عظمت در ردای سادگی

نگاه‌ آقای شهید ایران به شعر، مناسبتی و فرمایشی نبود


افشین علا
شاعر و نویسنده


سال‌های طولانی از امام شهید در تریبون‌های رسمی، محافل و رسانه‌ها، با پیشوندهایی چون مقام معظم رهبری یا رهبر معظم انقلاب نام برده می‌شد. اما تقدیر این‌گونه رقم خورد که اغلب مردم ایشان را «آقا» صدا بزنند. چه انتخاب درستی! به‌راستی که امام شهید یک‌پارچه آقا بود. یک آقای به تمام معنای ایرانی. من این حقیقت را نه فقط در سیره و سخنان و مواضع ایشان، بلکه در تمام حالات، حرکات و سکنات آن حکیم مجاهد به‌وضوح دیده بودم. با هر یک از دیدارها‌یم با آن یگانه‌ دوران، خاطرات بسیار دارم. به گونه‌ای که می‌توانم در این خصوص، کتاب‌ها بنویسم. باید بگویم ما شاعران یکی از خوش‌اقبال‌ترین اقشار جامعه در دوران حیات ایشان بودیم. چراکه محبت امام شهید به شاعران، به دیدارهای سالانه محدود نمی‌شد. خود آن دیدارها یک دنیا شور و معنویت و مضمون داشت. اما امام شهید بر خلاف بسیاری از مقامات، نگاه‌شان به شعر، مناسبتی و فرمایشی نبود. شاعران را نه فقط به نام، که با آثار و احوال‌شان می‌شناختند. در مقاطع مختلف برای آنها پیام می‌فرستادند، پیگیر حال‌شان می‌شدند، به حرف‌ها و دغدغه‌های شان پاسخ می‌دادند و گاه برای شاعران این امکان را فراهم می‌کردند که در جمع خصوصی‌تری بتوانند با ایشان دیدار و گفت‌وگو کنند. هم از دیدارهای سالانه و هم از آن مجال‌های خصوصی‌تر گفتنی‌های بی‌شمار دارم. اما دریافت مشترک و ماندگارم از این دیدارها، عظمت وجودی و ظرافت رفتار و گفتار ایشان است.

  فقر و فخر توأمان
 «آقایی» واقعاً برازنده ایشان بود. آن هم در عین ساده‌زیستی بی‌مثال و تواضع و ادب بی‌بدیل‌شان. در حدیثی از وجود نازنین پیامبر گرامی اسلام نقل شده است که فرموده‌اند: الفقر فخری. بدیهی است که این مضمون بلند به معنی ستایش فقر به معنای عام آن نیست. بلکه اشاره به فقری می‌کند که در عین تمکن و برخورداری، انتخاب زاهدانه‌ اولیاء الهی است. پیامبر گرامی اسلام، در حقیقت ازلی و ابدی، شخص اول عالم امکان و در مقطع زمانی و مکانی حیات دنیوی‌اش از اشراف قریش، بلکه اشراف‌زاده‌ترین انسان روی زمین بود. اما از میان تمام دارندگی‌ها و برازندگی‌ها فقر را برگزید. کما اینکه مولای متقیان و بانوی دو عالم نیز به همین شیوه اقتدا کردند و سایر حضرات معصومین نیز در عین برخورداری از مواهب دنیوی، به زینت فقر و زندگی زاهدانه آراسته بودند. زی طلبگی و زندگی ساده و بی‌پیرایه‌ علما، فقها و مراجع بزرگ تاریخ شیعه نیز برگرفته از همان مشی پاک اهل بیت عصمت و طهارت بوده است. اما امام شهید را در نحوه‌ زندگی، سلوک، رفتار و گفتار، باید تافته‌ای جدابافته دانست. چراکه او پیشقراول‌تشیع در عصر پسامدرن و شخص اول ایران در دوره‌ای بود که برخورداری از برخی مواهب نوین در شیوه‌ زندگی، نه تنها مذموم به شمار نمی‌رفت که گاه اجتناب‌ناپذیر بود. امام شهید از تمامی مواهب ممکن ولو مشروع و قابل توجیه، دوری گزیده بودند. داشتند و اعتنایی به آنها نمی‌کردند. با این حال، نه تنها به دام تظاهر به فقر و پریشانی و درویشی نیفتاد، بلکه در رفتار و گفتار، به طمأنینه، وقار و شوکتی برتر از سلاطین عصر مزین بودند. نام این فقر و فخر توأمان را می‌توان فقر اشرافی گذاشت. همان‌ تعبیری که شهریار در اخوانیه‌ای خطاب به امیری فیروزکوهی به کار برده است، با این مطلع:
بیا از پشت عینک سر به زیری‌های هم بینیم
جوانی‌های هم دیدیم، پیری‌های هم بینیم
 
آنجا که می‌گوید:
چو فخر انبیا فخر از فقیری می‌کند، ما هم
کنون با حال اشرافی فقیری‌های هم بینیم...
من این حال اشرافی را در عین سلوک زاهدانه‌ امام شهید، با تمام وجود مشاهده کردم. ایشان وقتی که بر جمع وارد می‌شد، هیچ نشانه‌ای از مواهب قدرت اعم از نخوت و تجمل، با خود به همراه نداشت. اما شوکت و وقار در سلوک زاهدانه‌اش موج می‌زد. سادگی محیط از زیرانداز اتاق، دفتر و حسینیه گرفته تا صندلی کهنه و مستعملی که بر آن می‌نشست، فضایی می‌آفرید که از تمام کاخ‌های افسانه‌ای ایران باشکوه‌تر بود. سجاده‌ای که بر آن عاشقانه‌ترین نماز عالم را با آن صوت ملکوتی می‌خواند، یک پارچه‌ سفید ساده بود با یک مهر. عبایی که بر دوش و عمامه‌ای که بر سر می‌نهاد، اگرچه شبیه سایر سادات روحانی بود و از نظر جنس، شاید از کم‌بهاترین پارچه‌ها دوخته می‌شد، ترکیب منحصر به فردی از زیبایی و برازندگی را به نمایش می‌گذاشت. اینها که ظواهر است، دلاویزی رفتار پوشیده در آن جامه‌ پاک، و نورانیت نهفته در آن سیمای خاضع اما پرشکوه، در وصف نمی‌گنجد.
 
 حکایت دیدار آخر
بگذریم، در پایان می‌خواهم تنها به خاطره‌ای از آخرین دیدارم با ایشان اشاره کنم.
چند ماه قبل از شهادت آقا به یکی از نمازهای ایشان دعوت شده بودم. آن پیر استوار، بعد از نماز حدود یک ساعت یا بیشتر سرپا ایستاده با تک‌تک حاضران احوال‌پرسی و گفت‌وگو کردند. با آن‌که حرف‌های بسیار با پیر و مرادم داشتم، نمی‌خواستم وقت‌شان را بگیرم. با خودم می‌گفتم آقا ۸۷ سال دارند، هم‌سن امام راحل شده‌اند، اما کسی حواسش نیست. آن‌قدر استوار و شاداب در انظار ظاهر می‌شوند که سن و سال‌شان را فراموش می‌کنیم. به خاطر همین کمتر کسی ملاحظه‌ سال‌خوردگی‌شان را می‌کند. پس تصمیم گرفتم چیزی نگویم و فقط سلام بچه‌های یک هیأت مذهبی در کیش را که از من خواهش کرده بودند، به امام و مقتدای‌شان برسانم. القصه وقتی امام شهید به من رسیدند، چنان صمیمانه و شادمانه آغوش گشودند که جای هیچ ترتیب و آدابی نماند. شگفتا که بیشتر از تمام این سال‌ها ابراز محبت و خضوع کردند. حتی با دست سالم‌شان دست لرزانم را فشردند، بالا بردند و رو به اطرافیان گفتند: «ایشان یکی از کسانی است که همیشه آرزوی دیدنش را دارم... آیا درست می‌شنیدم؟ ایشان بارها مرا شرمنده کرده بودند، اما هرگز در جمع، این ‌همه بی‌دریغ، ابراز محبت‌شان را ندیده بودم. ضمن آن که آن روز ایشان را بی‌نهایت بشاش و شادمان یافتم. آن قامت بلند و چهره‌ نورانی هزاران بار بیش از دیدارهای قبل، می‌درخشید. شاید می‌دانستند آخرین بار است که این شاعر شوریده، توفیق دیدار روی ماه‌ امامش را دارد. نمی‌دانم، اما یقین دارم روی ماهی که آن روز می‌دیدم، بدر کاملی شده بود. شاید امام، بشارت وصل را شنیده بود که آن‌گونه سبکبال و شادمانه می‌خرامید. در حالی که بی‌اختیار اشک می‌ریختم، گفتم: راضی نیستم شما را سر پا نگاه دارم و تصدیع نمی‌دهم. اما امام شهید با نگاهی نافذ و پرمهر، مقابل من ایستاده بود و با تبسمی شیرین انگار به من می‌گفت نگران حال ایشان نباشم و هر چه می‌خواهد دل تنگم، بگویم. ولی مگر تاب سخن داشتم؟ دست‌شان را که در دستم بود، به دیده فشردم و بوسیدم و سلام آن جوانان را ابلاغ کردم. توقعم یک پاسخ کوتاه و دعای خیر بود. اما آقا اندکی مکث کرد و بعد، گویی که بنای سخن گفتن درباره موضوع مهمی دارد، با طمأنینه و تأکیدی توأمان فرمود: سلام مرا هم به این عزیزان برسانید و از قول من بگویید تلاش‌ها و فعالیت‌های شان را به هیأت مذهبی‌شان محدود نکنند، بلکه به اثرگذاری در کل جزیره بیندیشند...»
باورکردنی نبود! در روزگاری که بسیاری از صاحبان مناصب، یا اعتنایی به این‌گونه مطالب نمی‌کنند، یا با تبختر و از سر سیری، سری تکان می‌دهند و می‌گذرند، ولی فقیه و مقتدای امت، خود را موظف می‌بیند که در پاسخ به سلام و التماس دعای جوانان هیأتی مذهبی در جزیره‌ای دوردست، آفت‌زده اما حساس، سرسری از موضوع نگذرد. بلکه نکاتی را بیان کند که ضمن بها دادن به آنان، برای همگان، راهگشا باشد. کاش آن ‌همه نگران وقت نبودم. کاش از آن درنگ و صبوری آقا نهایت بهره را می‌بردم و باز هم حرف می‌زدم. اما دریغ از غفلت انسان! دریغا که نمی‌دانیم کسی که چون جان گرامی دوستش می‌داریم، شاید فردا در میان ما نباشد. دریغا که نمی‌دانستم آن روز آخرین باری بود که سعادت دیدار و گفت‌وگو با مقتدای محبوبم را داشتم. با حکیم مجاهدی که به‌راستی آقا بود...

صفحات
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و شصت و هشت
 - شماره نه هزار و شصت و هشت - ۱۸ تیر ۱۴۰۵