در حافظه موقت ذخیره شد...
تحلیل حسین آجورلو، عضو هیأت علمی دانشگاه بینالمللی علامه عسگری
منطق ایران در برابر طرحهای موقت؛ تعهد به دیپلماسی به جای توافق شکننده
تعریف متضاد دو طرف از توافق
با نگاهی به اکثر این طرحها، رفع محاصره به جای پیش شرط، پاداش پس از توقف حملات است. این تنها یک اختلاف فنی نیست، بلکه بازتاب دو تعریف متضاد از توافق است. از منظر غربی، توافق، سازوکاری برای مدیریت رفتار ایران است و بنابراین امتیازدهی باید تدریجی و مشروط باشد. از منظر ایران، توافق ابزاری برای پایان دادن به وضعیت غیرطبیعی جنگ و محاصره است و بنابراین رفع محاصره، پاداش نیست بلکه نقطه شروع است. تا زمانی که این تعارض شناختی حل نشود، هر طرحی که ترتیب غربی را بازتولید کند، در عمل همان بنبستی را تثبیت میکند که مدعی عبور از آن است. موضوع دیگر، انگارهای است که در ایران پشتوانهای تجربی و منطقی دارد که خروج مواد هستهای مقدمهای برای اقدام نظامی است و آن را صرفاً گامی فنی به شمار نمیآورد. زیرا تحویل ذخایر، سپر بازدارندگی را حذف میکند و به طرف مقابل انگیزه و امکان عملیاتی حمله میدهد. این انگاره صرفاً یک برداشت ذهنی نیست، بلکه با تجربه تاریخی و اهداف اعلامشده حملات احتمالی (زیرساختهای انرژی و تأسیسات هستهای) تقویت میشود. از این منظر، عدم ورود به مذاکرات هستهای به جای تعهد راهبردی، یک احتیاط عقلانی است. استدلال این است که تا زمانی که ماشین جنگی طرف مقابل در حالت آمادهباش است و محاصره و تحریمها پابرجاست، گفتوگوی هستهای به خلع سلاح پیش از آتشبس تبدیل میشود. اصرار آمریکا بر قرار گرفتن این پرونده از ابتدا در دستور کار، به جای یک اختلاف تاکتیکی، همان ترتیبی را تحمیل میکند که ایران آن را نقض احتیاط عقلانی میداند و بنابراین انگیزه ورود به مذاکره را از بین میبرد.
توافق یا ابزاری برای مدیریت هزینه؟
موضوع دیگر اینکه ایران جنگ را قطعی و اجتنابناپذیر میداند و تلاشهای دیپلماتیک را بهجای راهی برای پایان جنگ، ابزاری برای مدیریت هزینهها از طرف مقابل تفسیر میکند. این قطعیت ریشه در چند ارزیابی دارد. نخست، احتمال بالای حمله اسرائیل است که با استقرار ناو هواپیمابر و آمادهسازی برنامههای مشترک آمریکا و اسرائیل تأیید میشود. دوم، تجربه تاریخی خویشتنداری است که بهجای بازداشتن دشمن، زمینه حملات بیشتر را فراهم کرده است. سوم، اهداف اعلامشده آمریکا و اسرائیل است که از مهار تا تغییر رفتار و نظام را دربر میگیرد. چهارم، محاسبه زمان و پنجره سیاست داخلی آمریکا و اسرائیل است که احتمال حمله نمایشی را افزایش میدهد. پنجم، نبود تضمین در طرحهای دیپلماتیک است. نتیجه تحلیلی این ارزیابی آن است که هر طرح دیپلماتیک، پیش از آنکه به عنوان فرصت دیده شود، به عنوان ابزار تاکتیکی طرف مقابل تحلیل میشود. این تحلیل، انگیزه ایران برای سرمایهگذاری سیاسی روی چنین طرحهایی را به حداقل میرساند.
عدم تقارن هزینهها و حفظ وضع موجود
موضوع دیگر قابل بحث این است که طرف آمریکایی وضع موجود را حفظ کرده زیرا روایت پیروزی حداقلی تولید میکند. ترامپ برای توجیه خروج از برجام و ورود به جنگ نیازمند امتیازات حداکثری است و ایران نیز حاضر به پذیرش منافعی کمتر از تفاهمنامه پیشین نیست. محاصره ایران نیز به برگ برندهای برای جبران اختلال در تنگه هرمز تبدیل شده است. تحلیل مهمتر آن است که این امر به جای یک تاکتیک، تبدیل به دوگانه پرستیژ ساختاری شده است. هر عقبنشینی از سوی آمریکا در فضای سیاسی داخلی آن به عقبنشینی تفسیر میشود و بنابراین هزینه سیاسی توافق از هزینه تداوم بنبست بیشتر میشود. این عدم تقارن هزینهها، انگیزه ساختاری برای حفظ وضع موجود را تقویت میکند و توضیح میدهد چرا حتی طرحهای فنی خوب، در مرحله اجرا متوقف میشوند. در این میان از یکی از مهمترین متغیرهای مداخلهگر نباید غافل شد. اسرائیل با بهرهگیری از وضعیت سیاسی آمریکا، ترامپ را تحت فشار قرار داده که هیچ آتشبسی را بدون امتیازات حداکثری نپذیرد و نقش پررنگی در تداوم فشار نظامی و امنیتی ایفا میکند. این متغیر، توانایی وتوی عملی هر توافقی را نیز به اسرائیل میدهد. اهمیت تحلیلی این متغیر در آن است که اسرائیل به جای یک طرف مذاکره، یک بازیگر تأثیرگذار است که در هیچیک از طرحها جایگاه نهادی ندارد. بنابراین هر توافقی که اسرائیل را راضی نکند یا آن را دربرنگیرد، از درون با عملیات نظامی مستقل تضعیف میشود. طرحهای موجود، یک بازیگر کلیدی را از معادله حذف کردهاند، در حالی که آن بازیگر توانایی بازنویسی معادله را دارد.
اثر شکاف داخلی آمریکا بر ترامپ
موضوع دیگر را باید در سازوکارهای داخلی آمریکا که منجر به بی اعتمادی ایران می شود، جستوجو کرد. در آمریکا نیز شکاف میان کنگره و کاخ سفید و مقاومت سیاسی در برابر هر توافقی، توانایی ترامپ برای ارائه تضمین پایدار را محدود کرده و ناپایداری تصمیمسازی در واشنگتن، هر تضمینی را شکننده میکند. نکته تحلیلی آن است که این بیاعتمادی، یک محاسبه عقلانی است. وقتی هزینه نقض توافق برای آمریکا نزدیک به صفر باشد و هزینه پایبندی برای ایران بالا، توافق از نظر ساختاری نامتقارن است. طرحهایی که این عدم تقارن را اصلاح نمیکنند، حتی اگر امضا شوند، در نخستین تغییر دولت یا بحران، فرو میپاشند.
ناتوانی منطقه در تضمینهای ساختاری
موضوع دیگر قابل تأمل این است که هیچیک از کشورهای منطقه توانایی الزام آمریکا به پایبندی به تعهدات را ندارد، از این رو تضمین آنها اعتبار ساختاری لازم را ندارد. تحلیل مهمتر آن است که تضمین در روابط بینالملل زمانی معنا دارد که تضمینکننده توانایی اعمال هزینه بر ناقض را داشته باشد. کشورهای منطقه فاقد این توانایی در قبال آمریکا هستند و بنابراین تضمین آنها بیشتر یک تعهد سیاسی است تا یک سازوکار اجرایی باشد. این شکاف میان تعهد و اجرا، دقیقاً همان نقطهای است که طرحهای مبتنی بر میانجیگری منطقهای را شکننده میکند.
بنبست هویتی برخی بازیگران داخلی
با تعدیل مواضع
بحث دیگری که کمتر در بیرون از ایران پرداخته میشود، این است که بخشی از بازیگران داخل ایرانی عقبنشینی را به جای معامله، شکست هویتی میدانند. این امر فضای مانور برای توافق سریع را محدود میکند. تحلیل دقیقتر آن است که در ادبیات غربی، ایران عمدتاً به عنوان یک بازیگر منافعمحور فرض میشود که تصمیماتش را بر اساس محاسبه سود و زیان مادی تنظیم میکند، اما در واقعیت، هویت در تصمیمسازی ایران نقشی پررنگتر از محاسبات صرفاً مادی دارد. برای بازیگران هویتمحور، توقف حملات بدون رفع محاصره و به رسمیت شناختن نقش ایران در هرمز، تسلیم تفسیر میشود. طرحهایی که بر امتیاز مالی در ازای توقف حملات استوارند، از منظر هویتی شکست میخورند، حتی اگر از منظر مادی جذاب به نظر برسند.
تهران در جستوجوی تضمین پایان جنگ
در جمعبندی باید گفت ایران به دیپلماسی متعهد است، اما این تعهد به جای مدیریت تاکتیکی، چارچوبی را دنبال میکند که پایان وضعیت جنگی را تضمین کند. میانجیگران، تبادل پیامها، طرحهای رسانهای و نشستهای منطقهای همگی این واقعیت را درک کردهاند که تداوم بنبست برای همه طرفها پرهزینه است. اما درک هزینه بنبست با درک منطق خروج از آن یکی نیست. ایران جنگ را قطعی میداند و این طرحها را ابزاری برای مدیریت هزینه طرف مقابل تلقی میکند. بنابراین ایران ترتیب مشخصی را دنبال میکند، نخست باید گامهای ملموس طرف مقابل در کاهش تحریم، رفع محاصره و دور شدن ماشین جنگی از منطقه مشاهده و راستیآزمایی شود. تنها پس از آن گامهای بعدی، از جمله گفتوگوی هستهای، برداشته شود. این ترتیب، به جای تاکتیک چانهزنی، بیانگر یک دکترین عملیاتی است که سه بعد تحلیلی دارد.
نخست، بعد راستیآزمایی است. ایران نمیخواهد به حسن نیت طرف مقابل اتکا کند، بلکه میخواهد تغییرات ملموس و قابل اندازهگیری همچون کاهش تحریمها، رفع محاصره دریایی و دور شدن ماشین جنگی از منطقه را ببیند. دوم، بعد تقارن است. اگر طرف مقابل میخواهد ایران در پرونده هستهای گام بردارد، باید ابتدا در پرونده تحریم و محاصره گام برداشته باشد. طرحهایی که پرونده هستهای را از ابتدا در دستور کار میگذارند، دقیقاً همان ترتیبی را معکوس میکنند که ایران آن را شرط احتیاط عقلانی میداند. با معکوس کردن این ترتیب، تقارن را از بین میبرند و توافق را به یک معامله نامتقارن تبدیل میکنند که در آن ایران پیش از دریافت تضمین، برگ برنده خود را از دست میدهد. سوم، بعد زمان است. هدف اعلامشده بسیاری از این طرحها، به جای پایان دادن به جنگ، مدیریت چند هفته آینده و جلوگیری از تشدید نظامی در دوره تحولات پرتنش سیاست داخلی آمریکاست. این افق کوتاه طرحها، دقیقاً در تضاد با افق بلند ایران قرار دارد که خواهان پایان وضعیت جنگی است. از منظر ایران، طرحی که برای عبور از یک مقطع زمانی طراحی شده باشد، در ذات خود شکننده است، زیرا انگیزه طرف مقابل برای پایبندی، پس از عبور از آن مقطع از بین میرود. این عدم تطابق افقهای زمانی، توضیح میدهد که چرا حتی طرحهای فنی خوب، در مرحله اجرا متوقف میشوند زیرا به جای حل بحران برای مدیریت بحران طراحی شدهاند. نتیجه تحلیلی این ابعاد آن است که ترتیب اقدامات، نقطه تلاقی اعتماد، تقارن و زمان است. طرحهایی که این نقطه تلاقی را نادیده میگیرند، به دلیل ناسازگاری با منطق استراتژیک ایران، محکوم به شکست هستند. اسرائیل با نقش پررنگ خود در تداوم فشار نظامی و کشورهای منطقه که اگرچه خواهان جنگ نیستند اما در مهار ایران با آمریکا همسو هستند، هرگونه توافق پایدار را شکننده میکنند. تا زمانی که طرحهای غربی، پرونده هستهای را نقطه شروع بدانند و افق کوتاه تحولات سیاسی را بر افق بلند پایان جنگ ترجیح دهند، هر نامه و هر نشستی در بهترین حالت، به جای توافق، یک وقفه تاکتیکی خواهد بود.

