بیدارباش تهران در شب وداع
هنوز عقربهها به ساعت شروع رسمی مراسم وداع نرسیدهاند، اما خیابانهای پایتخت از روزهای قبل در تکاپو بودند و لحظات متفاوتی را تجربه کردند. بوی اسپند در موکبها پیچیده و صدای مداحی به گوش میرسد. هرچند مراسم رسمی از امروز آغاز میشود، اما موکبهای پذیرایی از چند روز قبل کار خود را آغاز کردهاند تا از خیل زائرانی که سراسیمه و بیقرار، خود را به تهران رساندهاند، میزبانی کنند.
نگاهی به چهرههای سوگوار، اما مصمم میان جمعیت نشان میدهد که تهران شبهای قبل به ایران کوچکی تبدیل شده که تمام جغرافیا را در خود خلاصه کرده است؛ یکی با لهجه شیرین جنوبی، دیگری با سوز صدای آذری و آن یکی با چمدانی خاکی از دوردستهای شرق و غرب کشور به اینجا آمده است. همه آمدهاند تا سهمی در این وداع داشته باشند. پیادهروها و ایستگاههای پذیرایی، لبریز از آدمهایی است که هرکدام قصهای از حسرت، نیابت و وفاداری در سینه دارند.
قاب اول
در شلوغی یکی از موکبهای پر رفتوآمد خیابان شریعتی، زنی میانسال با چمدانی کوچک در دست ایستاده است. او «فاطمه» است؛ زائری که روز پنجشنبه، کار و زندگیاش را در اراک رها کرده و به عشق این وداع راهی پایتخت شده است. در چشمهایش خستگی جاده با برقی از ارادت خالصانه ترکیب شده است. وقتی از انگیزهاش برای این سفر میپرسم، میگوید:«هیچ واژهای توان توصیف حال ما را ندارد. فقدان پدری مهربان و عزیزی که سالها تکیهگاه دل و جان ما بودند، این زخم، زخمی نیست که به این زودی التیام یابد...» فاطمه بغض گلویش را قورت میدهد و صدایش را صاف میکند و میگوید:«ما همه همدرد هستیم چون ما همه پدر از دست دادهایم و یتیم شدهایم... در این روز ما از شهرهای دور و نزدیک آمدهایم تا در مراسم وداع و تشییع رهبر شهیدمان شرکت کنیم.»
برای فاطمه و میلیونها هموطنی که از جادههای دور و نزدیک گذشتهاند تا خود را به پایتخت برسانند، این حضور فراتر از یک سوگواری است. یکی از خادمان حاضر در موکب که با چای و آب از زوار پذیرایی میکند، با جملاتی صحبتهای فاطمه را کامل میکند و می گوید:«این تشییع، هویت،شرافت و غیرت ایرانیها را نشان میدهد. این فریاد مردم ایران در شهادت امام شهیدشان است.»
قاب دوم
کمی آنطرفتر، زیر سایه درختی در گوشه خیابان، دختری جوان آرام کز کرده است. نامش «زهره» است. چشمان سرخ و بارانیاش نشان میدهد ساعتهاست که گریه کرده؛ آنقدر بیوقفه که انگار ابر بهار باید مقابل اشکهایش زانو بزند.
او قصهای از جنس حسرت دارد؛ قصهای که به شب عاشورای سال گذشته برمیگردد. شبی که با هزار امید به پشت درهای بیت رفته بود اما به دلیل مشکل در گرفتن کارت ورود نتوانسته بود مجوز ورود را بگیرد. زهره با حسرتی عمیق میگوید:«قسمت نبود.آن شب سعادت نداشتم که به صورت حضوری در محضر آقا باشم، تلویزیون را روشن کردم، وسط مداحی محمود کریمی بود که دیدم آقا وارد شدند و از او خواستند ای ایران بخواند، همانجا به خودم قول دادم زودتر اقدام کنم و سال بعد برای مراسم روز عاشورا به بیت بروم. حالا امسال عاشورا گذشت و آقا نبودند. امروز دیگر نباید برای شرکت در مراسم کارت داشته باشم، این بار با اینکه مشکل تنفسی دارم و بین این جمعیت ممکن است نفس کم بیاورم، اما پا پس نمیکشم و هر سه روز میخواهم در مراسم شرکت کنم.»
در همین لحظه، صدای جمعیتی که در کنار موکب گرد آمدهاند، در فضا میپیچد؛ آنها یکصدا تکرار میکنند:«همونی که براش نمردیم، آخر سر فدای ما شد...»
شنیدن این بیت، بند دل زهره را پاره میکند. شال حریر مشکیاش را روی صورتش میکشد و این بار صدای گریهاش در میان همهمه جمعیت سوگوار گم میشود. حالا او هم مثل فاطمه و مثل هزاران ایرانی دیگر که از راههای دور و نزدیک آمدهاند و در شبِهای بیدار تهران بیقرار مراسم وداع هستند، ایستاده است تا در روز وداع، تمامقد وفاداریاش را به تصویر بکشد.
قاب سوم
مسعود و سمیه از زنجان آمدهاند. با پراید سفیدی که گرمای اتوبان را تاب نیاورده و چند کیلومتر مانده به ورودی تهران، جوش آورده. سمیه میگوید:« ماشین را برای این مراسم تعمیر کردیم، اما به خاطر شلوغی و ترافیک و گرما جوش آورد. خدا را شکر نزدیک موکب هستیم. اینجا از ما پذیرایی کردند و چند دقیقه دیگر ادامه میدهیم. باید این مسیر را تا پایان برویم. دیدار ما نزدیک است.» سمیه 37 ساله و دبیر ریاضی است و مسعود همسرش کارمند شرکت خصوصی. از چند روز قبل با خانواده هماهنگ کردهاند تا بچهها را نگه دارند و با خیال راحت به قول خودشان با رهبر شهید خداحافظی کنند. سمیه میگوید:« بچه ها را گذاشتیم پیش خانواده همسرم و راهی شدیم. دلم میخواهد با خیال راحت به مراسم وداع بروم و فقط حواسم به خداحافظی باشد. حرفهایم را آماده کردهام و میخواهم به آقا بگویم، میخواهم حرف بزنم و اشک بریزم و وداع کنم.»
امروز تهران میزبان سیل خروشانی از همین روایتهاست؛ آدمهایی معمولی با قصههای غیرمعمول که در کنارهم با رهبر شهید وداع و تشییع کنند تا پرچم غیرت و شرافت یک ملت را بار دیگر به اهتزاز درآورند.

