صنعت فرهنگ در عصر هوش مصنوعی

رویا فتح‌اله‌زاده
جامعه‌شناس فرهنگی

در میان هیاهو و تب داغ فراگیر شدن هوش مصنوعی در همه ابعاد زندگی بشر، می‌توان از منظری دیگر به این پدیده جدید نگاه کرد. هوش مصنوعی بسیاری از ابعاد زندگی انسانی و سبک زندگی جوامع را تحت‌تأثیر قرار داده است. همه ما تا حدودی با انواع هوش مصنوعی آشنا هستیم و آن را به کار گرفته‌ایم. در اینجا می‌خواهم روی هوش مصنوعی مولد و قابلیت پرامپت (دستور به هوش مصنوعی) و تأثیر آن بر سازوکار خلاقیت انسانی و فرآیند خلق اثر هنری بنویسم و درباره چارچوب نظریه‌های مربوط به این موضوع توضیحی اجمالی بدهم.

بنیامین و اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی
والتر بنیامین در مقاله مشهورش با عنوان «اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی»، (۱۹۳۶) بر این باور بود که پیش از اختراع صنعت چاپ، عکاسی و سینما، هر اثر هنری یک نسخه یگانه داشت. تابلوی مونالیزا و مجسمه داوود، یگانه و منحصربه‌فرد بودند؛ این یگانگی باعث می‌شد اثر هنری ویژگی‌ای داشته باشد که بنیامین آن را هاله (Aura) می‌نامید. هاله یعنی چیزی که دارای اصالت، یکتایی و شکوه است. اما عصر بازتولید مکانیکی امکان تولید انبوه کپی‌های متعدد از یک اثر را فراهم و در نتیجه اثر هنری را از بافت اصلی خود جدا کرده و منحصربه‌فرد بودن آن را کاهش می‌دهد. با این ‌حال از نظر او، جنبه مثبت این تحول، دموکراتیک‌تر شدن هنر است.

آدورنو و هورکهایمر و نظریه صنعت فرهنگ
آدورنو و هورکهایمر نیز در نظریه «صنعت فرهنگ»
(Culture Industry)، هنر امروزی را کالایی سرگرم‌کننده و سودآور دانستند و بر این باور بودند که هنر کلاسیک ویژگی‌های منحصربه‌فردی داشت ولی امروز صنعت فرهنگ، هنر را در سطح کالایی سرگرم‌کننده تنزل داده است. آنها به مقایسه موسیقی کلاسیک و پاپ پرداختند. به نظر آدورنو، موسیقی کلاسیک، پیچیده است، نیاز به تمرکز و تفکر و نیز ساختار غیرقابل پیش‌بینی دارد و خلاق است. او در مطالعه‌ای که درباره موسیقی پاپ داشت، به این نتیجه رسید که موسیقی پاپ، تکراری، فرمولی، قابل پیش‌بینی، استانداردشده (به لحاظ تشابه در ساختار، آکورد و ریتم) است.

عصر هوش مصنوعی، پرامپت و خلق اثر هنری
مطابق با نظریه بنیامین، در عصر بازتولید مکانیکی، اثر هنری، هاله و یگانگی خود را از دست داده است و به استناد نظریه آدورنو و هورکهایمر، صنعت فرهنگ با استانداردسازی و تولید انبوه، مخاطب را با آثاری مواجه می‌کند که ظاهراً متنوع هستند اما در عمق، از الگوهای مشابهی پیروی می‌کنند. اکنون هوش مصنوعی مولد، در بهترین حالت، ابزار خلق است اما در استفاده رایج، می‌تواند به ابزار بازتولید سریع الگوهای موجود و استاندارد تبدیل شود. کاربر، یک پرامپت مشابه را وارد می‌کند و هزاران نفر می‌توانند به تصاویری با زیبایی‌شناسی مشابه، متن‌هایی با ساختاری همگون و ایده‌هایی با مبنایی مشابه دسترسی داشته باشند. بنابراین، فقط اثر بازتولید نمی‌شود؛ بلکه فرآیند اندیشیدن و خلق کردن نیز در معرض استانداردسازی قرار می‌گیرد. هوش مصنوعی می‌تواند خلاقیت را تقویت کند و ارتقا بخشد اما در عین حال برای تعداد زیادی از کاربران که فقط مصرف‌کننده پرامپت‌ها هستند، می‌تواند خطر زوال خلاقیت آنها را به همراه داشته باشد.
اگر میلیون‌ها انسان در سراسر جهان از پرامپت‌های مشابه و یکسان برای خلق آثار و تولید محتوا استفاده کنند، آیا به‌تدریج با جهانی از آثار به ظاهر متنوع ولی در لایه‌های عمیق‌تر، مشابه مواجه نخواهیم شد؟ آیا در این میان انسان نیز به‌تدریج به بازتولیدکننده الگوهایی که ماشین به او پیشنهاد می‌کند تبدیل نخواهد شد؟ یک پرامپت واحد واقعاً حاصل هزاران نگاه متفاوت نیست و می‌توان گفت در چنین آثاری، نوعی هم‌شکلی و استاندارد یکسان قابل شناسایی است.
انواع کارگاه‌ها و آموزش‌های پرامپت‌نویسی که هر روز تبلیغ می‌شوند، در واقعیت بازتولیدکننده الگوها و استانداردهای یکسان داستان‌گویی و روایت هستند. همان روایت‌هایی که می‌توانند به تعداد میلیون‌ها انسان نوشته شوند، در قالب‌های استاندارد به صورت پرامپت‌هایی تدوین شده به بازار عرضه می‌شوند. به باورم گسترش این فرآیند، به‌تدریج خلق اثر و خلاقیت انسانی را دستخوش مخاطرات و زوال خواهد کرد.