ویلسونیسم در چکمه؛ از تراژدی تا کمدی
چهار سنت فکری رقیب در سیاست خارجی آمریکا
برای تحلیل رفتار دولتهای ایالات متحده در عرصه دیپلماسی و روابط بینالملل، میتوان به چهار سنت فکری رقیب رجوع کرد: همیلتونیسم، ویلسونیسم، جکسونیسم و جفرسونیسم. این چهار سنت، چارچوبی برای فهم تنشهای درونی سیاست خارجی آمریکا فراهم میکنند. سیاست خارجی این کشور را میتوان حاصل بازآرایی و تغییر موازنه میان همین سنتها دانست. در این عرصه، اجماع نخبگان یا اجماع ملی همواره پایدار و یکدست نیست؛ آنچه بیشتر دیده میشود، موازنهای میان سنتهای تاریخی است که شرایط سیاسی، اجتماعی و بینالمللی میتواند آن را تغییر دهد. همین موازنه، امکان همزیستی این سنتها را در سیاست خارجی آمریکا فراهم میکند. اختلاف میان آنها نیز صرفاً نمایشی یا ناشی از جنگ زرگری نیست، بلکه ریشههایی در تاریخ و سیاست داخلی آمریکا دارد.برای روشنتر شدن تفاوت این سنتها، میتوان پرسشهای بنیادین سیاست خارجی آمریکا را در چهار محور دستهبندی کرد: اول، آمریکا چه نوع قدرتی است؟ دوم، رابطه این کشور با جهان چگونه باید تعریف شود؟ سوم، چه زمانی باید از قدرت نظامی استفاده کرد؟ و چهارم، منافع ملی آمریکا چگونه تعریف میشود؟ این چهار سنت پاسخ یکسانی به این پرسشها ندارند. از همین رو، اگر همزیستی آنها را مبنای تحلیل قرار دهیم، میتوان نوعی تناقض مستمر را در سیاست خارجی آمریکا مشاهده کرد؛ تناقضی که گاه در شخصیت رئیسجمهوری نیز بازتاب مییابد. رئیسجمهور مستقر در کاخ سفید ممکن است همزمان مؤلفههایی از همیلتونیسم و جکسونیسم و، تا اندازهای، ویلسونیسم را نمایندگی کند.
جایگاه ترامپیسم در میان چهار سنت
ترامپیسم نیز، با وجود تازگی ظاهریاش، از این قاعده مستثنا نیست و ریشههایی در سنتهای قدیمیتر سیاست خارجی آمریکا دارد. ناسیونالیسم ترامپ و اولویت دادن به منافع شهروندان آمریکایی در برابر پروژههای بزرگ بینالمللی، بویژه پروژههایی که با ملتسازی و دولتسازی پیوند میخورند، به جکسونیسم نزدیک است. از این منظر، میتوان گفت جکسونیسم یکی از پایههای اصلی سیاست خارجی آمریکا در دوره ترامپ است؛ هرچند عناصری از همیلتونیسم، جفرسونیسم و حتی در مواردی ویلسونیسم نیز در آن دیده میشود. این ترکیب، بخشی از رفتار متناقض دولت ترامپ را توضیح میدهد. مسأله اصلی، تغییر موازنه میان این چهار سنت به سود جکسونیسم است؛ تغییری که بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و تحولات اجتماعی و سیاسی داخلی آمریکا، از جمله نارضایتی بخشهایی از جامعه از دو حزب بزرگ و سیاستمداران حرفهای، در آن نقش داشتهاند. از این منظر، ترامپیسم را میتوان آمیزهای از جکسونیسم قرن بیستمی، عناصر همیلتونی در اقتصاد و مالیه و بدبینی جفرسونی به مداخلات خارجی دانست. با این حال، غلبه جکسونیسم به معنای حذف سنتهای رقیب نیست. همین همزیستی توضیح میدهد که چرا در سیاست خارجی ترامپ نیز نشانههایی از گرایشهای دیگر دیده میشود. تمایل دیرپای واشنگتن به ساختن یا اصلاح نظم بینالمللی همچنان وجود دارد؛ تمایلی که بخشی از صورتبندی فکری خود را از ویلسونیسم میگیرد.
تحلیل سخنان روبیو؛ بازگشت ویلسونیسم یا کشمکش درونی؟
در این چارچوب، روبیو نماینده جریانی در واشنگتن است که میکوشد قدرت نظامی آمریکا را بار دیگر به ابزاری برای تغییر نظم بینالمللی تبدیل کند. در نطق او، ایران و تمدن ایرانی در کانون تلاش برای توجیه و مشروعیتبخشی به چنین کاربردی از قدرت قرار گرفتهاند. روبیو در این موضع تنها نیست. بخشهایی از نهادهای امنیتی و دیپلماتیک واشنگتن همچنان به ویلسونیسم گرایش دارند و نقش آمریکا را در قالب مداخله فعال در عرصه بینالمللی تعریف میکنند. با این حال، حضور این گرایش را نباید با غلبه آن بر کل سیاست خارجی آمریکا یکی دانست. جکسونیسم همچنان یکی از پایههای اصلی سیاست خارجی دولت ترامپ است؛ سنتی که از حاشیه به مرکز آمده، در حالی که همیلتونیسم نفوذ خود را در ساختارهای اقتصادی و مالی حفظ کرده و رگههایی از جفرسونیسم و ویلسونیسم نیز باقی مانده است. از همین رو، سخنان روبیو را بهتر است نه نشانه قطعی تغییر مسیر دولت ترامپ، بلکه نشانهای از کشمکش میان سنتهای رقیب در واشنگتن دانست. صدایی که در گذشته ذیل عنوان نومحافظهکاری صورتبندی میشد، امروز برای تبدیل شدن به گفتمان مسلط سیاست خارجی آمریکا با محدودیتهایی روبهرو است. محیط بینالمللی امروز با شرایط دهه اول پس از ۱۱ سپتامبر یکسان نیست و سیاست داخلی آمریکا نیز الزاماً زمینه مشابهی برای غلبه این گفتمان فراهم نمیکند.
مقایسه با دهه ۱۹۹۰ و سالهای پس از ۱۱ سپتامبر در این زمینه راهگشاست. اگر ساموئل هانتینگتون در دهه ۱۹۹۰ نظریه برخورد تمدنها را صورتبندی کرد، زمینه تاریخی و اجتماعی آن دوره نیز در امکان طرح و گسترش چنین ایدهای نقش داشت. در آن دهه، آمریکا قدرتی کمرقیب در عرصه بینالمللی بود و نظم جهانی تا حد زیادی با برتری این کشور تعریف میشد. در چنین شرایطی، نظریه برخورد تمدنها میتوانست به یکی از چارچوبهای تفسیر نظم جهانی و سیاست خارجی آمریکا تبدیل شود. اما جهان امروز با آن دوره تفاوت دارد. آمریکا دیگر از آن موقعیت بلامنازع برخوردار نیست و در سیاست داخلی این کشور نیز اجماع روشنی برای بازگشت یک پروژه مداخلهگرایانه از جنس نومحافظهکاری به مرکز سیاست خارجی دیده نمیشود. از این رو، سخنان اخیر روبیو بیش از آنکه نشانه بازگشت نومحافظهکاری بهعنوان گفتمان مسلط باشد، به بازنمایی فشرده و تا حدی سادهشدهای از آن طرح شباهت دارد؛ طرحی که میتوان آن را «ویلسونیسم در چکمه» نامید: تلاش برای بازسازی نظم جهانی با اتکا به قدرت نظامی و در پوشش رسالتی تمدنی.
جمعبندی: ویلسونیسم در چکمه، از تراژدی تا کمدی
مسأله اصلی در نطق روبیو، نه صرفاً محتوای ضدایرانی یا لحن مداخلهگرایانه آن، بلکه تصویری است که از منازعه درونی سیاست خارجی آمریکا به دست میدهد. این نطق نشان میدهد که ویلسونیسم و گرایشهای نومحافظهکارانه همچنان در واشنگتن فعالاند و میکوشند قدرت نظامی آمریکا را ابزار بازسازی نظم جهانی کنند؛ اما حضور آنها بهتنهایی به معنای تغییر موازنه کلی سیاست خارجی آمریکا نیست. نتیجه تحلیل حاضر این است که ترامپیسم همچنان عمدتاً بر پایه جکسونیسم استوار است، در حالی که همیلتونیسم، جفرسونیسم و ویلسونیسم نیز در ساختار قدرت آمریکا حضور دارند و در مقاطع مختلف برای اثرگذاری بر تصمیمگیریها رقابت میکنند. بنابراین، نطق روبیو را باید صدای یکی از سنتهای رقیب در این منازعه تاریخی دانست، نه اعلام رسمی یک اجماع تازه یا آغاز قطعی دورهای جدید در سیاست خارجی آمریکا. این تمایز برای ایران و دیگر بازیگران خارجی اهمیت عملی دارد. اگر سخنان روبیو بهاشتباه نشانه بازگشت کامل نومحافظهکاری تلقی شود، خطر برآورد نادرست از ظرفیت، انسجام و اراده واشنگتن افزایش مییابد. در مقابل، نادیده گرفتن این صدا نیز میتواند به کمبرآورد کردن خطر مداخلهگرایی و تلاش برای مشروعیتبخشی به کاربرد قدرت نظامی بینجامد. سیاست آمریکا را باید همزمان عرصه تهدید واقعی و کشمکش درونی دانست؛ عرصهای که در آن هیچ سنتی بهتنهایی بر کل دستگاه سیاست خارجی مسلط نیست. اگر ویلسونیسم در دوره پس از ۱۱ سپتامبر در هیأت تراژدی ظاهر شد، بازگشت آن در شرایط امروز، با افول موقعیت بلامنازع آمریکا، بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ و نبود اجماع داخلی برای یک پروژه مداخلهگرایانه فراگیر، بیشتر به کمدی شباهت دارد. «ویلسونیسم در چکمه» هنوز میتواند خطرناک باشد، اما دیگر از همان ظرفیت تاریخی برای تبدیل شدن به گفتمان مسلط برخوردار نیست.
آری، مارکس درست گفته بود که رویدادها و شخصیتهای بزرگ تاریخ، گویی دو بار ظاهر میشوند: بار اول در هیأت تراژدی و بار دوم در هیأت کمدی.

