پایان عصر راه حل های تک بعدی و دوقطبی های کاذب فرا رسیده است
پیمان ملی برای عبور از نزاع فرسایشی
حسین آجرلو: راهحلهای تکبعدی، چه اتکای مطلق به مذاکره و چه تداوم تنش، کارساز نیست. راه نجات، بازآفرینی حکمرانی بر پایه حفظ عزت و استقلال، همراه با تعامل هوشمندانه با جهان از مسیر اصلاح رابطه دولت و ملت، ترمیم اعتماد عمومی و فعالسازی ظرفیتهای مردمی است.
حسین آجورلو
عضو هیأت علمی دانشگاه بینالمللی علامه عسگری و تحلیلگر امنیت بینالملل
پس از جنگ تحمیلی سوم، مسأله ایران دوباره جان گرفته و این سؤالات آشنا و دیرینه پرتکرار شده است. چرا به نقطه جنگ رسیدیم؟ و چرا با وجود آن همه تلاش، ایثار و مقاومت، هنوز ثبات و امنیت پایداری به طور کامل محقق نشده است؟ این پرسشها اما این بار با گذشته فرق میکند. یک زخم تازه بر پیکر این سرزمین نشسته است، شهادت رهبر معظم انقلاب اسلامی در بحبوحه جنگی که بسیاری آن را پایانی بر یک دوران میدانستند. حالا ملت ایران و نخبگان مؤمن به ارزشهای ایرانی و اسلامی بر سر یک دو راهی بزرگ ایستادهاند. یک سو، ندای کسانی است که مذاکره عزتمندانه با دشمن را تنها مسیر بقا میدانند. سوی دیگر، صدای آنانی است که ادامه رویارویی عاشورایی را تنها راه بقا میشمارند. این دوقطبی که بعضاً به تعارض جدی سیاسی و طرح اتهاماتی سنگین همچون خیانت و جهالت به یکدیگر شده، زخم کهنهای را تازه کرده که چرا ایرانیان حتی در چنین لحظات سرنوشتسازی نمیتوانند به یک توافق ملی برسند؟
هر یک از متفکران پاسخی به میان آورده و برای اثبات آن، دلایل و مصادیق تاریخی محکمی بیان کردهاند. اما مشکل دقیقاً در همین نقطه است، هر کدام از این پاسخها اگرچه در جای خود درست است، اما وقتی به عنوان تنها علت و تنها راهحل مطرح شده، به بنبست انجامیده است. بیایید این دیدگاهها را مرور کنیم تا دریابیم چرا نگاه تکبعدی، خود بخشی از مشکل شده است.
برخی نخبگان حاکم و کنشگران را عامل اصلی مشکلات میدانند و معتقدند توهم، کجفهمی یا رقابتهای جناحی آنها منافع ملی را قربانی کرده و تصمیمهای نادرستشان مسیر کشور را تغییر داده است. اما این دیدگاه این موضوع را نادیده میگیرد که نخبگان محصول ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و محدودیتهای تاریخیاند. اگر این ساختارها اصلاح نشوند، حتی با جایگزینی نخبگان نیز همان چرخه تکرار میشود و تنها جابهجایی قدرت رخ خواهد داد.
گروهی ریشه مشکلات را در ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی میدانند که با تمرکزگرایی، نبود شفافیت و پاسخگویی و بوروکراسی ناکارآمد، خلاقیت را سرکوب کردهاند. اما این دیدگاه نادیده میگیرد که ساختارها ساخته انسانها و بازتاب ذهنیتها و باورهای آنها هستند. ساختار هم علت است و هم معلول؛ بنابراین بدون تغییر نگرش و پذیرش تحول، اصلاح ساختارها نیز به نتیجه نخواهد رسید.
گروه سوم آمیختگی دین و سیاست را عامل انحراف دین و توجیه وضع موجود میشمارند و برخی دیگر کنار رفتن دین از عرصه عمومی و حذف اخلاق از سیاست را منشأ بحران میدانند. اما هر دو، دین را امری ایستا میبینند، در حالی که تاریخ تشیع نشان میدهد مسأله ذات دین نیست، بلکه نوع تفسیر از آن و منافعی است که پشت آن قرار دارد.
نظریه چهارم ریشه مشکلات را در استعمار و دخالت بیگانگان از قراردادهای قاجار و کودتای ۲۸ مرداد تا تحریمها، جنگ تحمیلی و جنگ اخیر میداند و ایران را قربانی قدرتهای بزرگ معرفی میکند. اما این نگاه، نقش اراده و انتخابهای داخلی را نادیده میگیرد، مسئولیت خطاها را پنهان میکند و میپندارد بدون دشمن خارجی همه مشکلات حل میشد، در حالی که حتی زیر فشار نیز گزینههای متفاوتی وجود داشته است.
برخی، جغرافیا و موقعیت ژئوپلتیک ایران را منشأ مشکلات میدانند و معتقدند قرار گرفتن در چهارراه تمدنها، همسایگی با قدرتهای رقیب، منابع عظیم انرژی و تنوع قومی، ایران را همواره در معرض رقابت و ناامنی قرار داده است. اما این نگاه نیمه دیگر واقعیت را نادیده میگیرد؛ زیرا همین موقعیت میتوانست ایران را به مرکز تجارت جهانی، قدرت اقتصادی منطقه و برخوردار از سرمایه عظیم فرهنگی و قدرت نرم تبدیل کند. مسأله، جغرافیا نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل ظرفیتها به فرصت است.
نظریه دیگر، فرهنگ عمومی ایرانیان را عامل اصلی میداند و به ویژگیهایی مانند فردگرایی، بیاعتمادی، تقدیرگرایی، ترجیح منافع شخصی و دشواری اجماع اشاره میکند. با این حال، فرهنگ امری ثابت نیست؛ همان جامعه در مقاطع مهمی چون مشروطه، ملی شدن نفت، انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، همبستگی و ایثار کمنظیری نشان داده است. فرهنگ در بستر شرایط تاریخی شکل میگیرد و با تغییر این شرایط، قابلیت بازآفرینی دارد.
گروه هفتم مشکلات ایران را حاصل تعامل عوامل مختلف میدانند و از نگاههای تکبعدی فراتر میروند. اما ضعف این دیدگاه آن است که معمولاً به توصیف پیچیدگیها بسنده میکند و راهحلی منسجم ارائه نمیدهد. صرف پذیرش درهمتنیدگی عوامل، بدون تعیین نقطه شروع و نقشه راه، به سرگردانی در عمل میانجامد.
اکنون که روشن شد هیچیک از این هفت دیدگاه بهتنهایی راهگشا نیست، باید پرسش را تغییر دهیم؛ نه اینکه چرا ایران ناکام مانده که چگونه میتوان ایران مطلوب ایرانیان را ساخت. ایران، پس از جنگی بزرگ و شهادت رهبرش همچنان از تاریخ، نیروی انسانی، منابع طبیعی، فرهنگ و دین غنی برخوردار است. مسأله کمبود ظرفیت نیست، ناتوانی در فعالسازی و بهرهگیری از این سرمایههای عظیم است.
پاسخ اصلی، تحول در حکمرانی است؛ تحولی که کرامت همهجانبه انسانی و معنوی را محور سیاستگذاری قرار دهد و شرط بقا و تعالی ایران باشد. تصور کنید اگر قرار بود فردا صبح، ایران جدیدی متولد شود، این ایران چه مشخصههایی دارد؟ بیایید این تصویر را از چند زاویه ترسیم کنیم.
در ایران مطلوب، نخبگان سیاسی، اقتصادی، دفاعی و فرهنگی بر سر یک پیمان ملی به توافق رسیدهاند؛ رقابت بر پایه شایستگی، شفافیت و خدمت است، نه حذف رقیب و سهمخواهی. با حاکمیت قواعد عادلانه، انگیزه تخریب و انحصار نیز از میان میرود.
در این ایران، ساختارها چابک، هوشمند و پاسخگو شدهاند. نهادهای موازی و موازیکاریهای فرسایشی از میان رفته و به جای آنها، نهادهایی شفاف و مسئول شکل گرفته که هر یک وظیفه مشخصی دارند. اقتصاد از چنگال اقتصاد دولتی و انحصارطلب رها شده و میدان برای کارآفرینان، دانشمندان و جوانان خلاق باز شده است. مردم دیگر تماشاچی اداره کشور نیستند، آنها شریک و سهیم در پیشرفت کشورند. سرمایههای خردشان را در پروژههای بزرگ ملی سرمایهگذاری میکنند و در سود و زیان آن شریک میشوند. این گونه، دیگر شکافی بین دولت و ملت وجود ندارد، چون دولت، نماینده ملت در اداره امور است.
در این ایران، دین در بهترین و رفیعترین جایگاه خود نشسته است، جایگاه اخلاق و معنویت و وجدان بیدار جامعه. فقه پویا و اجتهاد زمانشناس، پشتیبان حقوق شهروندی، عدالت اجتماعی و کرامت ذاتی همه انسانها فارغ از عقیده و قومیتشان شده است. روحانیت، رسالت اصلی خود یعنی راهبری همه جانبه جامعه، هدایت اخلاقی، التیام دردهای جامعه و دفاع از مظلومان را انجام میدهد. مسجد و منبر، پناهگاه حل چالشهای اساسی کشور با تکیه بر معنویت و مرکز امیدآفرینی و همبستگی است.
در عرصه سیاست خارجی، ایران بدون وابستگی به قدرتهای بزرگ از تنهایی استراتژیک خارج شده است. خروج از این تنهایی با ارتقای جایگاه دیپلماسی هوشمندانه و فعال بهجای استفاده گزینشی و پشتیبان مأموریتهای دیگر، حاصل میشود. ایران به کانون اتصال تمدنها و پل ارتباطی شرق، غرب، شمال و جنوب تبدیل شده است. کریدورهای ترانزیتی از خاک ما میگذرند، سرمایههای منطقهای و جهانی به سوی ما سرازیر میشوند و ما با همه همسایگان، روابطی مبتنی بر احترام متقابل و منافع مشترک داریم. جهان، ایران را بهجای تهدید یا یک قربانی، به عنوان یک شریک ضروری و یک قدرت مسئول در معادلات خود به رسمیت میشناسد.
در عرصه فرهنگ، ایران به ملتی واحد با هویتی فراگیر تبدیل شده که ریشه در تاریخ، ارزشهای اسلامی و پذیرش تنوع قومی، زبانی و مذهبی دارد. نهادهای فرهنگی نیز با خلق روایتهای مشترک ملی و اسلامی، حس مشارکت و قهرمانی را در میان همه ایرانیان تقویت میکنند.
راز موفقیت این فرآیند، همزمانی تمام نظریههای شکستخورده گذشته است که میخواستند مشکلات را به صورت خطی و تکتک حل کنند. میگفتند اول امنیت، بعد اقتصاد. اول فرهنگ، بعد سیاست. اما این عوامل یک شبکه درهمتنیده هستند و باید همزمان به همه آنها پرداخت. این حرکت بزرگ ملی باید از جایی شروع شود. شاید نقطه آغاز، یک پیمان ملی میان جریانهای اصلی سیاسی و فکری درون نظام باشد. پیمانی که در آن، بر سر حداقلهای مشترک ملی توافق شود. طرفهای این پیمان میپذیرند که مسیر پیشرفت ایران از دل احترام به انسجام ملی، کرامت انسان، عدالت اجتماعی، شفافیت و پاسخگویی میگذرد. آنها میپذیرند که اختلاف نظرها را به جای خیابان و فحاشی، بر سر میز گفتوگو و بر اساس قواعد عادلانه حل کنند. این پیمان میتواند به مثابه هسته اولیه یک قرارداد اجتماعی جدید باشد که به تدریج همه ملت را در بر بگیرد.
ایران امروز در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد؛ داغ شهادت رهبر انقلاب تازه است و دوقطبی مذاکره یا رویارویی جامعه را ملتهب کرده است. در چنین شرایطی، راهحلهای تکبعدی چه اتکای مطلق به مذاکره و چه تداوم تنش کارساز نیست. راه نجات، بازآفرینی حکمرانی بر پایه حفظ عزت و استقلال، همراه با تعامل هوشمندانه با جهان از مسیر اصلاح رابطه دولت و ملت، ترمیم اعتماد عمومی و فعالسازی ظرفیتهای مردمی است. تاریخ نیز نشان میدهد ملتهایی که پس از بحران به بازاندیشی روی آوردهاند، به قدرتهای بزرگ تبدیل شدهاند و ایران نیز چنین ظرفیتی را دارد. زمان برای بحثهای بیحاصل و نزاعهای فرسایشی رو به پایان است. زمان انتخاب بزرگ فرا رسیده است.

