گاهی اندوه را نه با حجم غم، که از اندازه یک تابوت میتوان فهمید. در این قاب، چشم پیش از آنکه به ردیف تابوتها برسد، روی کوچکترینشان مکث میکند؛ تابوتی که ابعادش از هر گزارش و آماری رساتر سخن میگوید. کنار آن، عکس کودکی قرار دارد که گویی هنوز باید در قاب زندگی میخندید، نه در قاب یک مراسم یادبود. همین تضاد، تعادل تصویر را بر هم میزند. جنگ، آنجا که به کودکی میرسد، دیگر تنها یک رخداد نظامی نیست، به زخمی انسانی بدل میشود. چیدمان تصویر نیز هوشمندانه است. تابوتهای بزرگتر، پسزمینه روایتاند و این تابوت کوچک، نقطه کانونی قاب. پرچمهای برافراشته، گلهای سفید و سکوت صحنه، همگی در خدمت یک معنا قرار گرفتهاند: سوگ، اندازه نمیشناسد. در برابر مرگ، سن، جایگاه و نسبتهای خانوادگی، همگی در برابر حقیقت فقدان رنگ میبازند. آنچه این قاب را اثرگذار میکند، پیش از هر چیز نسبت خانوادگی او نیست، بلکه کوچکی تابوتی است که اساساً نباید هیچگاه ساخته میشد. اندوه این تصویر، پیش از آنکه به هویت افراد وابسته باشد، از فقدان کودکی سرچشمه میگیرد که فرصت ادامه زندگی را از دست داده است. این عکس، تناقضی تلخ را در خود جای داده است؛ تقابل میان آغاز زندگی و پایان آن. میان عکسی که کودکی را در لحظهای زنده ثبت کرده و تابوتی که همان زندگی را به خاطره بدل ساخته است. این دو، کنار هم، روایت را کامل میکنند؛ یکی از امکان زندگی میگوید و دیگری از ناتمام ماندن آن. گاهی تاریخ، خود را نه در بزرگترین رخدادها که در کوچکترین تابوتها
روایت میکند.