روزی كه زمین ایستاد

علی عمادی
 روزنامه‌‌نگار


ساعت 6صبح برای امتحان مثلثات ثلث سوم، از خانه زدم بیرون. میدان منیریه به زور، سوار اتوبوس شلوغ بنز شركت واحد خط راه‌آهن تا میدان ولیعصر شدم. مسافران همان قیافه‌های همیشگی و  پکر كله صبح را داشتند. اتوبوس كه به چهارراه سپه رسید، سرها به چپ پیچید؛ روبه‌روی مجلس را بسته بودند. اتوبوس هنوز از بین ماشین‌های ترافیك‌زده سر چهارراه خلاص نشده بود كه پچ‌پچ‌ها شروع شد. آخرین خبر همان بود كه دیشب ساعت8 از تلویزیون پخش شد؛ تصویری از مردم در مساجد كه برای امام «امن یجیب» می‌خواندند. یكی از مسافرها از راننده اتوبوس خواست كه رادیوی ماشین را روشن كند و راننده بی‌حوصله كه هنوز درگیر ترافیك بود، گفت كه رادیو ندارد.
سه‌راه جمهوری كه اتوبوس عوض كردم، ازدحام مسافران میدان بهارستان، داشتند حدس و گمان‌هایشان را آرام به هم می‌گفتند؛ رادیوی این یكی روشن بود و برخلاف هر روز كه در آن ساعت، تقویم تاریخ پخش می‌شد، عبدالباسط داشت باسوزو گداز، قرآن می‌خواند. از اوضاع و احوال معلوم بود كه امروز با دیگر روزها فرق دارد.
به حیاط مدرسه كه رسیدم هنوز 7 نشده بود؛ بجای پیوستن به بچه‌های بی‌خیال كه سرصبح داشتند تلاش می‌كردند توپ توی سبد بسكتبال بریزند، یا بچه‌های زرنگ كه گوشه‌ای دیگر از حیاط زور می‌زدند آخرین سوال‌هایی كه احتمالا توی امتحان می‌آمد را با هم دوره كنند، بی‌هیچ معطلی پیچیدم توی آبدارخانه و سلام كرده و نكرده، دستپاچه از آقای الوندی، فراش مدرسه‌مان خواستم كه رادیو را روشن كند. آقای الوندی با همان چهره بی‌حالت، در همان گیرودار قوری و سماور، به رادیو اشاره كرد كه با صدایی كم، روشن بود و همچنان قرآن می‌خواند. سمت رادیو رفتم و صدایش را تا آخر زیاد كردم. چند دقیقه‌ای نگذشت كه حیاتی، خبر را خواند؛ «بسم‌ الله الرحمن الرحیم؛ انا لله و انا الیه راجعون؛ روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی (ره) به ملکوت اعلاء پیوست.» با بچه‌ها كه از مدسه درآمدیم، شهر چهره عوض كرده بود؛ انگار 2 ماه زودتر به پیشواز محرم می‌رفت. هرجا سر می‌چرخاندی غم می‌بارید و بهت پراكنده بود. آنچه همه از آن واهمه داشتند بر سرشان آمد؛ درعین ناباوری، اجل از دعای مردمان سبقت گرفت و قضای الهی مقدر شد. تهران خیلی زود چهره خانه‌ای پدر از دست داده پیدا كرد؛ انگار رنگ یتیمی به در و دیوار شهر زده بودند. در آن زمانه بی‌رسانه كه تلویزیون تازه ساعت 5 عصر هندل می‌خورد و تك و توك روزنامه‌ها 2 و 3 بعدازظهر به كیوسك می‌رسیدند، ظهر 14 خرداد سال 1368 نشده بود كه شهر خود به خود اما یكپارچه به سوگ نشست. 

«مصلی» را 6 سال قبل‌تر شناختیم؛ نماز عید فطر سال 1362 را به امامت آیت الله  خامنه‌ای كه امام جمعه تهران بود و رئیس‌جمهور، روی تپه ماهورهای خاكی «عباس‌آباد» خواندیم، در كمركش یك تپه كه معلوم نبود سمت و سوی قبله كدام است و صف‌های جلویی به كجا می‌رسند. در همان خطبه‌های بعد از نماز، امام جمعه شهر نقل به این مضمون گلایه كرد كه چرا نباید پایتخت مصلایی درخور داشته باشد كه مجبور باشند، نمازجمعه را در دانشگاه بخوانند و نماز عیدش را با این دشواری در جایی كه هیچ امكاناتی ندارد. اگر اشتباه نكنم و حافظه كودكی هزار سال پیش درست یاری كند، همان‌جا و همان موقع جرقه پیشنهاد ساخت مصلای تهران زده شد. 
از فردای همان عید فطر، لودرها به جان تپه‌ها افتادند و خاك‌ها را از روی هم برداشتند و جای آن پستی و بلندی را زمینی خاكی و هموار اما بسیار پهناور گرفت كه هیچ نداشت الا دیواری دورش. در همه سال‌های بعد، درهای آنجا كه با عنوان مصلای تهران شناخته می‌شد، فقط روزهای عید فطر به روی مردم باز بود و می‌رفت تا سال بعد.
وقتی شهر ماتم‌زده در نیمه خرداد 37سال پیش، دربه‌در در پی جایی بود كه پذیرای انبوه وداع‌كنندگان با بنیانگذار انقلاب باشد، مصلی تنها گزینه بود. این بار كمتر از یك ماه كه از عید فطر می‌گذشت، درهای مصلی نه برای شوق عید كه از غم فقدان و شكوه وداع به روی مردم باز شد و آن زمین پهناور و هموار، صاحب نگینی از جنس یخچالی شیشه‌ای بزرگ و پیكری خفته در آن شد كه گروه گروه مردمان آمده از دور و نزدیك را به گرد خود می‌خواند. همین قاب ابدی، مصلی را به نام «امام خمینی‌(ره)» مزین كرد.

آفتاب روز 16 خرداد با همه توان به آسمان نیامده بود كه نفس‌های گرم مردم سیاه‌پوش مصیبت‌زده و صف‌ كشیده برای آخرین وداع و نماز، هوا را تفتیده از گرمای كویر كرد. دریای سیاه‌پوشان، كران نداشت. مصلای بزرگ با همه عرض و طول در این قلزم بی‌انتها گم شد؛ جمعیت، دیوارها را محو كردند و خیابان‌ها را پر؛ تهران كه هیچ، انگار ایران آن روز در یك نقطه جمع شده بود و سنگینی این كانون، زمین را به ایستادن واداشت. زمین، آن روز به احترام مردی از جنس آسمان ایستاد تا همه این بار امانت را به همان آسمان 
بسپارد.
وقتی نماز به سلام رسید، جمعیت پراكنده نشد؛ كه از مصلی تا خود بهشت زهرا امتداد یافت. همه آنها كه از اطراف و اكناف، از شهرهای دور و روستاهای دورتر، از اقصی نقاط كشور، خود را با هر وسیله به تهران رسانده بودند، در كنار خود شهروندان تهرانی، چون رودی خروشان، بر سر و سینه زنان، جاری در خیابان شدند؛ این رود در انتهای بزرگراه مدرس به هفت‌تیر رسید و چند شعبه شد تا تصویرهای هوایی آن روز، همه خیابان‌های رو به جنوب را مملو از مردمانی نشان دهد كه بی‌انقطاع، با پای پیاده رو به حركت‌اند. این غیر از آنها بود كه زودتر خود را بجای تشییع به بهشت زهرا رسانده بودند تا تدفین هم بی‌حضور نماند. داستان بهشت زهرا كه خود حكایتی دیگر است...
قصه آن روز یك روایت ندارد؛ آن همه آدم هركدام راوی شدند. داستان آن وداع از خیلی جهات جاودانی شد و ماندگار. اما این روزها انگار تاریخ از نو نوشته می‌شود. انگار تاریخ تكرار می شود و انگار دوباره قرار است زمین هم به احترام مردی دیگر از تبار نور بایستد؛ باز هم داستان مصلی و داستان حضوری بی‌انتها كه این راه همچنان ادامه دارد.

صفحات
  • صفحه اول
  • سیاسی
  • گزارش
  • گفت و گو
  • اندیشه
  • کتاب
  • ایران زمین
  • فرهنگی
  • قاب
  • ورزشی
  • صفحه آخر
آرشیو تاریخی
شماره نه هزار و شصت و سه
 - شماره نه هزار و شصت و سه - ۱۳ تیر ۱۴۰۵