در گفتوگو با استاد مدیریت رسانه دانشگاه تهران بررسی شد
انگیزه اسرائیل از پولپاشی در آمریکا علیه توافق با ایران
هومن قاپچی: هدف اسرائیل تبدیل توافق از «فرصت ثبات» به «تهدید امنیت ملی» است
۱۸ تیرماه بخشهایی از گزارش پژوهشی روزنامه آمریکایی وال استریت ژورنال در رسانههای داخلی بازتاب یافت که نشان میداد، اسرائیل برای تغییر سیاستگذاریهای آمریکا علیه ایران به روشهای تأثیرگذاری در افکار عمومی این کشور روی آورده است. این گزارش نشان میدهد رژیم صهیونیستی بیش از ۴۵ میلیون دلار در قالب قراردادی با «برد پارسکیل» مشاور سابق و از متحدان نزدیک دونالد ترامپ، رئیسجمهوری آمریکا، هزینه کرده تا از طریق فناوری هوش مصنوعی و ارسال انبوه پیامک، روایتهای مورد نظر خود را در میان افکار عمومی آمریکا ترویج کند. به گزارش ایرنا، والاستریت ژورنال این اقدام را بخشی از تلاش سازمانیافته اسرائیل برای اثرگذاری بر نگاه افکار عمومی آمریکا نسبت به مذاکرات با ایران ارزیابی کرده و نوشته است که این عملیات در شرایطی اجرا شده که حمایت افکار عمومی آمریکا از سیاستهای رژیم صهیونیستی در سالهای اخیر کاهش یافته است. اسرائیل از جمله بازیگرانی بوده که در طول دهههای گذشته همواره مخالف هرگونه توافق میان تهران واشنگتن بوده است. حالا این اقدام جدید و صرف هزینه دهها میلیون دلاری هم در راستای تلاش برای برهم زدن تفاهم امضای شده میان ایران و آمریکا و هدایت افکار عمومی این کشور علیه ایران است. در همین باره گفتوگو کردهایم با هومن قاپچی، استادیار مدیریت رسانه دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. قاپچی پژوهشگر ارشد رسانههای جمعی در زمینه شبکههای اجتماعی، اقناع، مخاطب پژوهی و واقعیت سازمانی است که تألیفاتی در قالب مقاله و کتاب در همین زمینهها دارد.
گزارش والاستریت ژورنال درباره اختصاص بودجهای کلان از سوی اسرائیل برای اثرگذاری بر افکار عمومی آمریکا در موضوع توافق با ایران، نشاندهنده چه نوع کنشی است؟ آیا با لابیگری متعارف قابل مقایسه است یا باید آن را در زمره جنگ شناختی و عملیات نفوذ در فرآیند تصمیمسازی دانست؟ مرز میان این دو مفهوم دقیقاً کجاست؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید از منظر «علوم سیاسی» و «جامعهشناسی رسانه»، ماهیت کنشهای اثرگذاری بر قدرت را بازتعریف کنیم. در ادبیات کلاسیکِ علوم سیاسی، «لابیگری» یک کنش مشروع، شفاف و مبتنی بر «متقاعدسازی استدلالی» است. در لابیگری متعارف، بازیگران با اعلام هویت، شفافسازی منافع و ارائه مستندات، تلاش میکنند بر ذهنیت تصمیمگیران اثر بگذارند. در این حالت، «منبع پیام» شناختهشده است و «فرآیند اقناع» در فضای باز سیاسی صورت میگیرد.
اما آنچه در گزارش والاستریت ژورنال توصیف شده، از منظر «مدیریت رسانه» و «علوم شناختی»، فراتر از لابیگری و در حوزه «جنگ شناختی» و «مهندسی ادراک» قرار دارد. تفاوت بنیادین این دو را میتوان در سه محور «شفافیت»، «هدفگیری» و «ماهیت پیام» تبیین کرد:
نخست، از منظر «جامعهشناسی اجتماعی»، لابیگری بر «ارزشها» و «منافع» استوار است، اما جنگ شناختی بر «شکافهای شناختی» و «سوگیریهای سیستماتیک» تکیه دارد. وقتی از ابزارهایی مثل «اسپموفلاژ» یا عملیاتهای نفوذ با استفاده از هویتهای ساختگی و رباتهای چندلایه سخن میگوییم، در واقع با پدیدهای روبهرو هستیم که هدف آن اقناع نیست، بلکه «آلودگی اطلاعاتی» است. هدف در اینجا نه تغییر نظر فرد، بلکه ایجاد یک «واقعیت جعلی» در ذهن مخاطب است.
دوم، در لابیگری، پیام برای «تصمیمگیران» طراحی میشود، اما در جنگ شناختی، پیام برای «ساختار ادراکی جامعه» طراحی میگردد. با استفاده از تکنیکهای «میکروتارگتینگ یا ریزهدفگیری»، پیامها بهگونهای به لایههای مختلف جامعه (دانشجویان، گروههای مذهبی، دموکراتها) تزریق میشوند که هر گروه، روایت را بر اساس «سوگیری تأییدی» خود دریافت کند. این یعنی نفوذ نه در اتاقهای فکر، بلکه در «ساختار عصبی-اجتماعی» جامعه هدف صورت میگیرد.
سوم، مرز میان این دو در «شفافیت منبع» است. لابیگری با «اعلام هویت» شناخته میشود؛ اما عملیات نفوذ شناختی با «پنهانسازی هویت» تعریف میشود. وقتی از طریق سازمانهای ساختگی یا اینفلوئنسرهای بیطرفِ مصنوعی، روایتی القا میشود که ریشههای سیاسیاش پنهان است، ما از حوزه «سیاست» خارج شده و وارد حوزه «جنگ ترکیبی» شدهایم. در واقع، مرز دقیق اینجاست: لابیگری تلاش برای «برنده شدن در بحث» است، اما جنگ شناختی تلاش برای «تخریب تواناییِ بحث کردن» و «از بین بردن اعتماد به واقعیت» است.
با توجه به استفاده همزمان از هوش مصنوعی، اینفلوئنسرها، رسانهها و شرکتهای تبلیغاتی، این ابزارها تا چه اندازه میتوانند بر روند مذاکرات و تصمیمات سیاست خارجی آمریکا اثر واقعی بگذارند؟ آیا تجربههای مشابهی در سایر پروندههای بینالمللی وجود دارد؟
از منظر «علوم شناختی» و «مدیریت رسانههای نوین»، قدرت این ابزارها نه در تغییر مستقیم عقاید، بلکه در تغییر «معماری انتخاب» است. در علوم سیاسی، ما میدانیم که تصمیمات سیاست خارجی تنها بر اساس محاسبات عقلانی اتخاذ نمیشوند، بلکه بهشدت تحت تأثیر «فضای ادراکی» هستند.
استفاده از «هوش مصنوعی» در این کارزارها، بازی را از سطح «تبلیغات» به سطح «شبیهسازی واقعیت» ارتقا داده است. هوش مصنوعی میتواند با تحلیل حجم عظیم دادههای رفتاری، دقیقترین نقاط ضعف روانی و شکافهای اجتماعی را شناسایی کرده و «محتوای شخصیسازیشدهای» تولید کند که نرخ پذیرش آن در ذهن مخاطب بسیار بالا باشد. این ابزار، پدیدهای به نام «غرقسازی اطلاعاتی» را رقم میزند که در آن، فرد به دلیل حجم عظیم و تنوعِ پیامهای تولیدشده، از توانایی تشخیص «واقعیت از جعل» ناتوان میگردد.
نقش «اینفلوئنسرها» نیز در این معماری، نقش «تأییدکننده اجتماعی» را دارد. در جامعهای که اعتماد به نهادهای رسمی کاهش یافته، افراد تمایل دارند روایتهای خود را از طریق همین تأثیرگذاران و تأییدکنندههای اجتماعی بپذیرند. این کارزار با استفاده از این لایهها، روایتهای دشمن را به شکلی «طبیعی» و «سازگار با فرهنگ مخاطب» در فضای دیجیتال پخش میکند.
در مورد اثربخشی، باید گفت که این ابزارها مستقیماً با «پنجرههای فرصت سیاسی» بازی میکنند. اگر یک کارزار بتواند در یک زمان بحرانی، «ترس» یا «خشم» را در یک گروه اجتماعی (مثلاً دانشجویان یا گروههای مذهبی) به شدت بالا ببرد، این فشارِ اجتماعی به صورت خودکار به «هزینه سیاسی» برای سیاستمداران تبدیل میشود. سیاستمداران آمریکایی، حتی اگر به منطق دیپلماسی اعتقاد داشته باشند، برای حفظ بقای سیاسی خود در برابر «افکار عمومی مهندسیشده»، مجبور به تغییر رویکرد یا سختگیرتر کردن مواضع خود خواهند بود.
تجربیات مشابه در سطح جهانی، عمق این خطر را نشان میدهد. از مداخلههای دیجیتال در انتخابات و همهپرسیهای حساس تا استفاده از «ارتشهای سایبری» و «روباتها» در جریان جنگهای اطلاعاتی در منطقه غرب آسیا و شرق اروپا، همگی نشان دادهاند که چگونه میتوان با مدیریت جهان مجازی، واقعیت فیزیکی و تصمیمات راهبردی را تغییر داد. ما اکنون در عصر «جنگهای شناختی فعال» هستیم که در آن، میدان نبرد، نه مرزهای جغرافیایی، بلکه «سیناپسهای مغزی» و «الگوریتمهای رسانهای» است.
اگر یک بازیگر خارجی بتواند با سرمایهگذاری رسانهای و عملیات ادراکی بر افکار عمومی و فضای سیاسی آمریکا اثر بگذارد، چه پیامدهایی برای آینده دیپلماسی ایران خواهد داشت و ایران برای خنثیسازی چنین جنگ ترکیبی چه راهبردهایی باید در پیش بگیرد؟
پیامد اصلی این عملیات، «ایجاد محدودیتهای ادراکی» برای دیپلماسی ایران است. وقتی فضای سیاسی هدف قرار میگیرد، «محدوده مانور» دیپلماتها بهشدت کاهش مییابد. اگر یک بازیگر بتواند با مهندسی ادراک، موضوع توافق با ایران را در افکار عمومی آمریکا از یک «فرصت برای ثبات» به یک «تهدید برای امنیت ملی» تبدیل کند، هرگونه پیشرفت در مذاکرات، با مقاومت شدید و حتی «مخالفت غیرمنطقی» از سوی گروههای اجتماعی مواجه خواهد شد. در واقع، دشمن با این کار، «دیپلماسی» را در داخل کشور هدف قرار میدهد تا از بیرون، قدرت چانهزنی ایران را سلب کند.
برای مواجهه با این چالش، ایران نباید صرفاً با رویکردهای سنتی «پاسخ به رسانه» برخورد کند؛ بلکه نیاز به یک راهبرد جامع در چهار سطح داریم:
نخست، در سطح «پادشکنندگی شناختی» باید ظرفیتهای ذهنی و اجتماعی خود را بهگونهای ارتقا دهیم که در برابر شوکهای اطلاعاتی، دچار فروپاشی یا قطبیشدن نشویم. این امر مستلزم تقویت «سواد رسانهای انتقادی» در جامعه است تا تفاوت میان «روایت اصیل» و «روایت مهندسیشده» برای تودههای مخاطبان به خصوص مخاطبان خاکستری روشن شود.
دوم، در سطح «مدیریت روایت و معماری ادراک»: ایران باید از حالت «واکنشگرا» به حالت «پیشدستانه» تغییر موضع دهد. ما نباید منتظر بمانیم تا دشمن روایت بسازد و ما آن را تکذیب کنیم؛ بلکه باید «روایتهای جایگزین» را با همان ابزارهای مدرن (هوش مصنوعی، اینفلوئنسرهای حرفهای و محتوای بصری) تولید کنیم. دیپلماسی ایران باید همزمان در «میز مذاکره» و در «فضای الگوریتمها» عمل کند.
سوم، در سطح «افشای ساختاری» یکی از بهترین راههای مقابله با عملیاتهای نفوذ و «اسپموفلاژ»، استفاده از روش «افشای منبع» است. ایران باید با استفاده از توان علمی و اشراف اطلاعاتی خود، ماهیت ماشینی، ساختگی و غیرشفاف کارزارهای دشمن را افشا کند. وقتی مخاطب متوجه شود که آنچه میبیند، محصول یک «هویت جعلی» یا یک «روبات هوشمند» است، اعتماد او به آن پیام بهشدت فرو میریزد. این یعنی تبدیل «ابزار نفوذ» دشمن به «ابزار بیاعتباری» برای او.
چهارم، در سطح «دیپلماسی چندبعدی»: دیپلماسی ما نباید تنها در کانالهای رسمی و میان دولتها باشد. ما نیازمند توسعه «دیپلماسی عمومی» و «دیپلماسی دیجیتال» هستیم تا بتوانیم مستقیماً با لایههای تأثیرگذار در جوامع هدف (مانند دانشگاهیان، فعالان مدنی و نخبگان) ارتباط برقرار کنیم و روایتهای صادقانه خود را در میان توده اطلاعاتی دشمن، جایگذاری کنیم.
در نهایت، باید درک کرد که در عصر جنگ شناختی، «حقیقت» بهتنهایی کافی نیست؛ بلکه «قدرت روایت حقیقت» است که پیروز میدان را تعیین میکند. ایران باید از «مدیریت رسانهای ساده» به سمت «مدیریت شناختی راهبردی» حرکت کند تا بتواند از قلمرو دفاعی، به قلمرو «حفاظت از عقلانیت عمومی» در برابر مهندسیهای بیگانه گام بردارد.

