«ایران» از دو جنایت جنگی آمریکا در کوهستک گزارش می‌دهد

مزار خونین میهمانان تا اسکله سوخته صیادان

مادر داغدار: از وقتی امید رفته، شبی نیست در خواب، خودم را وسط آتش اسکله نبینم... وسط قایقی که در حال سوختن است

سهیلا نوری -  اینجا در «کوهستک»، بیست ‌کیلومتری «میناب»، همه ‌چیز روی مدار «اولین‌ها» می‌چرخد؛ اولین‌هایی که هرگز به «دومی» نمی‌رسند. «امید عربی» بیست‌وسه بهار بیشتر ندیده بود که پس از ۱۲ سال شاگردی، هفدهم تیرماه 1405 برای اولین‌بار قایق سبز و سیاهش را به آب‌های خلیج‌فارس انداخت تا «آقای خودش» شود، اما در همان اولین شب صیادی، در آتش حمله آمریکا به اسکله سوخت. کمتر از دو ماه بعد (10 شهریور)، درست در کوچه پایینی خانه مادر داغدار امید، چلچراغ‌های اولین شب زندگی مشترک یک عروس و داماد محلی زیر گلوله‌های سرخ دشمن دفن شد؛ سقف خانه پایین آمد و صدای دهل مُرد.
بار دیگر دست جنایت‌های جنگی آمریکا روی اولین‌های کوهستک خط بطلان کشید؛ شلیک‌هایی که نه یک مقر نظامی، بلکه قلب یک محله مسکونی را هدف گرفت تا سفره شادی یک عروسی به عزای جمعی تبدیل شود. «کوهستک» حالا بندر اولین‌های ناتمام است؛ جایی که تور صیادی، تور عروسی و تور عزا، هر سه در کاسه یک دریا شسته می‌شوند.
 
فریاد مظلومیت
صبح پنجشنبه، بلوار ورودی شهر بندری کوهستک شاهد صحنه‌ای بود که حقیقت تلخ یک تجاوز نابرابر را فریاد می‌زد. پیکر مطهر امیرمحمد کریمی، کودک ۴ ساله‌ای که شامگاه سه‌شنبه در خونین‌ترین عروسی سال به شهادت رسید، بر دستان مردم شیعه و سنی و علمای هر دو مذهب، تا گلزار مطهر شهدای این شهر تشییع شد. در این مراسم که با حضور خانواده‌های معظم شهدا، مسئولان استانی و محلی و اقشار مختلف مردم برگزار شد، حجت‌الاسلام والمسلمین سالاری، امام جمعه سیریک تأکید کرد: «دشمن در جنایات خود هیچ تفاوتی میان مذاهب قائل نیست و این اتفاق تلخ، وحدت ملی و همبستگی اسلامی را بیش از پیش مستحکم ساخته است.»
 
زنجیره غم از میناب تا سیریک
در این سرزمین، حتی کودکانی که هنوز طعم بازی‌های بی‌دغدغه و رویاهای کوچک را به تمامی نچشیده‌اند، ناگهان به نماد فریاد بی‌صدای مظلومیت تبدیل می‌شوند و بی‌آنکه سلاحی در دست داشته باشند یا در جبهه‌ای نظامی ایستاده باشند، با پیکر کوچک و بی‌دفاع خود، حقیقت جنگ تجاوزکارانه علیه کشورمان را فریاد می‌زنند و وجدان جهانی را به چالش می‌کشند. حداقل در جریان این جنگ نابرابر که از شش ماه قبل علیه ایران آغاز شده، از ماکان نصیری هفت ‌ساله، دانش‌آموز کلاس اول دبستان شجره طیبه میناب که پیکرش تا امروز پیدا نشده و جاویدالاثر باقی مانده، تا ده‌ها دانش‌آموز دیگر همان مدرسه که در اولین موج از حملات تجاوزکارانه دشمن آمریکایی به شهادت رسیدند و حالا امیرمحمد کریمی، کودک چهار ساله کوهستکی که قرار بود شادی عروسی را تجربه کند، اما رخت شهادت به تن کرد، کودکان از میناب تا سیریک، زنجیره‌ای از مظلومیت را شکل داده‌اند که هیچ چیزی نمی‌تواند آن را توجیه کند؛ هر کدام از آنها سند زنده‌ای هستند که نشان می‌دهد در این جنگ، غیرنظامیان و کودکان هدف حملات دشمن جنایتکار قرار گرفته‌اند.
شامگاه سه‌شنبه دهم شهریورماه، ارتش ایالات متحده درحالی یک خانه مسکونی را در میان برگزاری جشن عروسی هدف قرار داد که به‌رغم انکار اولیه سنتکام، بقایای موشک‌های آمریکایی و گزارش نیویورک‌تایمز صراحتاً مسئولیت واشنگتن در این حمله را تأیید می‌کند؛ جنایتی با ۵ شهید و بیش از ۶۸ مجروح که بیشترشان زن و کودک بودند. همچنین گزارش‌های موجود حاکی از آن است که شمار قابل‌توجهی از مجروحان را زنان و کودکان تشکیل می‌دهند و برخی از آنان هنوز در بیمارستان‌ها تحت درمان هستند.
 
شاهدی میان دو کوچه و دو داغ
افسانه، زنی ۴۵ ساله با صورتی آفتاب‌سوخته و چشمانی که از بس بر کرانه خلیج‌فارس گریسته‌اند خاموش به نظر می‌رسند، حالا تنها راوی این بندر دردزده است. او درست در مرکز ثقل دو فاجعه ایستاده؛ خانه‌اش حد فاصل اسکله سوخته صیادی و خانه آوار شده عروس و داماد «کوهستک» قرار دارد. روایتش را از داغ تازه سه‌شنبه شب (10شهریورماه) آغاز می‌کند؛ از شبی که صدای دهل در چند متری خانه‌اش به آژیر آمبولانس‌ها گره خورد و جنایت جنگی دشمن، یک جشن خانوادگی را به عزای جمعی بندر تبدیل کرد.
ابتدا از عروسی خونینی می‌گوید که با پیکرهای زیر آوار مانده بر سر اهالی بندر خراب شد و سپس لایه‌های این درد را عقب می‌زند تا به قصه پسر شهیدش «امید» برسد؛ قصه‌ای که نقطه آغاز این کابوس‌های تکرارشونده بود. «به بچه‌ها گفتم این صدای جنگنده است، سریع برید پشت در!»
هنوز بچه‌ها پناه نگرفته بودن که شلیک‌ها شروع شد. اول دکل مخابراتی را زدن که در جا یک نوجوان ۱۶ ساله (علی) از بین رفت. بلافاصله سه پهپاد روی خانه‌ای که در آن عروسی بود فرود آمد و دو خانه کناری هم زیر شلیک‌های سنگین 
ویران شد.»
 قایق سبز و سیاه اسکله
امید 9 ماهه بود که پدرش از دنیا رفت؛ یک تصادف در جاده‌های جنوب، سایه پدر را از سرش گرفت تا بار سنگینِ یک خانه، از همان روزهای کودکی بر شانه‌های کوچکش سنگینی کند. افسانه، «امید» را مثل چشم‌هایش می‌پایید، اما ۱۱ ساله که شد تصمیم گرفت درس و مدرسه را رها کند تا مادرش زود پیر نشود. از همان نوجوانی شاگردی کرد، عرق ریخت و ریال به ریال دستمزدهایش را به صندوقچه مادر سپرد تا چرخ زندگی‌شان لنگ نزند. هدفش یک چیز بیشتر نبود: خریدن یک قایق؛ قایقی که مال خودش باشد و تا آخر عمر شاگرد قایق‌های دیگران نماند.
چند روز پس از آتش‌بس شکننده جنگ چهل ‌روزه (17 تیر)، روز موعود فرا رسید. قایقی را که با همه دار و ندارش خریده بود، به رنگ سبز و سیاه نقاشی‌ کرد، موتور نو روی آن بست و به دریا انداخت. آن شب اما برای «افسانه» به شب یلدا بدل شده بود؛ طولانی اما پر از تشویش. صیادان کوهستک ساعت سه‌ونیم الی چهار بامداد به دل دریا می‌زنند و «امید» نیز همین را در سر داشت. پای تلفن به مادرش گفت:«مامان! دیگه تموم شد. از امشب ارباب خودم شدم. منتظر باش که دست ‌پُر برگردم.»
 
4 صبح، اسکله
افسانه که آن شب بیدار مانده بود تا پسرش به خانه برگردد، از سحرگاه پنجشنبه 18 تیرماه چنین می‌گوید:«نزدیک چهار صبح که شد، یکدفعه زمین و زمان کوهستک لرزید. انفجارهای وحشتناک، دیوارهای خانه را تکان داد. یک... دو... سه... و هفت بار صدای کوبیده شدن آمد. موج انفجار درِ خانه را روی من و چهار فرزند قد ‌و نیم‌قد قفل کرد. با فشار موج انفجار هشتم، در باز شد. بچه‌ها را پشت درِ آشپزخانه که در انتهای حیاط بود، پناه دادم و خودم پای برهنه به سمت اسکله صیادی دویدم.»
 افسانه که به اسکله رسید، اثری از امید و قایق سبز و سیاهش نبود. اسکله صیادی شهر، به کوره‌ای از آتش و دود تبدیل شده بود. فریادهای «امید! امید!» افسانه در میان صدای سوختن گازوئیل و موتورهای خرد شده، گم شد. امید عربی و رفیقش مرتضی هرمزی درست در همان اولین شبی که قایق شخصی‌شان را به آب انداخته بودند، در هجوم جنگنده‌های دشمن سوختند.
 
جغرافیای یک خلیج کابوس‌زده
از خانه افسانه تا آبی خلیج‌فارس تنها ۵ دقیقه راه است؛ اما این ۵ دقیقه برای او تبدیل به فاصله‌ای به وسعت یک عمر شده است؛ از همان شب سیاه، دیگر پایش را روی شن‌های ساحل نگذاشته است. دریا که روزی‌رسان خانه‌شان بود، حالا برای او تصویر زنده جگرگوشه‌اش در میان آتش است؛ او می‌گوید:«از وقتی امید رفته، شبی نیست در خواب، خودم را وسط آتش اسکله نبینم... وسط قایقی که در حال سوختن هست.»
با رفتن امید، بار خانه به دوش «امین» ۱۴ ساله‌ افتاده؛ شاگرد اول مدرسه که حالا مجبور است به رسم «امید»، قید درس و مدرسه را بزند و به جای برادر شهیدش کارگری کند.
 
فاصله عروسی و عزای کوهستک
هنوز داغ امید در خانه افسانه تازه بود که حوالی ساعت هشت‌و‌نیم شب (10 شهریورماه) یک‌بار دیگر صدایی مهیب، سقف آسمان «کوهستک» را شکافت. چند کوچه پایین‌تر از خانه افسانه، خانه خانواده ملاحی غرق در نور بود؛ جشن عقد تمام شده بود و به رسم جنوبی‌های کوهستک، میهمانان پراکنده شده بودند. بعضی‌ها رفته بودند به خانه‌هایشان تا لباس عوض کنند، عطر بزنند و برای سفره شام شب عروسی آماده شوند. برخی دیگر که راهشان دورتر بود، همان‌جا در حیاط و اتاق‌ها منتظر نشسته بودند، اما صفا و شادی خانه‌ای که تازه چلچراغ بسته بود، تنها چند ساعت دوام آورد و خانه آذین‌بسته‌ عروس به یکباره مزار میهمانان‌ شد.
افسانه که یک‌بار این صدا را در اسکله شنیده بود، رد فاجعه را زودتر از دیگران در هوا زد:«به بچه‌ها گفتم این صدای جنگنده هست، سریع برید پشت در!»
 
صورتجلسه یک ویرانی
وقتی غبار انفجار نشست و صدای آژیر آمبولانس‌ها و خودروهای آتش‌نشانی در کوچه‌های خاکی کوهستک پیچید، معلوم شد چه بر سر بندر آمده است. بیش از 68 زخمی به بیمارستان ابوالفضل میناب منتقل شدند و 5 عزیز بی‌گناه نیز جان باختند؛ قربانیانی که نظامی نبودند و در هیچ جبهه‌ای نمی‌جنگیدند.  در میان اسامی شهدا، نام امیرعلی کریمی ۴ ساله، کودکی که هنوز معنای عروسی و جنگ را نمی‌دانست، محمد ملاحی ۱۰ ساله، علی ملاحی ۱۶ ساله (فرزند دخترخاله افسانه) و کلثوم ملاحی، بانوی ۴۳ ساله‌ای دیده می‌شود که پیکر بی‌جانشان از زیر خروارها آوار بیرون کشیده شد تا این واقعیت دردناک را فریاد بزند؛ در کوهستک هیچ پایگاه، مقر یا تأسیسات نظامی وجود ندارد. پاسگاه قدیمی محله در همان روزهای اول جنگ چهل ‌روزه از بین رفته و آنچه سه‌شنبه شب زیر آوار حقد و کینه دشمن دفن شد، تنها خانه‌های مسکونی، مغازه‌های کوچک محلی و مردمی بود که برای تماشای اولین شب زندگی مشترک یک زوج جوان دور هم جمع شده بودند.
 
ایستاده در ایستگاه آخر
به افسانه‌ای می‌ماند؛ روح مقاومت در بندر کوهستک عجیب و سرسخت است. سه‌شنبه شب و پس از انفجارها، به اهالی هشدار داده شد خانه‌ها را تخلیه کنند چراکه احتمال حمله مجدد وجود دارد، اما افسانه و همسایگانش خانه‌ها را ترک نکردند؛ «کوهستک» با تمام اولین‌های ناتمامش هنوز استوار ایستاده؛ بندری که دریا را خوب می‌شناسد و می‌داند صخره‌های ساحلی، هر چقدر هم که موج‌های سنگین بر پیکرشان بکوبد، هرگز عقب 
نمی‌‌نشینند.