سریال گلسنگ در محک جامعهشناسی خانواده
زیر یک سقف ترکخورده
دبیر گروه فرهنگی
اگر بخواهیم «گلسنگ» ساخته ابراهیم ایرجزاد را نه صرفاً یک ملودرام خانوادگی که بهمثابه یک سند اجتماعی از زیست طبقه متوسط ایرانی در سالهای اخیر بخوانیم، باید اول به این نکته توجه کنیم که خانهای که محبوبه و ایرج پس از سالها پسانداز و صرفهجویی میخرند، صرفاً یک لوکیشن دراماتیک برای وقوع حوادث نیست، این خانه نماد آرزوی برآورده نشده یک قشر اجتماعی است که ثبات و امنیت را در مالکیت جستوجو میکند، اما هرگز به آن آرامش موعود نمیرسد. ایرجزاد که در
«تابستان داغ» و «عنکبوت» هم به رمزگشایی از زیست روزمره و چالشهای پنهان در دل زندگیهای به ظاهر عادی علاقه نشان داده بود، اینبار همان مکاشفه آشنا را در بستری خانوادگی و طبقاتی پی میگیرد، با این تفاوت که اکنون در قامت یک سریال، فرصت بیشتری برای واکاوی جزئیات این زیست دارد.
در سینما و درام اجتماعی ایران، خرید خانه همواره یکی از پرمعناترین نشانههای ورود به میانه طبقه متوسط بوده است. لحظهای که گویی خانواده از دوران بیثباتی مالی عبور کرده و به ساحل امنیتی نسبی رسیده. «گلسنگ» دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند تا نشان دهد این ساحل امن، خود میتواند منشأ بحرانهای تازه باشد. خانهای که محبوبه و ایرج در آن ساکن میشوند، حامل گذشتهای است که هیچکدام از آن آگاه نیستند، گذشتهای که به محض ورود خانواده، شروع به بازتولید خودش در روابط درونی آنها میکند. این ایده که مکان میتواند حامل تروما باشد و آن تروما را به ساکنان تازهاش منتقل کند، یکی از ظریفترین لایههای نمادین سریال است.
ایرج، مردی که تعمیرکاری لوازم خانگی را با فروش زیرزمینی مشروبات الکلی ترکیب کرده تا خرج خانه را دربیاورد و محبوبه که در آموزشگاه رانندگی کار میکند، تصویری آشنا و ملموس از زوجهای طبقه متوسط شهریاند؛ زوجی که هر دو ناگزیرند همزمان کار کنند تا فرزندانشان از رفاه حداقلی برخوردار باشند. این فشار اقتصادی مضاعف، همان چیزی است که در پسزمینه هر تصمیم، هر سکوت و هر دروغ کوچک این خانواده نشسته است. چالش اقتصادی، در این روایت، صرفاً یک عامل بیرونی و حاشیهای نیست، بلکه به شکلدهنده اصلی مناسبات درونی خانواده بدل میشود و بهتدریج در تعامل والدین با فرزندانشان، پروانه و پرهام، خودش را بازتولید میکند. وقتی والدین بیشتر وقتشان صرف امرار معاش میشود، فضای گفتوگوی صمیمانه با فرزندان بهطور طبیعی تنگتر میشود و این خلأ، بستری میشود برای رشد سوءتفاهمها و فاصلههای عاطفی.
نکتهای که «گلسنگ» را از یک ملودرام صرف فراتر میبرد، نحوه مواجهه این والدین با جوانهای خانه است. ایرج، بهعنوان پدر خانواده، اقتدارش را نه از طریق گفتوگو و شفافیت که از طریق کتمان و مدیریت اطلاعات اعمال میکند، رازی که با خودش حمل میکند، فضای خانه را از همان ابتدا آلوده به سوءتفاهم و بیاعتمادی میکند. این الگوی اقتدار پنهانکار، در بسیاری از خانوادههای ایرانی طبقه متوسط الگویی آشناست: پدری که به جای آنکه فرزندانش را در جریان واقعیتهای زندگی قرار دهد، میکوشد با سکوت و کنترل اطلاعات، تصویری از ثبات و آرامش را حفظ کند؛ غافل از آنکه همین سکوت، به مرور به شکافی عمیقتر در اعتماد خانوادگی بدل میشود.
محبوبه هم در برزخ میان حفظ ظاهر آرام زندگی و شکستن آن معلق مانده است. او که در نگاه اول زنی بیشیلهپیله و فارغ از راز به نظر میرسد، در عمل به همان اندازه همسرش در چرخه سکوت خانوادگی سهیم است، چه با پرسش نکردن، چه با نادیده گرفتن نشانهها به بهانه آرامش خانه.
این الگو، یعنی حفظ فاصله اطلاعاتی میان نسل والد و نسل جوان به بهانه «صلاح خانواده»، یکی از آشناترین مؤلفههای خانواده ایرانی طبقه متوسط است. جایی که والدین میکوشند بحرانها را از چشم فرزندان پنهان کنند، غافل از آنکه همین کتمان، شکاف نسلی را عمیقتر میکند تا آنکه به حل مسأله کمک کند. پروانه بویژه به شخصیتی تبدیل میشود که در دل این سکوت خانوادگی، هویت خودش را میسازد؛ گاه در تقابل پنهان با والدین و گاه در تلاشی خاموش برای رمزگشایی از رازهایی که هرگز به او گفته نشده. پرهام نیز هرچند در حاشیهتر از خواهرش قرار دارد، بازتابدهنده همان جوانی است که در سایه بحرانهای حل نشده نسل قبل، ناگزیر از بزرگشدنی زودهنگام است، بیآنکه کسی راهنمایش باشد.
آنچه در این میان اهمیت دارد، این است که جوانهای خانواده در «گلسنگ» صرفاً قربانیان منفعل رازهای والدین نیستند، آنها به مرور میآموزند که برای بقا در چنین فضایی، خودشان هم به سکوت و پنهانکاری متوسل شوند. این چرخه بازتولید سکوت از نسلی به نسل دیگر، شاید تلخترین لایه اجتماعی سریال باشد، الگویی که نشان میدهد چگونه یک خانواده، بیآنکه بخواهد، همان الگوهای ارتباطی معیوب را به فرزندانش منتقل میکند. در نهایت، «گلسنگ» را میتوان اثری دانست که ورای هیجانات معماییاش، آینهای در برابر خانواده ایرانی طبقه متوسط قرار میدهد، آینهای که در آن، الگوهای پنهانکاری والدین، فشار اقتصادی مضاعف و خلأ گفتوگوی بیننسلی، در کنار هم، تصویری تلخ اما آشنا از سرنوشت مشترک بسیاری از خانوادههای شهری امروز ترسیم میکنند.

