تأملی بر جهان «ارنست همینگوی» در زادروز او از نگاه علیرضا پیروزان و شیوا مقانلو
جستوجوی وقار در جهان بیقرار
علیرضا پیروزان
دکترای مطالعات فرهنگی
وقتی نام ارنست میلر همینگوی به میان میآید، اول تصویر مردی به ذهن میرسد که در آفریقا شکار میکند، در اسپانیا به تماشای گاوبازی مینشیند، یا در کوبا با قایق کوچک خود به دل دریا میزند. اما این تصویر بیرونی، تنها پوستهای است بر جهان داستانی او که در زیر آن جریان دارد؛ جهانی آفتابی و خشن، سرشار از سکوت، زخم و وقاری بیادعا. همینگوی (1961-1899) یکی از نویسندگان شکلدهنده ادبیات سده بیستم است؛ نه فقط به سبب سبک موجز و بهاصطلاح «نظریه کوه یخ»اش، بلکه به این دلیل که تصویری تازه از انسان در جهانی بیمرکز ارائه کرد.
او پس از جنگ جهانی اول، در کنار نویسندگانی چون گرترود استاین و اف. اسکات فیتزجرالد، جزئی از «نسل گمشده» نام گرفت؛ نسلی که ایمان به روایتهای بزرگ را از دست داده بود و در ویرانههای جنگ به دنبال معنایی نو میگشت. رمانهای اصلی همینگوی، از «خورشید همچنان میدمد» تا «پیرمرد و دریا»، بازتاب این جستوجو هستند؛ جستوجویی برای نوعی وقار در جهانی که دیگر تضمینی برای رستگاری ندارد. آنچه شخصیتهای همینگوی را به هم پیوند میدهد، نه خوشبینی سادهلوحانه است و نه یأس مطلق، بلکه نوعی وقار در مواجهه با شکست است. آنها میدانند که خواهند باخت ـ در جنگ، در عشق، در پیری و در برابر دریا ـ اما میکوشند «خوب ببازند». این «خوب باختن»، همان نقطه درخشان آثار اوست؛ جایی که انسان، بیآنکه به وعدهای بیرونی تکیه کند، مسئول ایستادن خویش میشود.
همینگوی در نطق پذیرش نوبل ادبیات نوشت: «نوشتن، در بهترین حالت، یک زندگی منزوی است... نویسنده اگر به اندازه کافی خوب باشد، هر روز با ابدیت روبهرو میشود.» شاید بشود گفت قهرمانهای او نیز هر روز با ابدیت روبهرو میشوند؛ نه در هیأت فرشتهها، بلکه در شکل مرگ، شکست و سکوت. جهان داستانی همینگوی، جهانی است که در آن آسمان خاموش و تاریخ بیرحم است و تصادف بر نقشهها چیره میشود. جهانی که در آن انسان، بیپناه اما نه بیارزش، در برابر طوفان میایستد. چنین جهانی، تهی و بیرنگ نیست. در آن، لحظههایی از همبستگی، عشق، دوستی و ایستادگی وجود دارد؛ لحظههایی کوتاه اما درخشان، همچون تلألؤ نور خورشید بر سطح آب. شاید راز ماندگاری او همین باشد؛ یادآوری اینکه حتی اگر کوسهها گوشت ماهی را بخورند، اسکلت عظیم آن هنوز بر قایق باقی است؛ نشانی از نبردی که واقعاً رخ داده است.
آنچه ناگفته میماند
همینگوی در کتاب «مرگ در بعدازظهر» (۱۹۳۲) نوشت: «اگر نویسندهای بهراستی بداند درباره چه مینویسد، میتواند چیزهایی را حذف کند، و خواننده، اگر نویسنده راستگو باشد، آنچه را که حذف شده است به همان قوت احساس خواهد کرد.» این همان چیزی است که بعدها «نظریه کوه یخ» نام گرفت؛ یکهشتم معنا روی سطح است و هفتهشتم در زیر آب. این شیوه، صرفاً یک شگرد زبانی نیست؛ نوعی نگاه به جهان است. شخصیتهای همینگوی کم حرف میزنند، احساسات را توضیح نمیدهند و از رنج خود خطابه نمیسازند. معنا در سکوتها، در فاصلهها، در جزئیات کوچک روزمره پنهان میشود: نوشیدنی، صدای قطار، سایه درختها روی رودخانه. کارلوس بیکر در زندگینامه کلاسیک خود ـ «ارنست همینگوی: داستان زندگی» (1969) ـ نشان داده این حذفگری، واکنشی آگاهانه به زیادهگویی رمان ویکتوریایی و نیز به تبلیغات پرطمطراق جنگ بود. در این جهان، زبان نه برای تزئین، بلکه برای بقا است. جملهها کوتاهاند، افعال مستقیماند و صفتها انگشتشمارند. اما پشت این سادگی، لایهای از اضطراب و تردید نهفته است. همینگوی با حذف تفسیرهای آشکار، خواننده را وادار میکند که خود در ساختن معنا شریک شود؛ و این مشارکت، تجربهای عمیق و گاه دردناک میآفریند.
زخمهایی که خوب نمیشوند
«خورشید همچنان میدمد» (۱۹۲۶) اولین رمان بزرگ همینگوی است؛ روایتی از گروهی آمریکایی و بریتانیایی سرگردان در پاریس و اسپانیا. جیک بارنز، راوی داستان، در جنگ مجروح شده است و ناتوانی ارتباطیاش سایهای دائمی بر رابطهاش با لیدی برت اشلی میافکند. این ناتوانی، صرفاً یک مسأله جسمی نیست؛ نشانهای است از نسلی که قدرت پیوند پایدار را از دست داده است. گاوبازی در این رمان، بدل به صحنهای میشود برای سنجش شجاعت و خویشتنداری. ماتادور جوان، پدرو رومرو، با وقار و تمرکز خود تصویری از نوعی کمال ارائه میدهد؛ نوعی ایستادگی در برابر مرگ. فیلیپ یانگ در کتاب «ارنست همینگوی: یک بازنگری» (۱۹۵۲) نشان داده که مفهوم «زخم» در آثار همینگوی، اغلب به تجربهای بنیادین از شکست و آسیب برمیگردد؛ زخمی که شخصیت را شکل میدهد. در سطحی عمیقتر، رمان نوعی هندسه فقدان را ترسیم میکند. عشق ممکن است، اما تحقق کامل آن ناممکن است؛ میل حضور دارد، اما بدن یا شرایط تاریخی مانع میشود. جیک، برخلاف بسیاری از راویان رمان مدرن، در پی خودفریبی نیست. او میداند که با برت نمیتواند به وصال برسد، اما همچنان در مدار او میچرخد. این چرخش بیپایان، بازتاب وضعیتی است که تی.اس. الیوت آن را «خشکسالی روحی» نامیده بود. جشن سنفرمین و گاوبازی، شکلی از آییناند؛ نظمی موقت در برابر آشوب. همینگوی نشان میدهد انسان زخمی میتواند در دل همین آیینها، لحظهای از انسجام را تجربه کند، حتی اگر آن انسجام دوام نداشته باشد. جیک در پایان رمان، در گفتوگوی معروف با برت میگوید: «آیا فکر نمیکنی میتوانستیم زندگی خوبی با هم داشته باشیم؟» و سپس خود پاسخ میدهد: «بله... چه فکر خوبی.» این «چه فکر خوبی»، آمیختهایست از طنز، حسرت و پذیرش. جهان همینگوی وعده نمیدهد؛ اما امکان نوعی صداقت را باقی میگذارد.
عشق در برابر تصادف
در «وداع با اسلحه» (۱۹۲۹)، فردریک هنری، افسر آمریکایی در جبهه ایتالیا، در میانه جنگ عاشق کاترین بارکلی میشود. این رمان، تصویری تیره از جنگ ارائه میدهد؛ جنگی که نه حماسی است و نه معنابخش، بلکه پر از سردرگمی، عقبنشینی و بینظمی است. همینگوی خود در جنگ جهانی اول راننده آمبولانس بود و زخمی شد؛ تجربهای که در این رمان انعکاس یافته است. یکی از تکاندهندهترین بخشهای رمان، فصل پایانی آن است؛ جایی که کاترین پس از وضع حملی دشوار میمیرد. فردریک در پایان میگوید: «بعد از مدتی، از بیمارستان بیرون آمدم و در باران به هتل برگشتم.» این جمله، با سادگی و بیتکلفیاش، ضربهای عمیق وارد میکند. نه خطابهای هست و نه فریادی؛ تنها باران و قدم زدن در شب.
اما آنچه این رمان را از یک داستان عاشقانه تراژیک فراتر میبرد، ساختار رویارویی فرد با بینظمی جهان است. فردریک در آغاز، جنگ را جدی نمیگیرد؛ نوعی فاصله طعنهآمیز میان او و میدان نبرد وجود دارد. اما با پیشروی روایت، این فاصله فرو میریزد. عقبنشینی کاپورتو ـ که همینگوی آن را با جزئیات گزارشگونه توصیف میکند ـ تصویر فروپاشی هرگونه نظم ادعایی است. در چنین شرایطی، عشق فردریک و کاترین به تلاشی برای ساختن جهانی کوچک و خصوصی بدل میشود؛ جهانی که بتوان در آن به زبانی مشترک و بدنی مشترک پناه برد. با این حال، مرگ کاترین نشان میدهد حتی این قلمرو خصوصی نیز از ضربه تصادف در امان نیست. رمان، خواننده را در برابر پرسشی بیپاسخ میگذارد؛ اینکه اگر هیچ طرح کلانی در کار نیست، چگونه باید زیست؟ پاسخ همینگوی نه در کلمات بزرگ، بلکه در همان قدمزدن زیر باران نهفته است؛ ادامه دادن، بیادعا و بینمایش. کلینت بروکس در مقاله مشهور «سرزمین هرز ارنست همینگوی» (۱۹۳۹) نشان میدهد این رمان چگونه جهانی را تصویر میکند که در آن تصادف و بینظمی بر هر طرح بزرگی چیرهاند. در چنین جهانی، عشق کوششی است برای ساختن پناهگاهی موقت؛ پناهگاهی که ممکن است هر لحظه فرو بریزد.
مرز باریک میان بقا و فروپاشی
رمان «داشتن و نداشتن» (۱۹۳۷) در فضایی متفاوت میگذرد؛ کیوست و کوبا، در دوران رکود بزرگ اقتصادی. هری مورگان، قایقداری که برای گذران زندگی به قاچاق روی میآورد، شخصیتی است گرفتار میان قانون و گرسنگی. او یک قهرمان کلاسیک نیست؛ چرا که هم خطا میکند و هم خشن است و گاه بیرحم. اما در پس این خشونت، تلاشی برای ایستادن بر پاهای خود دیده میشود. همین تضاد است که رمان را از یک داستان ماجرایی ساده فراتر میبرد. این اثر نسبت به رمانهای پیشین همینگوی ساختاری چندصدایی دارد و صراحت اجتماعی بیشتری در آن دیده میشود. همینگوی در این دوره کوشید از تمرکز صرف بر تجربه فردی فراتر رود و به نیروهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی نیز توجه کند. با این حال، حتی در این رمان نیز آنچه برجسته میشود، کشمکش درونی شخصیت است؛ اینکه چگونه میشود در شرایطی سخت، شأن خود را حفظ کرد؟ افزون بر این، رمان نوعی تقابل میان «داشتن» و «نداشتن» را نه فقط در سطح مادی، بلکه در سطح هویت انسانی مطرح میکند. کسانی که «دارند»، اغلب از رنج دیگران بیخبرند و کسانی که «ندارند»، ناگزیر به انتخابهایی میشوند که آنها را در معرض خشونت قرار میدهد. هری مورگان نه قدیس است و نه هیولا؛ او انسانی است که زیر فشار ساختارهای اقتصادی خرد میشود. همینگوی با قرار دادن او در موقعیتهای مرزی، نشان میدهد تصمیمها همیشه در خلأ گرفته نمیشوند. رمان، از این جهت، حلقه واسطی است بین آثار فردمحور اولیه و نگاه گستردهتر اجتماعی در «زنگها برای که به صدا درمیآیند». در هر دو، پرسش اصلی این است: در جهانی نابرابر، چه چیزی از انسان باقی میماند؟
پیوند سرنوشتها
«زنگها برای که به صدا درمیآیند» (۱۹۴۰) در بستر جنگ داخلی اسپانیا رخ میدهد. رابرت جردن، استاد آمریکایی که به نیروهای جمهوریخواه پیوسته است، مأمور انفجار یک پل استراتژیک میشود. عنوان رمان از خطبه جان دان (2/1571-1631) گرفته شده است: «مرگ هر انسان، مرا کم میکند... پس هرگز مپرس زنگها برای که به صدا درمیآیند؛ آنها برای تو به صدا درمیآیند.» (John Donne, Devotions upon Emergent Occasions, 1624)
این رمان گستره وسیعتری از آثار پیشین دارد. عشق، سیاست، خیانت، همبستگی و ترس در آن به هم میآمیزند. کارلوس بیکر این اثر را «بلندپروازانهترین رمان همینگوی» دانسته است. در اینجا، فرد دیگر تنها نیست؛ سرنوشتها به هم گره خوردهاند. انتخاب رابرت جردن برای ماندن و فدا کردن خود، نه از سر توهم، بلکه از آگاهی نسبت به محدودیتهاست. از منظر ساختاری، رمان کوششی است برای آشتی دادن تجربه فردی با تاریخ جمعی. جردن، برخلاف جیک بارنز یا فردریک هنری، بهصراحت درگیر یک آرمان سیاسی است. با این حال، همینگوی از تبدیل او به چهرهای شعاری پرهیز میکند. تردیدها، ترسها و حتی لحظات حسادت جردن نسبت به پابلو یا سایرین، شخصیت او را انسانی حفظ میکند. عشق او به ماریا نیز نه رؤیایی بیبدن، بلکه پیوندی جسمانی و زمینی است. رمان نشان میدهد کنش در جهان، همواره با بهایی همراه است؛ و آنچه به این کنش معنا میدهد، نه پیروزی نهایی، بلکه کیفیت حضور در لحظه خطر است. صدای زنگ، یادآور پیوند ناگسستنی میان سرنوشتهاست. در واپسین صحنه، جردن زخمی بر زمین میماند تا همراهانش بگریزند. او میداند خواهد مرد، اما لحظهای آرامش در او هست؛ گویی با سرنوشت خود به نوعی توافق رسیده است. این آرامش، نه ناشی از امیدی متافیزیکی، بلکه حاصل پذیرش موقعیت انسانی است.
پیری و بازنگری
رمان «در امتداد رودخانه به سمت درختها» (۱۹۵۰) اغلب از آثار ضعیفتر همینگوی دانسته شده، اما در سالهای اخیر بازخوانیهای تازهای از آن صورت گرفته است. سرهنگ ریچارد کانتول، مردی سالخورده و بیمار، در ونیز روزهایی را با نامزد جوانش میگذراند و به گذشته خود میاندیشد. این اثر بیش از آنکه روایتی بیرونی باشد، تأملی است درباره گذر زمان، فرسودگی جسم و خاطره. دبرا مودلموگ در «میل خواندن: در جستوجوی ارنست همینگوی» (۱۹۹۹) نشان داده این رمان را میشود بازاندیشی همینگوی درباره تصویر توانمندی جسمی و قدرت دانست.
در این رمان، زبان نیز تغییر کرده است. مکالمهها طولانیتر و گاه تکرارشوندهاند، گویی خود روایت در حال دست و پا زدن برای نگه داشتن گذشته است. کانتول با خاطرات جنگ و عشقهای پیشین زندگی میکند؛ گذشته برای او نه خاطرهای دور، بلکه حضوری مداوم است. رابطه او با رنالدا، دختر جوان، آمیزهای است از میل، پدرانگی و تلاش برای بازسازی خویشتن. این اثر را میشود مراقبهای بر پایان دانست؛ پایان جوانی، پایان قوه جسم، و شاید پایان یک سبک ادبی. در اینجا، رودخانه و درختها تنها عناصر طبیعی نیستند؛ بلکه نشانههاییاند از جریان زندگی و سکونی که در انتظار است. رودخانه حرکت زمان است و درختها نشانی از سکون نهایی. رمان، آهسته و اندوهگین پیش میرود، گویی خود به ضربان کند قلب قهرمان گوش سپرده است و همینگوی با صدایی آرامتر به امکان آشتی با محدودیتها میاندیشد.
شکوه شکست
و سرانجام، «پیرمرد و دریا» (۱۹۵۲)، اثری کوتاه اما درخشان که جایزه پولیتزر را برای همینگوی به ارمغان آورد و نقش مهمی در اعطای نوبل ادبیات ۱۹۵۴ به او داشت. سانتیاگو، ماهیگیر پیر کوبایی، پس از ۸۴ روز بیصید بودن، به دریا میرود و با ماهی عظیمی درگیر میشود؛ نبردی سهروزه که به پیروزی و شکست توأمان میانجامد. جمله مشهور رمان چنین است: «انسان را میشود نابود کرد، اما نمیشود شکست داد.» این جمله، چکیده جهان همینگوی است. سانتیاگو ماهی را میکشد، اما کوسهها گوشت آن را میخورند و او تنها با اسکلت بازمیگردد. از منظر نتیجه بیرونی، او چیزی به دست نیاورده است؛ اما در سطحی دیگر، چیزی را حفظ کرده است که ارزشمندتر از صید است. در خوانشی دقیقتر، این رمان نوعی فشردهسازی تمامی مضامین پیشین همینگوی است؛ تنهایی، مبارزه، احترام به رقیب و آگاهی از مرگ. سانتیاگو با ماهی سخن میگوید و او را «برادر» خود میخواند؛ نبرد او، کشتاری کور نیست، بلکه رویارویی دو نیروی همسنگ است. دریا همزمان مادر، همدم، دشمن و آینه است؛ تمثیلی از کشمکش هنرمند با اثر خویش و همچون جهانی که هم میکشد و هم امکان معنا را فراهم میکند.
از این رو، این اثر را میشود بیانی نمادین از وضعیت هنرمند قلمداد کرد؛ نویسنده اثری عظیم خلق میکند، اما نیروهای بیرونی ـ زمان، نقد، بازار ـ بخشهایی از آن را میفرسایند. با این حال، آنچه باقی میماند، ساختار استخوانی و استوار کار است. در این رمان، همینگوی به اوج ایجاز و در عین حال سختی و صلابت زبان میرسد.

