نقد فیلم زندهشور ساخته کاظم دانشی
قصاص، بخشش و آخرین فرصت انسان بودن
منتقد سینما
کاظم دانشی را میتوان از معدود فیلمسازان نسل تازه سینمای ایران دانست که به شکل جدی روی یک قلمرو مشخص ایستاده است: پروندههای قضایی و آدمهایی که در مرز میان قانون، اخلاق و احساس گرفتار شدهاند. از «علفزار» تا «بیبدن» و حالا «زندهشور»، مسأله اصلی دانشی نه صرفاً جرم و مجازات، بلکه لحظهای است که قانون با پیچیدگی زندگی واقعی برخورد میکند؛ جایی که هیچ پروندهای به اندازه برگههای داخل دادگاه ساده نیست و هیچ انسانی را نمیتوان تنها با عنوان «مجرم»، «قربانی» یا «قاضی» تعریف کرد. «زندهشور» از همین منظر شاید کاملترین تجربه دانشی تا امروز باشد؛ فیلمی که اگرچه مانند آثار قبلی او به سراغ یک مسأله قضایی میرود، اما این بار به جای آنکه پرسش اصلی را در دادگاه مطرح کند، آن را درست پشت درهای اجرای حکم قرار میدهد. پنج محکوم به قصاص، در آخرین ساعات زندگی خود منتظر اجرای حکم هستند و مرتضی زند، نماینده دادستان، تلاش میکند در فرصت باقیمانده از خانوادههای مقتولان رضایت بگیرد. این جابهجایی ساده، مهمترین تصمیم دراماتیک فیلم است. دانشی به جای اینکه درباره پروندهها توضیح بدهد، ما را با نتیجه نهایی پرونده مواجه میکند. دیگر بحث بر سر این نیست که چه کسی مقصر بوده و چه اتفاقی افتاده است؛ مسأله این است که حالا، چند ساعت مانده به مرگ، آیا میتوان چیزی را تغییر داد؟ یکی از امتیازات «زندهشور» این است که فیلم تلاش نمیکند پاسخ سادهای برای مسأله قصاص ارائه دهد و آن را تبدیل به بیانیهای علیه قانون کند. این همان نقطهای است که فیلم میتواند از آثار اجتماعی شعاری فاصله بگیرد. در واقع، «زندهشور» بیش از آنکه فیلمی درباره اعدام باشد، فیلمی درباره امکان بخشیدن است، و این تفاوت مهمی است.
مرتضی زند با بازی بهرام افشاری، شخصیت مرکزی فیلم، از همان ابتدا یک قهرمان کلاسیک نیست. او نه قرار است منجی باشد و نه روشنفکری خارج از ساختار که در برابر سیستم ایستاده است. او بخشی از همان ساختار است و همین مسأله شخصیتش را جذاب میکند. افشاری که مخاطب عمدتاً او را با نقشهای کمدی میشناسد، در «زندهشور» یکی از متفاوتترین بازیهای کارنامه خود را ارائه کرده و برای همین نقش، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فیلم فجر را به دست آورده است. بهرام افشاری در اینجا آگاهانه از آن بدن و بیان اغراقآمیزی که در کمدی شناختهایم فاصله میگیرد. شخصیت او بیشتر با دویدن، مکث کردن، تماس گرفتن، چانه زدن و نگاه کردن تعریف میشود. اضطراب مرتضی قرار نیست با فریاد بیان شود؛ او دائماً در حال تلاش است و همین تلاش مداوم، بدن بازیگر را به ابزار اصلی روایت تبدیل میکند. در حقیقت، دانشی از افشاری یک «قهرمان» نمیسازد؛ از او یک آدم گرفتار میسازد. مردی که میخواهد چند نفر را زنده نگه دارد، اما خودش نیز نمیداند تا کجا میتواند پیش برود. یکی از دشواریهای فیلم، تعدد شخصیتهاست. پنج محکوم به قصاص در مرکز ماجرا قرار دارند و طبیعتاً فیلم باید برای هر کدام هویتی بسازد تا مرگشان برای مخاطب اهمیت پیدا کند. فیلم در برخی موارد موفق است و در برخی دیگر، به دلیل تراکم داستانها، ناچار میشود شخصیتها را بیشتر به عنوان نمادهای یک موقعیت به کار بگیرد تا انسانهایی کاملاً پرداختهشده. این مسأله در نیمه دوم بیشتر خود را نشان میدهد. فیلم در آغاز، انرژی و تمرکز بیشتری دارد؛ اما هرچه روایت جلوتر میرود، خردهداستانها و شخصیتهای متعدد، گاهی از شدت تمرکز درام کم میکنند.
با این حال، دانشی یک امتیاز مهم دارد: بلد است بحران را به زمان تبدیل کند. تماشاگر دائماً میداند که فرصت در حال تمام شدن است. هر تماس تلفنی، هر حرکت ماشین و هر گفتوگو میتواند آخرین فرصت برای نجات یک انسان باشد. این همان چیزی است که فیلم را از یک درام اجتماعی معمولی به یک تریلر اخلاقی نزدیک میکند. عنوان فیلم نیز هوشمندانه است. «زندهشور» در ظاهر به مناسک پیش از مرگ اشاره دارد، اما معنای عمیقتر آن شاید به آدمهایی بازگردد که هنوز زندهاند و در همان حال، جامعه آنها را از پیش مرده فرض کرده است. همین کیفیت در «زندهشور» نیز به کمک فیلم میآید. مارال فرجاد نیز برای نقش خود موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن شد؛ جایزهای که نشان میدهد فیلم توانسته از مجموعه بازیگرانش، دستکم در چند مورد، ظرفیتهای تازهای استخراج کند. نکته مهم این است که طنزهای پراکنده فیلم نیز برخلاف بسیاری از درامهای اجتماعی، کاملاً حذف نشدهاند. این شوخیها اگرچه گاهی ممکن است از نظر لحن ناهمگون به نظر برسند، اما در مجموع کمک میکنند فضای سنگین فیلم برای مخاطب غیرقابل تحمل نشود.
مهمترین ضعف فیلم را شاید بتوان در همان جایی پیدا کرد که نقطه قوت آن نیز هست: اصرار زیاد بر ایجاد فشار عاطفی. دانشی به خوبی میداند چگونه مخاطب را در وضعیت اضطراب قرار دهد؛ اما در بخشهایی، فیلم آنقدر روی این اضطراب تأکید میکند که بخشی از ظرافت خود را از دست میدهد. بعضی موقعیتها به جای آنکه اجازه دهد مخاطب خودش احساس کند، احساس را برای او تعریف میکند. این مسأله بهخصوص در نیمه دوم فیلم بیشتر دیده میشود؛ جایی که تعداد اتفاقات و شخصیتها افزایش پیدا میکند و فیلم برای حفظ شدت درام، گاهی به سمت ملودرام حرکت میکند. با این حال، این ضعف نمیتواند ارزش ایده مرکزی فیلم را از بین ببرد. اگر «علفزار» درباره قانون در برابر حقیقت بود و «بیبدن» بیشتر درباره ابهام حقیقت و روایتهای متناقض حرکت میکرد، «زندهشور» یک گام جلوتر میرود و به سراغ چیزی میرود که بعد از تمام شدن قانون باقی میماند: وجدان. قانون حکم خود را داده است. پرونده بسته شده است. اما انسانها هنوز زندهاند و همین «هنوز» تمام مسأله فیلم است. شاید به همین دلیل بتوان «زندهشور» را مهمترین فیلم کاظم دانشی تا امروز دانست؛ نه لزوماً به این دلیل که بینقصترین فیلم اوست، بلکه چون سینمای او را از یک علاقه صرف به پروندههای جنایی به سمت یک جهان اخلاقی مشخص هدایت میکند. فیلم در نهایت نمیگوید چه کسی حق دارد. حتی پاسخ قطعی درباره قصاص و بخشش نمیدهد. تنها ما را چند ساعت کنار آدمهایی مینشاند که میدانند زمانشان تمام شده و در سوی دیگر، آدمهایی قرار دارند که میتوانند با یک «بله» یا «نه» سرنوشت آنها را تغییر دهند. و شاید تمام قدرت «زندهشور» در همین دو کلمه خلاصه شود: فرصت آخر. فرصتی که فیلم به انسان میدهد تا پیش از آنکه حکم نهایی اجرا شود، یک بار دیگر به انسان بودن خودش فکر کند. از این منظر، «زندهشور» فیلمی درباره اعدام نیست؛ فیلمی درباره آخرین فرصت برای بخشیدن است.


