به بهانه هفته نیروی انتظامی
تصویر پلیس ایرانی؛ از قهرمان کلیشهای تا انسانِ واقعی
رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی
پلیس در سینمای ایران سالها چهرهای تقریباً آشنا و تکرارشونده داشت؛ مردی جدی، مقتدر، کمحرف و مسلط که معمولاً در بزنگاه داستان وارد میشد، معما را حل میکرد، مجرم را به دام میانداخت و نظم را به جهان قصه بازمیگرداند. در چنین تصویری، پلیس بیش از آنکه یک شخصیت با جهان شخصی و پیچیدگیهای انسانی باشد، نماینده اجرای قانون و نماد اقتدار بود، شمایلی که قرار بود بیش از هر چیز «درست بودن» او را به مخاطب یادآوری کند. اما در سالهای اخیر، این تصویر به تدریج تغییر کرده است. سینما و بهخصوص نمایش خانگی، پلیس را از جایگاه یک تیپ آشنا و کلیشهای فاصله داده و به او ویژگیهایی انسانیتر بخشیدهاند. پلیس امروز در بسیاری از روایتها خسته میشود، اشتباه میکند، تحت فشار قرار میگیرد، با مسائل خانوادگی مواجه است و گاهی در موقعیتهایی قرار میگیرد که انتخاب درست، به سادگی گذشته نیست. حضور او با گذشته، روابط و تصمیمهای شخصیاش گره میخورد و همین مسأله، شخصیت را از یک «مأمور» به یک «انسان» تبدیل میکند. حتی در آثاری که پلیس شخصیت محوری نیست، نوع مواجهه مأمور با قربانی، متهم یا خانواده یک پرونده میتواند بخشی از جهان شخصیتی او را آشکار کند. اینجا دیگر با پلیسی مواجه نیستیم که همیشه پاسخ همه پرسشها را میداند و یک قدم از همه جلوتر است. او ممکن است در تحلیل یک موقعیت دچار اشتباه شود یا در مواجهه با یک پرونده پیچیده، میان چند انتخاب دشوار قرار بگیرد اما آنچه اهمیت دارد، تلاش او برای انجام مسئولیت حرفهای است.
در واقع، پلیس واقعگرا الزاماً پلیس ضعیف نیست. اتفاقاً یکی از مهمترین ویژگیهای این تصویر تازه، جمع شدن دو مفهوم در کنار یکدیگر است: اقتدار حرفهای و ضعف انسانی. یک مأمور میتواند در اجرای وظیفه جدی و مقتدر باشد، اما همزمان انسانی باشد که از یک حادثه آسیب دیده، برای خانوادهاش نگرانی دارد یا در برابر یک تصمیم دشوار دچار تردید میشود. این نگاه، یک تفاوت مهم با تصویر کلیشهای گذشته دارد. شخصیت کلیشهای معمولاً از ابتدا تا انتهای داستان تکلیفش با جهان روشن است. او نماینده خیر است و در مقابل، مجرم نماینده شر. اما روایتهای جدیدتر، جهان پیچیدهتری پیش روی پلیس قرار میدهند. او باید میان اطلاعات ناقص، فشارهای شغلی، روابط انسانی، محدودیتهای قانونی و گاهی احساسات شخصی تصمیم بگیرد. همین «منطقه خاکستری» است که شخصیت را باورپذیرتر میکند.
از منظر ارتباط با مخاطب نیز این تحول اهمیت فراوانی دارد. مخاطب ممکن است یک شخصیت بینقص را تحسین کند، اما لزوماً با او همدلی نمیکند. همدلی زمانی شکل میگیرد که مخاطب بتواند بخشی از تجربه انسانی خود را در شخصیت مقابل ببیند. خستگی، ترس، نگرانی، شکست، تردید و تلاش برای جبران اشتباه، تجربههایی هستند که یک شخصیت پلیس را به مخاطب نزدیک میکنند. البته انسانی کردن پلیس به معنای چشمپوشی از خطاهای او نیست. اتفاقاً روایت واقعگرایانه زمانی ارزشمند است که شخصیت را نه سفیدِ مطلق و نه سیاهِ مطلق نشان دهد. پلیس میتواند اشتباه کند و در عین حال مسئولیتپذیر باشد، میتواند آسیبپذیر باشد و همچنان اقتدار حرفهای خود را حفظ کند. چنین تصویری به جای اسطورهسازی، به شناخت کمک میکند.
سینما و نمایش خانگی در این میان میتوانند نقش مهمی در نزدیک کردن جامعه و پلیس به یکدیگر داشته باشند. وقتی مخاطب پشت عنوان، درجه و یونیفرم، انسانی را میبیند که با دشواریهای شغلی و شخصی دستوپنجه نرم میکند، امکان شناخت و گفتوگو بیشتر میشود. این همدلی البته به معنای تأیید بیچونوچرای عملکرد یک شخصیت نیست؛ بلکه به معنای فهم پیچیدگی موقعیتی است که او در آن قرار دارد. پلیس امروز در بسیاری از روایتهای تصویری، دیگر قهرمان بیخطایی نیست که فقط برای حل معمای داستان وارد صحنه شود. او انسانی مسئول است، انسانی که ممکن است خطا کند، تردید کند و آسیب ببیند، اما همچنان باید در برابر وظیفه خود پاسخگو باشد. همین تصویر انسانیتر، بیش از هر شمایل قهرمانانهای میتواند پلیس را به مخاطب نزدیک کند. چرا که اعتماد و همدلی از جایی آغاز میشود که انسان را پشت عنوان و جایگاهش ببینیم؛ انسانی که مانند همه ما ضعف دارد، اما در موقعیت و حرفهای متفاوت، مسئولیت سنگینی را بر دوش میکشد.

