خادمان سکـوت و اشـک
گزارش میدانی «ایران» از حال و هوای آغاز برگزاری مراسم وداع با رهبر شهید
سمیه افشین فر
گروه اجتماعی
جمعه، هنوز ساعاتی تا آغاز مراسم وداع مردم با آقای شهید ایران در مصلای امام خمینی (ره) باقی مانده است. خیابان شهید مطهری، در همین ساعت ها رنگ و رویی دیگر گرفته است. انگار خیابان های پایتخت دچار یک دگردیسی عجیب شدهاند.
ساختمانهای بلند و تجاری که معمولاً با ویترینهای پرزرقوبرق و نمایشگرهای تبلیغاتی شناخته میشدند، به تابلوهای سیاه و بنرهای تسلیت مزین شدهاند. پشت ویترینهایی که تا دیروز نوشتههای تبلیغاتی بود، حالا عکسهای رهبرشهید با روبانهای مشکی خودنمایی میکند. همین نوار سیاه، نوای ماتم است. شهر تهران حالا به یک تکیه بزرگ تبدیل شده است تکیه ای در قلب پایتخت ایران که مردم را دور خود جمع کرده است، مردم عزاداری که بیش از صد شب میدان داری کردهاند و هنوز رخت عزا بر تن دارند.
در پیادهروهای شلوغ نزدیک مصلای تهران، دیگر کمتر کسی به فکر رسیدن به قرارهای کاری است. گروههای کوچک در گوشه و کنار جمع شدهاند. بحثها داغ است؛ نه درباره قیمتها و وضعیت بازار، بلکه حرف ها بیشتر درباره خاطرات، پرسشها و نگرانیها برای فردای پس از تشییع بزرگمردی از تبار تاریخ است. آفتاب میتابد، هوا گرم است، اما علی مرد میانسالی که جعبههای آب معدنی را جابهجا میکند انگار خستگی را احساس نمیکند، او میگوید: «چند روزی است که مدام مشغول انجام کارها هستیم تا زائرانی که برای مراسم میآیند با مشکلی مواجه نشوند.» علی لباس سیاه پوشیده و چفیهای روی سرش انداخته وقتی میخواهد از آقا بگوید، سری تکان میدهد و بغض راه کلامش را سد میکند، او این روز را باور ندارد، یعنی نمیخواهد باور کند که امروز آمده تا مقدمات آخرین دیدار را فراهم کند. او میگوید: «انگار آمدهام تا در مراسم عزیزترین عزیزانم قدمی بردارم. خودم را مشغول کار کردهام اما نگاهم که به عکس آقا میافتد داغ دلم تازه میشود. » روایت محسن همکار علی اما از خدمت در این روزها متفاوت است او میگوید: «من اینجا نیستم که خدمت کنم، اینجا هستم تا در این لحظات سخت، شاید بتوانم ذرهای از آرامش را به قلب یک سوگوار هدیه کنم.» داغ بسیاری از کسانی که آمده اند هنوز همانند داغ علی و محسن تازه است.
صدای شهر؛ خالی از بوقهای ممتد پر از نجوای حزن
در منطقه مصلی که همیشه از خیابانهای شلوغ پایتخت بوده، دیگر خبری از بوقهای عصبی ترافیک نیست. از بلندگوها، نوای قرآن یا مداحی پخش میشود، صداهایی که با صدای باد در لابهلای ساختمانها میپیچد. مردم ناخودآگاه قدمهای شان را آرام میکنند؛ انگار که وارد حریمی شدهاند که نباید با شتاب روزمره، تقدس آن را شکست. قدم ها آرام و پاهای شان لرزان میشود، عشق آنها را به میدان آورده است.
در گوشهای از فضای سبز نزدیک مصلای تهران همانجا که وعده گاه آخرین وداع شده است، تکنیسینهای شهرداری مشغول هماهنگی برای انجام کارها هستند. آنها از دو روز قبل هم با جرثقیلها مشغول نصب داربستها و پرچمهای بزرگ بودهاند. تیمهای مختلف عملیاتی، نظامی و انتظامی و نیروهای داوطلب هر کدام به کاری مشغول هستند. امروز هر بار که پرچمی با باد تکان میخورد، نگاهها به سمت محل قرار گرفتن پیکر شهدا میچرخد؛ گویی همه در انتظار لحظهای هستند که این گذرگاه همیشگی، به بخشی از مسیر بدرقه تاریخی تبدیل شود.
ستون های نامرئی عشق
امروز همه کسانی که در خیابانهای پایتخت ایران به کار مشغول هستند قدرت سازمانیافته عشق را به نمایش گذاشتهاند. موکبداران، انگار ستونهای نامرئی این عشق هستند؛ کسانی که در اوج سوگ، مأمور به برپایی میهمانی برای تسلی خاطر دیگران شدهاند. در میان غوغای جمعیت و صدای لرزان ذکرها، جایی که هر نفس خودش تبدیل به سوگی شده است و هر قدم، پیوندی با تاریخ، گروهی در سایه ایستادهاند. آنها در مرکز توجه دوربینها نیستند؛ فقط در پس پرده این تشییع عظیم، ستونهای بینام و نشان آرامش هستند. موکبهای پراکنده در مسیر با نوشتههای مزین به مشت گره کرده قائد شهید و شعار «باید برخاست» در همه جا به چشم میخورد، این موکب ها مانند جزیرههایی از مهربانی در اقیانوسی از اندوه به نظر میرسند. پیرمردی که با دستان لرزان، لیوانهای چای را برای سوگوارانی که قرار است از راه برسند، میچیند؛ یا جوانی که با چشمان سرخ از اشک، اما با لبخندی از سر تسلیم، در حال کارکردن است، در یک چیز مشترکند برای آنها، این «کار» نیست؛ «عشق» است. در خیابان شهید مطهری تهران و در این موکبها انگار زمان متوقف شده است. خستگی، در برابر عظمت این لحظات، رنگ میبازد. همه کسانی که امروز اینجا به کاری مشغول هستند، میدانند که در این مسیر، مهم این است که چگونه ذرهای از سنگینی بار این سوگ را از دوش سوگواران بردارند. آنها حافظان آرامش هستند؛ کسانی که با خدمت خود، به شکوه این وداع، معنایی دوباره میبخشند. در میان فعالان مشارکت گسترده طیفهای مختلف سنی به وضوح دیده میشود از بازنشستگانی که تجربه مدیریت دارند تا جوانانی که با دیدگانی پر از اشک و نگاههایی بغضآلود تمام ارادت شان به آقای شهید ایران را به نمایش گذاشتهاند، همه در یک ساختار شبکهای، در حال کار هستند. این نمونهای بارز از «مدیریت اجتماعی» در شرایط استثنایی است؛ جایی که نیازهای انسانی، فراتر از هرگونه سازماندهی رسمی، توسط خود مردم و برای مردم مدیریت میشود. این حضور گسترده، بار دیگر نشان میدهد که چنین رویدادهایی تنها یک آیین رسمی نیستند، بلکه برای بسیاری از مردم، جنبهای عاطفی و اجتماعی نیز دارند.
وقتی خیابانها برای وداع
آماده میشوند
هنوز یک روز مانده به موعد اصلی، اما در دل خیابانها غوغایی به پاست؛ نه از آن هیاهوهای همیشگی شهر، غوغا از جنس یک انتظار سنگین و پر از بغض است. هوا در محوطه برگزاری مراسم، بوی دلتنگی میدهد.
کافی است فقط چند دقیقهای کنار دیوار بایستی و تماشا کنی؛ میبینی که چطور پیرمردی با دستهای لرزان، بنری را صاف میکند و در همان حال، زیر لب چیزی میگوید که شنیدنش قلب آدم را به درد میآورد. یا آن جوانهایی که داوطلبانه آمدهاند و بدون هیچ چشمداشتی، بدون خستگی کار میکنند و هر وقت به تصویر بزرگ رهبر شهید نگاه میکنند، ناخودآگاه سکوت میکنند و سری به نشانه احترام تکان میدهند. هر گوشهای از این مسیر، روایتگر یک عشق است. آنجا که دارند داربستها را برپا میکنند، کارگرها با وجود گرمای هوا و کار سخت، انگار دارند خانه خودشان را برای میزبانی آماده میکنند. در گوشهای از خیابان تکنسین های اورژانس ایستادهاند، محسن یکی از نیروهای اورژانس است که شیفت کاری شان از روز جمعه آغاز شده است، او میگوید: «من و همکارانم اینجا هستیم تا اگر مشکلی ایجاد شد بتوانیم بهترین خدمات را به مردم ارائه کنیم.» محسن معتقد است اگر مردم به توصیهها توجه کنند مراسم به بهترین نحو برگزار خواهد شد. امروز در نزدیکی مصلای امام خمینی(ره) هر چه هست، تلاش برای این است که مراسم فردا، باشکوه باشد. آتشنشانهایی که در کنار ماشین های عملیات در خیابان های حوالی مصلای امام خمینی (ره ) مستقر هستند هم با حضورشان ارادت شان را به آقای شهید ایران به نمایش گذاشتهاند. مجید یکی از این آتشنشانان است وقتی میخواهد حرف بزند، بغض میکند، او هنوز روزهای جنگ 12 روزه و جنگ رمضان را فراموش نکرده اما معتقد است با همه سختیهای روزهای جنگ این روزها تلخ ترین روزهای عمرش است، او میگوید: «هیچ وقت فکر نمیکردم برای چنین مراسمی آمادهباش باشم. این روزها برای من سختترین روزهای کاری است. اینجا آمدهام تا هر کاری از دستم بر می آید انجام بدهم. نمیتوانستم در این روزها که همه مردم در صحنه هستند در خانه بنشینم.» در میان مردم اطراف مصلای امام(ره) هم حالوهوای خاصی جریان دارد. بعضیها برای فردا برنامهریزی کردهاند تا زودتر خودشان را به مصلی برسانند. برخی از همین حالا آمدهاند تا از نزدیک در جریان آمادهسازیها باشند و بعضی دیگر هم از راه دورتر، با خانواده و دوستان شان درباره حضور در مراسم صحبت میکنند. برای خیلیها، این مراسم لحظهای برای همراهی، احترام و ابراز احساسات است.
مصلای تهران برای روزی آماده میشود که احتمالاً از ساعات ابتدایی، جمعیت زیادی در آن حاضر خواهد شد. فضای انتظار، احترام و اندوه آرام، در کنار هم دیده میشود؛ فضایی که نشان میدهد مردم برای این مراسم فقط نیامدهاند که حضور داشته باشند، بلکه آمدهاند تا سهم خودشان را در یک وداع بزرگ ادا کنند.
مصلای تهران؛ شاهد تلاقی اشک و احترام و همبستگی
وقتی چراغهای ساختمانهای اطراف یکییکی خاموش میشوند و نور زرد چراغهای خیابان جای نور خورشید را میگیرد، مصلای تهران حالوهوای غریبی پیدا میکند. سایههای کشیده بنرهای سیاه روی آسفالت خیابان میافتد. شهر در این ساعت، در حال مرور آنچه از دست داده است؛ گویی هرکس که از مصلی میگذرد، بخشی از اندوه خود را در این فضای بزرگ به امانت میگذارد، به این امید که در روز تشییع، همه با هم آن را فریاد بزنند. به نظر میرسد روز شنبه مصلای تهران یکی از شلوغترین و پرحضورترین روزهای خود را تجربه خواهد کرد؛ روزی که مردم برای ادای احترام و همراهی، از نقاط مختلف شهر به اینجا خواهند آمد. روز وداع مصلای تهران فقط یک محل برگزاری مراسم نیست؛ بلکه شاهد تلاقی اشک، احترام و همبستگی ملتی خواهد بود که برای ادای دین به رهبر شهید خود و خانواده ایشان، همگی در یک مسیر قرار گرفتهاند. مصلای تهران دیگر فقط یک مکان نیست؛ یک قلب بزرگ است که آرام و منظم میتپد. مردم با چشمهای منتظر، به خیابانی نگاه میکنند که قرار است میزبان یک وداع عظیم باشد.

