نبض عاشورا

شیرین‌تر از عسل

 ای نوجوان رشید کربلا! ای جوانه نورسته باغ ولایت! ای وارث غربت حسن! در روزی که آسمان بر کربلا سایه‌ای از خون افکنده بود، تو از میان خیمه‌ها برخاستی؛ نه با قامت یک نوجوان، که با صلابت مردی که قرن‌ها پیش از تولدش نامش را در دفتر وفاداری نوشته بودند.
چشمانت طراوت جوانی داشت و در قلبت اقیانوسی از یقین موج می‌زد.
وقتی از شهادت پرسیدند، مرگ در نگاهت شیرین‌تر از عسل بود.
ای قاسم! تو به میدان رفتی تا ثابت کنی عظمت روح را با شمار سال‌های عمر نمی‌سنجند. گام‌هایت کوچک بود، اما رد قدم‌هایت چنان عمیق بر تاریخ نشست که هنوز پس از قرن‌ها دل‌ها از شکوهش می‌لرزند. آن‌گاه که شمشیر برکشیدی، دشمن نوجوانی را نمی‌دید؛ شکوه بنی‌هاشم را می‌دید که در سیمای تو ایستاده است. روح حیدری در بازوانت جاری بود و غیرت حسنی در رگ‌هایت شعله می‌کشید.
... تا آن لحظه شگفت فرا رسید؛ لحظه‌ای که زمین امانت کوچکش را در آغوش گرفت و آسمان ستاره‌ای دیگر از کاروان عاشورا را به خود خواند. اما تو بر زمین نیفتادی؛ بلندتر شدی، آن‌قدر بلند که قامتت از دیوارهای زمان گذشت و در جان تاریخ تکثیر شد.

عبدالرحیم سعیدی‌راد