رام کردن مالیوتکا
نگاهی به خاطرات سید محسن خوشدل در کتاب پروازهای بیبازگشت
غزل رضاییثانی
گروه کتاب
کتاب «پروازهای بیبازگشت»، روایتی است از تلاطمهای زندگی پرفراز و نشیب سید محسن خوشدل، مردی که نامش در تاریخچه لشکر ۲۷ محمدرسولالله(ص) با موشک «مالیوتکا» گره خورده است. او نه تنها یک رزمنده، بلکه استادکار و متخصصی بیبدیل در کار با این سلاح بود؛ چنانکه نام مالیوتکا در اذهان بسیاری از رزمندگان، بیدرنگ یادآور مهارتهای بینظیر خوشدل است. مالیوتکا، موشکی ضدتانک و هدایتشونده با سیم است که در نسل اول تسلیحات پیشرفته جای میگیرد. این سامانه با هدایت دستی و متکی بر خط دید، شهرتی جهانی دارد. قابلیت نصب روی خودروهای زرهی، امکان حمل انفرادی توسط رزمندگان، برد عملیاتی ۳۰۰۰ متری، قدرت نفوذی تا ۲۰۰ میلیمتر در زره و وزن ده کیلوگرمی دستگاه هدایتگر، تنها بخشی از شناسنامه فنی این هیولای کوچک اما ویرانگر است.
انهدام تانکها، نفربرها و ستونهای خودروهای نظامی دشمن، تنها برگهایی از دفتر زرین رشادتهای سیدمحسن خوشدل در میدانهای دفاع از میهن است. خوشدل که ریشه در خاک مشهد دارد، در ۱۷ سالگی، زمانی که هنوز نوجوانی پرجنب وجوش بود، پا به میدان جبهه و جنگ گذاشت. او با ورود به واحد موشکی ذوالفقار در تیپ ۲۷، مسیری را آغاز کرد که سرنوشتش را رقم زد. خوشدل، راه دشوار رام کردن این موشکانداز پیچیده را طی کرد و با پشتکاری مثالزدنی، از پس تمام دورههای طاقتفرسا سربلند بیرون آمد تا به جایگاه استادی مطلق در استفاده از مالیوتکا برسد؛ جایگاهی که امروز او را به اسطورهای در تیراندازان ضدزره در یگانهای پیاده تبدیل کرده است.
سیدمحسن خوشدل در طول سالهای متمادی حضور در دفاع مقدس، ۷ بار مجروحیت را به جان خرید؛ اما شاید دشوارترین آنها، زخمی باشد که در خرداد ۱۳۶۷، در بحبوحه آخرین روزهای جنگ، بر جانش نشست. در انبوه کتابهای حوزه دفاع مقدس، کمتر اثری یافت میشود که سراغ قهرمانان گمنام یگانهای ضدزره رفته باشد؛ از همین روست که «پروازهای بیبازگشت» اثری متمایز و پیشرو در ادبیات پایداری و دفاع مقدس محسوب میشود. «پروازهای بیبازگشت» به قلم مصطفی رحیمی و توسط انتشارات مرز و بوم منتشر است.
مصطفی رحیمی، نویسنده این کتاب، در مقدمه آن میگوید: «برای آغاز نگارش، مجموعهای از فایلهای تصویری شامل ۱۳ جلسه مصاحبه در اختیارم قرار گرفت که در آنها، سید محسن خوشدل با زبانی صادقانه، خاطرات پرحادثه زندگیاش را تا انتهای جنگ تحمیلی روایت کرده بود.» اما رحیمی به این منابع بسنده نکرد؛ او برای آنکه تصویری جامع و مستند از واقعیت حماسه ارائه دهد، بارها با خوشدل همکلام شد و مصاحبههای حضوری برگزار کرد تا جزئیات ناگفته بیشتری از او دریافت کند.
رحیمی از خرداد سال ۱۴۰۱ مصاحبه با سیدمحسن خوشدل را آغاز کرد و تا آبان همان سال، ۱۰ جلسه گفتوگوی عمیق و پربار را به پایان رساند. او در این مسیر، با پژوهش تمام به دنبال تکههای گمشده پازل است، از یادگارهای بهجا مانده از خوشدل، نظیر برگههای اعزام، مرخصیها و مأموریتها که در طول سالیان به دقت حفظ شده بودند، بهره برد تا روایتی مستند و دقیق خلق کند.
کتاب در پنج فصل منظم تدوین شده است؛ فصلی که خواننده را از عملیاتهای درخشان فتحالمبین، بیتالمقدس و رمضان عبور میدهد و او را با ورود خوشدل به دنیای تخصصی ضدزره آشنا میکند. فصل دوم به واکاوی عملیاتهای والفجر 1، 3، 4 و خیبر و بمو (دانش الکترونیکی دفاع مقدس) اختصاص دارد. در فصل سوم، شاهد حضور او در عملیاتهای بدر و والفجر ۸ هستیم که با آموزشهای ارتقایی او همراه است. فصل چهارم به اعزام او به انگلستان برای مداوا و عملیات کربلای ۱ میپردازد و در نهایت، فصل پنجم با عنوان «آخرین زخم»، پیوندی میان عملیات نصر ۷، ماجرای ازدواج خوشدل و حماسه بیتالمقدس ۷ برقرار میکند. فصل نخست، با روایتی تکاندهنده آغاز میشود؛ لحظهای که پزشک معالج به خوشدل میگوید که بینایی یکی از چشمانش (چشم چپ) را برای همیشه از دست داده است. سپس، خوشدل ورود خود به جبهه جنگ را به یاد میآورد و برای نویسنده بازگو میکند. میگوید در ۱۶ سالگی، نه از سر احساسات زودگذر، بلکه با نقشهای دقیق و آموزش در گروه نظامی «اَمَل»، به جبهه پیوست و در ۲۲ سالگی، یک چشمش را به قربانگاه جنگ برد. او از دوره آموزشیاش میگوید که در ۲۶ اسفند ۱۳۶۰ به پایان رسید و بلافاصله پس از حضوری کوتاه برای گذراندن دوره نقاهت در تهران، مجدد خود را به مناطق جنگی میرساند. نویسنده با وسواس و جزئیات، هر کلمه از روایت خوشدل را به رشته تحریر درآورده است. آنچه بیش از هر چیز شگفتانگیز است، حافظه قدرتمند خوشدل است که پس از ۴۰ سال، تمامی جزئیات را همچون فیلمی زنده بازخوانی میکند. او از شبهای بیخوابی برای آموزش، تمرینهای طاقتفرسا و پیادهرویهای نیمهشب برای رسیدن به خط مقدم و سنگرهای دشمن سخن میگوید.
نویسنده با قلمی تصویرگر، آن شب سرد و تاریک نوجوانی را روایت میکند که خوشدل، هنگام بالا رفتن از خاکریزها، سوزشی وحشتناک در پهلویش احساس میکند و تلوتلو خوران، تعادلش را از دست میدهد و روی زمین میافتد. این اتفاق یکی دیگر از تجربههای او از زخمهای جنگ است که بر پیکرش به یادگار ماند. ۲۰ روز در بیمارستان صحرایی ماند، اما در تمامی این مدت، حتی کلامی از این حادثه به خانوادهاش نگفت تا مبادا آنها را نگران کند. هنر نویسنده در این اثر، فراتر از ثبت خاطرات خاکریزهاست؛ رحیمی ابعاد ناپیدای زندگی خوشدل را نیز به تصویر میکشد؛ از سالهای اجارهنشینی در تهران سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ که در عرض ۱۲ سال، ۸ بار اسبابکشی کردند. نویسنده از دوران نقاهت خوشدل در تهران میگوید و سعی دارد روایت جنگ را از فضای سنگرها به بطن زندگی شهری نیز بکشاند. این بخش شامل تلاشهای تحسینبرانگیز خوشدل برای ادامه تحصیل در هنرستانهای تهران و برنامهریزیهای نظام آموزشی برای رزمندگانی است که حتی در بحبوحه آتش و خون، از سنگر دانش غافل نماندند، گرچه فعالیت مستمرش در جبهه بعدها او را از مسیر تحصیل دور میکند.
پس از اینکه خوشدل دوران نقاهت را پشت سر میگذارد، رهسپار اهواز میشود؛ شهری که او هوایش را به گرمایی کشنده و خورشیدی سوزان توصیف میکند. اما این روزهای پرحرارت، بدون پاتکهای دشمن نمیگذشت و خوشدل و همرزمان نوجوانش، در این میان، دلاورانه ایستادند. در یکی از همین درگیریها، ترکشهای کوچک، بار دیگر او را مجروح کرد، اما پس از استراحتی کوتاه، او بار دیگر به گردان میثم بازگشت.
سرانجام خوشدل به گردان تخصصی ذوالفقار معرفی شد؛ همانجایی که سرنوشت در انتظار او بود؛ جایی که رویاهایش برای به آتش کشیدن تانکهای دشمن، رنگ واقعیت به خود گرفت. او از نخستین تجربه شلیک خود میگوید؛ تجربهای که اگرچه در آغاز چندان موفقیتآمیز نبود، اما اراده پولادین و ثابتقدمیاش چنان بود که دیگر هیچ مانعی در مسیر پیشرفت متوقفش نمیکرد.
نویسنده از زبان محسن خوشدل مناطق سخت و صعبالعبوری را توصیف میکند که خوشدل در آن مناطق حضور داشته است. مانند مناطق سرد و جنگلی قلاجه، بانه و مریوان و ارتفاعات سردسیر آن که جنگیدن در آن منطقه کار هرکسی نبود. در همین مناطق سخت و دشوار در نیمههای شب، گرگ و میش صبحدم و هر زمان دیگری، خوشدل پشت قبضه مینشست و تانکها را شکار میکرد. هربار که شلیکش به هدف میخورد صدای تکبیر همرزمانش از پشت خاکریزها بلند میشد و همین به او روحیه و جان مضاعفی میداد. او در کارش آنقدر توانمند شده بود که تمام هدفها را یکی پس از دیگری میزد طوری که دوستانش به شوخی به او میگفتند: «همه را نزن، برای ماهم چیزی بذار.» نویسنده در این کتاب، صرفاً به روایت تخصص نظامی خوشدل بسنده نکرده، بلکه با ظرافتی خاص، خاطرات تلخ همرزمان شهیدش را نیز بازتاب داده است؛ رفقایی که هر بار بازگشت خوشدل به تهران را به مراسم ختم آنها گره میزد و داغی تازه بر دلش مینشاند. در انتهای کتاب نیز تصاویر متعددی از خوشدل در سنین و موقعیتهای مختلف در جبهه جنگ و تصاویری از برگههای مأموریت و برگههای اعزام او به مناطق جنگی در اختیار مخاطبان
قرار گرفته است.

