به بهانه نمایشگاه نقاشی «شاخه همخون من» فریبا میریان
در جستوجوی جاودانگی
جاوید رمضانی
منتقد هنری
پرمناقشهترین مفهوم هنر در یک قرن اخیر، شاید تعریف نقاشی بوده است. روند دموکراتیزه شدن هنر، این امکان را برای هنرمندان فراهم کرده است که این مفهوم را در حوزه تجربه زیسته خود بازتعریف کنند و نظامی نشانهشناسانه برای تولید زبان شخصی کنش هنری خویش بیافرینند.اما این زبانهای متنوع و گسترده تا چه اندازه به هستیشناسی امروز یاری میرسانند؟ آیا میتوانند از بار اضطراب زیستن بکاهند؟ بیشک، حقایق زیستن هیبتی تحملناپذیر دارند و تنها انسان است که درکی پیشینی از این حقایق دارد؛ حقایقی مهیب و دردآور که بار امانت آنها بر دوش او نهاده شده است. مرگ و عشق، شاید در رأس این مقولات قرار دارند. ماده و اندیشه عمیقترین رابطه را در تولید تصاویر برقرار میکنند و مرگ و عشق نیز گویی ابژههای ابدی این تصاویر هستند.
«فریبا میریان» نقاشی است که سالها در خلوت خویش به تأمل و اندیشه پرداخته و فرآیند ساخت تصویر برای او همواره ساختاری درونگرا و منزوی داشته است. او که درگیر بازیگوشیهای سبکی و سوءاستفادههای فرهنگی از نقاشی نبوده، با صبوری و استواری مسیر زیستن معنوی خود را پیموده است. در این نمایشگاه، با ۴۱ اثر، عمدتاً در ابعاد بزرگ و با محوریت درخت و طبیعت روبهرو هستیم. طبیعت همواره استاد، مدل و الهامبخش هنرمندان بوده است و حضور درخت در ژانر طبیعتپردازی و منظرهنگاری امری متداول به شمار میآید. با این حال در هنر معاصر ایران، پرترههایی از درختان در آثار سهراب سپهری، سعیدی، داود امدادیان، عباس کیارستمی و دیگران، خود به ابژه اصلی بدل شدهاند. این توجه را میتوان از یک سو ناشی از فقدان سنت منظرهنگاری در نقاشی ایرانی و از سوی دیگر، برخاسته از جایگاه نشانهشناسانه درخت در اسطورهها و نگارگری ایرانی دانست؛ آنگونه که در روایتها آمده است، زرتشت نیز با نشاندن نهالی، پیامبری خود را آغاز کرد.
میریان به این پرترهنگاری درختان وفادار است، اما در مواجهه با ماده، متریال و نیز در فهم درخت، مسیری اخلاقی و متفاوت را پیموده است. درختان او در همزیستی جمعی خود استوارند؛ رنگها و بافتها استادانه به کار گرفته شدهاند و گویی ساحتی ابدی را یادآوری میکنند.عنوان نمایشگاه و شاعرانگی تصاویر، هیبتی گیلگمشگونه دارند؛ گویی این درختان در سفر جاودانگی پایدار ماندهاند و زمان به عنصری نامعتبر بدل شده است. حضور پرندهای نغمهخوان، نمادی از عشقی جاودان است و این موجودات بیمرگ و عاشق، تقابلی هستیشناسانه را معنا میبخشند.
توجه به زیستن و رنج پایدار عبور زمان، بیان میریان را غنا بخشیده است. او توانسته زبان نشانهای خود را به مفاهیمی عمیقاً انسانی معطوف کند، در حالی که کمتر نشانی از حضور مستقیم انسان در آثارش دیده میشود. میریان موجوداتی را بازنمایی کرده است که نه زمانشان به زمان انسانی شباهت دارد و نه حیاتشان به حیات انسان. آنان در بیزمانی و بیمکانی خلق شدهاند و دالهایی هستند که مدلولشان آرزوی جاودانگی است. از سوی دیگر، این وجوه ازلی، ابدی و اسطورهای، در شیوه مواجهه نقاش با ابژه خود، رویکردی متفاوت از سنت منظرهنگاری قرن هجدهم و نوزدهم اروپا پدید آوردهاند. هرچند میریان در ظاهر، نقاشی واقعگراست، اما جریانی ظریف و خیالانگیز در زیر پوست واقعگرایی آثارش جاری است؛ جریانی که میان تجرید و بازنمایی تعادلی سنجیده ایجاد میکند.
در آثار او، انسانی بیتاریخ مطرح میشود که گذشتهای ویرانشده دارد و پیوند خود را با طبیعت از دست داده است. حضور طاقها و پلهای ویران در پسزمینه برخی آثار، مؤید همین نکته است. این نگاه انتقادی، همراه با نشانههای تصویری، سیلان بازنمایی سوبژکتیو ذهن هنرمند را شکل میدهد. میریان به جهان کافکایی باور ندارد و راه التیام را بیرون از پوچگرایی رایج روشنفکری جستوجو میکند. نوعی حسرت، فارغ از نوستالژی، در تجربه زیباییشناختی او دیده میشود؛ حسی که تکریم طبیعت و فعالیت ذهنی و روحی را ارج مینهد. او در بستر گفتمان معاصر، نقاشی را فعالیتی ذهنی میداند که میتواند درد حاصل از دگرگونی زمان و مکان را التیام بخشد. تکیه بر شاعرانگی در آثارش، بیانگر اهمیت زبان و نگاه وجودی به آن است؛ نگاهی که نظام تصویری او را بهمثابه راهکاری پدیدارشناسانه برای شکلگیری گفتوگویی اصیل مطرح میکند.

