گزارش «ایران» از سخنرانی سروش دباغ در دانشگاه شهید بهشتی
«معنــــای زنــــدگی» از امور رازآلود هستی است
سه مؤلفه زندگی معنادار از نظر ویتگنشتاین
مرکز علم و الهیات پژوهشکده مطالعات بنیادین علم و فناوری دانشگاه شهید بهشتی، شنبه ۲۴ مرداد ماه میزبان نشستی باعنوان «مرزبان زبان و جهان: نسبت زبان، معنا و زندگی در فلسفه ویتگنشتاین متقدم و متأخر» بود که دکتر سروش دباغ، دکترای فلسفه تحلیلی از دانشگاه واریک انگلستان، بهصورت برخط سخنران این نشست بود. دباغ در این جلسه، بحث خود را عمدتاً بر ویتگنشتاین متقدم و بویژه «رساله منطقی ـ فلسفی» او متمرکز کرد و توضیح داد که چگونه مسأله «معنا» در فلسفه ویتگنشتاین از یک سو به نظریه معناداری و نسبت زبان و جهان مربوط میشود و از سوی دیگر، در سطحی متفاوت، به مسأله «معنای زندگی» و تجربه اگزیستانسیل انسان راه میبرد.
حمیدرضا حبیبی
گروه اندیشه
نقطه عزیمت بحث سروش دباغ، مقدمه «رساله منطقی ـ فلسفی» ویتگنشتاین بود؛ متنی کوتاه که به تعبیر او «لبّلباب پروژه فلسفی ویتگنشتاین» را در خود جای داده است. ویتگنشتاین در این مقدمه مینویسد: «آنچه اساساً میتوان گفت، میتوان به روشنی گفت؛ و از آنچه نمیتوان دربارهاش سخن گفت، باید گذشت.» به روایت دباغ، این عبارت نشاندهنده پروژه اصلی ویتگنشتاین متقدم است: جایی که او مرزهای اندیشه، مهمتر از آن، مرزهای بیان اندیشه را تبیین میکند. در نظریه تصویری معنا، گزاره زمانی معنادار است که بتواند یک وضعیت امور ممکن را در جهان تصویر کند. برای مثال، گزاره «کتاب روی میز است» به وضعیتی ممکن در جهان اشاره دارد؛ میتوان تصور کرد که کتاب روی میز باشد یا نباشد و برهمین اساس گزاره صادق یا کاذب شود. از این منظر، صدق و کذب فرع بر معناداریاند. بنابراین، هر جمله درستساخت از نظر دستوری الزاماً معنادار نیست؛ ممکن است جملهای از لحاظ نحوی صحیح باشد، اما نتواند هیچ وضعیت امور ممکنی را تصویر کند.
دباغ این تحول را یکی از نقاط عطف فلسفه زبان دانست: ویتگنشتاین نه فقط درباره حدود اندیشه، بلکه درباره حدود «بیان اندیشه» پرسش میکند. به این معنا، فلسفه رساله ویتگنشتاین نوعی «مرزبانی زبان» است.
امور رازآلودی که نمیتوان از آنها سخن گفت
به تعبیر دباغ، اخلاق، زیباییشناسی، عرفان و برخی مسائل فلسفی را نمیتوان به همان معنایی که گزارههای علوم تجربی وضعیتهای امور ممکن را تصویر میکنند، صورتبندی کرد. این امر ما را به تمایز مهم ویتگنشتاین میان «گفتنی» و «نشاندادنی» میرساند. برای نمونه، گزاره «تنبیه کودکان بد است» را نمیتوان به رابطهای میان اشیای جهان فروکاست و «بد بودن» را همچون رابطه میان کتاب و میز در فضای منطقی تصویر کرد. ارزش اخلاقی، جزئی از تمامیت امور واقع نیست. بنابراین، این قبیل گزارهها از سنخ گزارههای مصور و معنادار به معنای دقیق نظریه تصویری معنا نیستند. اما نتیجه این نیست که اخلاق یا معنای زندگی بیاهمیتاند. برعکس، آنها از جنس اموریاند که «خود را نشان میدهند»، نه اینکه بتوان آنها را بهتمامی «گفت». از همینجا دباغ به مسأله «معنای زندگی» رسید.
معنای زندگی؛ مسأله یا راز؟
ویتگنشتاین در بخشهای پایانی رسالهاش مینویسد که حتی اگر به همه پرسشهای ممکن پاسخ داده شود، «مسائل زندگی کاملاً دستنخورده باقی میماند». سپس میگوید راهحل مسأله زندگی را میتوان در محو شدن این مسأله دید و میپرسد آیا همین امر دلیل آن نیست که کسانی که پس از شکی طولانی، معنای زندگی برایشان آشکار شده، نتوانستهاند بگویند این معنا چیست.
دباغ در این بخش، بر تعبیر «آشکار شدن» تأکید کرد. معنای زندگی برای انسان ممکن است «آشکار شود، اما گفته نشود». در فقره دیگری از «رساله» نیز ویتگنشتاین میگوید چیزهایی وجود دارند که نمیتوان آنها را در قالب کلمات درآورد؛ آنها خود را مینمایانند و «امر رازآلود» را تشکیل میدهند.
برای توضیح این مسأله، دباغ از تمایز گابریل مارسل میان «مسأله» و «راز» استفاده کرد. مسأله، هرقدر هم دشوار، اصولاً حلشدنی است؛ اما راز چیزی نیست که انسان بتواند از بیرون در برابر آن بایستد و آن را حل کند. انسان خود درون راز قرار دارد. براین اساس، معنای زندگی را نمیتوان مسألهای دانست که پاسخ نهایی و نظری داشته باشد؛ معنای زندگی در زیستجهان انسان به «راز» نزدیکتر است تا «مسأله». دباغ در اینجا میان ویتگنشتاین و سهراب سپهری نیز پیوند برقرار کرد و شعر سهراب را یادآور این تلقی دانست: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم.»
سه مؤلفه زندگی معنادار
دباغ در ادامه، بر اساس مباحث پایانی رساله ویتگنشتاین، سه مؤلفه را برای معنای زندگی برجسته کرد:
نخست، «زندگی در حال»؛ ویتگنشتاین در رساله خود میان ابدیت و زمان نامحدود تمایز میگذارد و میگوید اگر ابدیت را بیزمانی بدانیم، زندگی ابدی متعلق به کسانی است که در حال زندگی میکنند. از این منظر، زندگی ابدی الزاماً به معنای امتداد زمانی زندگی پس از مرگ نیست، بلکه میتواند نحوهای از زیستن در اکنون باشد؛ زیستنی فارغ از وابستگی به ترس از آینده و اضطراب مرگ.
دوم، «زندگی درونی»؛ یعنی رهایی نسبی از وابستگی بنیادین به جهان بیرون و توانایی زیستن از سرچشمهای درونی. دباغ برای توضیح این مؤلفه به نظریه آبراهام مازلو اشاره کرد که فرد پس از عبور از نیازهای اولیه و رسیدن به مرحله خودشکوفایی، امکان تجربه عمیقتری از زندگی درونی پیدا میکند؛ غرقگی در هنر، نوشتن، باغبانی یا هر فعالیت خلاقانه دیگری میتواند از مظاهر این وضعیت باشد.
سوم، «زندگی بیپرسش»؛ این تعبیر به معنای بیاعتنایی به پرسشهای فلسفی نیست، بلکه ناظر به این دریافت است که پرسشهایی مانند معنای نهایی هستی، الزاماً پاسخ نظری و فیصلهبخش ندارند. بنابراین، به جای تلاش برای حل نهایی معمای هستی، باید خود زندگی را جدی گرفت و آن را زیست.
بــــرش
زندگی؛ امری برای زیستن نه سخن گفتن
شاید بتوان حاصل خوانش دباغ از ویتگنشتاین متقدم را در یک جمله خلاصه کرد: «معنای زندگی بیش از آنکه چیزی برای گفتن باشد، چیزی برای زیستن است.» معنای زندگی نه یک گزاره نهایی درباره جهان، بلکه نحوهای از بودن در جهان است؛ در اکنون زیستن، از وابستگی افراطی به بیرون رستن و پذیرفتن اینکه برخی از بنیادیترین امور زندگی را نمیتوان به مسألهای تبدیل کرد که برایش پاسخ نهایی بیابیم.


