در حافظه موقت ذخیره شد...
درباره انیمیشن «حمله به تایتانها»
داستانی درباره حافظه و خشونت
در اینجا میتوان به یکی از بنیادیترین ایدههای فلسفه سیاسی مدرن رجوع کرد؛ ایدهای که کارل اشمیت آن را بنیان امر سیاسی میدانست: تمایز میان دوست و دشمن. در این منطق، هویت سیاسی نه از دل همزیستی، بلکه از دل مرزبندی و طرد دیگری شکل میگیرد. «ما» تنها در نسبت با «آنها» معنا مییابد. هان «حمله به تایتانها» دقیقاً بر همین منطق استوار است. مارلی و الدیا صرفاً دو قدرت سیاسی نیستند؛ بلکه دو حافظه تاریخی متخاصماند. حافظههایی که نه فقط گذشته را روایت میکنند، بلکه آینده را نیز شکل میدهند. در اینجا، حافظه تاریخی نه یک آرشیو خنثی، بلکه نیرویی فعال است که دشمنی را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند. کودکان پیش از آنکه جهان را تجربه کنند، با روایتهایی از دشمن متولد میشوند. به این معنا، تاریخ نه عرصه یادگیری، بلکه سازوکاری برای تولید خشونت است.
از این منظر، آزادی نیز درون همین ساختار حافظه فهم میشود. ارن یگر با میل به آزادی آغاز میکند، اما آزادی او در بستری از حافظههای زخمی و دشمنیهای انباشته شکل گرفته است. او میخواهد از «تعیّن تاریخی» رهایی یابد، اما خود درون زنجیرهای از روایتها و ترسها گرفتار است که امکان انتخاب را از پیش محدود کردهاند. آزادی در اینجا نه یک وضعیت مطلق، بلکه میدانی از کشمکش میان حافظه، ترس و امکان است. تراژدی ارن دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: او آزادی را بهمثابه نفی کامل تهدید میفهمد. در تمایز قدرت از خشونت، هانا آرنت تذکر مهمی دارد: «قدرت و خشونت متضاد یکدیگرند؛ هرجا یکی به طور مطلق حاکم شود، دیگری غایب است.» ارن در مسیر خود، آزادی را از طریق خشونت مطلق دنبال میکند. خشونت میتواند تهدید را حذف کند، اما نمیتواند پیوند بیافریند؛ میتواند تاریخ را متوقف کند، اما نمیتواند آن را معنادار سازد. مسأله سیاست صرفاً داشتن نیتهای خوب نیست، بلکه پذیرش مسئولیت پیامدهای کنش است. آیا میتوان به نام آزادی، جهان را به ویرانی کشاند؟از سوی دیگر، مسأله حافظه تاریخی در این اثر نقش تعیینکنندهای دارد. گذشته در «حمله به تایتانها» هرگز گذشته نیست؛ بلکه نیرویی فعال است که اکنون را شکل میدهد.
در چنین ساختاری، آزادی چیست؟ شاید گسستن از زنجیره حافظه. اما همین گسست، ناممکنترین لحظه تاریخ است؛ زیرا هیچ کنشی بیرون از حافظه رخ نمیدهد. ارن نیز در همین پارادوکس گرفتار است: او میخواهد از تاریخ بگریزد، اما تنها از خلال تاریخ میتواند عمل کند. در نتیجه، اثر نه قربانیان را مقدس میکند و نه ستمگران را صرفاً هیولا میبیند. ایده کانونی این است که رنجدیدگی بهخودیِ خود فضیلت اخلاقی ایجاد نمیکند. قربانیان نیز میتوانند به عاملان خشونت تبدیل شوند. حافظه رنج، اگر با تأمل اخلاقی همراه نشود، به ایدئولوژی انتقام بدل میشود. با این همه، «حمله به تایتانها» در تاریکی مطلق پایان نمییابد. در دل جنگ، هنوز عشق، دوستی، وفاداری و فداکاری حضور دارند. در این نقطه میتوان به افق سهروردی نزدیک شد؛ او میگفت: «نور، ظاهرٌ فی نفسه و مُظهرٌ لغیره»؛ نور خود آشکار است و دیگران را نیز آشکار میکند. شاید بتوان گفت آنچه در سراسر داستان کمیاب است، همین توانایی دیدن دیگری است پیش از آنکه درون منطق دشمنی تثبیت شود. نهایتاً بزرگترین تراژدی «حمله به تایتانها» نه ظهور تایتانها، بلکه ناتوانی انسان در رهایی از منطق دشمنی است. شاید مسأله فقط «حمله به تایتانها» نیست؛ مسأله ما هستیم؛ ما که هنوز نمیدانیم با حافظههای زخمیمان جهان میسازیم یا دیوار.

