روایتی از دو شیوه بازاریابی سینمایی در ایران

از شوک فروشی تا خلاقیت در تبلیغات فیلم

نرگس عاشوری
گروه فرهنگی

زنی رو‌به‌روی دوربین با چهره زخمی ایستاده، صدایش می‌لرزد، چشم‌هایش خیس است. از هرکس این تصویر را می‌بیند، یک چیز می‌خواهد: پخشش نکند و یک زن ایرانی را فقط با دیدن یک ویدیو قضاوت نکند. توضیحی همراهش نیست، فقط یک هشتگ گوشه‌ قاب: «بی‌دار». این ویدیو در میان پیمایش (اسکرول) شبانه بسیاری از کاربران فارسی‌زبان اینستاگرام سر برآورد و برای ساعت‌ها کافی بود تا بخش بزرگی از جامعه باور کند با یک فاجعه واقعی از جنس نقض حریم خصوصی روبه‌رو است.

شوک شبانه
کالا کردن یک ترومای جمعی
ساعاتی بعد ورق برگشت؛ معلوم شد این تصاویر تکه‌ای از کمپین تبلیغاتی فیلم سینمایی «بی‌دار» است؛ ساخته حسین دوماری که با فیلمنامه‌هایی چون «شنای پروانه» و کارگردانی «جان‌دار» نام معتبری در سینمای اجتماعی دارد. اثری با حضور شهاب حسینی، محمدرضا فروتن و آناهیتا افشار که ذاتاً بهانه‌های کافی برای دیده‌شدن در گیشه داشت، اما به ورطه یک خطای راهبردی افتاد. نگرانی اولیه‌ مخاطب بلافاصله به خشم بدل شد. منتقدان این شیوه را باج‌گیری عاطفی و بازی با یکی از حساس‌ترین و زخم‌خورده‌ترین دلواپسی‌های زنان در جامعه امروز دانستند؛ هراس از بی‌آبرویی و نقض حریم امن شخصی، آن هم صرفاً برای فروختن چند قطعه بلیت بیشتر. مسأله فقط فریب چندساعته نبود؛ نگرانی اصلی این بود که چنین ترفندهایی، فردا باورپذیری و حساسیت عمومی نسبت به زنانی را که واقعاً قربانی چنین خشونت‌هایی می‌شوند، بفرساید.

ابهام هست اما دروغ نه
در ماراتن نفسگیر روزهای نخست اکران که تکلیف حیات و مرگ یک اثر در گیشه روشن می‌شود، «بی‌دار» و «بت» با فاصله‌ای یک‌هفته‌ای روی پرده می‌آیند. زیر همین فشار تبلیغاتی، دو گروه دو راه کاملاً معکوس رفتند. تیزر «بت» که هم‌زمان منتشر شد، دست به جعل واقعیت در شبکه‌های اجتماعی نزد؛ برشی حساب‌شده از خود فیلم بود. محمدرضا فروتن و لیلا حاتمی، در گوشه‌ دنج یک کافه روبه‌روی مانیتور نشسته‌اند و طوری با کاربران فضای مجازی حرف می‌زنند که انگار یک پخش زنده واقعی است. فروتن از همراهی مردم تشکر می‌کند و با همان لحن آشنای آثار حمید نعمت‌الله، از خستگی لیلا می‌گوید؛ زنی که شصت ساعت نخوابیده و چشم‌هایش از خستگی و بغض سنگین است. هم‌نامی شخصیت و بازیگر، مخاطب را روی لبه باریک و لذت‌بخشی از ایهام نگه می‌دارد: این کاراکتر قصه است یا خود لیلا حاتمی؟ خستگی یک شخصیت است یا خود بازیگر؟ اما هیچ‌کجای تیزر ادعا نمی‌کند این ماجرا بیرون از سینما رخ داده است. مخاطب متوجه است که با قطعه‌ای دراماتیک از یک جهان داستانی روبه‌روست. شاید شبیه همان فضایی که نعمت‌الله پیش از این در کار تحسین‌شده‌اش «رگ خواب» تجربه کرده و از زاویه‌ای دور از کلیشه‌های رایج سینمای ایران به فروپاشی روانی یک زن نگاه کرده بود. در مواجهه با تیزر «بت» تماشاگر می‌داند دارد تکه‌ای از یک فیلم را می‌بیند، همان‌قدر که می‌داند این تکه، آگاهانه برای همین لحظه انتخاب شده است. در این تکه ابهام هست اما دروغی در کار نیست.

سابقه ترس‌فروشی در سینمای ایران
سینمای ایران نخستین بار نیست که فریب این وسوسه زرد را می‌خورد. هشت سال پیش، گروهی با ظاهر اعضای داعش، سوار بر اسب و مسلح، در محوطه پردیس سینمایی کوروش حضور یافتند، جایی که مثل تمام عصرگاه‌های بهاری، گروهی برای خرید یا دیدن یک فیلم، آنجا بودند. قرار بود فضای فیلم «به وقت شام» زنده شود؛ نتیجه، ترس واقعی آدم‌هایی بود که هیچ آمادگی‌ برای رویارویی با آن نداشتند. ابراهیم حاتمی‌کیا همان شب، در سالن اکران فیلمش، از یکی از مخاطبان معترض عذرخواهی کرد و گفت تصورش این بوده که فردی با ریش‌قرمز بیرون سینما بایستد و مردم با او عکس بگیرند؛ نه اسب، نه جمعیت و نه فریاد در داخل مجتمع. او روزهای بعد هم نوشت: «اگر دلی لرزید، اگر وحشتی ایجاد شد، بر ما ببخشید و حلال‌مان کنید.»
دو سال پیش، همان الگو در قابی کوچک‌تر تکرار شد. پیش از پخش سریال «ازازیل» ساخته‌ حسن فتحی؛ کارگردانی که با «شهرزاد» نامش را نزد مخاطب شبکه نمایش خانگی معتبر کرده بود. کمپین تبلیغاتی با انتشار ویدیوها و روایت‌های دلهره‌آور بهرنگ علوی اجرا شد؛ از جمله روایت شکستن شیشه ماشین و یافتن یک عروسک مرموز. پس از دو روز معلوم شد ماجرا تبلیغاتی بوده و واکنش منفی گسترده‌ای شکل گرفت. فتحی اعلام کرد از ماجرا تا پیش از آن بی‌خبر بوده و به صراحت تأکید کرد تبلیغات رسانه‌ای باید با شرایط روحی و شأن روانی جامعه هم‌سنگ باشد، نه اینکه میلیاردها تومان هزینه، ضدمردمی عمل کند.
مرزی که همه‌جا هست
صنعت مارکتینگ در جهان سال‌هاست خطوط قرمز این بازی‌ها را تدوین کرده است. تفاوت یک شوخی خلاقانه با یک آزار روانی در همین مرز نهفته است. وقتی در نیویورک برای تبلیغ فیلم «کری» (Carrie)، اشیای کافه‌ای با ترفندهای بدل‌کاری معلق شد، مخاطب حاضر در صحنه به‌سرعت وارد جهان یک شوخی تبلیغاتی شد. این صحنه‌ها را دوربین مخفی ضبط کرده و به یک ویدیوی تبلیغاتی تبدیل شد که میلیون‌ها بار دیده شد، بی‌آنکه کسی ناراحت شود، چون بیننده‌ها از همان اول می‌دانستند این یک شوخی برای تبلیغ یک فیلم است. اما زمانی که چند ماه بعد همان آژانس برای فیلم دیگری به نام «حق شیطان» (Devil's Due)، یک کالسکه‌ بچه با یک عروسک روباتی ترسناک داخلش را در خیابان‌های نیویورک رها کرد و رهگذرانی که از سر دلسوزی و انسانیت به آن نزدیک می‌شدند، با وحشت مواجه کرد صدای اعتراض اهالی همان صنعت بلند شد. دلیلش روشن بود؛ دست‌اندازی به والاترین غریزه انسانی یعنی شفقت نسبت به کودکی بی‌دفاع. خط قرمز؛ اخلاق است. 
زنگ خطری که دیگر شنیده نخواهد شد
ماجرای ویدیوی آناهیتا افشار دقیقاً دست روی همین نقطه گذاشت: نه خلق هیجان، که سوءاستفاده از حس همدردی و مسئولیت مدنی جامعه برای نجات یک زن. تفاوت این فریب با نمونه‌های خارجی در این است که اینجا با خاموش شدن دوربین، ترومای موضوع پایان نمی‌یابد؛ زخم نقض حریم شخصی در یک جامعه به‌قدری عمیق است که شوخی با آن، در واقع بازی با اعتماد عمومی است. رسانه‌ها به‌خوبی می‌دانند که وقتی زنگ خطری چند بار الکی به صدا دربیاید، دفعه‌ای که حادثه واقعی باشد دیرتر و با تردید بیشتری شنیده می‌شود. اعتماد عمومی منبعی تمام‌شدنی است و با هر بار سوءاستفاده، کمی از آن کم می‌شود و این هزینه را نه فقط سازنده‌ همان تبلیغ که کل صنعتی که به اعتماد مخاطبش متکی است، به دوش می‌کشد. شاید فرق یک تیزر خوب با یک کمپین بد در همین باشد که چه چیزی را حاضرند برای چند لحظه توجه ما، قربانی کنند.