باشی، با تمام وجود خودت بنویسی و وقتی این کار را کردی مخاطب هم راضی و خوشحال میشود و کتابت هم موفق! مثل همین «در پس آینه» که در 6 روز به چاپ پنجم رسید که هنوز در حیرتام! آن هم با تیراژ دو هزار و پانصد نسخه.
با توجه به تفاسیر شما، دولتآبادی نسبت به شخصیتهای منفی داستانهایش هم مثل ما خوانندگان، گارد دارد و از آنها بیزار است؟
قاعدتاً باید همینطور باشد.
یک جایی از گفتوگو آقای دولت آبادی گفتند حسها کاملاً در ایشان جریان دارد و سر نوشتن «طریق بسمل شدن» هم غش کردند و تا حالا در روند نوشتن داستان چهار بار به مرز غش رفتند، به نظر شما که خودتان هم نویسندهاید و اهل قلم، چه میشود که یک نویسنده به این حد از غرق شدگی در آثارش میرسد؟
بله به مرز غش کردن، به مرز فریاد کشیدن، به مرز زارزار گریه کردن میرسی، وقتی خودت هم آن وسط باشی. دلت برای شخصیتت که خودت او را کشتهای میسوزد و زار میزنی! از بس به او نزدیکی. از بس برای ساختنش سعی و کوشش کردهای و از خودت مایه گذاشتهای. حالا او را کشتهای و زار میزنی. طبیعی است.
سر کتاب «روزگار سپری شده مردم سالخورده» آقای دولتآبادی گفتند: «نمینوشتم چون روانی میشدم» یا از آن به عنوان «یک کتاب کشنده» نام بردند یا حتی یک جایی میگفتند که سر این کتاب برخلاف آثار دیگرم حین نوشتن، موسیقی بیکلام گوش نمیدادم، و در بخش دیگری باز گفتند: «کتاب سختی برایم بوده است»، به نظرتان چرا اصلاً نوشتن این کتاب با همه سختیها لازم بوده است؟
وقتی در نهایت چیزی را که با این همه رنج، خلق کردهای تبدیل به یک شاهکار میشود، کیف میکنی که «شد» و این شدن لازم بوده است. دولتآبادی لزوم این «لازم» را خوب درک کرده و فهمیده است. عمرش درازباد. والسلام.
ده گفته مهم خانواده دولتآبادی در کتاب «در پس آینه»
مهر آذر ماهر :
از جان مایه میگذاشت... در واقع بر جان و جانها نشست. اگر دولتآبادی دولتآبادی شد، برای این بود که با تمام توان، فکر و تخیلش را از بن جانش بر کاغذ نشاند و خوانندهها هم با تمام وجود نوشتههایش را دوست داشتند، لحظههایش را زندگی میکردند و حسها را درک میکردند.
خودش خیلی «جای خالی سلوچ» را دوست دارد. همیشه زنهایی را که بسیار محکماند مقایسه میکند با مرگان. یا مثلاً اگر هنرپیشهای را میبیند که در کارش متبحر است و شخصیت محکمی دارد، میگوید این باید نقش مرگان را بازی کند. توی ذهنش هست که این کتاب باید به فیلم در بیاید. این کتاب خیلی برایش عزیز است.
محمود قبل از شروع کاری هرگز قصه را با کسی در میان نمیگذاشت. ولی همیشه در شروع هر کاری حال خوشی داشت. باور نمیکنید، وقتی وارد اتاقش میشدم و برایش چیزی میبردم، یک لحظه سرش را بلند میکرد و نگاهم میکرد یعنی... دوست نداشت واقعاً کسی در اتاق باشد. نه فقط من... هیچ احدی...
واقعاً خودش بود و خودش و تنهاییاش. دارم از غیر عادی بودن و نامتعادل بودنش میگویم... گاهی بشدت غمگین و افسرده میشد و گاهی شاد و خوشحال. زود احساساتی میشود با ذوق و شوق زیاد.
با تمام ناهنجاریهایی که گاه آدم را به جنون میکشاند و کمبودها و مشکلاتی که داشتیم، زندگی خیلی جذاب و لذتبخشی بود. خوشبختانه این جذاب بودن و لذتبخش بودن ادامه دارد. به هر حال در کنار این آدم بودن به من حس خوبی میدهد. او برای من یک شوهر عادی و معمولی است. کار و نویسندگیاش اصلاً دخلی به این حس خوب ندارد. اصل کار این است که انسان خوبی است، یک انسان دوست داشتنی.
سارا دولت آبادی :
آذر الحق همیشه خیلی به ما میرسید که شرایطی فراهم کند که بابا به کارش برسد. خب بابا درگیر کارش بود ولی زمانهایی را که باهم میگذراندیم زمانهای خیلی باکیفیتی بود.
بزرگ شدن ما کاملاً به عهده آذر بود. نکته بعد این است که اگر خطری در کمین بود همیشه این آذر بود که جلو بود. گاهی به شوخی میگفت محمود فکر میکند که من آهنیام! مقصودم از خطر یعنی اگر احیاناً چیز مشکوکی پیش میآمد، حتی وقتی که سیاوش بزرگتر شده بود و هفده یا هجده سالش بود، بابا به آذر میگفت برو ببین چه خبر شده یا کیست دم در! همیشه بین خودمان میخندیم و شوخی میکنیم و میگوییم آذر میگوید من آهنیام... حضور آذر برای همه ما یک حس امنیت میآورد.
زندگی ما هم مثل بقیه فراز و نشیبهای زیادی داشته ولی در مواقع حساس همه دلخوریها میرود کنار و یک جور همبستگی جایش را میگیرد. شاید طبیعت زندگیای که ما داشتیم، که گاهی با تهدید و این چیزها همراه بود، این همبستگی را تقویت کرده بود.
سیاوش دولت آبادی :
وقتی برمیگردم و گذر زمان و گذشته را نگاه میکنم، مردی را میبینم که در همه شرایط مشغول انجام (شاید بهترین واژه برایش رسالت باشد) نوشتن بوده. پدری را یاد دارم که با گردنبند و مچبند و عینک و سیگاری به دست در پشت میز آشپزخانه همیشه مشغول کار نوشتن بوده و در همه حالی حرمت کار و قلمش را نگه داشته. در هیچ حال نگذاشته در حین خلق این آثار آب در دل ما تکان بخورد که خانواده نزدیکش بودیم و البته خیلیهای دیگر که وابستگان دورتر بودند که نسبت به آنها هم احساس مسئولیت داشت.
در عین حال هیچگاه قلم برای خوش آمدن دیگری نزده و به آن چیزی که نوشته اعتقاد داشته. همیشه با همه، چه دوست و چه کمتر دوست، با احترام و مدارا زیسته و در عین این همزیستی انتقادات خود را هم داشته و از حق خود عقب ننشسته و نگذاشته کیفیت کاری که مشغول انجامش هست ذرهای تحت شعاع قرار بگیرد.
این جز با عشق امکانپذیر نبوده. عشق به کار، عشق به انسان، عشق به فرهنگ و زبان فارسی، عشق به ایران، به هنر و ادبیات، به خانواده و عشق به طبیعت و... این را میتوانم بگویم که او خود عشق است.
فرهاد دولت آبادی :
یکی از خاطرات زیست من در کنار پدرم برمیگردد به شبهایی که هر دوتایمان بیخواب بودیم و با هم کتاب میخواندیم. یک شب داشتیم کتاب «تائو د چینگ» را میخواندیم. یک جملهای از آن کتاب به یادم مانده که فکر میکنم اگر بنا باشد دولتآبادی را در یک جمله توصیف کنم، این میتواند بهترین جمله باشد: «فرزانه کارش را انجام میدهد و رهایش میکند.»
به نظر من دولت آبادی این جمله را زندگی کرده و میکند. بیاینکه فکر کند این کتاب میشود چاپ شود یا نه، یا قرار است چند چاپ شود یا تیراژش چقدر خواهد بود، کارش را میکند و کتابش را مینویسد. فقط میداند که باید این را بنویسد و مینویسد. انجامش میدهد. انجامش داده و رهایش کرده. و همیشه هم نتیجه درست گرفته. بله... «فرزانه کارش را انجام میدهد و رهایش میکند...»

