صدای رستم

احمد مسجد جامعی
وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد اسلامی

در طول سال‌هایی که رؤسای‌جمهوری ایران در مجمع عمومی سازمان ملل سخن گفتند، هیچ‌یک به اندازه آقای پزشکیان بر ایران و ایرانی و فرهنگ و تمدن و مردم این سرزمین تأکید نداشتند. او به‌واقع، تنها از ایران نگفت، بلکه رفتاری که از خود نشان داد، یادآور قهرمان قهرمانان شاهنامه است.
می‌دانیم که در شاهنامه، پهلوانان و شاهان، جدای از یکدیگرند و البته گاهی هر دو یکی می‌شوند، اما در مورد رستم چنین نیست. رستم در فرهنگ عمومی، نماد ایران و ایرانیان و همچنین شجاعت و قهرمانی است و البته اینها در حوزه رزم است. اما شخصیت رستم بر جنبه‌هایی فراتر نیز استوار است. او تبار ایرانی خود را به خوبی می‌شناسد و به آن می‌بالد. پدر او زال سپیدموی است که بر قله قاف سکنی گزیده است، از این رو به تنوع روایت‌ها آگاه است و این همه نشانگر آن است که وی از تجربه پیران بهره برده و به آسمان پیوند دارد. رستم، این جوهره و اصالت ایرانی را می‌داند و همین‌ها باعث می‌شود که بیهوده زبان به تهدید این و آن نگشاید. از این‌رو هنگامی که با اسفندیار، فرستاده شاه، مواجه می‌شود، با آنکه از نیت وی کم‌وبیش آگاه است، او را به میهمانی خانه‌اش می‌خواند و از او می‌خواهد کینه را کنار بگذارد و خردمندانه به گفت‌وگو بنشیند. گرچه چندان به سودمندی آن باور ندارد، با این‌ همه، ادب میهمان‌نوازی و گفت‌وگو را نگه می‌دارد، زیرا که ادب با سرشت ایرانیان درآمیخته است. اما همه اینها سودمند نمی‌افتد و کار رستم با اسفندیار به ستیزه و نهایتاً نبرد می‌انجامد. این همان جایی است که اسفندیار بر آن است تا بر دست رستم بند بگذارد. در اینجا، همان رستم میهمان‌نواز و نیک‌اندیش، روی دیگر خرد ایرانی را بازمی‌تاباند و با پرخاش به او می‌گوید تو به راه خطا می‌روی: «که گفتت برو دست رستم ببند؟» یعنی همدلی و همراهی هم حدی دارد.
سخنان آقای پزشکیان در مجمع عمومی یادآور این ویژگی میدان‌داران ایرانی بود. پهلوان پهلوانان ایرانی در آن عرصه، پزشکیان بود و بایستی از جایگاه ایران و ایرانی دفاع می‌کرد. او در عین شجاعت، صراحت و صداقت، به ادب سخن گفت و از درِ صلح و صفا درآمد و فرهنگ همنوع‌دوستی ایرانیان را یادآور شد و گفت برای میز مذاکره همیشه آماده بوده و احترام قائل است. و افزود که بر تعهدات پیشین پایبندیم، اما اگر دشمن قصد ایران و ایرانی کند، در میدان حاضریم؛ تجربه نبرد داریم، از دشمن نمی‌هراسیم و از ایران دفاع می‌کنیم؛ هرچه باداباد. سخن را با داستانی از «الکساندر سولژنیتسین» نویسنده ناخشنود شوروی که سال‌ها در سیبری به بیگاری می‌گذراند، ادامه می‌دهیم. او در روایتی از تیرک فرسوده در آتش که انبوهی مورچه در آن لانه داشته‌اند، گفته است در حالی که مورچه‌ها در زبانه آتش می‌سوختند و در خود می‌پیچیدند، با این حال، بیشتر آنها از لانه و خانه نمی‌گریختند و اگر دور می‌شدند، دوباره برمی‌گشتند، انگار قدرتی نامرئی آنها را به خانه برمی‌گرداند.
عشق به وطن ایرانی، در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت است و حکایتش بسی فراتر از این تمثیل‌هاست. آقای پزشکیان گفت ما ایرانیان در دو قرن گذشته به هیچ کشوری حمله نکردیم، اما اگر دشمنی بر حریم ایران دست‌درازی کند و بر ایرانیان آتش بگشاید، نه‌تنها ذره‌ای عقب‌نشینی نخواهیم کرد، بلکه پیکان رستم را در چشم اسفندیارش جای خواهیم داد. در این حال هیچ دشمنی را یارای مقاومت نخواهد بود.