به بهانه بازپخش قصه‌های مجید هم‌زمان با آغاز سال تحصیلی

چرا هنوز با مجید همذات‌پنداری می‌کنیم؟

رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی
هم‌زمان با آغاز ماه مهر و شروع سال تحصیلی، دو قسمت از مجموعه ماندگار «قصه‌های مجید» با عنوان‌های «ژاکت» و «صبح روز بعد» به کارگردانی کیومرث پوراحمد از شبکه نمایش پخش شد، مجموعه‌ای که برای چند نسل از مخاطبان تلویزیون، تنها یک سریال خاطره‌انگیز نیست، بلکه بخشی از حافظه فرهنگی و تصویری دوران نوجوانی آنهاست. بازپخش «قصه‌های مجید» در آستانه بازگشایی مدارس، بهانه‌ای است برای بازگشت به مجموعه‌ای که نام کیومرث پوراحمد را برای بسیاری از متولدین دهه‌های پنجاه و شصت با خود گره زده و شاید مهم‌تر از آن، فرصتی برای بازخوانی تجربه زیسته نسلی باشد که روزگاری با مجید هم‌سن و هم‌دل بود.
 «قصه‌های مجید» اقتباسی از داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی بود، اما پوراحمد صرفاً داستان‌های کتاب را به تصویر نکشید. او جهان داستان را به تجربه‌ای سینمایی و بومی بدل کرد، تجربه‌ای که در آن، نوجوانی مجید می‌توانست بازتابی از نوجوانی بسیاری از هم‌نسلان او باشد. نکته قابل تأمل اینکه در کتاب، داستان در کرمان می‌گذرد، اما پوراحمد آن را به اصفهان برد. این جابه‌جایی جغرافیایی نه‌تنها به روح قصه لطمه نزد، بلکه نشان داد تجربه نوجوانی در آن سال‌ها، با وجود تفاوت‌های فرهنگی و لهجه‌ها و خرده‌فرهنگ‌های محلی، اشتراکات فراوانی داشت.
مجید در جهانی زندگی می‌کند که امکانات و انتخاب‌هایش محدود است. خانه و مدرسه، تقریباً تمام قلمرو زندگی او را تشکیل می‌دهند و در همین محدوده کوچک، مجموعه‌ای از رؤیاها، ناکامی‌ها، شیطنت‌ها، ترس‌ها و میل به استقلال شکل می‌گیرد. شاید نوجوان امروز که در جهانی مملو از ارتباطات، انتخاب‌ها و دسترسی‌های گسترده زندگی می‌کند، به دشواری بتواند همه مختصات زیست مجید را درک کند. اما همین فاصله، ارزش بازبینی این مجموعه را بیشتر می‌کند، چراکه «قصه‌های مجید» فقط درباره آن چیزی نیست که یک نوجوان داشته، بلکه درباره چیزهایی هم هست که نداشته و با وجود آنها تلاش کرده جهان خودش را بسازد.
از این منظر، مجید را می‌توان نمادی از نوجوانی نسلی دانست که در فضای پساجنگ و آغاز دوران سازندگی، با تغییرات اجتماعی و فرهنگی تازه‌ای مواجه شد. جامعه‌ای که به‌تدریج نشانه‌های تضاد میان سنت و مدرنیته در آن آشکار می‌شد، برای نوجوانی که خود در حال عبور از مرحله کودکی به بزرگسالی بود، تجربه‌ای دوگانه می‌ساخت: میل به استقلال از یک سو و ضرورت پذیرش قواعد و محدودیت‌های موجود از سوی دیگر.
رابطه مجید و بی‌بی یکی از مهم‌ترین نمودهای همین وضعیت است. رابطه‌ای که در آن مهر، دلسوزی، کشمکش و اختلاف نسل‌ها هم‌زمان حضور دارند. بی‌بی نماینده جهانی است که قواعد و ارزش‌های خود را دارد و مجید نماینده نسلی که آرام‌آرام می‌خواهد برای خودش هویت مستقلی بسازد. از همین رو، کشمکش میان این دو صرفاً اختلاف یک مادربزرگ و نوه نیست؛ بخشی از گفت‌وگوی دشوار میان سنت و جهان در حال تغییر است.
 مرتضی آوینی نیز در یادداشتی باعنوان «دوستت دارم ایران» بر هویت ایرانی این مجموعه تأکید کرده بود. او هویت ایرانی «قصه‌های مجید» را بیش از آن‌که صرفاً ناشی از داستان‌های مرادی کرمانی بداند، به ساختار سینمایی و روایت پوراحمد مرتبط می‌دانست. این نکته مهم است: پوراحمد از دل داستانی که می‌توانست در جغرافیای دیگری روایت شود، تصویری مشخص از ایران ساخت، ایرانی که در خانه، مدرسه، کوچه و روابط میان آدم‌هایش دیده می‌شد. به همین دلیل می‌توان گفت که بازگشت «قصه‌های مجید» پس از سال‌ها، صرفاً بازگشت یک نوستالژی نیست. نسلی که روزگاری با مجید هم‌سن بود، امروز در میانسالی ایستاده است. بسیاری از رؤیاها، ناکامی‌ها، محرومیت‌ها و حتی شادی‌های آن دوران، همچنان در حافظه این نسل باقی مانده‌اند. بازنگری در «قصه‌های مجید» می‌تواند بهانه‌ای باشد برای فهم اینکه بخشی از انسان امروز این نسل چگونه در همان سال‌های نوجوانی شکل گرفته است. «قصه‌های مجید» بنابراین امروز دیگر فقط قصه یک نوجوان اصفهانی نیست، قصه نسلی است که نوجوانی‌اش را پشت سر گذاشته، اما هنوز بخشی از خودش را در آن کوچه‌ها، کلاس‌ها و خانه و در رابطه میان مجید و بی‌بی جا گذاشته است ،راز ماندگاری «قصه‌های مجید» را باید در همین معنا جست‌و‌جو کرد. اینکه مجید بزرگ نمی‌شود، اما تماشاگرانش بزرگ می‌شوند و هر بار که او را می‌بینند، بخشی از نوجوانی خود را دوباره پیدا می‌کنند.