وقتی انتظار جنگ زندگی را به تعلیق درمیآورد
حفظ زندگی روزمره بخشی از تابآوری ملی
استاد مدیریت رسانه دانشگاه تهران
گاهی جنگ پیش از هر میدانی، در ذهن انسان رخ میدهد؛ نه لزوماً به معنای آنکه درگیری نظامی از پیش قطعی است، بلکه از آن جهت که انتظار وقوع آن میتواند بر ادراک، تصمیمگیری و زندگی روزمره سایه بیندازد. در چنین وضعیتی، حتی وقتی صدای انفجاری شنیده نمیشود و میدان نظامی در سکوت نسبی به سر میبرد، ذهن جامعه همچنان در وضعیت آمادهباش باقی میماند. خبرها را با نگرانی دنبال میکند، نشانههای مبهم را به احتمال وقوع حادثه پیوند میزند و آینده را نه بر اساس امکانهای گوناگون، بلکه از دریچه یک پرسش تکراری میبیند: چه خواهد شد؟
این همان وجه کمتر دیدهشده وضعیت «نه جنگ، نه صلح» است؛ وضعیتی که در آن، نبود جنگ الزاماً به معنای بازگشت آرامش نیست و برقرار نبودن صلح نیز لزوماً به معنای نزدیک بودن جنگ نیست. فاصله میان این دو وضعیت میتواند به عرصهای از نااطمینانی فرسایشی تبدیل شود؛ عرصهای که در آن، جامعه نه با یک حادثه مشخص، بلکه با انتظار مداوم حادثه زندگی میکند.
اما پرسش اصلی فقط این نیست که احتمال جنگ چقدر است یا تصمیمهای بازیگران سیاسی و نظامی به کدام سمت خواهد رفت. پرسش مهمتر این است که جامعه در فاصله میان احتمالها چه میکند؟ آیا زندگی را تا روشن شدن وضعیت به تعویق میاندازد یا میتواند در کنار هوشیاری و آمادگی، ابتکار عمل خود را در عرصههای دیگر حفظ کند؟
ذهن انسان برای مواجهه با خطر طراحی شده است. توجه به تهدید، بررسی نشانهها و پیشبینی پیامدهای احتمالی، بخشی از سازوکارهای طبیعی بقا هستند. مسأله از جایی آغاز میشود که وضعیت هشدار، از واکنشی موقت به حالتی پایدار تبدیل شود؛ یعنی انسان به جای آنکه برای مواجهه با خطری مشخص آماده شود، دائماً در انتظار خطری نامشخص باقی بماند.
در چنین شرایطی، مرز میان خبر، تحلیل و گمانهزنی اهمیت حیاتی پیدا میکند. خبری درباره یک تحرک نظامی، تحلیلی درباره احتمال تشدید تنش و شایعهای درباره تصمیمی قریبالوقوع، از نظر اعتبار و دلالت یکسان نیستند؛ اما در فضای رسانهای پرتنش، ممکن است همه آنها در ذهن مخاطب به نشانههایی همارز از نزدیک بودن فاجعه تبدیل شوند.
در این میان، رسانهها صرفاً انتقالدهنده اطلاعات نیستند؛ آنها در شکلگیری احساس زمان، فاصله و احتمال نیز نقش دارند. تکرار یک سناریوی تهدیدآمیز، حتی بدون ارائه شواهد تازه، میتواند آن را در ذهن مخاطب برجستهتر کند. تیترهای قطعی درباره رویدادهای نامطمئن، شمارش معکوسهای بیپشتوانه و تحلیلهایی که احتمال را به جای واقعیت مینشانند، بهتدریج فضای عمومی را از امکان اندیشیدن به آیندههای مختلف محروم میکنند.
هزینه نااطمینانی طولانیمدت تنها در اضطراب فردی خلاصه نمیشود. وقتی آینده دائماً در معرض تهدید تصور شود، تصمیمهای عادی نیز دشوارتر میشوند. خانوادهها درباره برنامههای بلندمدت مردد میمانند، کسبوکارها در تصمیمگیری محتاطتر میشوند، دانشجویان و پژوهشگران ممکن است برنامههای خود را عقب بیندازند و افراد برای تعهد به پروژههایی که به آینده نیاز دارند، انگیزه کمتری احساس کنند.
هیچیک از این پیامدها به معنای آن نیست که مردم باید خطرهای واقعی را نادیده بگیرند یا در شرایط نامطمئن، بیمحابا تصمیم بگیرند. احتیاط اقتصادی، بازنگری در برنامهها و آماده بودن برای وضعیتهای اضطراری، در بسیاری از موقعیتها عقلانی است. مسأله، تفاوت میان تصمیمگیری محتاطانه و تعلیق فراگیر زندگی است؛ تفاوت میان آنکه احتمال خطر را در محاسبات خود لحاظ کنیم و آنکه تمام محاسبات زندگی را به آن واگذار کنیم.
در رقابتهای سیاسی و رسانهای، تنها تصرف سرزمین یا تحمیل هزینه نظامی تعیینکننده نیست. برآورد طرف مقابل از اراده، ظرفیت تحمل و توان ادامه زندگی نیز اهمیت دارد. جامعهای که همه منابع توجه خود را صرف انتظار تهدید کند، ممکن است فرصت کمتری برای حل مسائل داخلی، تولید، آموزش، نوآوری و ترمیم روابط اجتماعی داشته باشد.
از این منظر، حفظ زندگی روزمره را نباید امری بیارتباط با تابآوری ملی دانست. جامعهای که میتواند در شرایط دشوار به کار، آموزش، پژوهش، مراقبت از خانواده و همکاری اجتماعی ادامه دهد، ظرفیت بیشتری برای سازگاری با تغییرات دارد.
بااینحال، آنچه باید تغییر کند، نه حق مردم برای نگرانی، بلکه شیوه مواجهه با نگرانی است. باید میان احساس خطر و تسلیم شدن در برابر آن فاصله گذاشت؛ میان پیگیری آگاهانه تحولات و گرفتار شدن در مصرف بیپایان خبر؛ میان آمادگی برای سناریوهای دشوار و پذیرفتن این تصور که هیچ آیندهای جز بدترین سناریو وجود ندارد.
جامعه برای عبور از وضعیت نااطمینانی به هر دو نوع ظرفیت نیاز دارد: آمادگی برای بحران و توان استمرار زندگی. اولی بدون دومی میتواند به آمادهباش فرساینده تبدیل شود؛ دومی نیز بدون اولی ممکن است به بیتوجهی و غافلگیری بینجامد. مسأله، انتخاب میان نگرانی و بیخیالی نیست؛ ساختن تعادلی آگاهانه میان واقعبینی و عاملیت است.
نخستین گام، بازگرداندن نظم به دریافت اطلاعات است. هر خبر باید با توجه به منبع، شواهد و درجه قطعیت آن ارزیابی شود. آنچه میدانیم، آنچه احتمال میدهیم و آنچه هنوز نمیدانیم، باید از یکدیگر جدا بمانند.
گام دوم، محدود کردن مصرف فرساینده خبر است. پیگیری مداوم اخبار، لزوماً به معنای آگاهی بیشتر نیست. میتوان منابع معتبر را در زمانهای مشخص دنبال کرد و از بازبینی بیوقفه پیامها، شایعات و تحلیلهای تکراری پرهیز کرد.
گام سوم، تعریف آمادگی متناسب با واقعیت است. خانوادهها میتوانند درباره راههای ارتباطی، نیازهای ضروری و شیوه تصمیمگیری در وضعیت اضطراری توافق کنند. سازمانها میتوانند برای استمرار فعالیتهای حیاتی برنامه داشته باشند و نهادهای مسئول نیز باید اطلاعات روشن، بهموقع و قابل اعتماد در اختیار مردم بگذارند.
و گام چهارم، حفظ تعهد به زندگی است. آموزش، کار، پژوهش، روابط خانوادگی، فعالیت فرهنگی و برنامهریزی برای آینده، امور حاشیهای نیستند که تنها پس از رفع همه تهدیدها بتوان به آنها بازگشت. همین فعالیتها بخشی از زیرساخت اجتماعی برای عبور از بحراناند.
در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، شاید نتوان زمان پایان نااطمینانی را تعیین کرد؛ اما میتوان درباره چگونگی زندگی در دل آن تصمیم گرفت. این تمایز، ساده به نظر میرسد، اما پیامدهای مهمی دارد. اگر همهچیز را تا روشن شدن وضعیت بیرونی به تعویق بیندازیم، عملاً اختیار زمان حال را نیز واگذار کردهایم.
در اینجا نقش رسانه و مسئولیت حکمرانی نیز تعیینکننده است. جامعه برای حفظ آرامش به اطلاعات دقیق، توضیح صادقانه محدودیتهای دانایی و پرهیز از بزرگنمایی و قطعیتفروشی نیاز دارد. اعتماد زمانی تقویت میشود که مسئولان میان واقعیت و ارزیابی تفاوت بگذارند و رسانهها نیز به جای تبدیل هر احتمال به رویدادی قریبالوقوع، به مخاطب در فهم درجه اطمینان و پیامدهای سناریوهای مختلف کمک کنند.
آمادگی برای روزهای دشوار ضروری است؛ اما نباید روزهای پیش از آن را نیز، بیآنکه ضرورتی وجود داشته باشد، به روزهای ازدسترفته تبدیل کنیم. به قول قدیمیترها «از ترس مرگ نباید خودکشی کرد». جنگ، اگر رخ دهد، هزینههای خود را دارد؛ نباید انتظار جنگ را نیز به جنگی بیپایان با زندگی بدل کنیم... همین.



