نقشه‌ راه فهم طبیعت

تأملی در باب پیوند عمیق میان علم تجربی و اندیشه فلسفی در فلسفه فیزیک

نظریه‌های علمی چگونه شکل می‌گیرند و اعتبار خود را به دست می‌آورند؟ و مهم‌تر از همه، انسان بر پایه کدامین اعتماد و انگیزه درونی به امکان‌پذیری کشف این نظم پنهان امید می‌بندد؟ مواجهه با این پرسش‌ها نشان می‌دهد فیزیک در بنیادی‌ترین پایه‌های خود، ناگزیر با تأملات فلسفی و معرفت‌شناختی درهم تنیده است. کتاب «فلسفه فیزیک» نوشته ماکس پلانک با ترجمه محمدرضا توکلی‌صابری که در انتشارات جهان کتاب منتشر شده، در همین راستا گام برمی‌دارد. این اثر نشان می‌دهد که کار بزرگ فیزیکدانان در درک طبیعت، چگونه از دل بازنگری در تصویر جهان، تحلیل اصل علیت، شناخت خاستگاه نظریه‌ها و تکیه بر ایمان پژوهشگر به عقلانیت حاکم بر هستی سر برمی‌آورد. این کتاب در چهار فصل از پرسشی کلی درباره تصویر علمی جهان آغاز می‌کند و به بحثی درباره نسبت علم و ایمان می‌رسد.
 
 شناخت جهان به یاری علم
عنوان فصل نخست «فیزیک و فلسفه جهان»، موضوع آغازین کتاب را روشن می‌کند: دانستن جهان از راه فیزیک چه نسبتی با تصویری دارد که انسان از جهان برای خود می‌سازد؟  فیزیک می‌کوشد از میان تجربه‌ها و مشاهده‌های گوناگون، تصویری منظم‌تر به دست آورد؛ تصویری که بتواند درباره پدیده‌ها توضیحی فراتر از دریافت لحظه‌ای یک فرد ارائه کند. از همین‌جا پرسش فلسفی فصل سر برمی‌آورد: تصویر علمی جهان با جهانی که بی‌واسطه تجربه می‌کنیم چگونه ارتباط پیدا می‌کند؟ در این فصل، کنار هم قرار گرفتن فیزیک و فلسفه جهان اهمیت دارد. فیزیک درباره طبیعت پژوهش می‌کند، اما وقتی از مجموعه یافته‌های خود تصویری از جهان می‌سازد، پرسش از اعتبار و معنای آن تصویر نیز مطرح می‌شود. کتاب، خواننده را متوجه می‌کند که شناخت علمی صرفاً جمع‌ کردن اطلاعات نیست. داده‌ها باید در ارتباط با یکدیگر فهمیده شوند و نتیجه این کوشش، بر شیوه نگاه ما به جهان اثر می‌گذارد. به همین دلیل، بحث فصل اول فقط مربوط به کسی نیست که در آزمایشگاه کار می‌کند؛ هر خواننده‌ای که بخواهد بداند علم چه نوع شناختی به دست می‌دهد، با این مسأله روبه‌رو می‌شود. در عین حال، طرح این پرسش به معنای یکی‌ گرفتن فلسفه و فیزیک نیست. اهمیت بحث در این است که میان مشاهده پدیده‌ها و برداشت کلی از جهان، فاصله‌ای وجود دارد که نباید نادیده بماند. فیزیک با مشاهده و بررسی طبیعت پیش می‌رود، ولی پرسش درباره اینکه این تلاش چه تصویری از واقعیت پیش چشم انسان می‌گذارد، میدان بحث را گسترده‌تر می‌کند.
  نظم ‌دادن به تجربه‌ها
فصل دوم با عنوان «علیت در طبیعت» پرسش را از تصویر کلی جهان به ارتباط میان رویدادهای آن می‌برد. برای فهم یک پدیده، تنها آگاهی از وقوع آن کافی نیست؛ پژوهشگر می‌خواهد بداند چه پیوندی میان آن پدیده و شرایطی که در آن رخ داده وجود دارد. به این ترتیب، مسأله علیت در کوشش برای توضیح طبیعت قرار می‌گیرد. علم هنگامی می‌تواند از کنار هم گذاشتن مشاهده‌های جداگانه فراتر برود که درباره نظم و ارتباط میان آنها پرسش کند. جایگاه این فصل در ترتیب کتاب نیز معنادار است. پس از آنکه فصل اول نسبت فیزیک و شناخت جهان را مطرح می‌کند، فصل دوم به یکی از پرسش‌های بنیادی همین شناخت می‌رسد: آیا می‌توان رویدادهای طبیعت را در پیوند با یکدیگر فهمید؟ پرسیدن از علیت، خواننده را متوجه می‌کند که توضیح علمی نیازمند نظم ‌دادن به تجربه‌هاست. یک رخداد جدا افتاده تا وقتی در نسبت با رخدادها و شرایط دیگر بررسی نشود، اطلاعات زیادی درباره ساختار طبیعت به ما نمی‌گوید.
 
 نظریه‌ها از کجا ‌می‌آیند؟
فصل سوم «نظریات علمی: خاستگاه و اثرهایشان»، به جای آنکه نظریه‌ها را فقط به‌ صورت پاسخ‌هایی آماده معرفی کند، توجه را به پیدایش و کارکرد آنها معطوف می‌کند. نظریه علمی از یک‌ سو با مشاهده و پژوهش پیوند دارد و از سوی دیگر، در چگونگی فهمیدن مشاهده‌های بعدی اثر می‌گذارد. همین رفت‌وآمد میان آنچه پژوهشگر از طبیعت به دست می‌آورد و مفاهیمی که برای توضیح آن به کار می‌برد، موضوع اصلی این فصل است. عنوان فصل نیز بر هر دو سوی بحث تأکید می‌کند: نظریه‌ها از کجا می‌‌آیند و پس از شکل‌ گرفتن، چه اثری بر کار علم دارند؟ در یکی از صفحات پایانی این فصل، کتاب به‌روشنی درباره ارزش مفاهیم می‌گوید. درستی یا نادرستی یک مفهوم به‌تنهایی تمام مسأله نیست؛ مهم این است که آیا آن مفهوم در عمل به کاری مفید منجر می‌شود یا نه. این نگاه، بحث نظریه را از سطح نامگذاری و تعریف‌ کردن فراتر می‌برد. مفهومی که در پژوهش به کار می‌آید، باید به فهم بهتر، بررسی دقیق‌تر یا سامان‌ دادن به مشاهدات کمک کند. از این رو، ارزش نظری و ارزش عملی کار علمی در برابر یکدیگر قرار نمی‌گیرند، بلکه در سنجش نتیجه پژوهش به هم مربوط می‌شوند.
 
 امید به شناخت و وفاداری به شواهد
فصل چهارم، «علم و ایمان»، با تجربه‌ای آشنا آغاز می‌شود: انسان در طول سال‌ها، انبوهی از تجربه‌ها را به دست می‌آورد، اما بسیاری از آنها تحت تأثیر اتفاق‌های جدید فراموش می‌شوند. با این همه، نیاز به نقطه‌ای پایدار برای اندیشیدن و زندگی‌ کردن از میان نمی‌رود. در این فصل توضیح داده می‌شود که علم بر داده‌های تجربی تکیه دارد، اما کارش با گردآوری داده‌های پراکنده تمام نمی‌شود. پژوهشگر باید فاصله میان مشاهده‌ها را پر کند، آنها را مرتب سازد و برای فهمشان راهی پیدا کند. نویسنده در این فصل می‌گوید که بدون نیرویی که داده‌های جدا از هم را برای پژوهشگر به مسأله‌ای معنادار تبدیل کند، رسیدن به شناختی منظم دشوار خواهد بود. در این فصل، از کسانی گفته می‌شود که از وعده‌های آسان یا باورهای بی‌اعتنا به علم پیروی می‌کنند؛ اما کتاب، بی‌اعتمادی به علم را راه‌حل نمی‌داند. ایمان مورد بحث آن، بیشتر به اعتماد به امکان وجود نظم عقلانی در جهان مربوط است: این امید که کوشش برای شناخت طبیعت بیهوده نیست. چنین اعتمادی به پژوهشگر اجازه می‌دهد کار خود را ادامه دهد، حتی هنگامی که پاسخ نهایی هنوز در دست نیست. برای روشن‌ کردن این موضوع، فصل از یوهانس کپلر یاد می‌کند؛ کسی که متن، دشواری‌های زندگی و کار، او را در کنار پایداری‌اش در جست‌وجوی نظم طبیعت قرار می‌دهد. نمونه دیگری که درباره او گفته شده، یولیوس روبرت مایر است. در این مثال‌ها، تأکید کتاب بر این نیست که ایمان جای مشاهده را می‌گیرد؛ برعکس، می‌خواهد نشان دهد اعتماد به معنادار بودن جست‌وجو چگونه می‌تواند پژوهشگر را به مشاهده، بررسی و ادامه کار وادارد. ایمان در بیان این فصل، مجوز تحمیل نتیجه به طبیعت نیست. پژوهشگر می‌تواند به وجود نظمی عقلانی امیدوار باشد، اما باید همواره بپرسد آیا برداشت او با واقعیت‌هایی که بررسی کرده سازگار است یا نه. فصل آخر با همین پیوند میان امید به شناخت و وفاداری به شواهد، بحث کتاب را به پایان می‌رساند.
صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • جهان
  • اقتصادی
  • گزارش
  • ایران زمین
  • حوادث
  • اجتماعی
  • صفحه آخر
  • همچنین در نسخه برخط می خوانید:
  • کتاب
  • خودرو
  • زیست بوم
  • ورزشی
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و صد و شصت و نه
 - شماره نه هزار و صد و شصت و نه - ۱۷ آبان ۱۴۰۵