مجید مظفری در گفتوگو با «ایران»:
اکبر عبدی از هیچ، اثر هنری خلق میکرد
نرگس عاشوری
گروه فرهنگی
خبر درگذشت اکبر عبدی برای بسیاری تنها خبر خاموشی یک بازیگر نبود؛ خبر فقدان هنرمندی بود که کمدی را نه به ابتذال، بلکه به خلاقیت، دقت و شناخت بدل کرده بود. مجید مظفری که سالها پیش در مجموعه «جُنگی برای فردا» با او همکاری داشته، در گفتوگو با «ایران» از بازیگری یاد میکند که به باور او «لوده» نبود، بلکه نابغهای بود که از سادهترین موقعیتها، شخصیت و معنا میآفرید.
در صدای مجید مظفری، اندوه فقط از جنس فقدان یک همکار قدیمی نیست؛ رنگی از حسرت هم دارد. حسرت از دست رفتن هنرمندی که به اعتقاد او، جایگاهش بسیار فراتر از آن بود که صرفاً با عنوان یک بازیگر کمدی از او یاد شود. مظفری با اشاره به همکاری خود در مقام کارگردان با اکبر عبدی میگوید: «سالها پیش سریالی ساختم به نام «جُنگی برای فردا». فکر میکنم مربوط به سالهای ۵۹ یا ۶۰ بود. آیتمهای زیادی داشت؛ دقیق به یاد ندارم ۱۳ قسمت بود یا بیشتر. خانم میرجهانگیری هم تهیهکننده آن بودند و مجموعه برای شبکه یک ساخته میشد. در آن کار، اکبر عبدی بازی میکرد، خدابیامرز هادی اسلامی، صدرالدین حجازی، رضا رویگری و... هم بازی میکردند. چقدر سخت است برای همه این عزیزان از واژه زندهیاد استفاده کنی»
از دل همان همکاری قدیمی، او به مهمترین ویژگی اکبر عبدی میرسد؛ استعدادی که به گفته او، روی کاغذ چندان آشکار نبود، اما در اجرا همهچیز را دگرگون میکرد. مظفری میگوید: «آیتمهایی که اکبر عبدی بازی میکرد، وقتی فقط خوانده میشد، شاید چیز خاصی به نظر نمیرسید، اما واقعیت این بود که اکبر از آنها همهچیز بیرون میآورد. برای او فقط یک شخصیت مطرح نبود. تا جایی که به یاد دارم، واقعاً نزدیک به ۳۰ کاراکتر مختلف را اجرا میکرد. وقتی متن را میخواند و وقتی با هم آن را مرور و دربارهاش مشورت میکردیم، چیزهایی به آن اضافه میشد که از خلاقیت او میآمد. خلاقیتش بسیار چشمگیر بود و آدم را غافلگیر میکرد.»
او بعدتر، برای روشنتر کردن تصویری که از عبدی در ذهن دارد، بر همان خصیصه ذاتی دست میگذارد؛ بر استعدادی که بیش از آنکه محصول آموزش رسمی باشد، برآمده از هوش و غریزه هنری بود. مظفری میافزاید: «او تحصیلات آکادمیک نداشت. البته نمیخواهم بگویم کتاب نمیخواند یا چیزی نمیدانست؛ نه، اصلاً اینطور نبود. اما آنقدر باهوش بود و آنقدر ذاتاً هنرمند بود که واقعاً کمتر بازیگر کمدیای میتوانست کارهایی را که او انجام میداد، انجام دهد. او از هیچ، یک اثر درمیآورد؛ یک اثر هنری.»
در نگاه مجید مظفری، امتیاز اکبر عبدی فقط در خنداندن خلاصه نمیشد؛ ارزش کار او در این بود که خنده را به نتیجه فکر، تمرکز و کار بدل میکرد. مظفری توضیح میدهد: «خیلیها امروز فقط از خنده حرف میزنند؛ از اینکه اکبر ما را میخنداند. اما موضوع فقط این نبود. اگر مردم میخندیدند، به دلیل تلاشی بود که او برای کارش میکرد؛ به این دلیل که کار میکرد، فکر میکرد و مشورت میکرد. او کسی بود که وقتی میخواست کاری را انجام دهد، واقعاً دربارهاش فکر میکرد. اکبر آدم لودهای نبود. جلوی دوربین، اکبر کمدین بود؛ کمدینی که ما در تاریخ هنر این مملکت کمتر دیدهایم.» او برای توضیح بیشتر، بازی عبدی را در امتداد سنتی از کمدی قرار میدهد که بر ساختن شخصیت و درک موقعیت استوار است، نه بر لودگی و سادگی مصرفی.
مظفری میگوید: «من به یاد دارم که درباره اصغر تفکری بسیار صحبت میشد، درباره پرویز فنیزاده هم بسیار صحبت میشد. اینها طنز کار میکردند، طنز صحنه کار میکردند و طنز صحنه کار دشواری است. اینها لودگی نمیکردند. کمدین بودند؛ کمدینهایی که کارهای فاخر انجام میدادند، کارهایی که در آنها روی چالشهای اجتماعی و شخصیتها کار میشد، بدون آنکه قرار باشد به کسی توهین شود.» در همین امتداد است که او از یکی از حساسترین وجوه بازی عبدی یاد میکند؛ توانایی در اجرای لهجهها، بیآنکه این اجرا به تمسخر، تحقیر یا رنجش بدل شود. مظفری میافزاید: «اکبر عبدی لهجههای مختلف ایران را بسیار زیبا اجرا میکرد، بدون آنکه در این ۵۰ سالی که کار کرد، به قومی یا لهجهای بربخورد. این هنر او بود؛ هنر هنرمندی که کمدی را با نگاهی بسیار درست میدید و آن را باورپذیر میکرد. آیتمهایی که بازی میکرد، واقعاً آدم را غافلگیر میکردند. به نظر من، اکبر یک کمدین ابدی بود؛ نابغه بود.»
در این بخش از گفتوگو، اندوه در صدای مظفری آشکارتر میشود؛ اندوهی که فقط به از دست رفتن یک بازیگر مربوط نیست، بلکه به خاموش شدن کیفیتی نادر در هنر نمایش ایران بازمیگردد. او میگوید: «میگویند آفتاب از شرق طلوع میکند. اکبر عبدی هم در هنر این مملکت، در هنر طنز این سرزمین، طلوع کرد و متأسفانه غروبش را هم دیدیم. این برای هنر این مملکت بسیار دردناک است که هنر نمایشی و ادبیات نمایشی ما چنین انسانی را از دست بدهد. من به خانواده ادبیات نمایشی ایران تسلیت میگویم، به خانواده محترم ایشان، به دختر عزیزشان و به همسر نازنینشان هم تسلیت میگویم. خدا رحمتشان کند. گاهی در زمانه اتفاقهایی میافتد که واقعاً غیرقابل باور و بسیار دردآور است.»
مظفری در ادامه از عادتی جمعی سخن میگوید؛ از اینکه گاه بزرگی بعضی آدمها در زمان حضورشان آنچنان که باید دیده نمیشود. او میگوید: «شاید ما عادت کردهایم که نسبت به چنین آدمی، نگاهی ساده داشته باشیم. وقتی در ایران اتفاقات زیادی رخ میدهد و مدام حادثه پشت حادثه میآید، آدم همیشه شوکه میشود و نمیداند چه بگوید و چه کار کند. برای من، این اتفاق بسیار دردآور است. من فکر نمیکنم کسی دیگر بتواند به این سادگی جای اکبر عبدی را بگیرد. البته امیدوارم چنین کسانی بیایند، امیدوارم باشند و امیدوارم این اتفاق بیفتد، اما بعضی چیزها را وقتی از دست میدهیم، تازه میفهمیم با چه چیزی روبهرو بودهایم.»
یکی از تلخترین بخشهای حرفهای او، جایی است که از امکانهای از دسترفته سخن میگوید؛ از اینکه تجربه زیسته و شهودی اکبر عبدی میتوانست جدیتر دیده، فهمیده و منتقل شود. مظفری میافزاید: «اگر دانشکدهها، متخصصان و کسانی که بازیگری تدریس میکنند، به پشت صحنه میآمدند، اکبر را میدیدند، کارهایش را میدیدند، با او گفتوگو میکردند و از او میپرسیدند که چگونه چیزی را که شاید در ظاهر هیچ نباشد، اینقدر زیبا اجرا میکند و به این نتیجه میرسد، مطمئناً میشد از حضور او بیشتر استفاده کرد. شاید شاگردانی در این جنس و اندازه پرورش پیدا میکردند. اما این اتفاق هیچوقت آنگونه که باید، نیفتاد.» او این حسرت را فقط به اکبر عبدی محدود نمیکند و آن را به وضع کلیتر هنر نمایشی هم تعمیم میدهد. مظفری میگوید: «همین حالا هم افراد زیادی هستند که میتوانند به ادبیات و هنر نمایشی این مملکت کمک کنند، اما کنار نشستهاند و هیچکس سراغی از آنها نمیگیرد. من برای از دست رفتن چنین انسانی فقط میتوانم بگویم که بسیار متأسفم؛ بسیار از این اتفاق متأسف شدم.»
در بخش پایانی گفتوگو، وقتی بحث به نسبت میان تجربه عملی و آموزش بازیگری میرسد، مظفری تفکیکی روشن مطرح میکند؛ تفکیکی که در عین سادگی، حرف اصلی او را نیز روشنتر میسازد. او میگوید: «معتقدم یک بازیگر لزوماً نمیتواند مدرس بازیگری باشد، اما کسانی که مدرس بازیگری هستند، میتوانستند با اکبر عبدی و امثال او در ارتباط باشند؛ زحمتهایی را که اکبر میکشید، مسیری را که طی کرده بود تا به اینجا رسیده بود، ببینند و از آن استفاده کنند و بعد همانها را تدریس کنند. میشد از اکبر عبدی آموخت.»
و در پایان، جملهای میگوید که بیش از هر چیز، حالوهوای این گفتوگو را در خود جمع کرده است؛ هم ستایش، هم تأسف و هم نقدی تلخ به حافظه جمعی ما: «مثل همیشه، یک نابغه میآید و بیسروصدا میرود و ما هم متأسفانه پس از رفتن آدمها تازه بیشتر قدرشان را میفهمیم.»

