نگاهی به سریال‌های «هزار و یک‌شب» و «بدنام» از منظر عاملیت و کنشگری زنان در گفت‌وگو با زهرا اردکانی

زن غایب در میان زنان حاضر

  نرگس عاشوری
گروه فرهنگی


 تصویر زنان در شبکه نمایش خانگی، پر سر و صدا اما دور از واقعیت است؛ قاب‌هایی شلوغ از زنانی که مدام در تصویر حضور دارند، اما خود واقعی‌شان در روایت‌ها غایب‌اند. در این آثار، زن‌ها معمولاً در دوگانه تکراری «قربانی» یا «انتقام‌جو» تعریف می‌شوند و جایی برای نمایش آن زن پرتلاش و سازنده‌ای که امروز در لایه‌های مختلف جامعه می‌بینیم، وجود ندارد؛ زنی که پا‌به‌پای مردان حرکت می‌کند و با مقاومت‌های روزمره و نرم، زندگی‌اش را پیش می‌برد. 
در این گفت‌وگو با زهرا اردکانی، مدرس و پژوهشگر رسانه و زنان و مدیر کارگروه زنان و جوانان معاونت راهبردی ریاست جمهوری، به نقد و بررسی همین شکاف و نحوه بازنمایی زنان در سریال‌های شبکه نمایش خانگی بویژه «هزار و یک شب» و «بدنام» پرداخته‌ایم.

 یکی از ویژگی‌های «هزار و یک شب» این است که چند زن متفاوت را کنار هم می‌گذارد: آشیان، نیلوفر، سارا پرنیان، فرشته و دختران گمشده؛ اما هرکدام در منطق روایی جداگانه‌ای قرار می‌گیرند. آیا این تکثر واقعاً به چندصدایی زنانه منجر شده یا بیشتر با چند تیپ متنوع روبه‌رو هستیم که هنوز عمق روانی و اجتماعی مستقل پیدا نکرده‌اند؟
 همان‌طور که در خود پرسش هم اشاره شد، در «هزار و یک شب» با تعدد نقش‌های زنانه روبه‌رو هستیم؛ کاراکترهای زن زیادی در سریال حضور دارند و مسأله اصلی این است که آیا این حضور، واقعاً به نقش مؤثر و عاملیت زنانه منجر می‌شود یا نه. به همین دلیل، به نظر من بهتر است ابتدا هر یک از این زنان را جداگانه ببینیم و بررسی کنیم که «هزار و یک شب» آنها را چگونه بازنمایی می‌کند و چه تیپ‌هایی از زنان را پیش روی مخاطب می‌گذارد. اولین کاراکتر مهم، نیلوفر است که ظاهراً زن اصلی داستان هم محسوب می‌شود. به نظر می‌رسد نغمه ثمینی در طراحی این شخصیت، تا حدی خواسته است شهرزاد را بازتکرار کند؛ بویژه اینکه اساساً خود فیلم هم بر مدار شهرزاد قصه‌گو بنا شده و طبیعی است که میان این دو شخصیت همپوشانی‌هایی شکل بگیرد. حتی چیدمان روابط نیلوفر نیز بسیار شبیه الگویی است که در سریال «شهرزاد» دیده بودیم؛ یعنی زنی که دو مرد جوان و یک مرد مسن عاشق او هستند. در مورد نیلوفر نیز کمابیش با همین الگو مواجهیم. اما مسأله اینجاست که نیلوفر، برخلاف شهرزاد (ترانه علی‌دوستی در سریال حسن فتحی)، اساساً آن شخصیت کاریزماتیکی نیست که بتواند قدرت، اقتدار، لطافت و محبت را به‌صورت متعادل در خود جمع کند؛ شخصیتی که برای مخاطب توضیح بدهد چرا سه مرد در سنین و موقعیت‌های متفاوت عاشق او شده‌اند. فیلم می‌خواهد بار اصلی حل مسأله داستان را بر دوش این زن بگذارد؛ یعنی همان شهرزاد این روایت که قرار است با قصه‌گویی یا با کنش‌های زنانه‌اش، پادشاه را شفا دهد. اگر پادشاه را نمادی از یک ساختار در نظر بگیریم، فیلم انگار می‌خواهد بگوید این کنش زنانه است که می‌تواند ساختار و حتی کشور را تغییر دهد. اما در عمل، این ایده در شخصیت‌پردازی نیلوفر محقق نمی‌شود. حتی انتخاب بازیگر نیز چنان نیست که این ظرفیت را به‌درستی منتقل کند. مخاطب در این کاراکتر، بیشتر با دختری ضعیف، درمانده و نحیف مواجه می‌شود. حتی در نیمه دوم، زمانی که قرار است از این ضعف عبور کند و به نوعی به قدرت برسد، باز هم میمیک صورت و کیفیت بازی او چنان خسته و کم‌جان است که مخاطب احساس نمی‌کند با شخصیتی طرف است که بتواند آن اصلاح بزرگ را رقم بزند. از این مهم‌تر، خود سریال هم در ادامه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چهار یا پنج قسمت پایانی، به‌جای آنکه اصلاح ساختار و شفای زنانه را از مسیر همان قصه‌گویی و عاملیت زنانه پیش ببرد، داستان را به سمت جنگ و مواجهه‌ای نظامی می‌برد؛ مواجهه‌ای که در نهایت میان زمان، عفریت و دیگران شکل می‌گیرد. در نتیجه، قهرمان داستان از آن زن قصه‌گو و شفابخش، به یک موقعیت مردانه و جنگی برای کسب قدرت منتقل می‌شود. بنابراین فیلم نه‌تنها ایده شفابخشی زنانه را نیمه‌کاره رها می‌کند، بلکه تا حدی آن را پس هم می‌زند. از این جهت، به نظر می‌رسد اثر اساساً رویکردی که عاملیت زنانه را نیرویی برای تغییر ساختارها و بهبود شرایط بداند، چندان پیش نمی‌برد. دومین زن مهم قصه، آشیان است. سریال در قسمت اول بسیار روی او سرمایه‌گذاری می‌کند تا نشان دهد با زنی قوی، کنشگر و جسور روبه‌رو هستیم؛ صفتی که در طول فیلم نیز، چه از زبان خودش و چه از زبان دیگر شخصیت‌ها، مدام تکرار می‌شود. اما در عمل، از قسمت دوم و سوم به بعد، آشیان نیز با وجود همه ویژگی‌هایی که به او نسبت داده می‌شود، به حاشیه می‌رود و در کنار دختران گمشده‌ای قرار می‌گیرد که قصد خودکشی داشته‌اند. از آن پس هم دیگر کنش اثرگذاری از او نمی‌بینیم. فیلم در چند موقعیت می‌کوشد جسارت‌های او را نشان دهد؛ برای مثال در قصر کارهایی انجام می‌دهد که قرار است نشانه شجاعت او باشد، اما این لحظه‌ها در روند کلی سریال اثر چندانی ندارند. تنها هدفی هم که خود شخصیت برای این جسارت‌ها بیان می‌کند، رسیدن به «زمان»، یعنی عشقش است. به این ترتیب، آن زن جسور در عمل به همان کلیشه زن عاشق و معشوق تقلیل پیدا می‌کند و ما کنش بیشتری از او نمی‌بینیم. سومین زنی که در فیلم حضور دارد و به نظر من اتفاقاً شخصیت بدی هم از کار درنیامده، سپیدار است. او از نظر بازنمایی زنانگی و عاملیت، نقش بهتری دارد. سپیدار همان زنی است که آشیان و نیلوفر را بزرگ کرده و در خانه آنها کار می‌کند؛ زنی که به دنبال شخصیت آقا نبی است و می‌خواهد توجه او را جلب کند تا با هم ازدواج کنند. او برای رسیدن به خواسته‌اش کنشگری فعالی دارد و به نظر من یکی از جذاب‌ترین و پویاترین کاراکترهای سریال است. شاید بتوان گفت بیشترین میزان کنش و عمل‌گری نیز متعلق به اوست و کارهایی که انجام می‌دهد، واقعاً جسورانه‌اند. در کنار این‌ها، دختران دیگری هم حضور دارند که همگی قصد خودکشی داشته‌اند و در واقع در جایگاه قربانی قرار می‌گیرند. وقتی داستان آنها روایت می‌شود، می‌بینیم یا قربانی خیانت مردان‌اند یا به شکلی، سادگی خودشان باعث شده زندگی‌شان آسیب ببیند. فیلم در بازنمایی این بخش نیز به نظر من چندان موفق عمل نمی‌کند، زیرا تعداد زیادی زن را نشان می‌دهد که یا قربانی‌اند یا شکست‌خورده و همگی نیز در آستانه خودکشی قرار دارند. این تصویر، تصویر خوبی از زنان و دختران جوان نمی‌سازد؛ انگار همه آنها با یک سادگی یا یک اشتباه یا با خیانت مردان، زندگی‌شان نابود شده و حالا دیگر میلی به ادامه‌دادن ندارند. به نظر من این نوع بازنمایی، بازنمایی آسیب‌زایی است. گلای (زن ترک صاحب پانسیون) هم زنی است که خواسته‌اش از جهان، در مادری و در عشقی که به «زمان» دارد، خلاصه می‌شود. در واقع، با همان زن کلاسیکی روبه‌رو هستیم که پیش‌تر هم بارها دیده‌ایم و «هزار و یک شب» در این کاراکتر نیز زن متفاوتی ارائه نمی‌کند و زن کنشگر تازه‌ای نیز شکل نمی‌گیرد. اگر بخواهم در جمع‌بندی نهایی بگویم، به نظر من فیلم تعداد زیادی زن را نشان می‌دهد، اما زن مؤثر و کنشگر، به آن معنا که بتواند مسیر روایت را تغییر دهد و حامل عاملیت مستقل باشد، ندارد. دو بار نیز تلاش می‌کند در شخصیت‌های آشیان و نیلوفر، عاملیت زنانه را پیش ببرد و چهره‌ای متفاوت بسازد، اما انگار این ایده را در میانه راه رها می‌کند. در ادامه، دیگر نه نیلوفر آن شهرزاد شفابخش است و نه آشیان آن دختر جسوری که بتواند فضا را تغییر دهد. در آغاز، به نظر می‌رسد فیلمساز چنین ایده‌ای درباره این دو شخصیت داشته، اما در ادامه این ایده را رها می‌کند و حتی تا حدی به ضد خود تبدیل می‌شود.

نکته مهم درباره «هزار و یک شب» این است که زن‌ها فقط در نسبت با مردها تعریف نمی‌شوند، اما همچنان قصه در چند جا آن‌ها را در مدار بحران نگه می‌دارد. آیا این سریال توانسته زن را از موقعیت واکنشی بیرون بیاورد و به او کنش مستقل بدهد یا همچنان بحران مردانه موتور اصلی پیش‌برنده روایت است؟
متأسفانه به نظر من «هزار و یک شب»، با وجود تعدد زنان در قاب تصویر، همچنان اثری است که خط داستانی‌اش را بیشتر کاراکترهای مرد پیش می‌برند. در واقع این مردان هستند که کنش اصلی را انجام می‌دهند. درست است سوژه‌ای که برای آن کنش می‌کنند یک زن است؛ برای مثال نیلوفر در مرکز ماجرا قرار دارد، اما اصل داستان و جهت‌گیری اتفاقات را در نهایت مردان رقم می‌زنند. از این منظر، به نظر من با اثری مواجه هستیم که همچنان مختصات یک روایت مردانه را حفظ کرده است. این مسأله بویژه در پایان‌بندی فیلم و در روایت شهرزاد و ملک جوانبخت هم مشهود است؛ جایی که برخلاف الگوی داستان قدیمی، شهرزاد نمی‌تواند نقش تعیین‌کننده خود را ایفا کند و در نهایت این زمان است - یعنی باز هم یک کاراکتر مرد - که در جایگاه قهرمان و پیروز داستان قرار می‌گیرد. بنابراین، بله، به نظر من زنان در این فیلم بیشتر در موقعیت سوژه حرکت کاراکترهای مرد قرار می‌گیرند؛ یعنی مردها به‌خاطر آنها دست به کنش می‌زنند، اما خود زنان از ابتدا آن عاملیت مؤثر را ندارند که بتوانند مسیر داستان را به‌صورت جدی تغییر دهند. البته در چند موقعیت مشخص، نشانه‌هایی از عاملیت زنان دیده می‌شود. برای مثال، نیلوفر آگاهانه تصمیم می‌گیرد وارد جهان زمان شود تا خواهرش را پیدا کند، یا آشیان در برخی لحظات انتخاب می‌کند کجا برود و چه کاری انجام دهد. بنابراین نمی‌توان گفت عاملیت زنان در این فیلم مطلقاً غایب است. با این حال، در کلیت ماجرا، به نظر من پیش‌برنده اصلی رخدادهای داستان، زنان نیستند.

با این حساب، آیا می‌توان گفت «هزار و یک شب» از نظر شخصیت‌پردازی زنان، در نهایت از ایده اولیه‌اش عقب می‌نشیند؟
به نظر من پاسخ این پرسش مثبت است. همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره کردم، در ابتدا به نظر می‌رسد فیلم قصد دارد به زنان عاملیت بدهد، اما در عمل، آنچه هم در قصه اتفاق می‌افتد، هم در انتخاب بازیگران و هم در خود شخصیت‌پردازی زنان دیده می‌شود، این است که زنان عاملیت چندانی ندارند. منظور از عاملیت این است که شخصیت زن واقعاً بتواند مسیر داستان را تغییر دهد یا در آن پایان‌بندی نهایی - که قرار است نبرد خیر و شر در انتهای فیلم در آن به نتیجه برسد- نقشی مؤثر ایفا کند. در «هزار و یک شب» چنین چیزی چندان محقق نمی‌شود. البته اگر بخواهیم دقیق‌تر صحبت کنیم، مواردی هم وجود دارد؛ برای مثال دنیازاد را در بخش اسطوره‌ای فیلم داریم که خواهر شهرزاد است و در حال آماده‌کردن زنان برای حضور در نبرد نهایی خیر است. او خود شخصیتی جسور و قدرتمند دارد و در آن نبرد هم حضوری مؤثر پیدا می‌کند. با این حال، مسأله اینجاست که حضور دنیازاد در سریال بسیار کمرنگ است. وقتی نقش عاملیت قوی را به یک کاراکتر فرعی زن می‌دهید، طبیعی است که آن تأثیر لازم را بر کلیت روایت نخواهد داشت. در حالی که کاراکترهای اصلی زن، یعنی نیلوفر و آشیان، می‌توانستند نقش پررنگ‌تری در پیشبرد داستان و در تحقق اهداف نهایی قصه داشته باشند، اما آن‌طور که باید عاملیت ندارند و به همان نسبت هم تأثیرگذاری‌شان محدود باقی می‌ماند.

اگر «بدنام» دیگر سریال این روزها را کنار «هزار و یک شب» بگذاریم، در آنجا یلدا در مرکز یک رابطه پرقدرت و پرتنش قرار دارد، اما منتقدان درباره اینکه او سوژه است یا ابزار روایت، اختلاف جدی دارند. شما این نگاه را چگونه می‌بینید؟ آیا «بدنام» زن را به‌عنوان سوژه‌ای با اختیار و تصمیم نشان می‌دهد یا بیشتر از او برای تولید تعلیق، رنج و سوءتفاهم استفاده می‌کند؟
درباره یلدا در سریال «بدنام»، من واقعاً معتقدم که او عاملیت دارد. یلدا شخصیتی است که خودش تصمیم می‌گیرد و اراده می‌کند تا به اهدافی که در نظر دارد، برسد. به همین دلیل، فکر نمی‌کنم حضور او صرفاً برای تولید تعلیق در داستان باشد. اتفاقاً در «بدنام»، شخصیت یلدا، برخلاف زنان متعدد «هزار و یک شب»، کاملاً پیش‌برنده روایت است. تصمیم‌هایی که می‌گیرد و اقداماتی که انجام می‌دهد، داستان را به جلو می‌برد و کاراکترهای مرد را وادار به واکنش می‌کند. به بیان دقیق‌تر، رفتار همه مردان قصه ــ از شخصیت ابراهیم گرفته تا کاراکترهایی که امیر آقایی و سینا مهراد ایفا می‌کنند ــ در واقع واکنشی است به تصمیم‌ها و انتخاب‌های یلدا. با این حال، نقد من به کاراکتر یلدا از جای دیگری آغاز می‌شود. ما در چند سال اخیر، بویژه در شبکه نمایش خانگی، با زنانی مواجه شده‌ایم که کنشگر و قدرتمند هستند، اما اغلب این قدرت و عاملیت در قالب زن انتقام‌جو صورت‌بندی می‌شود. یعنی زمانی با عاملیت زنانه مواجه می‌شویم که آن زن در حال انتقام‌گرفتن است. در بعضی موارد حتی می‌توان این مسأله را به سطحی کلان‌تر تعمیم داد و گفت این حجم از بازنمایی زنان انتقام‌جو در شبکه نمایش خانگی، شاید واکنشی نمادین به تبعیض‌های تاریخی علیه زنان باشد که در فرم انتقام‌گیری خودش را نشان می‌دهد. با این همه، من با این شیوه از بازنمایی زن کنشگر موافق نیستم. به نظرمن، عاملیت زنان الزاماً در انتقام و تقابل تعریف نمی‌شود. اتفاقاً می‌توان زنی را تصویر کرد که عاملیت دارد، کنشگر است، اختیار زندگی‌اش را کاملاً در دست گرفته و درعین حال بر اطرافیانش هم تأثیر مثبت می‌گذارد، بی‌آنکه انگیزه‌اش انتقام‌گیری باشد. چنین زنی برای رشد خود، رشد اطرافیانش و رشد جامعه‌اش تلاش می‌کند؛ یعنی عاملیت او صرف ساختن می‌شود، نه صرف انتقام، تخریب یا ازبین‌بردن دیگران. احساس من این است که این نوع زن کنشگر هنوز در شبکه نمایش خانگی غایب است. دست‌کم من، با توجه به اینکه تقریباً همه سریال‌ها را دنبال می‌کنم، هنوز با شخصیتی مواجه نشده‌ام که مانند یلدا به‌شدت کنشگر و مؤثر در زندگی خود و دیگران باشد و درعین حال، نقشی سازنده ایفا کند.
 
در هر دو سریال، بویژه «هزار و یک شب»، زن‌ها در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که باید بین انتخاب شخصی، فشار روابط و منطق قدرت حرکت کنند. به نظر شما این موقعیت‌ها به شناخت دقیق‌تری از زن امروز نزدیک‌اند، یا هنوز درام ایرانی در نشان‌دادن زن، بیش از حد به الگوهای آشنا و تکرارشونده تکیه می‌کند؟
به نظر من، در سریال «هزار و یک شب» زنان آن‌طور که باید و شاید کنشگر نیستند و همان‌طور که گفتم، بیشتر این مردان هستند که قصه را پیش می‌برند. اگر هم زنان در مقاطعی دست به انتخاب می‌زنند، این انتخاب‌ها غالباً در قالب نقش‌های کلیشه‌ای‌شان، مانند نقش عاشق یا معشوق، تعریف می‌شود و از همان محدوده فراتر نمی‌رود. در سریال «بدنام» نیز، اگرچه فکر می‌کنم تصویر نسبتاً خوبی از عاملیت و کنشگری زن ارائه می‌شود، اما همان‌طور که اشاره کردم، این عاملیت عمدتاً در خدمت انتقام‌گیری قرار می‌گیرد. به همین دلیل، در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که خیر؛ ما آن تنوع، ظرافت و تکثری را که در کنشگری و عاملیت زنان امروز ایران وجود دارد، در این آثار نمی‌بینیم. در جامعه امروز ایران زنانی را می‌بینیم که بسیار جنگجو و پرتلاش هستند، برای اهداف خود می‌جنگند، اما این کار را با فرم‌های نرم‌تر و با مقاومت‌های روزمره انجام می‌دهند. آنها در زندگی روزمره‌شان تغییر ایجاد می‌کنند و عاملیت خود را به‌تدریج توسعه می‌دهند. این ظرافت‌ها، که در واقعیت اجتماعی زنان ما کاملاً قابل مشاهده است، به نظر من در فیلم‌ها و سریال‌های ما بازنمایی نمی‌شود.

شما پیش‌تر درباره سریال «هفت» هم به نوعی توازن در میدان ‌دادن به زن و مرد اشاره کردید. آیا این الگو می‌تواند معیاری باشد برای سنجش اینکه یک سریال فقط زن دارد یا واقعاً زن را به‌عنوان شخصیت کامل می‌سازد؟ از این منظر، «هزار و یک شب» و «بدنام» کجای این طیف  می‌ایستند؟
به نظر من یکی از مؤلفه‌هایی که در سریال‌ها و فیلم‌های ما بسیار کم دیده می‌شود، نگاه برابر به زنان و مردان است؛ یعنی اینکه شما در یک اثر، بتوانید زن‌ها و مردهایی را ببینید که به یک اندازه توانمند، قدرتمند، مؤثر و دارای عاملیت باشند. این ویژگی را تقریباً در ۹۹ درصد فیلم‌ها و سریال‌هایمان نمی‌بینیم. شاید از معدود آثاری که این توازن را به شکلی بسیار متعادل در آنها دیده‌ام، سریال «هفت» و همین‌طور یک سریال قدیمی‌تر از همین کارگردان (کیارش اسدزاده)، یعنی «کرگدن» بوده است. در این آثار، چند کاراکتر زن و مرد حضور دارند که پا‌به‌پای هم داستان را پیش می‌برند، همزمان با هم کنش می‌کنند و شما آن برتری‌ای را که معمولاً در کاراکترهای مرد سایر سریال‌ها می‌بینید، در اینجا مشاهده نمی‌کنید. این همان چیزی است که در اغلب فیلم‌های ما غایب است و من فکر می‌کنم باید به این سمت حرکت کنیم، چون واقعیت جامعه این است که زنان امروز واقعاً پا‌به‌پای مردان تلاش و حرکت می‌کنند، به خانواده و به خودشان یاری می‌رسانند، اما تصویری که در فیلم‌های ما ارائه می‌شود، همچنان تصویری نابرابر است و زنان در آن اغلب به ‌صورت کلیشه‌ای بازنمایی می‌شوند. از این منظر، «هزار و یک شب» بیشتر در بخشی از این طیف قرار می‌گیرد که در آن زن حضور دارد، اما الزاماً به‌عنوان یک شخصیت کامل و هم‌وزن مرد ساخته نمی‌شود. «بدنام» از این جهت یک گام جلوتر است، چون یلدا واقعاً کنشگر و پیش‌برنده روایت است، اما این اثر هم هنوز به آن توازن و نگاه برابر که مدنظر من است، به‌طور کامل دست پیدا نمی‌کند.


 
اگر از تولیدات نمایش خانگی بیرون بیاییم و آن را با سینمای ایران مقایسه کنیم، مسأله فقط تعداد زنان یا میزان حضورشان نیست؛ مسأله نوع نگاه است. به نظر شما در حال حاضر کدام‌یک به واقعیت اجتماعی زنان نزدیک‌تر است و کدام‌یک تصویر پیشروتر و جسورانه‌تری ارائه می‌دهد؟ این تفاوت بیشتر از جنس محدودیت رسانه است یا از جنس نگاه سازندگان؟
 این پرسش، به‌واقع بسیار مفصل است و حتی می‌توان برای پاسخ به آن، یکی دو جلسه مستقل را به بررسی سینمای ایران اختصاص داد، زیرا سینمای ایران اساساً یکدست نیست. اتفاقاً سال گذشته پژوهشی در سازمان سینمایی انجام شد که من داور آن بودم و بعد هم در نشستی در دانشگاه علامه درباره آن نقدهایی مطرح کردم. هم آن پژوهش و هم چند سخنرانی دیگری که خودم در این زمینه داشته‌ام، همگی بر یک نکته تأکید می‌کنند و آن اینکه سینمای ایران در این چهل سال بسیار متغیر بوده و این تغییرات تا حد زیادی با فضای سیاسی و دولت‌ها نسبت داشته است. به بیان دیگر، بسته به اینکه چه دولتی بر سر کار بوده، بازنمایی زنان در سینما نیز تغییر کرده است.
برای مثال، ما دوره‌های بسیار درخشانی داشته‌ایم، بویژه از میانه دهه هفتاد تا میانه دهه هشتاد که در آنها با تیپ زن کنشگر، مستقل و مؤثر مواجه می‌شویم؛ به‌گونه‌ای که می‌توان گفت یکی از چهره‌های تیپیکال آن دوره، هدیه تهرانی است. اما در دهه‌های بعدتر می‌بینیم که دوباره در آثاری مانند «ابد و یک روز»، زن به سمتی بازمی‌گردد که در قالبی محدود و فاقد عاملیت تصویر می‌شود؛ شخصیتی مانند سمیه که در عمل اراده چندانی بر زندگی خود ندارد. این مثال‌ها را از این جهت می‌زنم که روشن شود سینمای ایران نوسان بسیار زیادی داشته و به همین دلیل، مقایسه مستقیم و قطعی آن با شبکه نمایش خانگی چندان ساده نیست. اگر بخواهیم مشخصاً درباره چند سال اخیر صحبت کنیم، باز هم با دشواری مواجه می‌شویم؛ زیرا در چهار پنج سال گذشته، دست‌کم در آنچه من در جشنواره‌ها و فضای رسمی دنبال کرده‌ام، از یک سو با پررنگ‌ شدن ژانر دفاع مقدس روبه‌رو بوده‌ایم و از سوی دیگر با کمدی‌های سطحی، اساساً سینمای اجتماعی آن‌قدر حضور پررنگی نداشته که بتوان با اتکا به آن درباره بازنمایی زنان قضاوتی دقیق‌تر داشت. با این حال، اگر بخواهم در یک جمع‌بندی کلی بگویم کدام‌یک در سال‌های اخیر پیشروتر بوده، به نظر من شبکه نمایش خانگی یک گام جلوتر بوده است؛ چون نوعی از زنان را وارد روایت کرده که پیش از این کمتر در سینما دیده بودیم. منظورم همین زنان کنشگر انتقام‌جو است که به نظر من در شبکه نمایش خانگی به یک تیپ قابل ‌تشخیص تبدیل شده‌ و بارها هم تکرار شده‌اند. برای مثال، در آثاری مانند «زخم کاری» یا برخی سریال‌های دیگر، با چنین زنانی مواجه می‌شویم؛ زنانی که محور کنش‌اند، قدرت دارند و روایت را پیش می‌برند، هرچند همان‌طور که گفتم، من با تکرار بیش از حد این الگو نیز موافق نیستم. بنابراین، اگر بخواهم پاسخ را به‌ صورت خلاصه جمع‌بندی کنم، باید بگویم تفاوت فقط از جنس محدودیت رسانه نیست، بلکه بیش از آن از جنس نگاه سازندگان است. اینکه سازندگان چه نوع زنی را می‌خواهند ببینند، بسازند و به رسمیت بشناسند، در این مسأله نقشی تعیین‌کننده‌تر از خودِ مدیوم دارد.
 
شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که این سریال‌ها بعد از دیده ‌شدن، چه پیامی درباره زن به جامعه می‌دهند. وقتی مخاطب با زن‌هایی روبه‌رو می‌شود که یا درگیر فقدان‌اند، یا در شبکه‌ای از قدرت و معامله گیر افتاده‌اند، یا برای بقا مدام باید واکنش نشان دهند، این تصویر چه اثری بر تصور عمومی از جایگاه، حق انتخاب و هویت زنان می‌گذارد؟ آیا این بازنمایی‌ها واقعاً به شناخت بهتر زن امروز کمک می‌کنند، یا ناخواسته بعضی کلیشه‌ها را تثبیت می‌کنند؟
به نظر من، برای پاسخ به این پرسش باید موضوع را در دو سطح بررسی کرد: یکی در سطح کلیت جامعه و دیگری در نسبت با خود جامعه زنان. در سطح کلی جامعه، آنچه امروز در سریال‌های شبکه نمایش خانگی می‌بینیم، این است که یا همچنان زن کلیشه‌ای بازتولید می‌شود -یعنی همان زن معشوق، زن قربانی و نظایر آن- یا در نسخه جدیدتر، زن کنشگر انتقام‌جو به نمایش درمی‌آید. به نظر من هیچ‌یک از این دو تصویر، پیام چندان مثبتی به جامعه منتقل نمی‌کنند؛ بویژه تصویر دوم حتی می‌تواند تا حدی آسیب‌زا باشد، زیرا این تصور را ایجاد می‌کند که زنان هر گاه به قدرت می‌رسند، قرار است مردان را نابود کنند، از آنها انتقام یا قدرت را از آنها پس بگیرند. به نظر من، این تصویر بیش از آنکه به نفع زنان باشد، علیه آنان عمل می‌کند و کمکی به بازسازی تصویر زن کنشگر در جامعه نمی‌کند. اما در نسبت با خود جامعه زنان، مسأله این است که زنان وقتی این سریال‌ها را می‌بینند، اغلب خودشان را در آنها پیدا نمی‌کنند. دلیلش هم این است که بازنمایی زنان در سریال‌های ما فاصله زیادی با آن چیزی دارد که زنان در جامعه امروز ایران، بویژه در نسل‌های جدیدتر، واقعاً تجربه می‌کنند. زنان جوان امروز نه آن‌قدر در نقش‌های کلیشه‌ای زن قربانی و زن معشوق قرار می‌گیرند و نه الزاماً آن‌قدر زن انتقام‌جو هستند. واقعیت زیسته آنها چیز دیگری است.
آنچه من در جامعه بیشتر می‌بینم، نوعی «کنشگری سازنده» است؛ یعنی زنانی که عاملیت دارند، اختیار زندگی‌شان را در دست می‌گیرند، بر مسیر زندگی خود اثر می‌گذارند و در فضای اطراف خود نیز تأثیر مثبت ایجاد می‌کنند. این عاملیت، بیش از آنکه صرف تخریب یا انتقام شود، صرف ساختن و رشد می‌شود. به همین دلیل، احساس می‌کنم جامعه زنان، بویژه زنان جوان ایرانی، به‌راحتی نمی‌توانند خودشان را در این سریال‌ها پیدا کنند و این یکی از مسائل مهمی است که در این بازنمایی‌ها وجود دارد.