درباره زندهیاد مسعود امیرلویی که بخشی از حافظه عکاسی ایران بود
مردی که به نسلش امکان دیدن داد
مهرداد ادهمی
روزنامهنگار
مرگ بعضی آدمها فقط خبر رفتن یک نفر نیست؛ خبر پایان بخشی از یک دوره است. با رفتن آنان، ناگهان درمییابیم انسانی که از میان ما رفته، تنها صاحب یک نام و یک کارنامه نبوده، بلکه بخشی از حافظه جمعی یک حرفه، یک نسل و یک دوره فرهنگی بوده است. مسعود امیرلویی از همین آدمها بود؛ کسی که حضورش را نمیتوان تنها در عنوان «عکاس» خلاصه کرد، زیرا ردپای زندگی حرفهای او در آموزش، مطبوعات، تربیت نسل جوان و گسترش نگاه عکاسانه نیز باقی مانده است.
خبر درگذشت مسعود امیرلویی برای جامعه عکاسی ایران، یادآور فقدان یکی از چهرههای مؤثر این عرصه است؛ اما شاید مهمتر از خود خبر، فرصتی باشد برای بازخوانی دورهای از تاریخ عکاسی ایران که امروز، با فاصله گرفتن از آن، اهمیتش بیشتر آشکار میشود.
امیرلویی متولد ۱۳۳۷ بود و تحصیلات دانشگاهی خود را نیز در عرصه عکاسی دنبال کرد. او کارشناسی عکاسی را از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد عکاسی را از دانشگاه هنر دریافت کرد. اما مسیر حرفهایاش به تحصیلات دانشگاهی محدود نماند. عکاسی، آموزش، داوری و فعالیت مطبوعاتی، وجوه مختلف حضور او در عرصه هنر و فرهنگ ایران بود. سالها آموزش داد، با نسلهای مختلف علاقهمندان و فعالان عکاسی در ارتباط بود و در جشنوارهها و رویدادهای عکاسی به عنوان داور حضور داشت.
با این همه، یکی از مهمترین وجوه کارنامه او را باید در ارتباط با «مجله عکس» جستوجو کرد. در روزگاری که اینترنت و شبکههای اجتماعی وجود نداشتند و دسترسی به کتابها، مجلات و منابع تصویری جهان بسیار دشوارتر از امروز بود، یک نشریه تخصصی میتوانست نقشی بسیار فراتر از یک رسانه داشته باشد. برای بسیاری از جوانان علاقهمند عکاسی، مجله عکس پنجرهای بود که از فضای محدود پیرامون گشوده میشد و آنها را با جهان وسیعتر عکاسی آشنا میکرد. امیرلویی در دورهای که مدیریت و سردبیری مجله عکس را بر عهده داشت، در تثبیت جایگاه آن در فضای فرهنگی و حرفهای عکاسی ایران سهم مهمی داشت. اهمیت این نقش را نباید با معیارهای امروز سنجید. امروز با چند لمس ساده میتوان به هزاران تصویر، مقاله، گفتوگو و آرشیو دسترسی پیدا کرد؛ اما آن روزها، رسیدن یک شماره مجله به دست یک جوان میتوانست اتفاقی جدی باشد؛ اتفاقی که اولین آشنایی او با یک عکاس بزرگ، یک جریان تازه یا حتی اولین جرقه انتخاب مسیر حرفهایاش را رقم بزند.
برای بسیاری از جوانان آن نسل، مجله عکس نوعی مدرسه غیررسمی بود. جوانی را تصور کنیم که در گوشهای از ایران دوربین به دست گرفته، شیفته عکاسی است، اما منابع چندانی در اختیار ندارد. ناگهان شمارهای از مجله به دستش میرسد؛ عکسهایی میبیند که پیشتر ندیده، نامهایی تازه میشناسد و درباره شیوه نگاه عکاسان مختلف میخواند. در همان لحظه درمییابد جهان عکاسی بسیار بزرگتر از چیزی است که تا آن زمان تصور میکرده است. اهمیت یک رسانه فرهنگی دقیقاً در همینجاست: زمانی اثرگذار است که بتواند اندازه جهان مخاطب خود را تغییر دهد. مجله عکس برای بسیاری چنین نقشی داشت و امیرلویی یکی از کسانی بود که در شکلگیری و استمرار این جریان سهم داشت. او در دورهای فعالیت میکرد که عکاسی ایران برای تثبیت جایگاه خود به عنوان هنر و حرفه، به رسانه، آموزش، نقد و ارتباط با جهان نیاز داشت. هنوز باید درباره زبان عکاسی سخن گفته میشد، مخاطب با عکاسی جدی آشنا میشد و فاصله میان عکاس ایرانی و جریانهای جهانی این هنر بسیار بیشتر از امروز بود.
از این منظر، سردبیری یک نشریه تخصصی صرفاً انتخاب عکس و تنظیم مطلب نبود؛ نوعی آیندهنگری فرهنگی بود. سردبیر باید تشخیص میداد چه چیزی ارزش دیده شدن دارد، چه موضوعی باید مطرح شود و کدام عکاس باید معرفی شود. بخشی از این تلاشها برای امروز نبود؛ برای فردا بود، برای جوانی که هنوز عکاس نشده بود و برای نسلی که بعدها خود به عکاس، مدرس، نویسنده، داور یا مدیر فرهنگی تبدیل میشد.
امروز، در روزگار وفور تصویر، شاید درک اهمیت آن دوره دشوار باشد. مسأله نسل امروز کمبود تصویر نیست؛ انباشت تصویر است. اما نسل امیرلویی با مسأله دیگری روبهرو بود: چگونه باید جهان تصویر را پیدا کرد؟ آن روزها هر کتاب تخصصی ارزش داشت، هر نمایشگاه اتفاق بود و هر شماره مجله میتوانست پنجرهای تازه به جهان عکاسی باز کند. یک مجله میتوانست رویای یک جوان را جدی کند و مسیر زندگی او را تغییر دهد.
مسعود امیرلویی اکنون از زندگی روزمره ما به حافظه عکاسی ایران کوچ کرده است. شاید نتوان گفت چند نفر به واسطه مجله عکس عکاسی را جدیتر شناختند یا چند جوان با ورق زدن صفحات آن مسیر حرفهای خود را انتخاب کردند. اینها اعداد قابل محاسبه نیستند. اما میتوان نتیجه را در نسلی دید که امروز خود بخشی از تاریخ عکاسی ایران است. آدمها میروند، اما اثرشان در دیگران ادامه پیدا میکند. مرگ، قاب آخر زندگی هر انسان است، اما برای هنرمند همیشه آخرین قاب نیست. قابهای دیگری وجود دارند که دیگران میسازند: با خاطراتشان، با آثاری که باقی مانده، با شاگردانی که تربیت شدهاند و با نسلی که در پرتو حضور او راه خود را پیدا کرده است.
مسعود امیرلویی فقط عکاسی نکرد؛ در ساختن فرهنگی که در آن «دیدن» اهمیت پیدا کند، سهم داشت. جامعه عکاسی ایران امروز تنها برای یک عکاس سوگوار نیست؛ برای بخشی از حافظه فرهنگی خود سوگوار است. امیرلویی رفت، اما پنجرهای که او و همنسلانش به روی جهان عکاسی گشودند، هنوز باز است. آن سوی قاب، هنوز عکسها نفس میکشند.


