وقتی زمین گریست

رضا صائمی
دبیر گروه فرهنگی

عکس «مرتضی آخوندی» از خاکسپاری ۱۶۸ دانش‌آموز شهید میناب که در حملات روزهای اول جنگ توسط آمریکا و اسرائیل به شهادت رسیدند، عنوان اول بخش عکاسی خبری مسابقات Golden Shot ۲۰۲۶ را کسب کرد. اگر از دل هیاهوی روایت‌ها و خبرها، تنها با چشم انسان به آن نگاه شود، این تصویر، بیش از هر چیز شبیه به یک سوگ گسترده بر تن زمین است، سوگی که نه در یک خانه، نه در یک محله، بلکه در مقیاس یک سرزمین پهن شده است. ردیف‌های منظم خاک، که هنوز بوی تازگی و ناتمامی می‌دهند، در سکوت خود چیزی را حمل می‌کنند که از جنس عدد و آمار نیست، از جنس نام است، از جنس کودک. در میان همه روایت‌هایی که بر چنین صحنه‌هایی سایه می‌اندازند، آنچه قلب را سنگین‌تر می‌کند، تصور کودکانی است که قرار بود جهانشان تازه در حال شکل گرفتن باشد. کودکانی از میناب، شهر و خانه‌ای که باید با بازی، مدرسه و آینده معنا می‌گرفت، نه با واژه‌هایی چون خاک، فقدان و وداع. نام میناب اگر در این تصویر تکرار می‌شود، دیگر فقط نام یک جغرافیا نیست؛ تبدیل به نشانه‌ای از زخمی جمعی شده است که هنوز دهانش باز است و بسته نشده. در این قاب، هر حفره در خاک می‌تواند به چشم استعاره‌ای دردناک دیده شود؛ جای خالی یک زندگی که باید ادامه می‌یافت. اما اگر این تصویر را در بستر ادعای مربوط به ۱۶۸ دانش‌آموز شهید تصور کنیم، آنگاه خاک دیگر صرفاً زمین نیست، به حافظه‌ای زخمی تبدیل می‌شود که در آن صدای خنده‌هایی که باید در کلاس درس می‌پیچید، ناگهان در میانه راه قطع شده است. 
 در پیرامون این زمین، حضور انسان‌ها دیده می‌شود، جمعیتی که در مرز میان سکوت و اندوه ایستاده‌اند. این حضور، تصویر را از یک ساختار صرفاً فیزیکی بیرون می‌کشد و آن را به یک سوگواری جمعی تبدیل می‌کند. هر چهره، هر ایستادن، هر فاصله، حامل یک فقدان شخصی است؛ فقدانی که در اینجا با فقدان‌های دیگر جمع شده و به یک درد بزرگ‌تر تبدیل شده است.
اگر این صحنه را با مفهوم «جنایت جنگی» در ذهن مرور کنیم، واژه‌ها هم به سختی از پس حمل بار آن برمی‌آیند. زیرا مسأله فقط مرگ نیست؛ مسأله، گسست ناگهانی مسیر زندگی است. کودکانی که باید در تقاطع رویا و تجربه بزرگ می‌شدند، در نقطه‌ای متوقف شده‌اند که هیچ منطقی توان توضیحش را ندارد و همین توقف ناگهانی است که تصویر را به مرز تحمل‌ناپذیری نزدیک می‌کند.  خاک در این تصویر، دیگر بی‌جان نیست، سنگین است. رنگ‌های خاموش و بی‌جان زمین، بیشتر از آنکه زیبایی‌شناسانه باشند، حامل نوعی اندوه فرساینده‌اند؛ اندوهی که نه فریاد می‌زند و نه آرام می‌گیرد، فقط هست و ادامه دارد. اما شاید دردناک‌ترین بخش این قاب، همین فاصله میان دیده شدن و فهمیدن باشد. ما می‌بینیم: نظم خاک، تجمع انسان‌ها، وسعت صحنه. اما آنچه در عمق باقی می‌ماند، زندگی‌هایی است که در هیچ تصویر هوایی کامل نمی‌شوند. زندگی کودکانی که قرار بود نامشان در دفترهای مدرسه نوشته شود، نه در دل خاک. در نهایت، این تصویر نه یک پاسخ، بلکه یک سوگ باز است، سوگی که در آن نام‌هایی مثل میناب، کودکی و فقدان در هم گره خورده‌اند و اگر قرار باشد چیزی از آن در ذهن بماند، شاید همین باشد: اینکه پشت هر نقطه کوچک از این خاک، جهانی از آینده‌های ناتمام خوابیده است، آینده‌هایی که دیگر هرگز فرصت رسیدن به فردا را پیدا نکردند.